هدایت شده از حمید رسایی
.
♻️ آمریکاییها روزی برای سر این فرد جایزه تعیین کرده بودند و امروز با آنچه در سر این فرد است، منافعشان را دنبال میکنند.
منابع خبری تروریستی در سوریه اعلام کردند که دستیار وزیر خارجه آمریکا در سفر به دمشق به الجولانی اطلاع داده که واشنگتن دیگر برای دستگیری وی جایزه نخواهد گذاشت.
ان وقت جماعتی نادان فکر میکنند آمریکاییها با fatf دنبال مبارزه را تروریسم هستند.
همیشه گفتم آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند ولی غربزدههای آمریکایی که داخل کشور ما کم هم نیستند، غلطهای زیادی میتوانند بکنند.
👈 کانال حمید رسایی:
eitaa.com/rasaee
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 رهبر انقلاب: سر برآوردن یک مجموعه قوی از جوانان غیور سوری، پیشبینی قضایای اخیر این کشور است
🔹فردای منطقه به لطف الهی از امروز بهتر خواهد بود.
18.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▶️رهبر انقلاب: برنامه آمریکا برای تسلط بر کشورها یکی از دو چیز است: یا ایجاد استبداد یا هرجومرج و اغتشاش
🔹در سوریه هرج و مرج به وجود آوردند و حالا به خیال خودشان احساس پیروزی میکنند.
🔹یک عنصر آمریکایی در لفافه میگوید هر که در ایران اغتشاش کند ما کمکش میکنیم؛ احمقها بوی کباب شنیدند!
🔹ملت ایران هر کسی را که مزدوری آمریکا را در این زمینه قبول بکند، در زیر گامهای خود لگدمال خواهد کرد.
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♻️ میگویند وطن مانند مادر انسان است، مام میهن؛ این تعریف را باید از زبان دل کسی مانند دکتر فریدون جنیدی شنید تا بر جان و دل آدمی بنشیند...
🔹مادر موجود مقدسی است که باید آنرا گرامی داشت، حال چه مادر شخص و چه مادر شخصیت...
سایه همه مادران مستدام و قامت ایران همیشه پاینده...
https://eitaa.com/sadid_ch/313
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♻️ ژنرال وزلی کلارک: قرار بود بعد از ۱۱ سپتامبر، ۷ کشور را در ۵ سال نابود کنیم. این اقدام با عراق شروع میشد و بعد سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان و در نهایت با ایران به اتمام میرسید.
آمریکا هنوز هم با برجام منطقهای یا بدون آن به دنبال اجرای همین طرح است.
https://eitaa.com/sadid_ch/314
هدایت شده از دکتر سعید جلیلی
⭕️ #عکس_نوشت | جنگ در سنتهای الهی
🔹گزیدهای از سخنان دکتر سعید جلیلی در جلسه هشتاد و یکم حکمت سیاسی اسلام در قرآن
▫️جلسه بعد، فردا ساعت ۱۸:۰۰ در سالن سوره حوزه هنری انقلاب اسلامی برگزار خواهد شد.
🌐 پخش زنده از طریق لینکهای زیر:
🔗 https://www.aparat.com/drjalily
🔗 https://rubika.ir/saeedjalily
✅ @saeedjalily
بعد از ساعت هشت
قدم تند کرد. زبانش خشک شده بود. اطرافش را پایید. مغازهها همه بسته بودند. اغذیه فروشی، مغازههای فروش باقلوا، میوهفروشی. هیچکس در خیابان نبود. تا قبل از ساعت هشت باید خودش را به خانه میرساند. تصویر مادر و خسخس نفسهایش لحظهای رهایش نمیکرد. نگاهی به اسپری انداخت. آن را با اصرار و التماس از داروخانه خریده بود. مانند شیئی با ارزش آن را در دستش فشرد. در پیادهرو، کنار خردهشیشهها توقف کرد. نگاه مضطربش را به سردر مغازه دوخت. «کافه عدنان» را شناخت. در مغازه چارطاق باز و شیشه مغازه هزار تکه شده بود. نگاهی سرسری به داخل انداخت. تاریک بود و سرد. کسی آنجا نبود. یادش آمد که آخر مغازه یک آبخوری داشت. صندلیهای چوبی تلنبار شده مانند شبحی سیاه و درهمبرهم بود. نگاهی به میز کنار پنجره انداخت. نور ضعیفی از پیادهرو، پنجره شکسته و میز را نمایان کرده بود. یاد چند ماه پیش افتاد. زمانی که دولت سوریه هنوز سرپا بود، اینجا تا آخر شب باز بود. بوی قهوه داغ عربی و عود و عطر تند و گرم و دود قلیان را به خاطر آورد. صدای گفتگو و خنده افرادی که دو به دو پشت میزها نشسته بودند در ذهنش مرور شد. یاد آخرین باری افتاد که با کمال سر یکی از همین میزها نشسته بودند. چشم های میشی کمال، لباس فرم نظامی و دستان همیشه گرمش... تصویرها، بوها و صداها در سکوت و بههمریختگی مغازه محو شد. در تاریکی دست به دیوار گرفت، از تشنگی زبانش به کام چسبیده بود و تکسرفههای خشک میزد. نفهمید پایش به چه گیر کرد، اما به جلو پرت شد و اسپری از دستش افتاد. قلبش ریخت. با دست کف مغازه را گشت، اما چیزی پیدا نکرد. چشم هایش که کم کم به نور ضعیف ته کافه عادت کرد، شبح اسپری را گوشۀ دیوار دید. آن را برداشت و کنار آبخوری گذاشت تا قدری آب بخورد. شیر سفت شده بود و راحت باز نمی شد. وقتی بازش کرد، باریکۀ آب کم فشاری راه گرفت. مزۀ زنگ و خِلط دلش را به هم زد و همان یک قلپ را هم تف کرد. آب شیر کم و قطع شد. شاید جایی سر مسیر، انفجاری لوله کشی آب را از بین برده بود. صدای قدمهایی در سکوت کافه پیچید. خودش را به دیوار چسباند. نفسهایش تند و داغ بود. صدای شکستن شیشه آمد.
- لامصب خالیه.
به صندلیهای چوبی لگد زدند. گویی دنبال چیزی میگشتند. از مسلحینی بودند که شبها در خیابان گشت میزدند. حالا هم اگر چشمشان به نور کم داخل کافه عادت می کرد، پیدایش می کردند. از تصور اینکه جز تاریکی مانعی بین او و آنها نیست و هر لحظه ممکن است گیر آنها بیفتد، لرزید؛ نبض شقیقههایش را حس کرد. دست گذاشت روی قلبش تا از تپش و تکانهایش کم کند. مسلحین بطریهای خالی روی میز را این طرف و آن طرف پرت می کردند که برق قطع شد و تاریکی مطلق همهجا را فرا گرفت. از ترس جرئت نداشت نفسش را که در سینه حبس شده بود، بیرون بدهد. تاریکی و اینکه همه چیز مغازه قبلاً به سرقت رفته بود دست به دست هم دادند و مردان مسلح را از کافه بیرون کردند.
نمی از اشک، صورت دختر را خیس کرد. دست به دهان گرفت تا صدای گریه اش بلند نشود. چند قطرۀ شور از گوشۀ لبها به دهان خشک شده اش ریخت. مزمزه شان کرد و بعد دستش را با اشک تر کرد و به زبان کشید. هر بار که سکوت بیرون مدتی طول می کشید، تصمیم می گرفت که به خیابان بزند، اما باز صدای صحبت مردان که گاهی قهقهه می شد و گاهی فریاد، بلند می شد و نمی گذاشت.
تا صبح صدای انفجار و شلیک گلوله قطع نشد. هفته قبل یکی از همین انفجارها نامزدش کمال را از او گرفته بود و حالا هم معلوم نبود خود او باز رنگ خانه را ببیند. هنگام طلوع خورشید، تمام مسیر را با سرعت تا خانه دوید. صدای زوزه سگها میآمد. خستگی، ترس و عجله باعث شد یکی دو بار زمین بخورد. زانو و کف دستش هایش می سوخت و تمام بدنش درد میکرد. با دستهای زخمی لرزان کلید انداخت به در. پلهها را دو تا یکی طی کرد. دست در جیب برد تا اسپری را بیرون بیاورد. پیدایش نکرد. جیبهایش را دوباره گشت. تصویر جعبه کوچک اسپری، کنار آبخوری مغازه در ذهنش مرور شد. صدای نفسهای کشدار مادر از پشت در شنیده میشد.
#فردای_براندازی
#داستانک
https://eitaa.com/sadid_ch/321