هدایت شده از ایران مقتدر 🇮🇷✊🏻
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینستاگرام و بلاگرانش
با تمام توان در حال نابودی تمام باورهای انسانی و دینی !
مسئولان مملکت ما هم بدنبال رها کردن بیشتر این فحشاخانه و سکوهای اطلاعاتی دشمن هستند...
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 تبیین مذاکره به روش آمریکایی توسط رهبر انقلاب
آمریکا نقد میگیرد و در مقابلش وعده میهد. با این فذمول آدم عاقل میرود مذاکره کند؟
https://eitaa.com/sadid_ch/361
9- «ماده پلنگ»
نمیتوانم خیلی چیزها را به کسی بگویم، زن بودن دست و پای دلم را برای خیلی حرفها بسته است. از همان بچگی وقتی با عروسک قشنگم زیر میزهای تاریک کافه بازی میکردم میدیدم مادر یک چیزی بیشتر از مردها در وجودش هست، یک شجاعت مخصوص. از سوسک و موش میترسید اما در برابر بعضی نگاهها مثل ماده پلنگ چنگ و دندان نشان میداد. زیر میزهای تنگ کافه، دور از نگاه مشتریها بازی کردم، درس خواندم و بزرگ شدم. از پدر فقط یک اسم در ذهنم هست، نمیدانم چرا در زندگی ما نبوده و نیست. جواب پرسشهایم دربارهاش همیشه سکوت سرد بوده. همۀ هستی و زندگیام مادر است. دستهای گرمش چرخ زندگیمان را بدون تکیه بر دیگران چرخاندهاند. نتوانستم شبیه مادر باشم، نه اینکه نخواسته باشم؛ نشد. مشتریهای کافه قبلاً همشهریهای خودمان بودند، قهوه و کیکهای خانگی مادر راضیشان میکرد اما این اجنبیها فرق دارند. تمام کودکی و نوجوانیام بین مشتریهای مادر گذشت ولی نگاه این خارجیها قلبم را آتش میزند. از وقتی مردم به خیابان ریختند تا رفتن رئیس جمهور را جشن بگیرند سر و کلۀ اینها پیدا شد. صورتهای بیروح و نگاههای بیشرمشان روی قلبم خراش انداخت. دستهای کثیفش را برای گرفتنم دراز کرد که مادر غرید. سیلی نره غول بیحیا نصف صورت مادر را به کبودی تنگ دم غروب رساند. چیزی از غرور و شجاعت ماده پلنگ زندگیام زیر لگدهای سربازهای کثیف باقی نمانده است. از پرچمشان متنفرم. حس میکنم زیر تیزی نوک ستارۀ ششپر توخالی، هزاران ماده پلنگ زخم خورده لگدمال شدهاند...
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/363
10- «آشخور»
- قربان!... قربان!
- چیه؟
- قربان باز این آشخوره...
- خیـــــلی خب!... بگو بیاد ببینم باز چه دسته گلی به آب داده.
این بار یک خارجی را بازداشت کرده بود. "کی حوصلۀ سفارتشون رو داره. آخ... مافوقهام، توبیخی... خدایا کمک کن تا کسی نفهمیده ردّش کنیم، بره." سریع شکایتنامه را از بالا تا پایین خواندم. حتی اسم خارجی هم آنجا نبود. "خدایا شکر!... پس این پسره چرا بازداشتش کرده؟" به سختی جلوی خودم را گرفتم که جلوی خارجی به این جوان خام و تند چیزی نگویم. از بین دندانهایی که ناخودآگاه به هم فشار میدادم، پرسیدم:
- خارجیه کجای شکایته؟
- قربان، تو دعوا نبود ولی...
- پس چرا آوردیش؟
خارجی وسط حرفمان پرید:
- قذافی مرده...
«قذافی» را جور خاصی ادا میکرد که فقط میتوانستم بگویم عمدی است و همان لحظه از گوشۀ چشم دیدم که انگشتان سرباز جوان مشت شد و خون به صورتش دوید. خارجی همین طور خونسرد ادامه میداد:
- ... ولی میراثش هنوز تو خون شماست، حتی نسل جوون.
و دنبالۀ نگاهش را به آشخور برافروخته کشید. عضلات فک سرباز جوان برجسته شده بود. با فکر اینکه که ناگهان مردک را بکشد زیر مشت و لگد، بمبی ساعتی با زمان انفجاری نامعلوم در ذهنم مجسم شد و عرق سرد به تنم نشست. از او بعید نبود؛ امان از جوانی و جوانها. خارجی اما همان طور نشسته، کمی به این سمت خم شد؛ چشمهای آبی بیحالتش را به من دوخت و پرسید: «کجای دنیا خنده جرمه؟» نیمنگاه سریعی به سرباز انداختم و پرسیدم: «خنده؟!» نیشخندی گوشۀ لب خارجی نشست. گفت: «از این دو تا سرشکسته بپرسین» به بغلدستیهایش اشاره کرد و همان طور که دوباره به پشتی صندلی درب و داغان پشت میزد، ادامه داد: «خودتون میفهمین» لحن دانای کل و قیافۀ حق به جانب آن هم در برابر افسر پلیس؟ قبل از اینکه مثل سرباز جوان گر بگیرم، به طرفین دعوا رو کردم. برای اولین بار از ورودشان، نگاهی به صورتهایشان انداختم که با خون خط افتاده بود. خواستم بپرسم: «نمیشد یکی سر و صورت اینها رو بشوره؟» شاید هم کسی این وسط فکر کرده بود اگر بشویند، مدرک جرم از بین رفته؛ ولی وقت این حرفها نبود. ترسان از واکنش سرباز، دوباره برگۀ شکایت را مرور کردم. پرسیدم: «سعد کدومتونین؟»
- منم.
- چرا زدیش؟ مردم گفتهن بی هوا از راه رسیدی و سرش رو شکستی. گفتهن شاید دیوونه باشی که بیخودی دعوا راه میندازی.
سعد نگاه پرغیظی به شاکی انداخت و گفت:
- شانس آورد وسط مردم بود وگرنه بدتر به سرش میآوردم.
شاکی کمی جا خورد، خودش را جمعوجور کرد که جواب بدهد. همین را کم داشتم که باز این دوتا سر هم را بشکنند، اوضاع از کنترل خارج شود و آشخور کاری دست همهمان بدهد. صدا بلند کردم:
- حرف اضافی موقوف! میگم: «چرا زدیش؟»
- سیزده سال پیش، وقتی علیه قذافی شورش شد، من مخالف بودم؛ میگفتم با آرامش، با صحبت کردن قضیه رو حل کنیم. یه روز با چند نفر بحثم شده بود که همین با سه چارتا احمق مثل خودش رسیدن و تا میخوردم زدنم. سر و دستم شکست. چو انداختن آدم قذافیام. کاری کردن که مجبور شدم از شهر خودم فرار کنم. فقط خدا میدونه تو این سالها چقدر زجر کشیدم. شنبه برگشتم اینجا. امروز این رو اتفاقی دیدم که داشت میگفت قذافی چقدر خوب بود و ما قدرش رو ندونستیم. یاد وقتی افتادم که نعره میزد: «بکشینش، این مزدور قذافیه. این خائنه». نتونستم جلوی خودم رو بگیرم؛ زدمش. دوباره با رفقاش گرفتن زدنم و سرم رو شکستن...
انفجار خندۀ خارجی اتاق را لرزاند؛ آن طور که از کلمات بریدهبریدهاش میشد فهمید، میگفت: «گرفتین؟ یه بار به اتهام طرفداری از قذافی... یه بار به خاطر دعوا با طرفدارهای قذافی...» قهقههاش که تمام شد فهمید جز خودش کسی نمیخندد. صورت سرباز سرخ سرخ شده بود. نگاه خارجی که به او افتاد خندهاش را جمعوجور کرد، اما خودش را از تکوتا نینداخت؛ نیشخند کمرنگ را روی لبها نگه داشت؛ موهای طلایی را، که تکان قهقهه به صورتش ریخته بود، با انگشت پشت گوش داد و اشکِ خنده را پاک کرد.
طرفین دعوا انگار تازه متوجه شده باشند که دعوای جدیشان چطور مایۀ تفریح و تمسخر خارجی است، سر پایین انداخته بودند. حال سرباز را میفهمیدم، اما میدانستم با خارجی نمیشود کاری کرد. همین کل ماجرا را به یک تلخی گس و عمیق و برگۀ شکایت را در دستم به چیزی نکبتبار و چندشآور بدل میکرد. فریادی در گلویم مانده بود که نفسم را سنگین میکرد و دلم را به هم میزد. نمیدانم چقدر طول کشید تا تکانی بخورم. کند و سنگین برگه را دور انداختم و به سرباز گفتم همه را بیرون کند.
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/364
سیاست مدن جریان خودباخته، خودفروخته و خودتحقیر غربگرای ایران در چند کلمه قابل خلاصه کردن است:
سیاست داخلی: گرانسازی
سیاست خارجی: به ثمن بخس فروختن
این جریان منحط ادعای علم و دانش و مدرنیته دارد اما جریانی فاقد علم و دانش، خرافهپرست، سطحی و کوتاه نظر است.
#غربگرایی
#ایران_ستیزی
#خودتحقیری
https://virasty.com/Ehsan_Karami/1737820552750203020
هدایت شده از نوشتههای مهدی جمشیدی
🔻مواجههی قائمان و قاعدان:
در مذمّت اصحاب سکوت
🖊مهدی جمشیدی
دوست گرامی، آقای محمدرضا قائمینیک، مرا نقد کرده است:
https://eitaa.com/mojtamaona/526
من این نقد را ندیده بودم اما فکر میکنم ویراستی اخیرم نیز در دایره و دامنهی این نقد بگنجد. از این جهت، درخور است که به آن بپردازم.
۱. مسألهی ایشان این است که چرا من به استاد پارسانیا تاختم و وی را اهل «سفر» ندانستم. ایشان برای ابطال سخن من، به «سفرهای میانشهریِ» استاد پارسانیا استناد کرده است. نمیدانم چطور میتوان چنین معنایی را از «سفر» استنباط کرد. سفری که من به آن اشاره کردم، همان «سفر هویّتی» است که باید در مرحلهای از مراحل آن، خَلق را به خدا رسانید؛ یعنی نباید جامعه و عرصهی عمومی را فراموش کرد. از این شهر به آن شهر رفتن، مصداق سفر هویّتی نیست. ذهنیّت اجتماعی از سوی عالَم و اصحاب تجدّد، در حال بلعیدهشدن است اما واکنش متناسب و متوازنی از سوی بسیاری از بزرگان نمیبینیم. این آفت، واقعیّت ندارد؟!
۲. چالش نیز منحصر در مناقشات نظری در نسبت میان فلسفه و علوم اجتماعی نیست، بلکه باید عینیّت اجتماعی را دریافت و وضع هویّتیِ جامعه را تغییر داد. چالشهایی که استاد پارسانیا به آنها علاقمند است، در دپارتمان فلسفیِ فرح پهلوی نیز از سوی سیدحسین نصر انجام میگرفت؛ چون بیخطر و خاموش بودند. این انتزاعیاتِ مطلق و بیکرانه، راه به امر اجتماعی نخواهند برد و در نهایت، مدرّسانِ آسودهخاطرِ اسفار در حوزه، در محاصرهی «خَلق تجدّدی» قرار خواهند گرفت و جامعه، به سفر هویّتیِ معکوس و وارونه خواهد رفت. خطر اینجاست.
۳. ایشان از استاد رحیمپور سخن گفته. بهراستی، منطق و مشی و عمل اینان، چه اندازه شبیه رحیمپور است؟! هیچ در هیچ. استاد رحیمپور در شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز تنهاست. او را در خط مقدّم، تنها نهادند. البته من ادعا نکردم که برای این درد، کاری کردم، بلکه سخنم این بود که چرا بزرگان، کنار کشیدهاند. ایشان چون در مقام «عینیّت»، شاهد مبطلی ندارد، به سراغ شخصیّت من رفته و مرا اتهام اخلاقی نواخته است که خودخواه و خودمدار و خودبسنده هستم؛ درحالیکه درد و دغدغه، انقلاب و خواصش بود و نه خود من. باید به کسی که فریاد میزند و اعتراض میکند، نسبت خلاف اخلاق داد و خود او را نشانه گرفت؟!
۴. آقای قائمینیک نمیداند من کتاب «تجدّد از نگاهی دیگر» را همان ماهی که چاپ شد، از شخص استاد کچویان در اتاقش خریدم و پولش را روی میزش نهادم! من وگلین را بیش از یک دهه است که میشناسم. کتاب ایشان دربارهی فوکو را نیز خواندهام. اما مسأله این است که آنهنگام که بر کچویان هجوم آوردند و روایت وی از اغتشاش را برنتابیدند، شاگردانِ دیروز، سکوت کردند و این ناشاگرد، برآشفت و پرچم حمایت از وی برافراشت. در این لحظههاست که صدق و خلوص، رخ مینمایاند.
۵. منطق من، تکفیر نیست؛ بلکه نوشتن و مباحثه و مناظره است. دیدهاید و دیدهاند که در اغتشاش اخیر که زبانهای بسیاری بسته شده بود، چه کسی و کسانی، در معرکهی نزاع هویّتی بودند و صراحت و شفافیّت به خرج دادند و از خطوط قرمز فرهنگی، دفاع کردند. آنهمه استدلال و برهان و روایتگری را به تکفیر، ترجمهکردن، اندک نسبتی با حقیقت ندارد. محافظهکاری و مصلحتاندیشی دوستان، آنان را برانگیخته تا «قاطعیّت انقلابی» را تکفیر بخوانند. با معیار و مناط اینان، باید روی کاغذ بر تجدّد تاخت و در عینیّت، بر مدار مدارات حرکت کرد. من تکفیری نیستم ولی اینان، سخت گرفتار محافظهکاری و انفعال هستند.
۶. نیک میدانم که قلمِ قائم من، مخالفساز است و علیه من، جبهه میآفریند، اما چه کنم نباید حقیقت را نهفته نگاه دارم و مجال بدهم که هویّتِ اینجایی را سیلاب تجدّد تحمیلی، با خود ببرد. من رسم خاموشی و محافظهکاری و انفعال و هراس نمیدانم و به انتزاعیات بیخاصیّت و بریده از عینیّت، دلخوش نمیکنم. تجربهی اغتشاش اخیر نشان داد که بسیاری از بزرگان انقلاب، گرفتار مرعوبیّت شدهاند و «جلسهی مَدرسی» را بر «جهاد تبیین» ترجیح دادهاند. شورای عالی انقلاب فرهنگی، مدتهاست که در بستر احتضار افتاده است. هویّت در متن امر اجتماعی، به راه خویش میرود و این شورا نیز سرگرم بوروکراسی است. به مداخلات سیاستی و عینیّت اجتماعی بنگرید تا دریابید که شورا در اغماست. شورا اینچنین است، چون اعضایش آنچنان هستند که گفته شد. من فقط در بیان و اظهار این روایت، تنها هستم اما معتقدان و قائلان به آن در میان سرآمدان و نخبگان، کم نیستند. باید به این رکود تدبیری و سستی کنشی، پایان داد. با این حکمرانیِ رقیق و نیمبند در حوزۀ فرهنگ، تحوّلی رقم نخواهد خورد و انقلاب فرهنگی، همچنان به صورت یک آرمان معلّق خواهد ماند. این تحرّکات ناچیز و حداقلی را باید با بیشفعّالیِ تمدّن تجدّدی مقایسه کرد.
https://eitaa.com/mahdi_jamshidi60
ظاهر امر این است که مفهوم نظام در ایران یک اشتراک لفظی است:
برای انقلابیون نظام ساختاری است که امر ولی در آن مطاع و ساری و جاری است و مبنای همه تصمیمات و اعمال شرع اسلام است.
اما برای سران قوا و سران چپ و راست، نظام همان ائتلاف میان خودشان بدون رعایت امر ولی فقیه است.
#مصلحت
#نظام
#ولی_فقیه
https://virasty.com/Ehsan_Karami/1737915017739265932
11- «آغاز سرما»
دختر با موهای بافته شده عسلی، نالهکنان، چنگ زده به دامن مادرش. چیزی را درون مشتش قایم کرده. مادر با دستهای لرزان و به سرعت در جعبه را باز میکند. لباسهای گرم دختر را میچپاند توی ساک بعد جعبه گردنبند و خلخال عروسیاش و لباسهای خودش.
بالاپوش یادگاری همسرش را برای پسر برمیدارد. نگاهش به قفطان هدیه همسرش می افتد؛ میخواهد آن را بردارد اما پشیمان میشود. صدای بوق وانت میآید. دختر جیغ میکشد.
مادر قابلمه، قاشق، چند بشقاب و کمی مواد غذایی را در سبد جا میدهد. عمو بوق میزند. پدربزرگ با دشداشه بلند مشکی و چفیه چهارخانه قرمز، چند زیرانداز و پتو و مقداری وسایل ضروری جمع میکند. عمو، پشت فرمان وانت، مدام دستش را روی بوق میگذارد. دختر گریه میکند. پسر طناب دلو را رها میکند توی چاه. پدربزرگ وسایل را میاندازد ته وانت. بعد دبهها را میآورد و دلو را میکشد بالا و آب را خالی میکند توی دبهها.
عمو داد میزند:
- بدوین، زود باشین؛ وقت تنگه.
مادر قابلمهها و ساک را میاندازد پشت وانت. دختر همچنان دامن مادرش را گرفته و گریه میکند. مادر او را بغل میکند و مینشیند روی صندلی جلو. بعد نگاهش به صورت دختر میافتد. کنار لبها و بینی و چشمش تبخال زده. عمو گفته بود دیروز مسلحین خانهاش را در روستای بالا آتش زدهاند. صفحات خورشیدی را از جا کنده و تراکتورش را با خودشان بردهاند. دختر از صبح یک لحظه هم گریهاش قطع نشده.
عمو عصبی فریاد میزند:
- چکار میکنین آخه، میخوریم به شب.
بوق،بوق،بوق...
پسر میپرد پشت وانت و پدربزرگ دبههای آب را میدهد دستش. دختر جیغ میزند:
- جدي! جدي!
پدربزرگ خودش را میکشد بالا. پسر با کف دست میزند به شیشه. وانت از جا کنده میشود. غبار پشت سر وانت قد میکشد. دختر کف دستش را باز میکند و بعد مشتش را محکمتر می بندد و فشار میدهد.
پدربزرگ زل میزند به وسعت درختهای زیتون پربار و آماده برداشت، به ردیف دبههای خالی که قرار بود پر از روغن زیتون شوند. به درختهای بادام و پسته که فصل چیدنشان نزدیک بود. به تراکتور کنار زمین. مادر برمی گردد و به پشت سر نگاه میکند. چشمش به تنور گلی کنار زمین میافتد، تصویر پختن نان مناقیش و عطر آویشن و کنجد از ذهنش میگذرد. به مزار همسرش فکر میکند. به روزی که خبر شهادتش را در جنگ با داعش آوردند.
پسر در خیالش نردبان چوبی را میکارد میان شاخههای درهم تنیده زیتون. میرود بالا و چنگک را میاندازد به جان شاخهها. زیتونها دانهدانه میبارند روی پارچه زیر درخت. دختر کف دستها را زیر باران زیتون گرفته. دانهها از کف دستش قل میخورند.
همه تصویرها در غبار، رنگ میبازند. حمص با باغهای انگور و گردو و مزارع پنبهاش دور و دورتر میشود. خورشید در نور کمجان غروب غرق میشود. دختر چسبیده به مادر و خوابش برده. خواب، قوت مشتش را گرفته، انگشتهایش آرام باز می شوند. دانه زیتون از کف دستش قل میخورد و در تاریکی و سیاهی گم می شود. وانت هنگام شب به هرمل میرسد. دختر از سرما میلرزد. سرما تازه آغاز شده.
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/368
11- «آغاز سرما»
دختر با موهای بافته شده عسلی، نالهکنان، چنگ زده به دامن مادرش. چیزی را درون مشتش قایم کرده. مادر با دستهای لرزان و به سرعت در جعبه را باز میکند. لباسهای گرم دختر را میچپاند توی ساک بعد جعبه گردنبند و خلخال عروسیاش و لباسهای خودش.
#فردای_براندازی
#داستانک
از اینجا بخوانید:
https://eitaa.com/sadid_ch/368
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 نظری واقعگرایانه به تاریخ ۳۰۰ ساله ایران.
آیا جمهوری اسلامی و رهبری علت مشکلات هستند؟ آیا ایران کنونی موفق بوده است یا خیر؟
https://eitaa.com/sadid_ch/370
12- «آوار»
شکستنش را دیدم. صدای خرد شدن غرورش از فرو ریختن دیوار صوتی گوشخراشتر است. خانهمان در عرض چند ثانیه آوار شد. با اصرار خودش آمدیم در جشن پیروزی همراه مردم باشیم. هر روز برایمان از دانشگاه خبر میاورد. میگفت رئیس جمهور راه و چاه کشورداری نمیداند. آمار گرسنگی و ویرانیهای بعد از جنگ با تکفیریها را سال به سال میشمرد و از تحولاتی که باید ایجاد میشد حرف میزد. از نظر اساتید و دانشجوها درمورد تغییر نظام و رئیس جمهور میگفت و دلایلشان را منطقی میدانست. توضیح میداد دوستان خارجی ما قصد آسیب زدن به مردم را ندارند. از دنیای بدون سلاح و ارتش، با شور و هیجان حرف میزد و میگفت آدمیزاد زبان دارد تا مسائل را با گفتوگو حل کند. کشتار و گسترش قلمرو را مختص حیوانات میدانست. دل مهربانش پر از همدردی با مردمی بود که برای چند قرص نان باید رنج صفهای طولانی و ذلت معرفینامه را به جان میخریدند...
حالا چشمهایش پلکها را تا منتهای ممکن عقب راندهاند. همسر مهربانم با خانهام آوار شد. کودکانم بهتزدهاند. زبان پسرم بند آمده، شعلههای سوختن خانه در سیاهی چشمهای دخترکم آتشبازی راه انداخته است. تنگنای سینهام جائی برای تپشهای قلب گر گرفتهام ندارد، پاهایم سنگین و کرختاند. بمباران هوایی اولین هدیۀ دوستان خارجی و عزیزمان در شب جشن آزادی است.
#فردای_براندازی
#داستانک
https://eitaa.com/sadid_ch/371
13- «باستی هیلز»
بوق این قدر نزدیک بود که گفتم تمومه؛شیرجه زدم تو پیادهرو. هیچی نمیشد، ساق و مچ رو میگرفت؛از جفت پا علیل! گوشی رفت تو جوب؛با سینه محکم خوردم رو موزاییکها،کفش یه عابر رو ماچ کردم.برگشتم نگاه کردم؛ مردم همه مونده بودن چی شده. تو بعضی چشمها خنده بود، اما نه رو هیچ لبی. میدونستن حالا که دیگه پلیس و نیرو انتظامی از در کلانتریشون بیرون نمیان، خنده یعنی چی.
یه مرسدس آخرین مدل سفید واستاده بود کنار جدول. پارکِ پارک؛شیشه دودیِ مشکی؛نمیدیدم کی توشه. یه دستی از شیشۀ شاگرد اومده بود بیرون،هی به من اشاره میکرد،هی با کف دست میکوبید بغل در. بزغاله داشت من رو مسخره می کرد. یکی دو بار دیگه هم بوق زد،چراغ زد. بد ضایع شده بودم،تندی پا شدم. با دم شیر هم بازی؟کَمَری باهام نبود؛ ضامندار رو کشیدم؛ پریدم تو خیابون که رانندهش رو بیارم پایین. در رو که واکردم لولۀ اسلحه تو صورتم بود.
- هوووو... تند میری عمویی!پیاده شو با هم بریم.
سیروس بود،رو صندلی شاگرد، ژ۳ به دست. صداش رو کلفت کرده بود، مسخره بازی درمیآورد. وحید پشت فرمون بود.
- هه هه!... این که پیاده است بدبخت فلک زده، تازه باید سوار شه.
چشمم افتاد به کمری تو کمربندش. دیده بودم اسلحه دارن، اما دیگه نه اینجوری. شوخی ترسناکی بود. نه میشد بزنم، نه بیخیال شم.
- خیــــــــلی نامردین عوضیها!
- اُه اُه چه بهش هم برخورده. جوش نزن شیرت خشک میشه... هه هه هه هه...
- بیا خره، قهر نکن حالا، عوضش یه خبر خوب برات داریم. بیا بالا.
- گم شین بابا.
در رو کوبیدم، صدای فحش و متلک و خندۀ قاطی، تو ماشین حبس شد. رفتم گوشی رو از تو جوب درآوردم. صفحه و گلس خرد شده بود، ولی گفتم شاید فقط سیمکارتش سالم باشه. داشتم میرفتم که صدای بوقبوق ماشین دوباره بلند شد. برگشتم داد زدم:
- دیگه چه مرگتونه دلقکها؟
دیدم وحید چراغ داخل رو روشن کرده، دستش رو از شیشه آورده بیرون داره به ماشین اشاره میکنه. باز داد زدم:
- ها؟ چیه؟
دو بار پشت سر هم چراغ زد؛ گاز رو چسبوند. صدای بم غرش موتور و اگزوز همه رو برگردوند سمت ما. تازه متوجه مرسدس شدم. وحید و یه همچین ماشینی؟ چه جوری آخه؟ یه لحظه چشمم رفت رو جا پنجۀ خونی روی کاپوت، درست بالای آرم مرسدس. گفتم یعنی خریده که براش قربونی کرده باشه؟
دوباره یه بوق زد. نگاش کردم؛ با حرکت دست و سر پرسید: چیه؟ کجایی؟ بعد اشاره داد بپرم بالا و یه چشمک زد. دلخوری خرابی گوشی و ضایع شدن جلوی مردم هنوز تو دلم بود، ولی تو کَتم نمیرفت وحید همچی چیزی خریده باشه. سوار شدم ببینم چی به چیه:
- نامردها گوشیم به فنا رفت... شمارههام...
- غصهش رو نخور. بهتر از گوشی برات دارم رِفیق.
- چیه؟ گنج پیدا کردی، بانک زدی، یا چی؟
- هه هه... سلامت باشی داداش. چاکّرتم، ایشالا به همین زودی پورشۀ شما رو هم سوار شیم... آره...
- خیلی خب بابا مبارکه؛ آخه بهت نمیاد؛ تو پراید اسقاطی هم نمیتونستی بخری، چه برسه به این...
- کجا بودی از همه جا بیخبری؟
- بیخبر از چی؟
وحید راه افتاد. پرسید:
- کجا میرفتی حالا؟
- هیچی، همین جوری... نگفتی چند خریدی؟ چه جوری؟
تو آینه نگام کرد. گفت:
- به قیمت یه ژ۳ تمیز، یه خشاب پر. پیش پاتون باستی هیلز بودیم؛ سوغات آوردیم. آره...
از بین صندلیهای جلو یه نگاه به ژ۳ دست سیروس کردم. اشاره کردم که یعنی «با همین؟» سیروس اسلحه رو با افتخار برد بالا.
- پس اون جا پنجۀ رو کاپوتت چیه؟
- بریز دور این خرافات ننهبزرگها رو... نظرقربونی... مسخره...
سیروس گفت:
- صاحاب قبلیش راضی نمیشد. نشوندیمش همون جلو، رو آسفالت. گفتیم با ماشین یا با ژ۳؟
- خلاصش کردین؟
- خشن شدی امشب! ضامندار میکِشی، صاب ماشین میکُشی. ما فقط...
وانمود کرد با قنداق اسلحه کسی رو میزنه.
- راضیش کردیم... فقط بعدش دیگه نمیتونست بگه راضی، میگفت راثی...
باز جفتی خندیدن.
- باستی هیلز؟ قحطی جا بود آخه؟ اونها همه مایهدارن، محل مولتی تیلیاردرهاست، آدم دارن، وکیل دارن، صب نشده میگیرنتون.
- همینه که همیشه ته صفی. آخه تا کی خردهکاری و دعوا و نَسَقگیری؟ یه کم بزرگ فکر کن. ببین! اونجا اولش هم غیر خودشون رو راه نمیدادن؛ در و دروازه گذاشته بودن، محله رو بسته بودن. دوست ندارن تنهشون به تن کسی بخوره، پلیس که دیگه هیچی، بخواد بره بگه اینجا چرا پارتیه، اونجا چرا فلان. حالا چی... برن شکایت کنن به همون پلیسه؟
سیروس برگشت رو به من. پرسید:
- تو همین شلوغیها، خودت چندتا دوربین پلیس رو ناکار کردی؟
کمکم داشتم میفهمیدم. سیروس فهمید که فهمیدم، یه اشاره به من کرد و به وحید گفت:
- افتاد.
بلندبلند به خودم گفتم:
- مایهدارِ... شاکیِ... بیدوربین...
این دفعه با صدای خندۀ وحید و سیروس من هم خندیدم. وحید پیچید چپ؛ پرسید:
-خونه، دوردور یا... باستی هیلز؟
- سیروس! داداش بده ببینم این تفنگت رو.
#فردای_براندازی
https://eitaa.com/sadid_ch/372