وقتی پایین کلاسِ هفتمام، نهما میان پیشم که حیوونِ خونگیشون رو نشونم بدن! ببخشید! منظورم همین مدادیه که بستنش به نخ و براش با یه نخِ دیگه دُم بستن :/ اسمشم گفتن ولی یادم رفته! مثلِ خانوم هنر نَگین بِرن از سنشون خجالت بکشن! دختربلاهامَن، شیطنتشونه دیگه :) من گفتم ببرینش عقب به من نخوره نجس شم نماز نتونم بخونم ؛) اونام بردنش عقب و بعد هم با هم عکس گرفتیم :)
وقتی بالا کلاسِ نهمام، هفتما میان پیشم و میبینن اخم کردم و دارم یکی از نهما رو دعوا میکنم. نهمه که میره، هفتما میان دورم که خانوم! کی ناراحتتون کرده؟ من با دیدنشون لبخندِ الکی میزنم و ناراحتیم سرِ جاشه. بهم میگن بخندین... خانوم بخندین... تا نخندین وِل نمیکنیم :) من میخندم و لُپشون رو میکشم و میرن پایین :)
من به داشتنشون شاکرم... هزار الحمدلله❤️
وَ به ناکافی بودن براشون مغمومم... هزار استغفرلله💔
@sarbehrah
از دایرهی انسانهای اطرافِ من، همه سریالِ یوسف نبی علیه السلام رو دوست دارن، حتی اونایی که مختارنامه نمیبینن! داشتم فکر میکردم چرا؟ که تنها به یه جواب رسیدم:
سریالِ یوسف علیه السلام مثلِ راهیان نوره؛ حالخوبکنه، معنویتِ صِرفه، به آدم باور میده چقدددددر تو خوبی! چقدددددر خدا دوستت داره! چقدر بهشتی هستی! همممممهی گناهات قابل بخششه! همینکه تهِ دلت خدا رو قبول داری خودش کلّیه! حالا چهار لاخ مو هم دیده شه، دو تا نماز هم قضا شه، اهلِ امر به معروف و نهی از منکر هم نباشی، اشکالی نداره! باز آ! هر آنچه هستی باز آ! خلاصه همهچی گل و بلبل و قلبیقلبیه :)
ولی مختارنامه نههههههه! سریالِ مختار مثلِ اردو جهادیه! تا دیروز میگفتی حزباللهی؟ بسمالله! امروز باید در عمل نشون بدی! ببینم چه کار میکنی! واسه امام حسین علیه السلام گریه میکنی و به خودت لطمه میزنی؟ ببینم عُرضه داری امر به معروف و نهی از منکر کنی یا میترسی اوف شی؟!
مختارنامه خیلی رُک و پوستکنده تو رو با خودت درمیندازه :) به رُخت میکشه که تو الآن کدوم شخصیتی... از توّابینی و همیشه پربهانه و دیر و دور... یا اهلِ کوفهای و عافیتطلب و نماز و روزهدارِ تو صلح و امنیت... حرّافی یا اهلِ عمل...
معلومه مختارنامه همگانی نمیشه :) معلومه چرا منفوره اونی که از بچهمذهبیهای ما بپرسه وقتی امر به معروف و نهی از منکر نمیکنی چرا پروفایل فاطمیه گذاشتی؟! وقتی پای انقلابیت لنگ میزنه چرا روضه حضرت زهرا سلام الله علیها میری؟! وقتی برای عمل کردن لبریزِ بهانهای چرا دم از ائمه و دوست داشتنشون میزنی؟! ؛)
@sarbehrah
سربهراه
از دایرهی انسانهای اطرافِ من، همه سریالِ یوسف نبی علیه السلام رو دوست دارن، حتی اونایی که مختارنام
حضرتِ زهرا سلام الله علیها تازه پدرشون رو از دست داده بودن... از نظر روحی حالشون اصلا خوب نبود... این یه بهانه!
باردار بودن... تو بارداری غصه دیده بودن... حالِ بدِ روحیشون رو دوبله کنین... این یه بهانه!
کنیز داشتن... افرادِ دیگهای هم تو خونه بودن... میتونستن خودشون نرن پشتِ در... زنِ باردارِ غصهدار که نباید در باز کنه و پاسخگو باشه... این یه بهانه!
بعد که فاجعه رخ داد... ایشون دیگه باردار نبودن... بلکه زنی آسیبدیده بودن با نوزادی که از دست دادن... پدری که از دست دادن... شوهری که حقش غصب شده... وای... همهچیز برای یه طوفانِ روحی مهیاست... به قرآن اگه پاشون رو از خونه بیرون نمیذاشتن تا قیامت کسی نمیگفت چرا... یعنی بهانه مهیااااااااا... ولی چهل شب نشستن پشت مرکب و خونه به خونه رفتن که حقِ غصبشدهی ولایت رو برگردونن... که امر به معروف و نهی از منکر کنن... بابا دیگه بعد از فاجعه هزاااااار بهانه مهیا بود...
وجداناً ما بهانهزدهها چطور اصلا به زبون میاریم روضهی حضرت زهرا سلام الله علیها؟! رفتنش رو که اصلا درک نمیکنم :)
شما چطور؟ با این حجمِ تناقض در خودمون مذهبیا مشکلی ندارین؟ سالمین؟ روبهراهین؟ :/
@sarbehrah
سربهراه
حضرتِ زهرا سلام الله علیها تازه پدرشون رو از دست داده بودن... از نظر روحی حالشون اصلا خوب نبود... ای
تو ذهنمه از دکتر شریعتی خوندم که فرمودن همه امام حسین علیه السلام رو دوست دارن، چون امامِ مُرده است و تکلیفی نداره...
اما امام زمان ارواحنا فداه غریبن چون امامِ زنده باشن یا تشریف بیارن، تکلیف میاره!
چه خوشگلیم ما مذهبیا :))
@sarbehrah
سربهراه
حضرتِ زهرا سلام الله علیها تازه پدرشون رو از دست داده بودن... از نظر روحی حالشون اصلا خوب نبود... ای
قبرِ مخفی میدونین ینی چی؟
ینی مبارزه حتی بعد از مرگ!
نه تا آخرین قطرهی خون که باز هم حضرت زهرا سلام الله علیها دریغ نکردن...
مبارزه حتی بعد از مرگ!
چقدر بهانه برای این زن جور بود... برای حضرت زینب سلام الله علیها بیشتر...
با یه میخ و سیلی خودمون و فریب دادیم و خیال میکنیم چقددددددر ولایی_مذهبیایم :))
@sarbehrah
سربهراه
قبرِ مخفی میدونین ینی چی؟ ینی مبارزه حتی بعد از مرگ! نه تا آخرین قطرهی خون که باز هم حضرت زهرا سل
وقتی به تجمعاتمون برای قدس هم نگاه میکنم و شعارها و پروفایلهامون... بازم ترسم میگیره و غصه...
نکنه چون مطمئنیم نمیشه بریم قدس کمک، راااااااحت شعار میدیم؟!
اگه همین الآن به تکتکمون زنگ بزنن که راهِ قدس بازه و داریم نیرو میفرستیم که برای مبارزه بره، دیدیم شما پروفایلِ قدس زدی بهت زنگ زدیم، ساکت بمونیم و بهانه ردیف کنیم و بهانههامون رو با قدرتِ عقل، زینت ببخشیم و وجدانمون رو آسوده کنیم چی؟!
وای چقدر خوب! من وااااااقعا دوست دارم بیام کمک اما بچهم کوچیکه... آقا روی تربیتِ فرزند خیلی تأکید دارن... انشاءالله میمونم بچهم و سرباز تربیت میکنم میفرستم(!)
وای الحمدلله! خدا میدونه چقدر منتظرِ این فرصت بودم... ولی دانشگاه و مدرسه رو چه کار کنم؟! آقا خیلی تأکید دارن به درس خوندن... به خالی نکردنِ سنگرِ علم... من اولویت و ضرورتم الآن درسمه... انشاءالله جنگِ بعدی(!)
خدا رو شکر که ما هم میتونیم بریم کمک! ولی من به مردم بدهکارم... با قرضِ مردم که نمیشه اومد... ولی من شوهرم اجازه نمیده... بیاذنِ شوهر که نمیشه... ولی من پدرم رضایت نداره... ولی من بیام کارم میخوابه، حضرتِ آقا روی چرخهی اقتصاد خیلی تأکید دارن... ولی ولی ولی... حضرت آقا... قال امام... قال پیامبر... فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقَاتِلَا! إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ(!)
تهوّع گرفتم از خودمون...
پناه بر نمازِ اوّلِ وقت!
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
باز شب شد... کلمهها و جملهها شکنجهم میدن... پاییز به جون کندن افتاده... وقتِ شمردنِ جوجهها نزدیکه... بهارِ مؤمنها نزدیکتر...
من ولی هنوز درجا میزنم...
صد و بیست برگهی پشتوروی دستنخورده تو اتاقمه که گویا باید فردا تحویل میدادم... صد و بیست برگهی پشتوروی جدید فردا واردِ اتاقم میشن که گویا باید یکشنبهی پیشِ رو تحویل بدم... هفتهی پژوهش شروع شده و باید نمایشگاه بزنم و کارِ تیم رو سامون بدم... جمعه شبکارم و صبحِ شنبه تا ظهر مغزم بیهوش... پنجشنبه کلاسای خصوصیمه و هنوز جزوه و سؤال آماده نکردم... من نمراتِ آبان رو کامل محاسبه نکردم... دو جلسه است از هیچ پایهای انشا نگرفتم چون کشش ندارم بررسی کنم و یهضرب دارم درس میدم... فرمِ اختلالهای یادگیری رو حتی باز نکردم ببینم که بخوام اسمِ دخترایی که شامل میشه رو وارد کنم... چه خوب شد پایهی دوازدهم رو قبول نکردم و خودم رو زیرِ دِین نبردم...
دیشب که رسیدم خونه، دراز کشیدم کنارِ بخاریم تا کمی پاهام بعدِ ساااااعتها ایستادن و راه رفتن استراحت کنه، اما خوابم برد تا صبح! بدونِ شام... بدونِ مسواک... بدونِ انجام دادنِ کارای مدرسه...
چند ساعت پیش وقتی برادرم با ذوق اومد اتاقم بهم خبر بده با دوستاش میرن کتابخونه تا برای کنکور بخونن، اینقدر خمارِ خواب بودم که نتونستم اونجوری که یه نوجوون در آستانهی یکی از مهمترین مراحلِ زندگیش از خانواده توجه میخواد، بهش توجه نشون بدم...
نمیخواستم شاد رو باز کنم اما با خودم فکر کردم فردا امتحانِ هماهنگِ فارسیه و بچهها به هزار امید بهم پیام میدن... ناامیدشون نکردم که خدا شبای امتحان ناامیدم نکنه... نیّت کردم و رفتم شاد و تکتکشون رو جواب دادم و یادم اومد فردا بعد از مدرسه باید بمونم برای شورا... جای هیچ پیچوندنی نداره چون احترام گذاشتن و قبل از بستنِ تاریخ از من که سرشلوغم پرسیدن که چهارشنبه هستم یا نه...
حالِ جسمیم خوب نیست... گلوم درد میکنه... دستِ تخصصیم درد میکنه... بیحالم و نای هیچ کاری ندارم... به خودم فکر میکنم و گریهم میگیره... من چند برابرِ این و در کوتاهترین زمان، وقتی اردو جهادیام انجام میدم... حالا اما ناتوانم و خسته... عقبافتاده و دیر... میدونم چرا... اما از خودِ بیکفایتم ناراضیام...
به خدا میگم خستگیهام و پای ناشکری نذاریا! من برای این عزت و استقلال و احترام و فعالیت و سلامت شاکرم... سپاسگزارم... ممنونم... فقط ناتوانم! خستگیهام از ناتوانیه... قَوِّ عَلى خِدمَتِكَ جَوارِحی... قَوِّ عَلى خِدمَتِكَ جَوارِحی... بعد یادم میاد این دروغه... من که برای خدمتِ خدا کار نمیکنم که چشم تو چشمش نگاه کنم و بگم خدایا توانم بده برای خدمتت! کدوم خدمت؟! من برای علاقهم کار میکنم... برای درآمد... استقلالِ مالی... در امان بودن از قسط و قرض... برای ارضای حسِ مفید بودن... بهدرد خوردن... من خدمتِ خودم رو میکنم!خودم! نه خدا! چطور صداش بزنم و ازش قوّت بخوام که يا رَبِّ! قَوِّ عَلى خِدمَتِكَ جَوارِحی(!)
دوباره همهی معادلات به هم میریزه... اصلا از ریشه همهچیز غلطه! خِشتِ اوّل کج گذاشته شده که تا به این سن و ثریا همهچیز کج بالا اومده... بحرانِ عبودیت... بحرانِ عبودیت... همهچیز برمیگرده به اصل... به منشأ... به مرکزِ ثِقل... پناه بر خودت از بیشمایی... پناه بر خودت از نداشتنِت... پناه بر خودت از دیر جُستنِت... پناه بر خودت از خودم... از خودم... مِنْ نَفْسیٖ...
حالِ روحم خرابه... حالِ جسمم خرابه... حالِ کلمههام خرابه... مابقیشون رو میبرم محضرِ امام زمان... این تبِ ملتهبِ ناتوانی، عبای عبودیت میطلبه...
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
دارم با اِلِمانِ جدید میرم مدرسه :)
البته دنبالِ دستبندِ بافتهی باریکش بودم، اثرگذاریش بیشتر بود، ولی نیافتم. دیگه شد پیکسل.
به نیّتِ ظهور❤️
@sarbehrah
ثبتنام کردین یا نکردین، یه صلوات برای امام زمان ارواحنا فداه بفرستید که روزیِ من و رفیقم بشه بریم...
دلم برای پاسگاه زید لَک زده...
@sarbehrah
بوی تنم که همیشه عطرِ گلابِ حرم بود؛
دستهام که سفید و نورانی شده بود؛
حجمِ بیانتهای نور هر بار چشمام و باز میکردم؛
جای خواب و خوراک و عبادت به اندازهی یه سجاده... مساوی با ابعاد قبر، مختصر و مفید و ناگزیر؛
همجوارهای غریبهای که نماز صبح بیدارم میکردن؛
نمازهای همیشه بهجماعت؛
سفرههای سحری و افطاریِ پر از خنده و همدلی؛
مسواک زدن لبِ حوضِ گوهرشاد؛
شب کنارِ امام خوابیدن و صبح محضرِ امام بیدار شدن؛
صداهای بهشتی؛
دیدنیهای بهشتی؛
گفتنیهای بهشتی؛
حتی فکر کردنیهای بهشتی؛
سفرهی امام، طعامِ امام، میزبانیِ امام... وَ وقتی میگم امام، یعنی محضرِ ولی الله...؛
شاپرکهای بزرگ؛
روضههای قبلِ افطار؛
صحیفهی سجادیه؛
صندلیِ امام زمان ارواحنا فداه؛
بلندای پُرذکرِ مِنارههای ایوان مقصوره؛
کورانِ یادآوریِ هوشِ یک زن... گوهرشادخاتون؛
توبههای دلگرم؛
برنامههای تازه؛
تولدی دوباره؛
قرآنِ نگاهِ امام؛
پناهِ امام؛
آسمانی در سینه؛
خدایی از رگِ گردن نزدیکتر؛
اینا چیزاییه که بعد از دیدنِ کلمهی «اعتکاف» بیوقفه در جانم (و نه فقط ذهنم) مرور شدن...
من آدمِ پولداری نیستم اما ثروتمندم!
ثانیههایی از جوانیم با میلیاردمیلیارد پول قابلِ معاوضه نیست... اصلا برابر نیست!
من یه تاولِ انگشتهای پام رو در مشّایه با خزانههای شمشِ طلای عالَم عوض نمیکنم...
صورتِ سیاهشدهم از آفتابِ داغِ بلوچستان رو...
لرز کردنم از سرمای صحنِ حضرتِ زهرای حرمِ نجف رو...
گرمازدگیم تو خاکِ تَفزدهی طلاییه رو...
اضطرابِ صفِ سرویس بهداشتیِ حرم وقتی معتکفِ گوهرشادم و نباید بیرونِ مسجد بمونم رو...
من چی بگیرم که با ثروتِ عظیمی که دارم و لایقش نیستم برابری کنه؟!
چه رقمی با یک تنفسم زیرِ گنبدِ سیدالشّهدا علیه السلام برابری میکنه؟!
آخ خدا!
برای همهی بیلیاقتیام هزار استغفرلله...
برای همهی عنایتهات هزار الحمدلله...
ماشاءالله و لا حول و لا قوّه الّا بالله العلی العظیم.
ثبتنام کردین یا نکردین، یه صلوات هدیه کنید به امام زمان ارواحنا فداه که رزقِ من و رفیقم بشه...
@sarbehrah