تو مسجد کوفه یه مقامی هست به نامِ بیت الطشت. تو مفاتیح، بخش اعمال مسجد کوفه مختصرتوضیحی داده. خودتون بعد بخونید.
من با این تیکهش کار دارم که امام، عالِم به غیب هستن. مطمئن هم میدونستن دختره بیگناهه. راااااااحت میتونستن همون اول حکمِ به بیگناهی بدن.
ولی چه کار کردن؟
گفتن برید قابله بیارید!
قابله یعنی همون پزشکِ زنان!
یعنی متخصص!
یعنی عالِم دینی، فرستاد پی متخصصِ علمی!
یعنی سیدناالقائد تو کرونا شدن جلودارِ همهٔ رعایتها!
یعنی ماسک زدنشون، روضههای تنهاییشون تو حسینیه، یعنی سفر نکردنشون به مشهد، یعنی جلساتِ مجازیشون، یعنی واکسن زدنشون، یعنی دستکش پوشیدنشون، یعنی احترام گذاشتن به علم و تخصص...
اگه دورتون از این علفخوارهای طب سنتی و اسلامی دارید که «سبک زندگی اسلامی» رو با دود کردنِ عنبرنسارا و پنبهٔ آغشته به گل بنفشه اشتباه گرفتن، جا داره روشنشون کنید، نداره با کافرِ بیدین بشین و برخاست کنید، با اینا نه!
از دلِ اینا ابنملجم درومد که فردای عیدِ من و تو رو داغ به دلمون بذاره!
این رزقِ شبای تقدیرت از من🌿
سربهراه
هر وقت برمیگشتم، چشمبهراه داشتم. سرِ سفره کم بود یا زیاد، همراه داشتم. سرد بود یا گرم، روز بود یا
من اونجا هم فهمیدم چقدر بدم، چقدر سیاهم، چقدر تاریکم، چقدر بیخیرم، چقدر بهدردنخورم، چقدر مصرفکنندهام، چقدر بارم، چقدر اضافهام، چقدر اِشغالکنندهٔ زمان و مکانم،
اونجا هم فهمیدم.
اما حتی یک بار، حتی یک ثانیه، یک نفس
حس نکردم تنهام.
اونجا حتی وقتِ بیدار شدن هم چشمبهراه داشتم...
تعطیلم.
پول دارم.
همسفر دارم.
مسؤولیت و دغدغهای ندارم.
تنها بندی که محکم نگهم داشته برنگردم نجف؛
واجبِ روزهمه...
فقط همین.
هرچی شعلههای سینهم بیشتر میشه،
آرومتر میشم.
عمیقتر یه چیزایی رو حس میکنم.
از جدیدترین چیزایی که حس کردم اینه که من اینبار دلم برای همهشون تنگه... همهشون، نه فقط امام حسین علیهالسلام...
چند روزه زیر آسمون سلام میدم:
سلام بر امام کاظم...
سلام بر امام جواد...
سلام بر سیدمحمد...
سلام بر امام هادی...
سلام بر امام عسکری...
سلام بر نرجس خاتون...
سلام بر حکیمه خاتون...
سلام بر امام زمان...
سلام بر امیرالمؤمنین...
سلام بر مسلم بن عقیل...
سلام بر هانی...
سلام بر مختار...
سلام بر هود و صالح...
سلام بر آدم و نوح...
سلام بر ابراهیم غمر...
سلام بر طفلان مسلم...
سلام بر عموعباس...
سلام بر اربابِ تشنهلب...
سلام بر حضرت معصومه...
سلام بر حضرت زینب...
سلام بر امام حسن...
سلام بر حضرت زهرا...
سلام بر رسولالله...
از سلامِ سوم و چهارم دیگه اشکام میریزه... مثلِ وقتی که دلتنگِ امام حسینم...
قلبم تند میزنه... مثلِ وقتی که دلتنگِ امام حسینم...
نشستم وسطِ منارجنبونی که ریخت و ویران شد... دور تا دورم شعلههای شکوفه... سوزانِ سرد... وَ حالاتِ جدیدی رو در خودم رصد میکنم...
کار دیگه فقط به نجف ختم نمیشه؛
من آفتابِ کاظمین و سایهٔ سامرّا رو هم میخوام...
صبحِ بادخیزِ جمکران رو بیشتر.
وَ عجیب اینکه دیروز خواب دیدم با خوبترین (شاگردِ محبوبم از نهم دو) فکهایم. شبه. من حاضر و آماده و با چادرچاغچور خوابیدم روی رَملا. اونم کنارم.
آرومِ آرومِ آروم.
وَ با همهٔ این احوال
زندگی میکنم.
اتاقتکونی... طراحی سؤال... خرید... جشن روز دختر... بهروزرسانی دیوار پژوهش... متنِ سالِ نو نوشتن برای شاگردام، مدرسه، دوستام... پیگیری حقوقم از ادارهٔ آشغال... برنامهریزی برای سال جدید...
زندگی میکنم.
سوخته و ویران.
سربهراه
ماهِ مبارکِ رمضان📿
عیدِ نوروز🪻
شبهای سرنوشتسازِ قدر🌌
همهچیز برای خوشحال بودن، بااعصاب بودن، باانرژی بودن، امیدوار بودن، پرتلاش بودن، یاریگر بودن، بهترین بودن مهیّاست🥇
در حساسترین نقطهٔ عمرمونیم⏰
اَحسن الحال رو شبهای تقدیر مینویسن و نوروز دعا میکنن🖊🤲
ما بهترترش هم داریم؛
شبهای امیرالمؤمنین علیه السلام...😍
شبهای پدری...🥹
چی از خدا بخوایم که بهترینِ بهترین باشه؟❓
من هی فکر کردم دیدم خدا وقتی ما رو خلق کرد چه ذوقی داشت🤩... چه عشقی کرد😍... چه لبخندی زد😌... چقدر به فرشتههاش پُز داد😎...
چرا؟⁉️
چرا؟⁉️
خدا که کارِ بیهوده نمیکنه! حتما از خلقتِ من یه هدفی داشته... قرار بوده من رو در جایی و مشغولِ کاری ببینه که ارزشِ اون ذوق و عشق و لبخند رو داشته...🌱
خدایا چه کاری؟ من رو برای چه کاری آفریدی؟ من فدای ذوق و عشق و لبخندت! بگو باید چه کار کنم که از آفرینشم پشیمون نشی؟🥲
دعای حضرت زهرا سلام الله علیها به دادم میرسه...🥰
دعای مادر، تو شبهای پدر...🥹
که چی؟⁉️
اللَّهُمَّ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ...🤲
اللَّهُمَّ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ...🤲
اللَّهُمَّ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ...🤲
خدای شبهای قدر؛⏱
خدای مقلّبالقلوب؛💓
ما رو خرجِ همون کاری بکن که ما رو بهخاطرش آفریدی و ذوق کردی...☺️
الهی سالِ جدید همونجایی باشیم و همونکاری رو بکنیم که خدا دوست داره ببینه.🙃
شبهای قدر نخوابیدا🥱 حوصلهٔ دعا و مناجات هم نداشتید، تا سحر بیدار بمونید و با خدا صحبت کنید😍
سرنوشتِ یک سالمون تو این شبا نوشته میشه... 🤓
خدا بزرگه... بزرگبزرگ از خدا بخواید؛🙂
اللَّهُمَّ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ🌱
تکخوری ممنوع! 😡 هرچی برای خودتون خواستید، برای بقیه هم بخواید 🤪
سال نوی همهمون پر از #رشد و #عاقبتبخیری❤️🌹🌱
سربهراه
ماهِ مبارکِ رمضان📿 عیدِ نوروز🪻 شبهای سرنوشتسازِ قدر🌌 همهچیز برای خوشحال بودن، بااعصاب بودن، باانر
این و با عکسِ بالاش فرستادم برای دخترام.
شاید اگه یکی تو اون سن به من میگفت باید پی چی برم و چی دعا کنم، الآن و تو این سن نمیسوختم که خیری از من به دنیا و آدما نرسیده...
دنیام و تمیز کردم و لباس اربعینبهتن، میرم که تا بعد از سال تحویل، حرم باشم.
میخوام امسالم رو بنویسن آوارهٔ امام.
سربهراه
ساعتای سه بود که راه افتادیم بریم خونه امام خمینی. قبلش همون نزدیکِ حرم رفتم مزارِ شیخ طوسی که بسته
یه عطرِ جایزهم و با بوی محشرش دادم رفیق، اون یکی برای خودم، پوستر هم روی دیوار اتاقمه ❣
کلی عکس گرفتیم و آخرین زیارت و وداع و راه افتادیم بریم کولهها رو بگیریم.
ما کلی لباس ریخته بودیم بیرون و خوراکی برداشته بودیم و هنوز سنگین بودیم، چون کلی مواد صبحانه مونده بود که مدیره برامون میاورد. من زدم به سیم آخر و گفتم فوقش گشنگی میکشیم! همه رو بذل و بخشش کردم و کولهها رو سبک.
برگهها و انجیرا و آلوها رو هم گذاشتم دم دست بخوریم. فقط عسل و نگه داشتم.
خرجا رو تو دفترچه یادداشت کردیم و راه افتادیم از سوق بریم هتل.
تو سوق آبجوش هم گرفتیم. تو عراق همه آبجوشا صلواتی بود، حتی یک بار هم هزینه نکردیم، لطفا ایرانیها یاد بگیرن!
پامون تنده و زود رسیدیم هتل. یکم کنار خیابون لِخلِخ و کفتربازی کردیم زمان بگذره. اینم بگم که هی ایرانیا دهن کج میکنن عراق کثیفه، تو اربعین و اون جمعیت کثیفه. والا من شهراشون و تمیز دیدم. نمیگم به برّاقی مشهد، ولی در حد تهران و شیراز تمیز بود. خیابونا جاروکشیده و بیزباله، سطلای زباله خالی شده، آب حوضا تعویض. خوب و تمیز بود همهجا. همه شهرا که رفتیم.
دیگه هفت رفتیم هتل و راه افتادن و ما ته اتوبوس داشتیم تلاش میکردیم نخوابیم که وضومون برای سهله نره.
زود رسیدیم کوفه و ما رو بردن مرقد جناب ابراهیم غَمْر، نوهٔ امام حسن و امام حسین علیهما السلام😍
خب این جای جدیدِ این سفر بود که قبلا نرفته بودیم. زیارت کردیم و بازم اولین نفرات ما بودیم که برگشتیم.
سوار اتوبوس شدیم و تا برسیم مسجد سهله، حاجاقا میومد و فقط با آقایونِ کاروان احوالپرسی میکرد. فهمیدیم تقریبا همهشون سرما خوردن و حالندارن. من مکالمهٔ حاجاقا رو خیلی دوست داشتم. تو احوالپرسی اول از همه میپرسید به پزشک مراجعه کردید؟
میگفتن نه، میگفت حتما مراجعه کنید. در هتلها پزشک عتبه هست. حتما مراجعه کنید و دارو بگیرید.
میگفتن آره، میگفت الحمدلله. تو آبتونم کمی تربت بریزید و به نیت شفا بنوشید زودتر سرِ پا شید.
یک. با خانمها خوشوبش نمیکرد.
دو. عقبمونده نبود و علمی برخورد میکرد. اول پزشک.
سه. معتقد بود و علم و دین رو مکمل هم میدونست. آب با تربت.
چهار. حاجاقای منبریای نبود، نمازاش و بخونه و تموم تا بارگاه بعدی. اجتماعی بود. با مردم میجوشید. با بچهها مهربون بود. کلی تلاش میکرد با اون لباس مؤثر واقع شه.
خدا حفظشون کنه. به رفیق میگم ما کارواندار بودیم چنین حاجیای میخواستیم و روزیمون نشد... رفیق گفت اونم زائرای پایهای مثل ما میخواد و روزیش نشده...
راست میگفت. همیشه همهچی ناقص بود و کیلومترها دور از خواستههای ما...
به مسجد سهله رسیدیم. مدیره اومد آخر اتوبوس. حس کردم با ما کار داره ولی ردیف جلومون هنوز پیاده نشده بودن. مدیره برگشت.
پیاده شدیم همه رفتن سرویس. من و رفیق اوکی بودیم و موندیم. بعد از کلی فسفس اومدن و راه افتادیم بریم داخل. اونا رفتن جلو و من و رفیق آخر راه افتادیم. مدیره دید تنهاییم، صدامون کرد. گفت خانوما! بعد خندید و گفت چی صداتون کنم؟
اولین باری بود که تازه داشت اسممون و یاد میگرفت. کجا؟ قبل کربلا! ته سفر!
فامیلامون و گفتیم و گفت برگشتید روی صندلیتون براتون صبحانه گذاشتم. حتما بخورید.
اومدم بگم صرف شده، که باز رفت :)
داخل مسجد یه گوشه نشستیم و حاجی اعمال رو شروع کرد در حالی که باز هم از اون جمعیت، تنها پونزده نفر دورش بودیم. من و رفیق باز هم نماز قضا خوندیم. به استثنای دو رکعت برای ظهور و دو رکعت طول عمر که اونجا سفارش شده. طول عمر خوندم که به دیدنِ ظهور برسم و مؤثر درش باشم.
تو نماز بودیم که یه کاروان آقا نشستن پشتِ ما! اونی که براشون دعاها رو میخوند چیزی بارش نبود و کاروانداری شغلش بود. چرا این و میگم؟ چون اگر بارش بود پشت سر خانوما نمیشست. میدونست نماز ما به مشکل میخوره پشتمون آقا باشه!
اعمال تموم شد در حالی که فقط حاجی بود و مدیره و من و رفیق...
حاجی گفت رفتن مسجد و ببینن احتمالا. بیاید ما هم بریم. خودمون چهارتا راه افتادیم رفتیم مقام امام زمان علیه السلام.
تو حیاط که اومدیم حاجی رفت دنبال مردم. من از مدیره پرسیدم کجا بریم؟ گفت تا اونا بیان برید بگردید. من اصلا استرس به زائر نمیدم. خیالتون راحت.
من و رفیق نشستیم همون لبهٔ پله که مسجد رو ببینیم. مدیره هم اومد پیش ما ایستاد.
گرسنهمون شده بود. رفیق برگه و انجیر درآورد بخوریم. به مدیره هم دادیم. خورد گفت مزهٔ ادکلن میده. ما خندیدیم یادمون اومد عطری که جایزه گرفتیم تو کیف شونهایه که اینا بوده. گفتیم عطر حرمه. جایزه دادن بهمون. مدیره لبخند زد و گفت همونه اینقدر مزه داره :)
#سفرنامه
#نیمهشعبان
اومدن و راه افتادیم.
نکتهٔ مهم برام از سهله جز تجمع گنجشکا هرجا اسم آقاست، کفشداریهای زنانه بود!
خادمای خانومِ کفشداری پوشیدهٔ کاملِ امام زمانی بودن. با روبنده. با عبا و قبا.
امااااااا
جلوی کفشداریها هم پرده زده بودن :)
قشنگ امام زمانی...
یعنی تو زن باش. فعالیت بکن. تو جامعه باش. اما اونجوری که در شأنته. اونجوری که امنیت جسم و روحت رو به هم نزنه.
اونجا برای من خیلی ظهور بود. خیلی خواستنی. خیلی پرمعنا.
خدایا من بد... ولی تو رو به معنای قرآن قسم، ببینم ظهور رو... ببینم حکومت آقا رو...
مؤثر باشم... مسؤول باشم... معتمد باشم...
وقتی برگشتیم تو اتوبوس دیدیم تو ساندویچ روی صندلیامونه. کرهپنیر بود و فوقالعاده خوشمزه. خدا صدچندان بهش برگردونه.
اتوبوس راه افتاد و نجفِ ۱۴۰۳ تموم شد و نشد...
راه افتادیم سمتِ کربلا.
#سفرنامه
#نیمهشعبان