🍃🌸🍃
✡ #شناخت_تمدن_شیطانی_غرب ✝
یهود و فرهنگسازی
📖 مقاله دوم؛
#برآمدن_تمدن_غرب
اروپا و جهان در قرون جدید
✳️ اشاره؛
در این مقاله نحوهی استقرار تمدن غرب در اروپا و انتشار آن را به سراسر جهان مورد مطالعه قرار میدهیم.
🔹در قرن ۱۶ و در ابتدای این دوره در اروپا دو قدرت اصلی شکل گرفته بود:
اسپانیا و امپراتوری مقدس روم (رایش اول).
با پادشاهی شارل پنجم (شارلکن) و خاندان هابسبورگ بر هر دو منطقه، طراحان صحنه نگران شده و به فکر چاره افتادند.
کشاندن دامنه نهضت پروتستان به اسپانیا،
شکست نیروی دریایی این کشور از انگلستان در ۱۵۸۸م،
و پیروزی قیام هلندیها علیه اسپانیا در ۱۶۰۱م،
در کنار ضعف ایجاد شده در این حکومت در پی اخراج مسلمانان در سال ۱۴۹۲ و خالی شدن آن از قدرت فرهنگی، هنری و صنعتی، مقدمات سقوط این قدرت تهدیدکننده را در قرن ۱۷ فراهم کرد.
🔶🔸هلند، فرانسه و انگلیس در برپایی امپراطوری شیطان
🔹نقش استقلال هلند در این روند از آنرو مهم است که این کشور اولین دولتی بود که رسماً پروتستان شدن خود را اعلام و بسیاری از یهودیان را بهویژه در آمستردام پذیرفت.
یهودیان -و نهتنها مسیحیان یهودی- پس از اسپانیا و پرتغال سرانجام در این کشور پایگاه زدند.
🔹این گروه در هلند چنان سلطه اقتصادی خود را گسترش داده و تثبیت کردند که ضمن ایفای نقش جدی در دوران استعمار، هنوز هم بسیاری از بازارهای این کشور را در اختیار دارند.
مقابله امروزین هلند با انقلاب اسلامی، ریشه در این مهاجرت و اشغال بزرگ و آرام دارد.
🔹سرانجام و با مدیریت صحنه از سوی فرانسه در زمان ریشیلیو، صدراعظم لویی سیزدهم، جنگهایی طولانی میان پروتستانها و کاتولیکها، ذیل همان عنوان قدیمی اختلاف مذهبی، شکل گرفت که پس از ۳۰سال منجر به تضعیف کامل امپراتوری مقدس روم و اسپانیا در سال ۱۶۴۸ و بر اساس عهدنامه وستفالی شد.
🔹اینچنین بود که در قرن ۱۷ و بهویژه طی حکومت ۷۰ساله لویی چهاردهم، فرانسه به قدرت بلامنازع اروپا تبدیل شد.
🔹در این قرن انگلستان برای رهبری جهان آماده میشد.
همچون همیشه، اختلاف در دو عرصه دین و سیاست، زمینهساز این اقدام بود.
در عرصه دینی، ابزار آن روز شیطان، اختلاف کاتولیکها و پروتستانها بود.
در این جریان پیوریتنها که شاخهای از کالوینیسم بودند، بهعنوان نماینده پروتستانتیزم در انگلستان پیروز شدند.
همین گروه بودند که با مهاجرت به آمریکا پایههای حکومت ماسونی آن را تثبیت نمودند.
🔹کرامول که خود یک پیوریتن بود، پس از اندکی توانست با رهبری جنگهای داخلی انگلستان، چارلز اول را اعدام و خود را بهعنوان نخستین رئیسجمهور این کشور معرفی نماید.
ظلم وی نسبت به مردم ایرلند، همچنان منازعات مذهبی را در دوران معاصر در این سرزمین زنده نگهداشته است.
پس از مرگ وی اولین و در عین حال آخرین نظام جمهوری در انگلستان خاتمه یافت و دوباره نظام سلطنتی برقرار شد.
قرن ۱۷ بدین شکل پایان یافت.
🔶🔸قرن ۱۸ آغاز شکلگیری رسمی فراماسونری و دخالت آشکار و پنهان آن در تعیین سرنوشت جهان بود.
🔹در ۱۷۱۷م (۱۹۰۷ش) دزاگولیه و اندرسن فراماسونری جدید را در انگلیس بنا نهادند و دزاگولیه در ۱۷۱۹ بهعنوان استاد بزرگ انتخاب شد.
۵۵ نفر از نجبا و اصیلزادگان! انگلیس به عضویت آن درآمدند.
اینان قانون اساسی فراماسونری را نوشتند و در نتیجه لژ بزرگ لندن تأسیس شد.
🔹لژ لندن مادر همه لژهایی است که در سایر کشورهای جهان وجود دارد و دیگر لژها در هر کجای دنیا باید تابع آن باشند. (۱)
اینچنین بود که در آغاز قرن ۱۸ میلادی انگلیس مرکز حزب شیطان در جهان آن روز شد.
🔹در آغاز این قرن، از آنجا که حضور دو دولت اسلامی صفوی و عثمانی -بهویژه نگرانی از نقشآفرینی مردم مسلمان آن- میتوانست طراحی جدید را برای اروپا با مشکل مواجه کند، دوباره ترکان شرق که سابقهای طولانی در مهار تمدن اسلامی در مواقع حساس تاریخی داشتند به کمک فراخوانده شدند.
روسیه در ابتدای این قرن و با قدرت گرفتن پتر کبیر تبدیل به یک دولت قدرتمند در شمال ایران و شرق عثمانی شد
و همزمان حرکت سریع و شتابزده خود را بهسوی غربیشدن نیز آغاز کرد.
🔹در دل اروپا، امپراتوری مقدس روم، با همان الگوی قدیمی، به دو پاره جنوبی و شمالی شکست.
در شمال آن، دولت پروس و در جنوب، امپراتوری اتریش در همسایگی عثمانی شکل گرفت.
بدینترتیب امپراتوری عثمانی در آغاز این قرن، در ناحیه شمالی، از دو سوی شرق و غرب در محاصره قرار گرفت.
🔗 ادامه دارد ...
قسمت بعد؛ https://eitaa.com/salonemotalee/9981
🔸🌺🔸--------------
🖋"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
🍃🌸🍃
#داستان ۲
#دمشق_شهرِ_عشق
قسمت شصتوهشتم؛
مصطفی روی زمین زانو زد.
آرپیجی روی شانهاش بود،
با دقت هدفگیری کرد
فعلاً نمیخواست ماشه را بکشد
رو به پنجره صدا بلند کرد:
«برید بیرون!»…
من و مادرش به زمین چسبیده و اعضای دفتر مردد بودند که عصبی فریاد کشید:
«برید پایین، ابوالفضل پوشش میده از ساختمون خارج شید!»
دلم نمیآمد در هدف تیر تکفیریها تنهایش بگذارم ولی باید میرفتیم
قلبم کنارش جا ماند و از دفتر خارج شدیم.
در تاریکی راهرو یک چشمم به پله بود تا زمین نخورم و یک چشمم به پشت سر که غرّش وحشتناکی قلبم را به قفسه سینه کوبید
بلافاصله فریاد ابوالفضل از پایین راهپله بلند شد:
«سریعتر بیاید!»
شیب پلهها به پایم میپچید،
باید پا به پای زانوان ناتوان مادر مصطفی پایین میرفتم
مردها حواسشان بود زمین نخوریم تا بلاخره به پاگرد مقابل در رسیدیم.
ظاهراً هدفگیری مصطفی کار خودش را کرده بود که صدای تیراندازی تمام شد
ابوالفضل همچنان با اسلحه به هر سمت میچرخید تا کسی شکارمان نکند
با همین وحشت از در خارج شدیم.
چند نفر از رزمندگان مقاومت مردمی طول خیابان را پوشش میدادند
بالاخره به خانه رسیدیم
ابوالفضل به دنبال مصطفی برگشت.
یک ساعت با همان لباس سفید گوشه اتاقی که از قبل برای زندگی جدیدم چیده بودم، گریه میکردم
مادرش با آیهآیه قرآن دلداریام میداد
ناگهان هر دو با هم از در وارد شدند.
مثل رؤیا بود که از این معرکه خسته و خاکی ولی سالم برگشتند
همان رفتنشان طوری جانم را گرفته بود که دیگر خنده به لبهایم نمیآمد و اشک چشمم تمام نمیشد.
ابوالفضل انگار مچ پایش گرفته بود
میلنگید و همانجا پای در روی زمین نشست،
اما مصطفی قلبش برای اشکهایم گرفته بود
تنها وارد اتاق شد،
در را پشت سرش بست و بیهیچ حرفی مقابل پایم روی زمین نشست.
برای اولین بار هر دو دستم را گرفت
انگار عطش عشقش فروکش نمیکرد
با نرمی نگاهش چشمانم را نوازش میکرد ولی باز حریفِ ترسِ ریخته در جانم نمیشد
سرش را کج کرد و آهسته پرسید:
«چکار کنم دیگه گریه نکنی؟!»
به چشمانش نگاه میکردم و میترسیدم این چشمها از دستم برود
با هر پلک اشکم بیشتر میچکید
دردهای مانده بر دلش با گریه سبک نمیشد
غمزده خندید و نازم را کشید:
«هر کاری بگی میکنم، فقط یه بار بخند!»
لحنش شبیه شربت قند و گلاب، خوش عطر و طعم بود
لبهایم بیاختیار به رویش خندید
همین خنده دلش را خنک کرد
هر دو دستم را با یک دستش گرفت و دست دیگر را به سمت چشمانم بلند کرد،
بهجای اشک از روی گونه تا زیر چانهام دست کشید و دلبرانه پرسید:
«ممنونم که خندیدی! حالا بگو چی کار کنم؟»
اینهمه زخمی که روی دلم مانده بود مرهمی جز حرم نداشت
در آغوش چشمانش حرف دلم را زدم:
«میشه منو ببری حرم؟»
و ای کاش این تمنا در دلم مانده بود و به رویش نمیآوردم
آینه نگاهش شکست،
دستش از روی صورتم پایین آمد و چشمانش شرمنده به زیر افتاد.
هنوز خاک درگیری روی موهایش مانده بود
تازه دیدم گوشه گردنش خراش بلندی خورده و خط نازکی از خون روی یقه پیراهن سفیدش افتاده بود
صدا زدم:
«مصطفی! گردنت چی شده؟»
بیتوجه به سوالم، دوباره سرش را بالا آورد و با شیشه شرمی که در گلویش مانده بود، صدایش به خسخس افتاد:
«هنوز یه ساعت نیس تو رو از چنگشون دراوردم! الان که نمیدونستن کی تو این ساختمونه، فقط به خاطر اینکه دفتر #سید_علی_خامنهای بود، همه جا رو به گلوله بستن! حالا اگه تو رو بشناسن من چیکار کنم؟»
🔗 ادامه دارد ...
🔸🌺🔸--------------
🖋"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
26.57M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللهم رب شهر رمضان
🔸🌺🔸--------------
@salonemotalee