eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
حضرتِ زهرا سلام الله علیها تازه پدرشون رو از دست داده بودن... از نظر روحی حالشون اصلا خوب نبود... ای
تو ذهنمه از دکتر شریعتی خوندم که فرمودن همه امام حسین علیه السلام رو دوست دارن، چون امامِ مُرده است و تکلیفی نداره... اما امام زمان ارواحنا فداه غریبن چون امامِ زنده باشن یا تشریف بیارن، تکلیف میاره! چه خوشگلیم ما مذهبیا :)) @sarbehrah
سربه‌راه
حضرتِ زهرا سلام الله علیها تازه پدرشون رو از دست داده بودن... از نظر روحی حالشون اصلا خوب نبود... ای
قبرِ مخفی می‌دونین ینی چی؟ ینی مبارزه حتی بعد از مرگ! نه تا آخرین قطره‌ی خون که باز هم حضرت زهرا سلام الله علیها دریغ نکردن... مبارزه حتی بعد از مرگ! چقدر بهانه برای این زن جور بود... برای حضرت زینب سلام الله علیها بیشتر... با یه میخ و سیلی خودمون و فریب دادیم و خیال می‌کنیم چقددددددر ولایی_مذهبی‌ایم :)) @sarbehrah
سربه‌راه
قبرِ مخفی می‌دونین ینی چی؟ ینی مبارزه حتی بعد از مرگ! نه تا آخرین قطره‌ی خون که باز هم حضرت زهرا سل
وقتی به تجمعات‌مون برای قدس هم نگاه می‌کنم و شعارها و پروفایل‌هامون... بازم ترسم می‌گیره و غصه... نکنه چون مطمئنیم نمی‌شه بریم قدس کمک، راااااااحت شعار می‌دیم؟! اگه همین الآن به تک‌تک‌مون زنگ بزنن که راهِ قدس بازه و داریم نیرو می‌فرستیم که برای مبارزه بره، دیدیم شما پروفایلِ قدس زدی بهت زنگ زدیم، ساکت بمونیم و بهانه ردیف کنیم و بهانه‌هامون رو با قدرتِ عقل، زینت ببخشیم و وجدان‌مون رو آسوده کنیم چی؟! وای چقدر خوب! من وااااااقعا دوست دارم بیام کمک اما بچه‌م کوچیکه... آقا روی تربیتِ فرزند خی‌لی تأکید دارن... ان‌شاءالله می‌مونم بچه‌م و سرباز تربیت می‌کنم می‌فرستم(!) وای الحمدلله! خدا می‌دونه چقدر منتظرِ این فرصت بودم... ولی دانشگاه و مدرسه رو چه کار کنم؟! آقا خی‌لی تأکید دارن به درس خوندن... به خالی نکردنِ سنگرِ علم... من اولویت و ضرورتم الآن درسمه... ان‌شاءالله جنگِ بعدی(!) خدا رو شکر که ما هم می‌تونیم بریم کمک! ولی من به مردم بدهکارم... با قرضِ مردم که نمی‌شه اومد... ولی من شوهرم اجازه نمی‌ده... بی‌اذنِ شوهر که نمی‌شه... ولی من پدرم رضایت نداره... ولی من بیام کارم می‌خوابه، حضرتِ آقا روی چرخه‌ی اقتصاد خی‌لی تأکید دارن... ولی ولی ولی... حضرت آقا... قال امام... قال پیامبر... فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقَاتِلَا! إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ(!) تهوّع گرفتم از خودمون... پناه بر نمازِ اوّلِ وقت! @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
باز شب شد... کلمه‌ها و جمله‌ها شکنجه‌م می‌دن... پاییز به جون کندن افتاده... وقتِ شمردنِ جوجه‌ها نزدیکه... بهارِ مؤمن‌ها نزدیک‌تر... من ولی هنوز درجا می‌زنم... صد و بیست برگه‌ی پشت‌وروی دست‌نخورده تو اتاقمه که گویا باید فردا تحویل می‌دادم... صد و بیست‌ برگه‌ی پشت‌وروی جدید فردا واردِ اتاقم می‌شن که گویا باید یکشنبه‌ی پیشِ رو تحویل بدم... هفته‌ی پژوهش شروع شده و باید نمایشگاه بزنم و کارِ تیم رو سامون بدم... جمعه شب‌کارم و صبحِ شنبه تا ظهر مغزم بیهوش... پنجشنبه کلاسای خصوصیمه و هنوز جزوه و سؤال آماده نکردم... من نمراتِ آبان رو کامل محاسبه نکردم... دو جلسه است از هیچ پایه‌ای انشا نگرفتم چون کشش ندارم بررسی کنم و یه‌ضرب دارم درس می‌دم... فرمِ اختلال‌های یادگیری رو حتی باز نکردم ببینم که بخوام اسمِ دخترایی که شامل می‌شه رو وارد کنم... چه خوب شد پایه‌ی دوازدهم رو قبول نکردم و خودم رو زیرِ دِین نبردم... دیشب که رسیدم خونه، دراز کشیدم کنارِ بخاریم تا کمی پاهام بعدِ ساااااعت‌ها ایستادن و راه رفتن استراحت کنه، اما خوابم برد تا صبح! بدونِ شام... بدونِ مسواک... بدونِ انجام دادنِ کارای مدرسه... چند ساعت پیش وقتی برادرم با ذوق اومد اتاقم بهم خبر بده با دوستاش می‌رن کتابخونه تا برای کنکور بخونن، این‌قدر خمارِ خواب بودم که نتونستم اون‌جوری که یه نوجوون در آستانه‌ی یکی از مهم‌ترین مراحلِ زندگیش از خانواده توجه می‌خواد، بهش توجه نشون بدم... نمی‌خواستم شاد رو باز کنم اما با خودم فکر کردم فردا امتحانِ هماهنگِ فارسیه و بچه‌ها به هزار امید بهم پیام می‌دن... ناامیدشون نکردم که خدا شبای امتحان ناامیدم نکنه... نیّت کردم و رفتم شاد و تک‌تک‌شون رو جواب دادم و یادم اومد فردا بعد از مدرسه باید بمونم برای شورا... جای هیچ پیچوندنی نداره چون احترام گذاشتن و قبل از بستنِ تاریخ از من که سرشلوغم پرسیدن که چهارشنبه هستم یا نه... حالِ جسمیم خوب نیست... گلوم درد می‌کنه... دستِ تخصصیم درد می‌کنه... بی‌حالم و نای هیچ کاری ندارم... به خودم فکر می‌کنم و گریه‌م می‌گیره... من چند برابرِ این و در کوتاه‌ترین زمان، وقتی اردو جهادی‌ام انجام می‌دم... حالا اما ناتوانم و خسته... عقب‌افتاده و دیر... می‌دونم چرا... اما از خودِ بی‌کفایتم ناراضی‌ام... به خدا می‌گم خستگی‌هام و پای ناشکری نذاریا! من برای این عزت و استقلال و احترام و فعالیت و سلامت شاکرم... سپاسگزارم... ممنونم... فقط ناتوانم! خستگی‌هام از ناتوانیه... قَوِّ عَلى خِدمَتِكَ جَوارِحی... قَوِّ عَلى خِدمَتِكَ جَوارِحی... بعد یادم میاد این دروغه... من که برای خدمتِ خدا کار نمی‌کنم که چشم تو چشمش نگاه کنم و بگم خدایا توانم بده برای خدمتت! کدوم خدمت؟! من برای علاقه‌م کار می‌کنم... برای درآمد... استقلالِ مالی... در امان بودن از قسط و قرض... برای ارضای حسِ مفید بودن... به‌درد خوردن... من خدمتِ خودم رو می‌کنم!خودم! نه خدا! چطور صداش بزنم و ازش قوّت بخوام که يا رَبِّ! قَوِّ عَلى خِدمَتِكَ جَوارِحی(!) دوباره همه‌ی معادلات به هم می‌ریزه... اصلا از ریشه همه‌چیز غلطه! خِشتِ اوّل کج گذاشته شده که تا به این سن و ثریا همه‌چیز کج بالا اومده... بحرانِ عبودیت... بحرانِ عبودیت... همه‌چیز برمی‌گرده به اصل... به منشأ... به مرکزِ ثِقل... پناه بر خودت از بی‌شمایی... پناه بر خودت از نداشتنِت... پناه بر خودت از دیر جُستنِت... پناه بر خودت از خودم... از خودم... مِنْ نَفْسیٖ... حالِ روحم خرابه... حالِ جسمم خرابه... حالِ کلمه‌هام خرابه... مابقی‌شون رو می‌برم محضرِ امام زمان... این تبِ ملتهبِ ناتوانی، عبای عبودیت می‌طلبه... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
دارم با اِلِمانِ جدید می‌رم مدرسه :) البته دنبالِ دستبندِ بافته‌ی باریکش بودم، اثرگذاریش بیشتر بود، ولی نیافتم. دیگه شد پیکسل. به نیّتِ ظهور❤️ @sarbehrah
ثبت‌نام کردین یا نکردین، یه صلوات برای امام زمان ارواحنا فداه بفرستید که روزیِ من و رفیقم بشه بریم... دلم برای پاسگاه زید لَک زده... @sarbehrah
بوی تنم که همیشه عطرِ گلابِ حرم بود؛ دست‌هام که سفید و نورانی شده بود؛ حجمِ بی‌انتهای نور هر بار چشمام و باز می‌کردم؛ جای خواب و خوراک و عبادت به اندازه‌ی یه سجاده... مساوی با ابعاد قبر، مختصر و مفید و ناگزیر؛ هم‌جوارهای غریبه‌ای که نماز صبح بیدارم می‌کردن؛ نمازهای همیشه به‌جماعت؛ سفره‌های سحری و افطاریِ پر از خنده و هم‌دلی؛ مسواک زدن لبِ حوضِ گوهرشاد؛ شب کنارِ امام خوابیدن و صبح محضرِ امام بیدار شدن؛ صداهای بهشتی؛ دیدنی‌های بهشتی؛ گفتنی‌های بهشتی؛ حتی فکر کردنی‌های بهشتی؛ سفره‌ی امام، طعامِ امام، میزبانیِ امام... وَ وقتی می‌گم امام، یعنی محضرِ ولی الله...؛ شاپرک‌های بزرگ؛ روضه‌های قبلِ افطار؛ صحیفه‌ی سجادیه؛ صندلیِ امام زمان ارواحنا فداه؛ بلندای پُرذکرِ مِناره‌های ایوان مقصوره؛ کورانِ یادآوریِ هوشِ یک زن... گوهرشادخاتون؛ توبه‌های دلگرم؛ برنامه‌های تازه؛ تولدی دوباره؛ قرآنِ نگاهِ امام؛ پناهِ امام؛ آسمانی در سینه؛ خدایی از رگِ گردن نزدیک‌تر؛ اینا چیزاییه که بعد از دیدنِ کلمه‌ی «اعتکاف» بی‌وقفه در جانم (و نه فقط ذهنم) مرور شدن... من آدمِ پولداری نیستم اما ثروتمندم! ثانیه‌هایی از جوانیم با میلیاردمیلیارد پول قابلِ معاوضه نیست... اصلا برابر نیست! من یه تاولِ انگشت‌های پام رو در مشّایه با خزانه‌های شمشِ طلای عالَم عوض نمی‌کنم... صورتِ سیاه‌شده‌م از آفتابِ داغِ بلوچستان رو... لرز کردنم از سرمای صحنِ حضرتِ زهرای حرمِ نجف رو... گرمازدگیم تو خاکِ تَف‌زده‌ی طلاییه رو... اضطرابِ صفِ سرویس بهداشتیِ حرم وقتی معتکفِ گوهرشادم و نباید بیرونِ مسجد بمونم رو... من چی بگیرم که با ثروتِ عظیمی که دارم و لایقش نیستم برابری کنه؟! چه رقمی با یک تنفسم زیرِ گنبدِ سیدالشّهدا علیه السلام برابری می‌کنه؟! آخ خدا! برای همه‌ی بی‌لیاقتیام هزار استغفرلله... برای همه‌ی عنایت‌هات هزار الحمدلله... ماشاءالله و لا حول و لا قوّه الّا بالله العلی العظیم. ثبت‌نام کردین یا نکردین، یه صلوات هدیه کنید به امام زمان ارواحنا فداه که رزقِ من و رفیقم بشه... @sarbehrah
سربه‌راه
بوی تنم که همیشه عطرِ گلابِ حرم بود؛ دست‌هام که سفید و نورانی شده بود؛ حجمِ بی‌انتهای نور هر بار چشم
📌 🟡🔴🟡 ثبت‌نام اعتکاف مسجد جامع گوهرشاد حرم مطهر رضوی 📆 زمان ثبت‌نام: 14 الی 23 آذر 1402 🔹روش‌های ثبت‌نام: ۱- مراجعه به سايت اعتكاف به آدرس 🌐 https://etekaf.razavi.ir ۲- ارسال عدد ۸ به سامانه پيامكی ۵۰۰۰۴۸۰۳۰ 🌹🕊
۱. خانووووم! چرا بقیه معلما کمک می‌کنن شما نه؟! ۲. خانووووم! این سؤال رو درس ندادید(!) (قرار بوده هر درس می‌ریم جلو تاریخ‌ادبیاتش رو از آخر کتاب چک کنن، انتظار داشتن شبیهِ برخی همکارانم جزوه و لیست بدم و دقیییییقا همون رو در امتحان بیارم!) ۳. خانوووووم! بقیه معلما تقلب رو نمی‌گیرن... (امروز به همکارام گفتم چون خودم در چرخشم، شما مراقب تقلب باشید. تقلب برای من معادل با دزدیه، دزد رو دستگیر کنید!) ۴. سطحِ امتحانی که طراحی کردم، پایین‌ترین سطحه اما امروز در ابتدای آزمون، نزدیکِ ده نفر زدن زیرِ گریه... جوّ رو متشنج کردن... سروصدا راه انداختن که سخته امتحان... سخت‌تر از ریاضی... همکارا زود شُل می‌شن، خودم کلاس به کلاس رفتم و گفتم هرکی اعتراض داره بره اداره شکایت، الآن صدای کسی رو بشنوم برگه ضبط می‌شه. ساکت شدن. زنگ تفریح همکارا اومده بودن می‌گفتن راحت‌تر بگیرید... اینا براشون درس خوندن مهم نیست، دیوونه‌اید خودتون رو با خونواده‌ها درگیر می‌کنین؟! اینا همه‌شون فردا می‌ریزن سرتون ها! نمره بدید برننننن! من فقط نگاه‌شون می‌کردم و لبخندهای زهرآگین می‌زدم... ۵. کلاسامون رو تعطیل کردن که روضه فاطمیه بگیرن... الآن بچه‌ها تو حیاطن دارن حدیث کساء گوش می‌دن... همکارام من و نگاه کردن دیدن رنگی پوشیدم... پرسیدن فاطمیه است؟ گفتم تو دهه نیستیم. وَ همه‌مون نمی‌دونیم چرا روضه‌ی بی‌موقع گرفتن و شبای اصلِ شهادت برنامه‌ای نداشتن... روزِ بدی داشتم... به قدری حالم بده که سردرد شدم... حالِ جسمیم بدتر شده... اما سرِ پام. مقاوم ایستادم برابرِ سهل‌انگاری. برابرِ استعمارِ ثروتمندا علیه دانش و تلاش. برابرِ مُفت‌خوری و مُفت‌گیری. نهمام اعتراف کردن تا حالا دبیرای فارسی شُل می‌گرفتن... امسال کم آوردن... نمی‌تونن به من برسن... اعتراف کردن هر راهی بلد بودم پیشِ پاشون گذاشتم ولی اونا به تنبلی عادت کردن... اعتراف کردن از دهِ شب تا دوی شب خوندن برای درسِ من کافی نیست... اعتراف کردن بقیه عادت‌شون دادن به سؤالای ازپیش‌تعیین‌شده و من دقیقا ازشون تفهیمی خواستم... استوار ایستادم روبروشون و گفتم دو راه دارید بچه‌ها: سطح‌تون رو بیارید بالا، یا دبیر فارسی و نگارش‌تون رو عوض کنید؛ چون نه قواعدم رو تغییر می‌دم، نه یک صدم رایگان و بی‌زحمت به کسی خواهم داد! آه که بچه‌ها خوبن اگر ما بزرگا گند نمی‌زدیم... آه و هزار آه... عصر همین همکارانِ فرهیخته‌م میان تو شورا و با افتخار روش‌های سراسر فریب و خیانت‌شون رو به اسمِ مهربانی و مدارا موجّه جلوه می‌دن... تموم شه امروز... @sarbehrah
سربه‌راه
۱. خانووووم! چرا بقیه معلما کمک می‌کنن شما نه؟! ۲. خانووووم! این سؤال رو درس ندادید(!) (قرار بوده هر
نشستم لبه‌ی جدولِ خیابونی که تهش گنبد و گلدسته دیده می‌شه... فقط خودم و کشوندم تا «جَاهَدْتَ‌ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِه» و همین‌که گنبد دیدم دیگه نای پاهام به تَه رسید و نشستم کنارِ خیابون،لبه‌ی جدول... به معنای واقعیِ کلمه دارم از جنگ برمی‌گردم... از نبرد... از پیکاری نابرابر... اما سربلند. عزّتمند. با آبرو. به لطفِ امام زمان... به لطفِ امام زمان... به لطفِ امام زمان... زنگِ آخر که خورد و بچه‌ها تعطیل شدن و همه‌ی همکارا یکی‌یکی برای شورای دبیران می‌رسیدن، یهو صدای دادوبیدادِ پدرِ یکی از دخترا اومد که به چه حقی امتحانِ فارسی خارج از کتاب بوده؟! به چه حقی دخترِ من آزرده شده و الآن باید با چشمِ گریون ببینمش؟! همه‌ی همکارا زوم شدن روی من. من حفظِ ظاهر کرده بودم و با لبخند مشغولِ دفترنمره بودم. صدای دادوبیداد از سالن بیشتر می‌شد و حالا مدیرم هم داشت داد می‌زد که شما به چه حقی اجازه می‌دید اینجا هوار بکشید؟! دبیرِ ریاضی بهم گفت تازه شروعشه... تهِ دلم گفتم اگه توی دبیر ریاضی درست عمل کرده بودی، الآن من بابتِ بدیهیات اینجا متهم نبودم... چیزی نگفتم اما... باز هم لبخند زدم... با بزرگا کاری ندارم، اینجام و تو مدارسِ ثروتمندا که به گوشِ نسلِ جدید حقایق رو برسونم... مدارسِ مذهبی نرفتم و اینجا رو خالی نذاشتم، که اینا یه روزی تو کتابا خوندن یکی برای رسیدن به قاف تلاش کرد، با تعجب تو گوگل جستجو نکنن «تلاش چیست؟ چه شکلی است؟ خوردنی است یا پوشیدنی؟» صدای شاگردم وسطِ دادوبیدادِ مدیرم و پدره اومد که گفت خانوم خیلی سخت گرفته بودن! من دیشب از ده خوندم تا صبح! من خون، خونم رو می‌خورد... اما نشسته بودم تو دفتر و نگاه‌های سنگین و معنادارِ همکارا رو تحمل می‌کردم و حفظِ ظاهر داشتم. مدیرم بهم اعتماد کرده... چند وقتیه اساسی پشتمه و برای مواردی حتی از من مشورت گرفتن... من هم فهمیدم دلخواه و تِمِ اصلیش حق‌طلب و حق‌پذیره اما در آموزش و پرورش داره حل می‌شه... مدیرم با عصبانیت اومدن دفتر و گفتن لطفا برگه‌ی این دانش‌آموز رو بدید. هنوز به من نگفت خودت هم بیا. من صبوری کردم و برگه رو از بین برگه‌ها جدا کردم و دادم و برگشتم دفتر. پدره برگه سفید دخترش و که دیده بود بیشتر داد زد که من دمِ در هفتما رو دیدم، نهما رو دیدم، اونام گریون بودن، وقتی همه پایه‌ها می‌گن سخته یعنی ایراد از دبیره. چرا برای ریاضی نگفتن؟ چرا برای زبان نگفتن؟ مدیرم با داد جواب می‌دادن چون همه‌شون فارسی رو حفظ کردن، نرفتن بفهمنش! من از سکوتِ همکارا و نگاه‌های خیره‌شون به من خسته شده بودم... متهمِ اون جمع من نبودم، اونا بودن! در اهمال‌کاریِ اونها، کارِ من متفاوت و سخت دیده شده بود! امام زمان رو صدا زدم و آبروم و سپردم بهشون و رفتم تو میدون... کنارِ مدیرم ایستادم و وسطِ دادها، از دخترم کتابِ فارسیش و گرفتم. از سؤالِ یک شروع کردم به آوردنِ درسش تو کتاب و نشونِ مدیر و پدره دادن. داشتم به سؤالِ چهار می‌رسیدم و پدره با بدترین لحن داشت می‌گفت من از فارسی چندشم می‌شه، چیه این درس؟ زبان مادری‌مون بعد ازش نمره نگیریم! که دید من سؤال به سؤال در سکوت دارم آدرس می‌دم و تااااااازه فهمید دبیرِ فارسی منم! یهو ساکت شد و نگام کرد... من گفتم سلام. خسته نباشید. اجازه می‌دید چند دقیقه وقت‌تون رو بگیرم؟ بعد از چند دقیقه بُهت به گرمی و ادب جوابِ سلامم رو داد، بهم خسته نباشید گفت و ساکت شد. حالا همه‌ی مدرسه ساکت بود و فقط صدای من به گوش می‌رسید. کتابِ دخترش رو جلوی خودش ورق می‌زدم و توضیح می‌دادم؛ شما دبیرِ ادبیاتی سراغ دارید که واژگانِ آخر کتاب رو ستون به ستون از اولِ مهر کار کرده باشه؟ پدره گفت نه والا! گفتم من کار کردم. الآن این کلمه‌ایم. دو جلسه‌ی بعد تمام واژگان تموم می‌شه. دخترم تأیید می‌کنی؟ سرش و پایین انداخته بود و با صدای شرم‌زده‌ای گفت بله. ورق زدم و گفتم تا حالا دبیرای فارسیِ دخترتون اَعلام و شخصیت‌ها رو کار کردن؟ گفت نه... گفتم من جلسه به جلسه جلو می‌رم و کار می‌کنم. دخترم تأیید می‌کنی؟ با خجالت و صدای از تهِ چاه گفت بله... گفتم مِهر که اومدم کلاس‌شون چهار تا آرایه ادبی ساده که هفتم باید یاد می‌گرفتن و بلد نبودن، یک ماه بودجه‌بندی و طرح درسم تأخیر خورد اما آرایه رو از پایه بهشون یاد دادم. دخترم تأیید می‌کنی؟ گفت بله... پدره سرخ شده بود از خجالت... مدیرم سربلند و با لبخند کنارم ایستاده بود... دو_سه تا از همکارا دمِ در نظاره‌گر بودن... گفتم دبیرای قبلیِ فارسیِ دخترتون تک‌بیتای اولِ فصل رو کار می‌کردن؟ گفت نه... گفتم من کار می‌کنم. دخترم تأیید می‌کنی؟ اشک‌هاش ریخت و گفت بله...