سربهراه
تو مشّایه فراوانیِ نعمته. نوجوانتر(☺️) که بودم و بدنم کِشِشِ بیشتری داشت، دستِ رد به سینهی هیییییی
گفتن من شنیدم تیم پژوهش هیچ امتیازی نداره و بابتِ فعالیتها کسی نمرهای نمیگیره و خانم فارسی هیچ جایزه و تقدیری براش در نظر نگرفتن، اما پانزده نفر داوطلبِ این کار شدن و دارن با ایشون همکاری میکنن. کللللللی من و بچهها رو تشویق کردن و قشششششنگ شد یه مراسمِ رسمی و آبرومند... بلافاصله بعد از اتمامِ مراسم دو نفر اومدن که ما هم میخوایم با شما باشیم. فکر میکنین یکیشون کی بود؟ ؛)
۸. دخترِ آقای شارلاتان :)
آقای شارلاتان بعد از شکایتِ مدرسه به اداره و تهدید به اخراج، دیگه سر و کلهش پیدا نشد. دو هفته پیش که دخترش کنفرانس داد و از پنج نمره، ۲/۷۵ گرفت، فقط با معاونت تماس گرفته بود که به خانم فارسی بگید این خیلی زحمت کشیده، چرا کم گرفته؟ که لیستِ ایراداتِ کارش رو دادم به معاونت و دیگه خبری ازش نشد :)
حالا اگر بفهمه دخترش داوطلبِ مفت و مجانی با من کار کردنه، به جانِ خودش دیوار رو گاز میزنه :))
۹. سعی میکنم به شوخی و خنده، بچهها رو نسبت به محیطشون مسؤول کنم. مثلا وقتی داشتم به هفتما انشای توصیفی یاد میدادم، گفتم بیاید من کلاسِ شما و شما رو توصیف کنم؛
دخترایی مهربون، خوشدل، مؤدب، شلخته، معلمپیرکُن، درودیوارِ بیسلیقه و شلوغ، لبِ پنجرهی کثیف، خوشسخن اما بیدقت، زیپِ کیفا همیشه باز، خلاصه که همه دخترای این کلاس باد میکنن رو دستم :)
خندهخنده مرتب شدن و سردستهشون شد همین دخترِ آقای شارلاتان که کلاس رو خوشگل کنن! بدون هییییچ اجبار و نمرهای!
حالا یک ماهه هر جلسه که میرم سر کلاسشون، دختر آقای شارلاتان ازم میپرسه خانوم! کلاسمون قشنگ شده؟ دوسش دارین؟
حتی تو دفترچهش یادداشت کرده من نور دوست دارم و هر وقت میرم کلاس، پرده رو برای من کنار میزنن که نور بیاد تو کلاس :)
چه خوشم میاد آقای شارلاتان اینا رو بفهمه :))
۱۰. یکی از هفتما برام نشانِ کتاب درست کرده :) دستسازِ خودش :) یهو بغلم کرد و گفت دستام و باز کنید. دستاش و که باز کردم هدیهم و دیدم :) شب برسم خونه عکسش رو میذارم😍
@sarbehrah
این منم :/
شاگردم سرِ کلاس میکشید! زیرش براش یادداشت گذاشتم و امضا و تاریخ زدم و برگردوندم و گفتم حالا حواست و بده کلاس.
@sarbehrah
سربهراه
یا صاحبالزمان! از شما مدد ❤️ @sarbehrah
مدیرم دوباره بهم گفتن مؤسس پیگیرن دوازدهمِ اون یکی شعبه رو هم قبول کنم.
رفیق میگه قبول کن، اما این وضعِ منه! حتی اومدم کتابخونه که متمرکز مجبور شم بشینم پای برگهها تا تموم شه، اما آذر تموم شد و برگههای من نه...
چطور ببرمش در مدارِ امام و مثلِ مشّایه، که پرقدرت انجامش بدم؟! نمیدونم... وَ واقعا از تصحیحِ برگه و دیر رسوندن و بدوبدوی وارد کردنِ نمرات و هی پرسیدنِ دخترام که خانوم نمرهها رو آوردین خسته شدم...
خدایا ناشکر نیستم... ناتوانم... از خودت مدد...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
خسته رسیدم خونه. خستهی واقعی. خستهی روحی و جسمی. برای بقا غذا میخورم و دراز میکشم که تا ده و نیم بخوابم و بعد تا صبح بیدار بمونم و برگههای نهم رو تموم کنم که فردا در جوابِ سؤالِ «خانوم نمرههامون رو آوردید؟» باز نگم تموم نشده...
ساعت میگذره و خواب به چشمای من نمیاد... جسمم از بیخوابی در رنجه و ذهنم اما فرمانِ خواب نمیده...
اگر «کلمه» نبود بیشک سالها قبل از این مُرده بودم و جسدوار به زندگی ادامه میدادم... به قولِ دکتر شریعتی؛ قلم توتمِ من است... توتمِ ما نویسندهها که مغزمون خاموشی نداره... به جای فریاد مینویسیم... به جای گریه مینویسیم... به جای فرار مینویسیم... به جای مُردن مینویسیم و در نوشتن هزار بار میمیریم!
مقاومت میکنم و پهلو به پهلو میشم تا خوابم ببره اما همهی عمرم قطار میشه و سوووووتزنان از جلوی چشام میگذره... سیاهیها بیشتر به چشمم میان و سرِ واگنِ درسم، وقتی پایاننامهی ارشدم از واگنِ عمرم میافته و خون میپاشه به چشمهام و واگنِ دکتری از قطار جدا میشه و دور و دورتر میشه... دیگه تحمل نمیکنم! پتو رو کنار میزنم و به کلمه پناه میارم و بعدش بدونِ خواب به تصحیحِ برگه ادامه میدم و ساعتِ شش میرم که برم مدرسه...
یادتونه نوشته بودم به خونهدارها حسادت میکنم؟
اینجور وقتها هزار بار بیشتر! هزار بار بیشتر!
خیلیها برابرِ این حرفم تمسخر میکنن اما من از پسِ سالها درس خوندن و کتاب خوندن و کار کردن تو جامعه حرف میزنم؛ کارِ خونه هزار برابرِ تراپی و مشاوره، حالخوبکنه! به جای هزار مهمونیِ پر از گناه که مثلا شارژمون کنه، شارژکُنه! به جای هزار باشگاه و اَدااَطوارای اینستاگرامی، سرِ حالکُن و سلامتآفرینه! به جای هزار پیادهروی و معاشرتهای غلط، امیددهنده و انگیزهآوره!
من بنا به دلایلی که مربوط به خودم نیست، نمیتونم کارِ خونه کنم. با روحیهی فعالم، در خونه مجبورم مصرفکننده باشم و همین بخشی از روحم رو فرسوده میکنه.
شما به یک روزِ من نگاه کنید؛ شغلم در تکرار میچرخه... (این به معنی نفی شغلم یا علاقهم به شغلم نیست، دارم از تکامل و چرخهی کاملِ زندگی حرف میزنم)
اما اگر در کنارش یه ظرف بشورم... یه غذا بپزم... یه جارو کنم... یه سبزی پاک کنم...
میبینید! حتی اسم بردنش متفاوته! دنیایی از رنگ و بو و صدا و تجربه و...
ذهنتون مثلِ تکبُعدیهای پرمنظور فقط سمتِ ازدواج نره(!) من دارم از اصالتِ فعالیتِ متناسب با روحیاتِ ریحانهی خلقت حرف میزنم که به تجرّد و تأهل ربطی نداره!
کارِ خونه روحیهدهنده است.
تمومِ ساعتهای من ولی یه شکله؛
مدرسه... برگه... خودکارِ قرمز!
من دارم از علایقِ فطریِ جنسِ لطیف حرف میزنم و سازگاریش با گفتمانِ خانهداری و در حریمِ خونه موندن...
+ حس میکنم چون خستهام، بد نوشتم و جانِ مطلب رو نرسوندم... فکر کنم موضوع به این مهمی و پرفلسفگی رو به باد دادم...
فقط بگم پرچمِ خونهدارهای «حقیقی» بالاست. حقیقی ها! نه هر زنِ خونهداری که به دارچین ریختنش سرِ قوریِ چای عشق نمیورزه و افتخار نمیکنه و اثرگذاریش در جریانِ عالَم رو نمیدونه!
@sarbehrah
اتوبوسِ اول از مدرسه رو با یکی از هفتمام هممسیرم. امروز مثلِ همیشه خندون منتظرم نبود. پَکَر بود و بیحوصله. نهمام که سوارِ اتوبوساشون شدن و ما رو تنها گذاشتن، احوالش رو پرسیدم. اولش میخندید و میپیچوند، اما کمکم زبون باز کرد...
دیشب خونهشون دعوا بوده... باباش مامانش و زده... خودشم کتک خورده...
فرصتی بود که بفهمم این اتفاق، معمولِ خونهشونه یا نه، چون این شاگردم با سادهترین مسأله به هم میریزه و عصبی میشه... تهاجمی حرف میزنه و پُرتنش...
دیدم بله... معمولِ زندگیشونه...
سه تا دختر... سه تا شاخه گلِ لطیف... تو سنینِ غنچگی... دارن تو این باد و طوفان بزرگ میشن...
من اگه خدا بودم نمیذاشتم هر کسی بچهدار شه... عجب صبری خدا دارد!
مردها رو همیشه با چمران مقایسه میکنم؛ هرچه چمرانتر، برای من عزیزتر... در کار، در زندگی، در انتخاب...
چمران نمیگفت تو خوب باش تا منم خوب باشم(!) چمران، آیینهی صبر و عطوفتِ خدا بود با ریحانهی خلقت... چه با پروانه، چه با غاده، چمران مظهرِ لطافت بود... همون چمرانِ قاطعِ شبهای عملیات... همون چمرانِ توفندهی التهاباتِ لبنان... همون چمران برابرِ ساحَتِ زن، وَ هر زنی، مظهرِ عطوفت و لطافتِ شرعی بود... نگاه نکنین دو بار ازدواج کرد؛ از عشق به عقیده هجرت کرد و این هم تنها از «مرد»ها برمیاد! داد زدن بلد نبود! من کاری به عصبانیتِ آدمیزاد ندارم، دقیقا دارم از کلمهی «مرد» حرف میزنم! مردها داد نمیزنن... کتک بلد نیستن... من مردها رو به تقواشون قابلِ جواب سلام دونستن میدونم...
هییییچ کاری به دلیلِ عصبانیتِ یه مرد ندارم، اصلا همممممهی حقهای دنیا با اون! مردها داد نمیزنن... کتک بلد نیستن... که اگه اینا باشه، تکیهگاه، اسمِ دیگهی اون مرد نیست... که حتی «مرد» هم نیست!
میگم چمران... چون نه امامه، نه معصوم... اما وقتی زندگی و اخلاقش رو میخونی، نمیگی چقدر انسانه، دقیقا میگی چقدر «مرد»ه! مرد! همونکه جزو گونههای کمیابِ زمانهی ماست!
@sarbehrah
سربهراه
اتوبوسِ اول از مدرسه رو با یکی از هفتمام هممسیرم. امروز مثلِ همیشه خندون منتظرم نبود. پَکَر بود و ب
مسخره است اگه تو خواستگاری بپرسیم شما اهلِ نماز و روزه هستید یا نه؟! مسخره است بپرسیم نظرتون راجعبه حجاب چیه؟! مسخره است بپرسیم به کی رأی دادی و در مورد امام خامنهای نظرت چیه؟! پاسخِ این مدل سؤالا شعاره و بادِ هوا!
حتی برای رفاقت، باید جهانبینیِ یه آدم رو پرسید. من و رفیقم شاید ماهی ده بار دعوامون بشه چون «اختلاف سلیقه» داریم، اما یه تارِ موی گندیدهی هم و عوض نمیکنیم چون «اشتراک عقیده» داریم.
جهانبینیِ یک انسان تعیینکنندهی نماز و روزه و ولایت فقیه و حلال و حرومشه، جهانبینیِ یه انسان مستقیم به اهلِ تقوا بودن یا نبودنش مرتبطه! جهانبینی...
@sarbehrah
سربهراه
مسخره است اگه تو خواستگاری بپرسیم شما اهلِ نماز و روزه هستید یا نه؟! مسخره است بپرسیم نظرتون راجعبه
الهی بگردم! روزِ به این مهمی باید پُستِ من به تورت بخوره😂
الهی خیرِ کثیر برات پیش بیاد❤️
@sarbehrah
نشانِ کتابی که شاگردم برام درست کرده😍
اون مخلوقِ بسیار کوچکِ زیبای نحیف هم امروز از اتوبوس پیاده شدم، دیدم روی زمین افتاده، آوردمش اتاقم❣
@sarbehrah
سلطانِ سفرهای دقیقهنودی مینویسه؛
از مدرسه اومدم، یه دوش گرفتم، یه دست لباس برداشتم، کوله بستم، کوووووووهِ کارام و گذاشتم گوشه اتاقم و الآن تو جادهام😁
یکشنبه تعطیلم خب😂 کلاسای خصوصیم و انداختم ساعتای خالیِ هفتهی بعد و انتخاب کردم هفتهی بعد دهانم به معنای واقعی کلمه صاف شود، اما از این چهار روز استفاده کنم😃
تا یکشنبه با سفرنامهی آنلاین در خدمتم✌️
لطفا سه صلوات هدیه به امام زمان ارواحنا فداه هدیه بفرمایید که با امام برگردم...
#سفرنامه
#قم
@sarbehrah
سربهراه
سلطانِ سفرهای دقیقهنودی مینویسه؛ از مدرسه اومدم، یه دوش گرفتم، یه دست لباس برداشتم، کوله بستم، کوو
این بخش از دعای سفر رو ببینید:
و بعد از آن این جملات را بگو (ترجیحاً هنگام برداشتن خاک کربلا)
اللَّهُمَّ هَذِهِ طِینَهُ قَبْرِ الْحُسَیْنِ علیه السلام
وَلِیِّکَ وَ ابْنِ وَلِیِّکَ
اتَّخَذْتُهَا حِرْزا
لِمَا أَخَافُ وَ مَا لا أَخَافُ
من فدای سیّدالشّهدا علیه السلام❤️😭
#سفرنامه
#قم
@sarbehrah