eitaa logo
گمنــــــــام
83 دنبال‌کننده
38 عکس
4 ویدیو
0 فایل
به نام حضرت دوست ڪه هرچه داریم از اوس☀ـت... آسمان نقطہ‌ی وصال او‌ست با خدا(:🌌 و اینجا قدمگاهی به وسعت صحرا و به زیبایی دریـــا...🍃 • • ^_^ کانال اصلی: @eshgss110 ارتباط: @Hoonarman ڪاناݪ ناشنــاس📌https://eitaa.com/joinchat/2903311318C8e2bc8abb8
مشاهده در ایتا
دانلود
گمنــــــــام
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱 🌱 ~•~ #رمان_امنیتی_گمنام #قسمت_59 "روزبعد(تهران):" رسول: درحالی که برگه‌ی گزارش
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱 🌱 ~•~ محمد: بدنم گر می‌گیرد. سرم تیر می‌کشد. بختک روی تنم چنبره زده و نفس کشیدن را سخت کرده‌! سایه‌های سیاه هرلحظه دور و برم را احاطه می‌کنند و مرا در بر می‌گیرند! به دیوار چنگ می‌زنم. صدای فریاد‌های گوش خراشم پژواک می‌شود و تنم را مور مور می‌کند! کسی پایم را گرفته و می‌کشد... صدای فریادهایم بیشتر می‌شود... _محمد... صدای عطیه است؟! دستی روی شانه‌ام کشیده می‌شود. _محمد چشماتو باز کن! تیرگی کنار می‌رود و جایش را لامپ مهتابیِ بالای سرم می‌گیرد. نفس‌هایم نامنظم است. هنوز درحال گر گرفتن‌ام! عطیه صورتم را با دست قاب می‌کند و ماسک اکسیژنم را تنظیم می‌کند. _بهتری؟ عرق از سر و رویم شره می‌کند. آستین لباسش را به قصد خشک کردنشان روی صورتم می‌کشد و بوسه‌ای روی پیشانی‌ام می‌کارد! چشمانش ورم کرده‌اش نشان می‌دهد در این مدت چقدر اذیت شده! کاش حنجره‌ام سالم می‌ماند. کاش توان این را داشتم که با جمله‌ای آرامش کنم. عطیه اشکش را پاک می‌کند و با بغض می‌گوید: -به سختی اجازه دادن بیام دیدنت! عزیزو نتونستم بیارم تو. همینطور نگاهش می‌کنم. صندلی را جلو می‌کشد و کنارم می‌نشیند. غم و گلایه را در جز به جزء وجودش حس می‌کنم. -فرستادمت بری قم که اینجوری برگردی محمد؟ نه تنها از گلو و زخمای دیگه‌ات مراقبت نکردی، بلکه الان سر تا پات، کلا زخم و زیلیه! آسمون به زمین میاد اگه یکم مواظبت کنی؟! شرمنده نگاهم را از او می‌گیرم. نمی‌دانم چه بگویم؛ حق دارد! در همین فاصله، رد شدن سایه‌ای را از پشت شیشه‌ی اتاق، حس می‌کنم! یکدفعه صدای سوت بلندی گوشم را پر می‌کند. سوزش و درد وحشتناکی در سرم، دقیقا همانجایی که هنوز زخم چاقوی مجتبی جوش نخورده بود می‌پیچد. آنقدر دردش وسیع و تیز است که بدنم نمی‌تواند عکس‌العملی نشان دهد. 🕊به‌قلــــــــــــم:فاطمه بیاتی
السَّلامُ علیکَ یا خلیفةَ الرَّحمنُ یا شَریکَ ــــــــ ـ القران وَ یا اِمامَ الاُنسِ و الجان ‌! سلام بر خورشید تاریکـے ها و ماھ کامل سلام آفتاب‌حقیقت ؛‌ سلام ماه تمام قلبم داشتنت داشته‌ای است بسیار عظیم‌تراز حد تصوراتِ‌ ما، بسان ذره‌ای كِ خورشید داراییش باشد .
گمنــــــــام
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱 🌱 ~•~ #رمان_امنیتی_گمنام #قسمت_60 محمد: بدنم گر می‌گیرد. سرم تیر می‌کشد. بختک روی
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱 🌱 ~•~ " نیم‌ساعت‌بعد" رسول: -دکتر! الان چطوره؟ -فعلا وضعیت جسمیش نرماله. با چند روز استراحت، جراحت‌هاش خوب میشه. نگرانی اصلی من اون جسم خارجیه که اعصابشو تحریک می‌کنه. علائم و عوارضش شروع شده و مشخص نیست چقدر خطرناک باشه! آقای عبدی برگه‌ای را از کیفش بیرون می‌آورد و مقابل دکتر می‌گیرد. -این اطلاعات در مورد تراشه‌ست. می‌تونه کمکی کنه؟ دکتر عینکش را از جیبش در می‌آورد و به چشمش می‌زند. نگاه کوتاهی به برگه‌ می‌کند. -برا شروع بد نیست. بعد از رفتن دکتر، آقای عبدی می‌گوید: -مجتبی غریب، الان تو ماشینه. برو بیارش! متعجب می‌گویم: -برا چی آوردینش اینجا؟ -سوال نپرس! سرم را پایین می‌آورم و می‌گویم: -چشم. می‌رم. ولی حداقل این یه سوالو جواب بدید! نمیشه اون تراشه رو با جراحی درش آورد؟! -کسی که جراحیش کرده، مجتبی‌ست. از شنیدن این جمله اعصابم به هم می‌ریزد. فکرش را هم نمی‌کردم همچین آدمی باشد! ادامه می‌دهد: -ادعا می‌کنه اون تراشه جوری نصب شده که در آوردنش غیرممکنه. مگه اینکه... منتظر، زل می‌زنم به چشمانش. -مگه اینکه چی؟ راه حلش چیه؟ -مگه اینکه خودش اونو جراحی کنه! کلافه موهایم را چنگ می‌زنم. چند قدم از آقای عبدی فاصله می‌گیرم و با صدای نسبتا بلندی می‌گویم: -واقعا می‌خواید محمدو بسپارید به یه خائن؟! محمد: بعد از آن شوکِ عجیب، سردردم همچنان باقی‌ست! از سوزش چشمانم جانم به لب رسیده. هر از گاهی گوش‌هایم سنگین می‌شوند. با آمدن آقای عبدی، عطیه بیرون می‌رود. مثل یک پدر دلسوز، دستم را بین دستانش به اسارت می‌گیرد! -بهتری؟ آب دهانم را قورت می‌دهم. سیبل گلویم با درد شدیدی تکان می‌خورد. هرچه تلاش می‌کنم جوابش را بدهم، بی‌فایده است! آقای عبدی سر تکان می‌دهد و با لبخند کوتاهی سعی می‌کند آرامم کند. -نمی‌خواد حرف بزنی. کنارم می‌نشیند. -مجتبی رو که خوب می‌شناسی؟! نفسم حبس می‌شود! بحث نباید به اینجا کشیده می‌شد. معلوم است که مجتبی را می‌شناسم! آن‌هم مجتبی غریبی که زمانی همه حاضر بودند پشت سرش به نماز بایستند! به باز و بسته کردن چشمانم اکتفا می‌کنم. -‌با بچه‌اش تهدیدش کردن! دخترش دچار یه ویروس خاص و دست‌ساز شده بود. مجبورش کردن یه سال واسشون کار کنه تا این تراشه‌ای که الان تو سر توعه بسازه! همین امروز که تو دچار شوک شدی، ویکتوریا تو بیمارستان دیده شده. ده دقیقه بعدش هم دختر مجتبی به دلیل قطع دستگاه اکسیژن فوت کرد! از اینکه نمی‌توانم حرف بزنم عصبی‌ام. دخترِ بی‌گناهِ مجتبی... کاش زودتر متوجه می‌شدم. شاید اگر پیگیرِ احوال مجتبی بودم، می‌توانستم کمکش کنم! -اصرار داشت بیاد دیدنت. میگه می‌خواد ازت حلالیت بگیره! لب‌هایم را تکان می‌دهم و حرف به حرف و بی‌صدا هجی می‌کنم. -بـ.یــ.اد... 🕊به‌قلــــــــــــم:فاطمه بیاتی
خواهشِ دل هر چه کمتر، شادیِ جان بیشتر🕊 •رهی معیرے🌿
بریم برا پارتِ آخرِ فصل اول؟!
گمنــــــــام
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱 🌱 ~•~ #رمان_امنیتی_گمنام #قسمت_61 " نیم‌ساعت‌بعد" رسول: -دکتر! الان چطوره؟ -فعلا
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱 🌱 ~•~ محمد: در تقه‌ای می‌خورد. رسول درحالی که دست مجتبی را با دستبند به دست خودش بسته بود، در را باز می‌کند و گوشه‌ی اتاق می‌ایستد. -آوردمش. الان چیکار کنم آقای عبدی؟ آقای عبدی بدون نگاه کردن به آنها می‌گوید: -دستبندشو باز کن. رسول درحالی که سعی در کنترل صدایش دارد، اعتراض می‌کند. -اما... -رسول!! باز کن دستشو. خودتم برو بیرون! با پیشانی چین خورده دستبند را باز می‌کند و بیرون می‌رود. کمی خم می‌شوم تا چهره‌ی مجتبی را درست ببینم. به سمتم می‌آید و روی صندلی کنارِ آقای عبدی می‌نشیند. چهره‌اش را ورانداز می‌کنم. هزاربار سرخ و سفید می‌شود تا بتواند سرش را بالا بگیرد! با کف دست عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کند. بالاخره اقای عبدی سر صحبت را باز می‌کند. -با یه دارو، حنجره‌‌ی آقای غریب آسیب دیده. الان نمی‌تونه درست صحبت کنه! بالشت زیر سرم را صاف می‌کنم و با کشیدن پای گچ گرفته شده‌ام روی تخت، به سختی نیم‌خیز می‌شوم. -به گفته‌ی خودش، تنها فردی که می‌تونه تراشه‌ی سرت رو برداره خودشه! بی‌صدا لب می‌زنم و کاغذ و قلم می‌خواهم. کاغذ و خودکار را دستم می‌دهد. شروع می‌کنم به نوشتن. -می‌دونه دخترش فوت کرده!؟ نگاه کوتاهی به مجتبی می‌کند و آرام می‌گوید: -نه! نفس عمیقی می‌کشم. دلم می‌سوزد... اگر دختر من بود چه؟ حتی یک لحظه‌هم نمی‌توانم خودم را جای او تصور کنم. وابستگی مجتبی و دخترش "سارا" آنقدر شدید و عمیق بود که به خاطرش زود به زود مرخصی می‌گرفت. اصلا دنیایی داشت با سارایش! وای به وقتی که متوجه شود چه بلایی سر تک دخترش آمده! دست چپم را جای بخیه‌ام که کم و بیش می‌سوزد، می‌گذارم و بعد خودکار را به حرکت درمی‌آورم. -بهش بگید یه توضیح درمورد عملکرد این تراشه بده! چقدر خطر داره؟ مجتبی نوشته‌ام را می‌خواند و شروع می‌کند به نوشتن جوابِ سوالم. در آن چند دقیقه، خوب حرکاتش را آنالیز می‌کنم! کمی مضطرب‌است. به چهره‌اش که دقت می‌کنم، تازه متوجه می‌شوم که طره‌ای از موهایش سفید شده و لبانش خشک و ترک خورده‌اند! صورتش جا افتاده‌تر شده است. بعد از شنیدن دلیل خیانتش، کمی نرم شده‌ام. دلم می‌خواهد کمکش کنم. اما به هرحال جرم سنگینی‌ست! کاغذ بینمان رد و بدل می‌شود. -اون تراشه‌ی الکتریکی، از راه دور کنترل میشه و می‌تونه با امواجی که به اعصاب می‌رسونه، باعث درد و شوک شدید شه! به مرور تابعیت‌های شناختی و حرکتی رو تحت تأثیر قرار می‌ده. ممکنه تغییرات ناخواسته در رفتارو خلق‌وخو ایجاد کنه. حتی تو تمرکز و حافظه تاثیر می‌ذاره. اگه برداشته نشه، خیلی راحت می‌تونن کنترلت کنن! کمی تعجب می‌کنم. همچین تراشه‌ای را مجتبی ساخته؟! در افکارم غرق شده‌ام که صدای آقای عبدی توجهم را جلب می‌کند. -برا عمل رضایت میدی؟ زل می‌زنم به چشمان مجتبی. هر لحظه بیشتر خجالت می‌کشد! می‌ترسم با همین منوال، آب شود و در زمین فرو رود! سرم را به نشانه‌ی مثبت تکان می‌دهم. مجتبی بلند می‌شود و با همان سر خم شده‌، به سختی حروف را کنار هم می‌چیند! صدایش به قدری خش دارد که نفسم ناخودآگاه حبس می‌شود. -بِ...بِــ...بَــ...خـ...ش! لبخند کمرنگی روی لبم می‌نشیند! شاید روزی بتوانم ببخشمش! شاید بتوانم... رسول: چند روز بعد: - مجتبی غریب توسط یکی از سربازای زندان مسموم شد. تا برسوننش بیمارستان، ایست قلبی کرد! رسول، عملو چیکار کنیم؟ بدبخت شدیم رفت! چشمانم کم مانده از حدقه بیرون بزند. ضربان قلبم بالا می‌رود. روی زمین می‌نشینم و موهایم را چنگ می‌زنم. تنها جمله‌ای که از زبانم خارج می‌شود، "یاحسین" است! پـــایـــان فصل اول. ادامه دارد . . . 🕊به‌قلــــــــــــم:فاطمه بیاتی
عیدتون مبارڪ🌱✨
سلام✨🖐🏻 -خبر جدید-👀 یه رمان جنایی و معمایی تو راهه! (فضاے رمان با داستاناے قبلےِ کانال متفاوته) از فرداشب!
جواب پیاماتو تو کانال ناشناس گذاشتم✨🌿 https://eitaa.com/joinchat/2903311318C8e2bc8abb8
. إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاٰ, قبله‌ی عشق یکی باشد و بس.. _یونس۶۵🌱