eitaa logo
گمنــــــــام
83 دنبال‌کننده
38 عکس
4 ویدیو
0 فایل
به نام حضرت دوست ڪه هرچه داریم از اوس☀ـت... آسمان نقطہ‌ی وصال او‌ست با خدا(:🌌 و اینجا قدمگاهی به وسعت صحرا و به زیبایی دریـــا...🍃 • • ^_^ کانال اصلی: @eshgss110 ارتباط: @Hoonarman ڪاناݪ ناشنــاس📌https://eitaa.com/joinchat/2903311318C8e2bc8abb8
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برا پارتِ آخرِ فصل اول؟!
گمنــــــــام
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱 🌱 ~•~ #رمان_امنیتی_گمنام #قسمت_61 " نیم‌ساعت‌بعد" رسول: -دکتر! الان چطوره؟ -فعلا
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱 🌱 ~•~ محمد: در تقه‌ای می‌خورد. رسول درحالی که دست مجتبی را با دستبند به دست خودش بسته بود، در را باز می‌کند و گوشه‌ی اتاق می‌ایستد. -آوردمش. الان چیکار کنم آقای عبدی؟ آقای عبدی بدون نگاه کردن به آنها می‌گوید: -دستبندشو باز کن. رسول درحالی که سعی در کنترل صدایش دارد، اعتراض می‌کند. -اما... -رسول!! باز کن دستشو. خودتم برو بیرون! با پیشانی چین خورده دستبند را باز می‌کند و بیرون می‌رود. کمی خم می‌شوم تا چهره‌ی مجتبی را درست ببینم. به سمتم می‌آید و روی صندلی کنارِ آقای عبدی می‌نشیند. چهره‌اش را ورانداز می‌کنم. هزاربار سرخ و سفید می‌شود تا بتواند سرش را بالا بگیرد! با کف دست عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کند. بالاخره اقای عبدی سر صحبت را باز می‌کند. -با یه دارو، حنجره‌‌ی آقای غریب آسیب دیده. الان نمی‌تونه درست صحبت کنه! بالشت زیر سرم را صاف می‌کنم و با کشیدن پای گچ گرفته شده‌ام روی تخت، به سختی نیم‌خیز می‌شوم. -به گفته‌ی خودش، تنها فردی که می‌تونه تراشه‌ی سرت رو برداره خودشه! بی‌صدا لب می‌زنم و کاغذ و قلم می‌خواهم. کاغذ و خودکار را دستم می‌دهد. شروع می‌کنم به نوشتن. -می‌دونه دخترش فوت کرده!؟ نگاه کوتاهی به مجتبی می‌کند و آرام می‌گوید: -نه! نفس عمیقی می‌کشم. دلم می‌سوزد... اگر دختر من بود چه؟ حتی یک لحظه‌هم نمی‌توانم خودم را جای او تصور کنم. وابستگی مجتبی و دخترش "سارا" آنقدر شدید و عمیق بود که به خاطرش زود به زود مرخصی می‌گرفت. اصلا دنیایی داشت با سارایش! وای به وقتی که متوجه شود چه بلایی سر تک دخترش آمده! دست چپم را جای بخیه‌ام که کم و بیش می‌سوزد، می‌گذارم و بعد خودکار را به حرکت درمی‌آورم. -بهش بگید یه توضیح درمورد عملکرد این تراشه بده! چقدر خطر داره؟ مجتبی نوشته‌ام را می‌خواند و شروع می‌کند به نوشتن جوابِ سوالم. در آن چند دقیقه، خوب حرکاتش را آنالیز می‌کنم! کمی مضطرب‌است. به چهره‌اش که دقت می‌کنم، تازه متوجه می‌شوم که طره‌ای از موهایش سفید شده و لبانش خشک و ترک خورده‌اند! صورتش جا افتاده‌تر شده است. بعد از شنیدن دلیل خیانتش، کمی نرم شده‌ام. دلم می‌خواهد کمکش کنم. اما به هرحال جرم سنگینی‌ست! کاغذ بینمان رد و بدل می‌شود. -اون تراشه‌ی الکتریکی، از راه دور کنترل میشه و می‌تونه با امواجی که به اعصاب می‌رسونه، باعث درد و شوک شدید شه! به مرور تابعیت‌های شناختی و حرکتی رو تحت تأثیر قرار می‌ده. ممکنه تغییرات ناخواسته در رفتارو خلق‌وخو ایجاد کنه. حتی تو تمرکز و حافظه تاثیر می‌ذاره. اگه برداشته نشه، خیلی راحت می‌تونن کنترلت کنن! کمی تعجب می‌کنم. همچین تراشه‌ای را مجتبی ساخته؟! در افکارم غرق شده‌ام که صدای آقای عبدی توجهم را جلب می‌کند. -برا عمل رضایت میدی؟ زل می‌زنم به چشمان مجتبی. هر لحظه بیشتر خجالت می‌کشد! می‌ترسم با همین منوال، آب شود و در زمین فرو رود! سرم را به نشانه‌ی مثبت تکان می‌دهم. مجتبی بلند می‌شود و با همان سر خم شده‌، به سختی حروف را کنار هم می‌چیند! صدایش به قدری خش دارد که نفسم ناخودآگاه حبس می‌شود. -بِ...بِــ...بَــ...خـ...ش! لبخند کمرنگی روی لبم می‌نشیند! شاید روزی بتوانم ببخشمش! شاید بتوانم... رسول: چند روز بعد: - مجتبی غریب توسط یکی از سربازای زندان مسموم شد. تا برسوننش بیمارستان، ایست قلبی کرد! رسول، عملو چیکار کنیم؟ بدبخت شدیم رفت! چشمانم کم مانده از حدقه بیرون بزند. ضربان قلبم بالا می‌رود. روی زمین می‌نشینم و موهایم را چنگ می‌زنم. تنها جمله‌ای که از زبانم خارج می‌شود، "یاحسین" است! پـــایـــان فصل اول. ادامه دارد . . . 🕊به‌قلــــــــــــم:فاطمه بیاتی
عیدتون مبارڪ🌱✨
سلام✨🖐🏻 -خبر جدید-👀 یه رمان جنایی و معمایی تو راهه! (فضاے رمان با داستاناے قبلےِ کانال متفاوته) از فرداشب!
جواب پیاماتو تو کانال ناشناس گذاشتم✨🌿 https://eitaa.com/joinchat/2903311318C8e2bc8abb8
. إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاٰ, قبله‌ی عشق یکی باشد و بس.. _یونس۶۵🌱