eitaa logo
『رُمـان‌نـꨄ︎کده✨آذر دالوند』
1.6هزار دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
2 فایل
✨فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ✨ 📚کانال رسمی رمانهای آذر دالوند ⁦🇮🇷⁩تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران 🚫هرگونه کپی برداری حتی با ذکر نام نویسنده و آدرس چنل پیگرد الهی و قانونی دارد.
مشاهده در ایتا
دانلود
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨ 🤍 ༻﷽༺ ✨ღوقـتـے روسَریــے ام در آتـَـش سوخـت‌ღ✨ ◦•◉✿🤍 🤍✿◉•◦ و امروز مونای بی خبر از همه جا داشت برنامه ثبت نام توی گرونترین کلاسهای کنکور رو برنامه ریزی می کرد ، و من توی دلم زار میزدم چون میدونستم بابا پولی برای پرداخت شهریه این کلاسها نداره و پس انداز درب و داغون خودم هم کفاف یک ترم از این کلاسها رو هم نمیده حالا از کجا باید جور کنم رو خدا میدونه شاید وقتش رسیده دوستیم رو با مونا تموم کنم یا بازم مثل همیشه کلاس رفتن رو بپیچونم ، توی مسیر تا خونه کلی افکارم رو زیر و رو کردم ولی با ناامیدی فهمیدم هیچ راهی برای پرداخت شهریه ندارم با بغض به در قدیمیه خونمون خیره شدم و توی دلم نالیدم ما بچه بی پولا محکومیم به بدبخت موندن، قشنگ آخر قصه معلومه مونا مثل بابا مامان تحصیل کرده و پولدارش دکتر میشه و من بخت برگشته هم مجبورم با یکی مثل بابا ازدواج کنم و بشینم بچه بزرگ کنم انگار غم عالم روی دلم بود با همون چهره ی ناراحت و داغون وارد خونه شدم ،سفره پهن بود و مامان اینا مشغول خوردن ناهار از اینکه اینقدر خوش بودن و انگار توی این دنیا هیچ غمی ندارن لجم گرفت 🤍✨✨✨✨🤍 ✨@Sarai110✨ 🤍 ✨✨✨✨🤍 https://eitaa.com/Sarai110/34015 🤍 🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍
۲۴ تیر ۱۴۰۲
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨ 🤍 ༻﷽༺ ✨ღوقـتـے روسَریــے ام در آتـَـش سوخـت‌ღ✨ ◦•◉✿🤍 🤍✿◉•◦ هنوز هم نفهمیدم چی توی ذهن پوسید ی فاطمه میگذره که با این همه بدبختی اینقدر احساس خوشبختی داره و هیچ وقت لبخند از روی لباش پاک نمیشه سلام زیر لبی گفتم و سمت اتاق رفتم کتابها رو کناری انداختم بغ کرده روی تختم نشستم و زانو هام رو توی بغلم جمع کردم تقه ای به در خورد و مامان وارد اتاق شد: -نازی جان نمیای ناهار؟ با بغض سری بالا انداختم کنارم نشست و پرسید: -اتفاقی افتاده ؟گرفته ای... آروم لب زدم: -همون بدبختی های همیشگی... -چرا همیشه اینقدر نا امیدی دخترم مگه چه اتفاقی افتاده؟ -دیگه چی باید بشه مامان که شما هم احساس بدبختی داشته باشید، دیگه خسته شدم بخدا ،نکنه خیال دارید از اینکه آیندم داره نابود میشه پاشم با خوشحالی برقصم و پشبندش هم مثل شما لبخندی بزنم و بگم خدایا شکرت از اینکه تن سالم بهم دادی دیگه مهم نیست که باید آرزوهام رو چال کنم و تهش بشم زن یه آدم آس پاس که نتونه یه کلاس کنکور دخترش رو ثبت نام کنه 🤍✨✨✨✨🤍 ✨@Sarai110✨ 🤍 ✨✨✨✨🤍 https://eitaa.com/Sarai110/34015 🤍 🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍
۲۴ تیر ۱۴۰۲
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨ 🤍 ༻﷽༺ ✨ღوقـتـے روسَریــے ام در آتـَـش سوخـت‌ღ✨ ◦•◉✿🤍 🤍✿◉•◦ لبی از استرس رسیدن صدام به گوش بابام گزید و دستی به گونش زد: -چی داری میگی دختر توکه هرچی خواستی بابات حتی اگه از لباس خودش زده برات فراهم کرده کجا برات کم گذاشته؟ داد زدم: -همه جا کم گذاشته میفهمید همه جا .‌..از اینکه آرزو به دل لباسای دوستام بودم ، از اینکه بهترین تفریحی برای من شده رفتن سالی یکبار تا مشهد و دوستام باید هر روزی که دلشون میخواد یه بلیط سفر خارجی اوکی کنن و به منم بگن بیا من به دروغ بگم نه هانی من ماه قبل رفتم خسته شدم از این زندگی میفهمید خسته شدم ... عصبی بلند شد و توی صورتم براق شد: -ما شاید سفر خاج کشور برات اوکی نکردیم ولی چیزی هم برات کم نذاشتیم مگه چند درصد از مردم مثل دوستای تو هستن که هرچی دلشون میخواد براشون فراهم باشه ، الانم اگه دردت کلاس کنکورته برو ثبت نام کن کی بهت گفته نباید کلاس بری؟ یعنی اینقدر چشمت کور شده که نمی بینی تمام فکر من و بابات آینده تو فاطمه شده آره انقدر کور شدی؟ -هه کلاس کنکور حتما همون کلاس درب و داغونای این سمتی که استاداش خودشون چیزی بارشون نیست نخیر مامان من کلاس کنکوری میخوام که چیزی بارم بشه نه بدتر از قبل بیام بیرون 🤍✨✨✨✨🤍 ✨@Sarai110✨ 🤍 ✨✨✨✨🤍 https://eitaa.com/Sarai110/34015 🤍 🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍
۲۴ تیر ۱۴۰۲
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨ 🤍 ༻﷽༺ ✨ღوقـتـے روسَریــے ام در آتـَـش سوخـت‌ღ✨ ◦•◉✿🤍 🤍✿◉•◦ حرفی که می رفت تا روی زبان مامان بشینه با ورود بابا نصفه رها شد: -چیه صداتون رو انداختین روی سرتون؟ -از دردونت بپرس ... -الهه مارو تنها بزار خودم با نازی صحبت میکنم... مامان با غیض اتاق رو ترک کرد و ما رو تنها گذاشت: -بیا بشین دخترم ،چندباره دارم بهت میگم احترام مادرت رو نگهدار نمیدونم کجای تربیتم کوتاهی کردم که تو اخلاقت این شد ، آخه دختر مگه نگفتم هرچی میخوای بخواه ولی به روش خودش نه با داد و هوار الانم بگو بینم دردت چیه؟... -با دوستم امروز رفتیم کتاب خریدیم برای کنکور ؟ -خوب مشکل چیه پولت کم بود میگفتی من بریزم به حسابت.. -نه همون که دادید بس بود،ولی خوب مونا میگه کلاس کنکور شرکت کنیم بهتره چون شانسمون برای رشته بهتر قبول شدن بیشتر میشه -حالا این گیرش کجاست ؟ -خوب اونجای که مونا می نویسه خیلی گرونه ،من نمیتونم برم اونجا کلاسای بهتری داره و استادهاش هم بهتره پوفی کشید و گفت: - تو بنویس اینکه مشکلی نیست مات شده لب زدم: -بنویسم؟شما میدونید چقدر هزینش بالاست ؟ -شما با این چیزا کاری نداشته باش من فکر این روزا رو کردم ،هرجا دوست داری بنویس 🤍✨✨✨✨🤍 ✨@Sarai110✨ 🤍 ✨✨✨✨🤍 https://eitaa.com/Sarai110/34015 🤍 🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍
۲۴ تیر ۱۴۰۲
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨ 🤍 ༻﷽༺ ✨ღوقـتـے روسَریــے ام در آتـَـش سوخـت‌ღ✨ ◦•◉✿🤍 🤍✿◉•◦ متحیر به رفتنش چشم دوختم، دم در مکثی کرد و گفت: -یادت باشه من و مادرت تمام آرزومون موفق شدن شماست پس قبل اینکه صدات رو توی این خونه بلند کنی قبلش خوب فکر کن.. راستش کمی شرمنده شدم ،اما خوشحالی اینکه قراره کلاسی برم که مونا میره ،حس شرمندگیم رو پروند و آینده رو برام روشنتر از قبل کرد. بدونه اینکه فکر کنم، اصلا بابا با این حقوق جانبازی و حقوق معلمی مامان چطور میخواد این پول رو جور کنه برخلاف من فاطمه مثل زمانی که حاضر نشد به مدرسه ای که من میرم بیاد و به مدرسه ی نزدیک محل زندگیمون رفت، اینبار هم حاضر به شرکت در کلاسهای که من میرفتم نشد و کلاسهای کنکور همون محل رو ثبت نام کرد. و من بازهم به خود شیرین بودنش پیش خودم اعتراف کردم: -اصلا چکارش دارم لیاقت نداره وقتی هیچ پوخی نشد سلامش می کنم دختره ی لوس کارهای ثبت نام کلاسها به سرعت پیش رفت و درس خوندن ما شروع شد. بیشتر وقتم صرف درس خوندن می شد و کمتر از قبل سراغ بیرون گردی و مهمانی های شبانه میرفتم اما خوب قرار هم نبود تمام وقتم صرف درس خوندن بشه، گاهی وقتا تفریح وسط درس هم لازمه، با همین بهانه با مونا تماس گرفتم، اونم که بدتر از من منتظر بهانه سریع قبول کرد و قرار شد راس ساعت مشخص توی پاتوق حاضر بشیم 🤍✨✨✨✨🤍 ✨@Sarai110✨ 🤍 ✨✨✨✨🤍 https://eitaa.com/Sarai110/34015 🤍 🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍
۲۴ تیر ۱۴۰۲
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨ 🤍 ༻﷽༺ ✨ღوقـتـے روسَریــے ام در آتـَـش سوخـت‌ღ✨ ◦•◉✿🤍 🤍✿◉•◦ از زبان یاسر خسته از یک ماموریت طاقت فرسای چند روزه وارد دفتر شدم به امید اینکه در حد چند دقیقه بتونم به مغزم استراحت بدم، اما هنوز یک دقیقه نگذشته بود که تقه ای به در خورد: -بفرمایید .. سرباز وظیفه موسوی وارد شد و احترام نظامی گذاشت: -جناب سروان گشت چند نفر رو گرفته جناب سرهنگ گفتن که رسیدگی کنید. پوف کلافه ای کشیدم و اشاره دادم که بیرون بره فکرش رو هم نمی کردم نرسیده کلی کار سرم خراب بشه ،سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم روی هم گذاشتم با تقه ی دوباره به در سیل دختر های جوان با لباسهای نامناسب روانه اتاق شد. بازم مثل همیشه باید با این دختر بچه ها سر و کله بزنم، هنوز نفهمیدم چه کاریه این راه افتادن تو خیابون و دختر بچه ها رو دستگیر کردن، کاش یکی بود به اون بالایا می فهموند با دستگیر کردن این دخترا بار این بی حجابی جمع نمیشه که هیچ اوضاع بدتر هم میشه، به جای این بچه ها الان باید سازنده های مد و بلاگر های تبلیغ کننده مد و مثلا سلیبریتی های روشنفکر اینجا باشن نه این بنده خدا های ساده که توی گرداب این اشخاص دست و پا میزنن با ورود نازی بین دختر های دستگیر شده بند دلم پاره شد و مات شده بهش خیره شدم، مانتوی به شدت جذب کوتاه با شلواری که کوتاهیش دیگه خیلی از حد گذشته بود با اون شال عجیبش که نبودش از بودنش بهتر بود 🤍✨✨✨✨🤍 ✨@Sarai110✨ 🤍 ✨✨✨✨🤍 https://eitaa.com/Sarai110/34015 🤍 🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍
۲۴ تیر ۱۴۰۲
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨ 🤍 ༻﷽༺ ✨ღوقـتـے روسَریــے ام در آتـَـش سوخـت‌ღ✨ ◦•◉✿🤍 🤍✿◉•◦ -خدای من اگه عمو بفهمه حتما سکته می کنه، من نمیدونم این دختر چه مرگشه آخه بچه این چه ریختیه برا خودت ساختی؟ با تاسف سری تکون دادم وسراغ دخترا رفتم ، خیلیاشون از ترس دست و پای خودشون رو گم کرده بودن برای همین با آرامش بهشون گفتم: -بچه ها نگران نباشید قرار نیست اتفاق خاصی بیوفته فقط یک تعهد ساده است بعدشم قول میدم بدون هیچ درد سری برمی گردید خونه صدای یکی از دخترا که بشتر از همه ترسیده بود بلند شد: -جناب سرهنگ غلط کردم بخدا بار اولم بود دیگه این مدلی لباس نمی پوشم به بابام نگید اگه بفهمه می کشتم لبخندی بهش زدم و گفتم: -آروم باش خانم قرار نیست به خانوادت خبر بدیم فقط یه تذکر و تعهد ساده است.. تک خنده ای برای آروم شدنش زدم و گفتم: -درضمن من سروانم، سرهنگ نیستم... بعد هم رو به موسوی در خواست آب دادم تا اضطرابشون کمتر بشه -خوب دختر خانوما میشه بگید چرا این مدلی لباس می پوشید که گیر مامورای گشت بیافتید نازی قبل از همه با همون تخسی ذاتیش پرسید: 🤍✨✨✨✨🤍 ✨@Sarai110✨ 🤍 ✨✨✨✨🤍 https://eitaa.com/Sarai110/34015 🤍 🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍
۲۴ تیر ۱۴۰۲
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨ 🤍 ༻﷽༺ ✨ღوقـتـے روسَریــے ام در آتـَـش سوخـت‌ღ✨ ◦•◉✿🤍 🤍✿◉•◦ -این دیگه چه مملکتیه ساختید، حتی اجازه لباس خودمونم نداریم گند بزنن به این مملکتتون بدون اینکه بهش نگاه کنم جواب دادم: -این کارا به خاطر امنیت خودتونه، از اون مهم تر اینا قوانین کشور و اسلام هستش اگر در جریان باشید هر کشور و دین و قوانین خاص خودش رو داره و مردم هم موظف به رعایت قوانین هستن... -هه امنیت ما یا ترس گناه کردن خودتون؟ چرا به جای اینکه ما دخترا رو زرتی بگیرید بیارید اینجا به پسرا نمی گید چشماتون رو غلاف کنید، تا به گناه نیوفتن؟ اصلا این اسلام شما چرا به پسرا نمیگه به نامحرم نگاه نکنه همش گیرش رو دختراس؟ از اون گذشته شما نمی تونید کسی رو بزور مسلمون کنید یا به بهشت ببرید...اینو بفهمید... با ابروی بالا رفته جواب دادم : -اول اینکه کشور اسلامیه و قوانین بر پایه قرآن و اسلام تا اینجا که بحثی نیست، دوم اینکه همون قرآنی که گفته زن حجابش رو رعایت کنه گفته مرد هم چشمش رو به قول شما غلاف کنه برای همینه که اگر مردی بر خلاف قوانین اسلامی عمل کنه و به ناموس کسی تعرض کنه اونم مجازات میشه، در مورد مسلمان شدن زوری هم باید بگم کسی ،کسی رو زور نکرده میدونید که توی این کشور کسانی برای زندگی هستن که دینشون اسلام نیست ولی با احترام دارن قوانین کشور رو رعایت میکنن کشور هم کاری به دینشون نداره حتی امنیتشون رو هم تامین میکنه ، 🤍✨✨✨✨🤍 ✨@Sarai110✨ 🤍 ✨✨✨✨🤍 https://eitaa.com/Sarai110/34015 🤍 🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍
۲۴ تیر ۱۴۰۲
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨ 🤍 ༻﷽༺ ✨ღوقـتـے روسَریــے ام در آتـَـش سوخـت‌ღ✨ ◦•◉✿🤍 🤍✿◉•◦ ،سوم اینکه ما مسئول بهشت رفتن شما نیستیم شما میتونید توی مجالس خصوصی خودتون هر طوری که دلتون میخواد لباس بپوشید، ولی مسئول اجرای قوانین ما هستیم و وظیفه داریم با نقض قوانیین مبارزه کنیم، پس بهتره توی مکانهای عمومی با رعایت قوانینن حاضر بشید تا به این مرحله نرسید الانم مثل دختر های خوب پای برگه های تعهد رو امضا کنید و برید پی زندگیتون ولی یادتون باشه اگر بازم گیر گشت بیفتید دیگه با یه تعهد ساده حل نمیشه یا علی آخرین نفر نازی بود که با اخم به میز نزدیک شد: -بده تا امضا کنم کار و زندگی دارم برگه رو سمتش سر دادم و پرسیدم: -چرا این کارا رو میکنی؟میدونی اگه عمو بفهمه چقدر ناراحت میشه؟ پوزخندی زد و همینطور که برگه رو امضا می کرد جواب داد: -اول اینکه نمی فهمه مگه اینکه یه کسی به خاطر خودشیرینی کف دستش بزاره ،بعدش هم این شما هستین که باید با خواسته های ما کنار بیاید نه ما من یه آدمم و دوس دارم اینطوری زندگی کنم اینکه آخره این تصمیم چی میشه هم به خودم مربوطه شماها کاسه داغتر از آش نشید اصلا من دوست دارم نابود بشم شما رو سننه 🤍✨✨✨✨🤍 ✨@Sarai110✨ 🤍 ✨✨✨✨🤍 https://eitaa.com/Sarai110/34015 🤍 🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍
۲۴ تیر ۱۴۰۲
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨ 🤍 ༻﷽༺ ✨ღوقـتـے روسَریــے ام در آتـَـش سوخـت‌ღ✨ ◦•◉✿🤍 🤍✿◉•◦ بدون اینکه منتظر جوابم بمونه در رو بهم کوبید و اتاق رو ترک کرد ، با حسرت به رفتنش خیره شدم ،سالها سر سفره ی عمو نون و نمک خوردم و سعی کردم نمکدون نشکنم، ولی یه روز یه جا اختیار عقلم دست دلم افتاد و پی دختر تخس و ناخلف عمو سرید، عاشق شدم، عاشق دختری که فاصلمون به اندازی دو دنیا زیاد بود. ولی مگه این دل وامونده حالیش میشه؟ مگه دست من بود که اون روز موهاش رو پریشون دورش ریخته بود و روی تاب گوشه ی حیاط آهنگ مورد علاقش رو میخوند ؟ مگه تقصیر من بود که تارهای طلای موهاش زیر نور خورشید میدرخشید و زیبایش رو چند برابر کرده بود؟ اصلا مگه تقصیر من بود که صداش جادوی بود و جادوم کرد ؟ -ولی خودمم خوب میدونم تقصییر من بود که نگاه نگرفتم و دلم رفت ،دلم رفت برای دختر ناخلف عمو که عین شب و روزیم ،دلم رفت برای دختری که حتی نمیخواد من رو ببینه ... -خدایا عاقبتم رو به خیر کن 🤍✨✨✨✨🤍 ✨@Sarai110✨ 🤍 ✨✨✨✨🤍 https://eitaa.com/Sarai110/34015 🤍 🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍
۲۴ تیر ۱۴۰۲
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨ 🤍 ༻﷽༺ ✨ღوقـتـے روسَریــے ام در آتـَـش سوخـت‌ღ✨ ◦•◉✿🤍 🤍✿◉•◦ از زبان نازی روزها یکی پس از دیگری می گذشت و روز کنکور نزدیکتر می شد ، خدایش از حق که نگذرم این مدت بابا و مامان سنگ تمام گذاشتن برای آرامش من و فاطمه البته من که چشمم آب نمی خورد فاطمه بتونه با این کلاسهای داغونی که رفته رتبه ی خوبی بیاره با خودم هم می گفتم خوبه حداقل من یه رتبه میارم بفهمن هزینه کردن جواب خوب هم میده بالاخره روز امتحان فرا رسید و به همراه مامان راهی حوزه امتحان شدیم برعکس من که از استرس ناخون می جویدم فاطمه با آرامش حرص دراری مشغول ذکر گفتن بود. پوف کلافه ای کشیدم و سعی کردم به فاطمه نگاه نکنم انگار هرچه بیشتر بهش نگاه می کردم استرسم بیشتر می شد نزدیک حوزه مامان بغلم کردو با بوسه ای روی پیشونیم لب زد: -استرس نداشته باش دخترم با توکل به خدا حتما قبول میشی چون تلاش زیادی کردی استرس فقط باعث میشه تمرکزت کمتر بشه سرم رو به نشونه تایید تکون دادم سمت مونا که منتظرم ایستاده بود رفتم همراه با نفس عمیقی از حوزه خارج شدم باورم نمی شد به نظر خودم از اون چیزی که فکر می کردم بهتر شده بود و انتظار رتبه ی بالای رو داشتم 🤍✨✨✨✨🤍 ✨@Sarai110✨ 🤍 ✨✨✨✨🤍 https://eitaa.com/Sarai110/34015 🤍 🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 ✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨
۲۴ تیر ۱۴۰۲
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 ✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 ✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍 ✨🤍✨🤍 🤍✨🤍 ✨🤍 🤍 ༻﷽༺ ✨ღوقـتـے روسَریــے ام در آتـَـش سوخـت‌ღ ◦•◉✿🤍 🤍✿◉•◦ وقتی به خونه رسیدم مامان رو تسبیح به دست توی حیاط منتظر دیدم: -چی شد دخترم؟ امتحانت چطور بود؟قبول میشی ؟سخت نبود؟ -وای مامان آروم باش، آره خیلی خوب بود،فاطمه چی هنوز نیومده؟ نگران نگاهی به ساعت روی دستش انداخت و جواب داد: -نه مادر هنوز نیومده ... پوزخندی زدم و گفتم: -وقتی کلاس داغون میره همین میشه دیگه، باید هم امتحان براش سخت باشه.... هنوز حرفم تموم نشده بود که فاطمه با لبخند همیشگیش وارد حیاط شد: -سلام به همه،نازی تو هم اومدی چطور بود راحت بود؟ -اره ولی ظاهرا برا تو نبوده؟ --توکل بر خدا ان شالله هر دوتامون قبول میشیم دستش رو دور گردن مامان انداخت و گونش رو بوسید: -قربون مامان قشنگم بشم نگران چیزی نباش -خدا نکنه عزیز مامان برید یه آبی به صورتتون بزنید،تا براتون چیزی بیارم بخورید یه کم جون بگیرید، خدا رو شکر این امتحان هم بالاخره تموم شد حالا وقتشه یه کم به خودتون برسید 🤍✨✨✨✨🤍 ✨@Sarai110✨ 🤍 ✨✨✨✨🤍 https://eitaa.com/Sarai110/34015 🤍 🤍✨ 🤍✨🤍 🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨🤍
۲۴ تیر ۱۴۰۲