این بچه تازه رسیده خونه... اما تاب نیاورده و داره پیام میده... میتونم لرزشِ دستهاش رو از پشتِ پیامهاش حس کنم... میتونم تند زدنِ قلبش رو بفهمم... داره از «فهمیدن» درد میکشه... از دلِ این دردها جوانه میشه رویاند... اما آیا پدر و مادرش میذارن؟! سایرِ همکارانم میذارن؟! میذارن من و متینا از زمین خوردن نترسیم؟! از بلندیِ قلهها هول نکنیم؟! میذارن بزنیم به دلِ غبار؟! میذارن آرزوی فتح کنیم؟!
دارم پابهپای اشکهاش اشک میریزم برای نبردی که نمیدونم پیروزشم یا نه... نمیدونم اصلا دیگه فایدهای داره یا نه... پروفایلِ دانشآموزانِ سالها پیشم رو گاهی در تلگرام میبینم... هیچ اثری از دخترانِ معصومی که همینطور بهم پیام میزدن نمونده... شغلم امتداد نداره... شغلم نَفَس نداره... هیچ کجای دنیا رو شغلِ من به دوش نمیکشه... من از حسِ ناتوانی متنفرم! وَ در برابرِ ساحَتِ انسان، در مقامِ تعلیم و تربیت، خودم رو ناتوانترین میبینم... وزنههای شغلم بیش از بازوهای توانمه و من بیتقوایی کردم به رَدای پیامبران طمع کردم...
این اولین باره عَلَنی دارم از امام زمان با دخترام حرف میزنم... نمیدونم اون سمتِ خط، خندههای استهزا به هوا میره یا دلی گرم میشه...
اما من صبح نیّت کردم در مدارِ امام باشم... تو مشّایه وقتی دردِ پام اوج میگرفت و دیگه نمیتونستم بلند شم، خودم رو به امام میسپردم... از امام میخواستم من رو برسونن...
حالا من و متیناهام برای ادامهی این نبرد درد داریم... مثلِ مشّایه خودم و دخترام رو حواله دادم به امام...
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
سربهراه
صلواتهاتون بهم میرسه... صلواتهاتون روزم و میسازه... به برکتِ نَفَسهاتون من خسته اما سربلند و عز
یکی از کلاسای هشتمم که همیشه سرِ کنفرانس و کار اضافه از من طلبِ نمرهای بیش از حقشون رو دارن، روزِ اولیا هم در آبانماه والدینشون چنین صفتی داشتن، امروز علیه من شورش کرده بودن! مادرهاشون و یه پدر اومده بودن مدرسه که چرا امتحان فارسیشون اینقدر سخت بوده!
دخترِ یکیشون سرِ کلاس گفت من تا قبل از این فارسیم ۱۹_۲۰ بوده، چرا الآن ۱۱_۱۲ هستم؟
کمی جلوتر داشتم برگه امتحان فارسی رو براشون یه دور مرور میکردم که رسیدم به سؤالِ پیدا کردنِ ردیف و قافیه که همین دختر اشتباه نوشته بود! گفتم ردیف و قافیه ششم دبستان تدریس میشه، شمام که میگی ۱۹_۲۰ بودی، الآن این سادهترین مسأله رو پس چطور بلد نبودی؟
ببین خدا چطور برام درست کرد؟ :)
امروز خودم این بدیهیترین دانش ادبی رو بهش آموزش دادم!
مادرش وقتی با طلبکاری داشت میگفت دخترم همیشه فارسی ۲۰ بوده، پس مشکل از شماست، اتفاقِ بیست دقه قبل و دخترش رو جلوی بقیهی مادرا تعریف کردم و پرسیدم با نمرهی ۲۰ چطور دخترتون بدیهیترین مسألهی فارسی رو بلد نیست؟! گفت معلم تدریس نکرده حتما! وَ من جواب دادم چطور شما که اینقدر پیگیرید مطالبه نکردید به دخترتون دانش ادبی تدریس شه؟! چرا مثلِ الآن که اومدید، نیومده بودید پیش معلم فارسی که این نمرهی ۲۰ واقعیه یا نه، یه نمرهی بیمفهوم و توخالیه؟!
همه مادرا ساکت شده بودن و با اینکه از دستم حرص میخوردن ولی حرفی برای گفتن نداشتن :)
مدیرم اومدن بگن ما در تلاشیم شما رو قانع کنیم و قانع تشریف ببرید که خیلی قاطع گفتم نه! به هیچ عنوان! الآن جامعه پر از قوانینی هست که همهی افراد بهش پایبند نیستن چون میگن قانع نمیشیم چرا باید چنین قانونی باشه، اما قانع شدن یا نشدنِ اونها مهم نیست، قواعد و اصول سرِ جای خودشه. دخترانِ شما هم نمرهای خارج از تلاش و توانشون نخواهند گرفت. شما که فقط یه کلاس هستید، اگر تمامِ کلاسها والدینشون تشریف بیارن، حتی یک صدم به نمراتِ دخترانِ شما اضافه نخواهد شد!
شفافسازیِ کارم رو هم کردم، مسیر اصلی و فرعیِ کلاس رو توضیح دادم، جمعبندی کردم، وَ خودم ختمِ جلسه رو اعلام کردم :)
امروز تمامِ دانش و تلاش رو برابرِ تمامِ قدرت و ثروت ایستاده نگه داشتم...
اونها برای ۲۰ اومده بودن... نه برای علم و دانش! وقتی پاسخ تکتکِ شبهات و تهمتهاشون رو میدادم، ساکت میشدن اما از من نمره میخواستن...
به تمومِ همکارانم که بابِ این فساد رو باز کردن لعنت میفرستم...
شما نمیدونین چه انرژیای بابتِ بدیهیات و اصول داره ازم میره... زنگِ تفریح دو تا از همکارام یواشکی بهم گفتن کارِت درسته ولی دردسر داره...
وَ در اولین اعتراضی که به یکیشون امروز شد، شُل کرد و نمره داد... با حالِ بد رفت خونه... اعصابش به هم ریخت... کارش و بچهها زیر سؤال بردن... اما کوتاه اومد و نمره داد... دردسر رو خوابوند... ولی من تا خودِ ظهر داشتم میجنگیدم... تا خودِ ظهر... الآن میخوام فقط بخوابم... اما برگههای املا و انشا مونده... وَ نیمی ازشون رو که امضا زدم، نزدیکِ هشت نفر املاشون صفر شد... این یعنی مبارزه هنوز ادامه داره... این یعنی...
میدونین؟ ظهر که تعطیل شدیم و تا حرم پیادهروی کردم که کمی فشار از روحم برداشته شه، داشتم فکر میکردم چرا باید اینقدر انرژی و اعصابم پای حواشی بره؟ بعد دیدم نه! اینا حواشی نیست! اصلِ کارِ منه دیگه! ردیف و قافیه رو که با یه سرچ تو گوگل میشه یاد گرفت! ولی بچهها فرقِ بینِ با زحمت نمره گرفتن و با ثروت تجارتِ نمره کردن رو کجا سرچ کنن؟!
نمیدونم... با این والدین تأثیری نداره... حسِ خرکاری دارم... کار کردن بدونِ نتیجه...
@sarbehrah
1326_radio_iranseda_ir_8080- (mp3cut.net).mp3
زمان:
حجم:
730.5K
من قصهی فِراقِ تو را خاک کردهام
حاصل چه شد؟
جوانه زدی، بیشتر شدی❣
@sarbehrah
سربهراه
چشمم به چلچراغِ حریمِ تو روشن است
ای چلچراغِ چشمِ تو، خورشیدِ راهِ من❣
@sarbehrah
تو مشّایه فراوانیِ نعمته. نوجوانتر(☺️) که بودم و بدنم کِشِشِ بیشتری داشت، دستِ رد به سینهی هیییییییچ موکبداری نمیزدم و روی هم، روی هم همهچیز رو میخوردم😂
با نیّت و نیابت هم میخوردم! معتقدم هرچی تو مشّایه میخوریم؛ سوختِ یک سال زندگی کردنمونه❤️
اما رفتهرفته دیگه بدنم جواب نمیداد و حالم بد میشد. دقیقا یادمه یه شبِ جمعه رسیدیم کربلا اما من اینقدر روهمروهم خورده بودم رفتم زیرِ سِرُم و نتونستم حرم برم... عبدالبطن نامِ دیگر من است، گرچه در ظاهر جسمم نشون نمیده😝
درسِ عبرتی شد کمی شکمم رو مراعات کنم. یعنی در مدارِ امام، به عشقِ امام، برای رسیدن به امام، از جسمم مراقبت میکردم و این اربعینِ شهریور یادمه گزیده خوراکی میخوردم؛ از چربها عبور میکردم با اینکه دلم کباب میشد😢 از بامیههای شیریییییین زیاد نمیخوردم با اینکه قابلیتِ کیلویی خوردن دارم😔 وَ سرِ ظهر کلهپاچه نمیگرفتم که گرمازده شم، با اینکه چشمم پیِ اون یه دونه چشمی بود که وسطِ کاسه چشمک میزد😞
طبقِ نیّتِ بر مدارِ امام زندگی کردن، اینجا هم باید مراقبِ جسمم باشم، مسؤول خواهرانِ امام زمان ارواحنا فداه، باید جونِ دویدن و پیگیری کردن داشته باشه😍 لذا تا رسیدم خونه، انتخاب کردم بعد از یه روزِ شلوغِ کاری، به جای چایِ جانِ دل❤️ این بدشکلِ بدمزه رو بخورم🥸 شیر با شیرهای که تابستون از نمایشگاهِ کاخ نادریِ کلات خریدم. مزهی مزخرفی داره و خستگیدرکُن نیست، اما لعنتی مُقوّیه😫
اگه خوابم نبرد، میام کللللللی بنویسم! ماجراهاااااااا داشتم امروز🤪
@sarbehrah
اینجا رو یه نگاه بندازین، رشته من و که نخواست، انشاءالله شما کارمندِ حرم بشید.
@sarbehrah
سربهراه
تو مشّایه فراوانیِ نعمته. نوجوانتر(☺️) که بودم و بدنم کِشِشِ بیشتری داشت، دستِ رد به سینهی هیییییی
دیشب از خستگی بیهوش شدم و نشد روزِ جذابم رو بنویسم :)
۱. هشتمایی که قیام کرده بودن یادتونه؟ مادرا اومدن، پدرا اومدن؟ بعد از اعلامِ ختمِ جلسه و رفتنِ من، با مدیرِ بندهخدام سااااااعتها صحبت کردن! وقتی نتونستن از امتحان، از تدریس و کلاسداریِ من ایراد بگیرن، عذرخواهی کردن و رفتن.
۲. قبلِ رفتن دو تا بارِ بچههاشون کردن که اونا رو سرافکنده کردن و هشتمها میفتن به جونِ هم :/
کلاسِ هنر رو کنسل میکنن و در حالِ فحش و کتککاریِ هم بودن که چرا مادرِ تو نیومده و چرا پدرِ تو پشتمون وانستاده و تو چرا سؤالِ ردیف و قافیه رو اشتباه نوشتی که سوتی بدی و اصلا چرا حرف زدی و...!
مدیرِ بندهخدا که از صبحِ امتحانِ فارسیِ من درگیره :) (درگیر هااااا! همه درسها دو معلمه است، یعنی اگر اعتراضی به معلمی باشه، نهایتا دو کلاسه که تقسیم شده بین معلما، اما من تنها دبیرِ مدرسهام که کلِ کلاسا رو دارم و در چنین مواقعی، دقیقا کلللللل مدرسه به هم میریزه😂) میره سرِ کلاسشون که ببینه وقتی نتونستن چیزی رو ثابت کنن، دقیقا چه مرگشونه؟! فکر میکنین تهِ این ماجراها چی میشه؟! حتی به مخیّلهتون هم خطور نمیکنه! در تصوراتتون هم نمیگنجه!
۳. «خانوم نهما رو دوست داره، ما رو نه!»
تهِ همهی این ماجراها یکیشون بلند میشه و این رو میگه!
مدیرم اول شوخی میگیرن و میذارن رو حسابِ کمآوردنشون اما وقتی بچهها ریزریز صحبت میکنن، میفهمه نهههه! واقعا همهی بدقِلِقیهاشون از همینه...
به مدیر گفتن خانوم با نهما عکس گرفته ولی با ما نه... خانوم به حیوونخونگیِ نهما (همون شیطنتی که بالاتر براتون گفته بودم) خندیده، به ما محل نذاشته... خانوم زنگای تفریح لُپِّ نهما رو میکشه، ما رو نه... خانوم فلان، خانوم بیسار...!
اینا و نهما، طبقه بالا و همسایهان...
بله! امتحانِ من و... تدریسِ من و... کلاسداریِ من و... پیشِ والدین... پیشِ همکارام... پیشِ مابقیِ مدرسه زیر سؤال بردن و چندین روز انرژی و اعصابِ ما رو گرفتن به خاطرِ حساسیت/حسادت...!
۴. مدیرم با خنده اینا رو بهم میگفتن و گفتن آخرش چند نفر زدن زیرِ گریه! پرسیدن راسته؟
بله راسته! وَ این ایراد نیست! از نظر احساسی و عاطفی همه به همه عُلقه پیدا نمیکنن + از نظرِ اخلاقی همه از همه خوششون نمیاد + از نظرِ تربیتی با همه نمیشه یهجور رفتار کرد. هرکس بگه اینطور نیست، یا خودش رو به نفهمی زده یا اهلِ شعاره!
هشتمای من جنبهی یکی از رفتارهایی که با نهمها و هفتمها میکنم رو ندارن... نهمها و هفتمهای من مرامی و اخلاقی، بسیاااااار متفاوتن، من به هفتمام یک بار اوایل آبان گفتم فارسی و نگارشتون رو همیشه با هم بیارید چون میترسم عقب بیفتید، همین و به هشتما گفته بودم، اونا نیاوردن و بهانه کردن، هفتمام هرررررر جلسه دو کتاب به دوش میکشن و پابهپای اضطراب من، برای رسوندنِ درسشون به بودجهبندی تلاش میکنن. من با نهمام شوخیهای صمیمیتری میکنم اما ادب رو از یادشون نمیبره و حرمتِ معلمیم رو دارن، اما هشتما رو دو بار رو بدی، دخترخاله میشن و حتی فرقِ تو و شما گفتن رو نمیدونن!
مدیرم و همکارام این تفاوتها رو احتمالا از جانبِ من درک نمیکنن... در تلاش بودن با خودم بیان سرِ کلاس و مثلا مراسمِ صمیمیکنون داشته باشیم(!) که نذاشتم و گفتم صلاح نمیدونم.
۵. هشتمها بیشتر از چشمم افتادن :)
تبعاتِ کارشون گرچه باعثِ سربلندی و عزّتم شد، اما چندین روز انرژی ازم گرفت... من رو در مظانِ اتهام قرار داد... فضای درسی و امتحانیِ درسم رو متشنّج کرد و الآن همهی مدرسه از امتحانِ فارسیِ دی میترسه و اضطرابِ روحی گرفتن... وَ زبونِ همکارام رو به روم باز کردن که بهم بگن سختگیر!
۶. یکی از هشتما گفته دوستپسرم تربتیه... میگم خانوم و بکنه تو گونی...
مدیرم و خانومِ هنر با نگرانی این و بهم گفتن... وَ توصیه کردن مراقبِ خودم باشم...!
۷. یکشنبه شروعِ هفتهی پژوهش بود. برنامه داشتم تو حیاط زنگِ پژوهش بزنم و تیمِ شونزدهنفرهم و معرفی کنم. مدیر به خاطر گاردی که نسبت به من پیش اومده بود، صلاح ندونستن. دیروز که گره باز شده بود و معما حل، اجازه گرفتم و این کار رو کردم. اما ببینید خدا چطور برام درست کرد که اگر یکشنبه میگرفتم، مدیرِ اصلی نبود... اما دیروز برای رسیدگی به مسائلی که سرِ درسم اتفاق افتاده بود، مدیریتِ اصلیِ مدرسه اومده بود و من وقتی دیدمشون تو دلم گفتم امروز اخراج میشم :)) اینقدر که این اتفاق برام افتاده... اما ببین خدا چه عزتم داد و آبروم رو حفظ کرد... هزار الحمدالله❤️ وقتی سرِ صف تیمم رو با وظایفشون معرفی کردم و زنگِ پژوهش رو رسما زدم، مدیرِ اصلی اومدن و غافلگیرانه شروع کردن به صحبت.
سربهراه
تو مشّایه فراوانیِ نعمته. نوجوانتر(☺️) که بودم و بدنم کِشِشِ بیشتری داشت، دستِ رد به سینهی هیییییی
گفتن من شنیدم تیم پژوهش هیچ امتیازی نداره و بابتِ فعالیتها کسی نمرهای نمیگیره و خانم فارسی هیچ جایزه و تقدیری براش در نظر نگرفتن، اما پانزده نفر داوطلبِ این کار شدن و دارن با ایشون همکاری میکنن. کللللللی من و بچهها رو تشویق کردن و قشششششنگ شد یه مراسمِ رسمی و آبرومند... بلافاصله بعد از اتمامِ مراسم دو نفر اومدن که ما هم میخوایم با شما باشیم. فکر میکنین یکیشون کی بود؟ ؛)
۸. دخترِ آقای شارلاتان :)
آقای شارلاتان بعد از شکایتِ مدرسه به اداره و تهدید به اخراج، دیگه سر و کلهش پیدا نشد. دو هفته پیش که دخترش کنفرانس داد و از پنج نمره، ۲/۷۵ گرفت، فقط با معاونت تماس گرفته بود که به خانم فارسی بگید این خیلی زحمت کشیده، چرا کم گرفته؟ که لیستِ ایراداتِ کارش رو دادم به معاونت و دیگه خبری ازش نشد :)
حالا اگر بفهمه دخترش داوطلبِ مفت و مجانی با من کار کردنه، به جانِ خودش دیوار رو گاز میزنه :))
۹. سعی میکنم به شوخی و خنده، بچهها رو نسبت به محیطشون مسؤول کنم. مثلا وقتی داشتم به هفتما انشای توصیفی یاد میدادم، گفتم بیاید من کلاسِ شما و شما رو توصیف کنم؛
دخترایی مهربون، خوشدل، مؤدب، شلخته، معلمپیرکُن، درودیوارِ بیسلیقه و شلوغ، لبِ پنجرهی کثیف، خوشسخن اما بیدقت، زیپِ کیفا همیشه باز، خلاصه که همه دخترای این کلاس باد میکنن رو دستم :)
خندهخنده مرتب شدن و سردستهشون شد همین دخترِ آقای شارلاتان که کلاس رو خوشگل کنن! بدون هییییچ اجبار و نمرهای!
حالا یک ماهه هر جلسه که میرم سر کلاسشون، دختر آقای شارلاتان ازم میپرسه خانوم! کلاسمون قشنگ شده؟ دوسش دارین؟
حتی تو دفترچهش یادداشت کرده من نور دوست دارم و هر وقت میرم کلاس، پرده رو برای من کنار میزنن که نور بیاد تو کلاس :)
چه خوشم میاد آقای شارلاتان اینا رو بفهمه :))
۱۰. یکی از هفتما برام نشانِ کتاب درست کرده :) دستسازِ خودش :) یهو بغلم کرد و گفت دستام و باز کنید. دستاش و که باز کردم هدیهم و دیدم :) شب برسم خونه عکسش رو میذارم😍
@sarbehrah
این منم :/
شاگردم سرِ کلاس میکشید! زیرش براش یادداشت گذاشتم و امضا و تاریخ زدم و برگردوندم و گفتم حالا حواست و بده کلاس.
@sarbehrah
سربهراه
یا صاحبالزمان! از شما مدد ❤️ @sarbehrah
مدیرم دوباره بهم گفتن مؤسس پیگیرن دوازدهمِ اون یکی شعبه رو هم قبول کنم.
رفیق میگه قبول کن، اما این وضعِ منه! حتی اومدم کتابخونه که متمرکز مجبور شم بشینم پای برگهها تا تموم شه، اما آذر تموم شد و برگههای من نه...
چطور ببرمش در مدارِ امام و مثلِ مشّایه، که پرقدرت انجامش بدم؟! نمیدونم... وَ واقعا از تصحیحِ برگه و دیر رسوندن و بدوبدوی وارد کردنِ نمرات و هی پرسیدنِ دخترام که خانوم نمرهها رو آوردین خسته شدم...
خدایا ناشکر نیستم... ناتوانم... از خودت مدد...
@sarbehrah