در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاده مسیرم که بمیرم
یک قطرهٔ آبم که در اندیشهٔ دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم (این مصراع رو شاعر گفته آقا، من رو به آغوش هم نگیری دوستت دارم و برات میمیرم)
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروختهام را
(من شعلههای هر روز عمیقترِ توی سینهم رو روی همون آوارِ منارجنبونی که دیگه نیست، عاشقم)
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
وَ اجْعَلْنَا عِنْدَکَ مِنَ التَّوَّابِینَ الَّذِینَ أَوْجَبْتَ لَهُمْ مَحَبَّتَکَ...
#آخرین_سحر
دیگه روزهداری تموم شد. کاروانی نیاز دارم که فردا من و ببره عراق و جمعه عصر برم گردونه که شنبه برم مدرسه.
از قشنگترین پیامهای شاگردام اوناست که اینور و اونور با دیدن شعر یادم میفتن.
این کوثره از هشتم. قم و جمکرانه. هم کلی از حرم برام عکس فرستاده، هم این دو تا رو فرستاده و داره توضیح میده مسجد رفته نماز، این شعرا رو دیده یاد من افتاده :)
مفاهیم دینی رو لطفا بیشتر با شعر کار کنید، دخترای من میخونن و برام میفرستن و سر همین انشاءالله یه نکته یاد میگیرن🌿
گرچه شعر غیبت قاعدهٔ شعریش میلنگه، اما آفرین به مسجدی که با شعر حجاب و غیبت رو کار کرده👏
روی شعر غیبت قافیه و وزن رو برای دخترم توضیح دادم که ذهنش به شعر حساستر شه و بیشتر به در و دیوارها دقت کنه. هم مطمئن شه من خوندم و سر ذوقِ فرستادن برای من، بیشتر به نوشتهها توجه کنه😊
18.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشبختایی که قراره فردا نمازِ عید فطر رو پشتِ سرِ سیدناالقائد بخونید،
به این عید قسم مدیونمید اگه تو هوای تنفسِ امام خامنهای دعام نکنید.
از من گفتن بود، اون دنیا جا نخورید جلوتون و گرفتم😤
+کاظمین، نیمهٔ شعبانِ همین بهترین سفرم❣
سربهراه
خوشبختایی که قراره فردا نمازِ عید فطر رو پشتِ سرِ سیدناالقائد بخونید، به این عید قسم مدیونمید اگه تو
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سیدناالقائد برای من حرمه... کربلاست... نجفه... میشمارم تعداد زیارتهاشون و... هم عبرته که اگه آدم بودم با یه زیارت عبد میشدم و ظهور میگرفتم، هم رحمته که انشاءالله از این تعداد اون دنیا یکیش دست من و میگیره...
کربلاهام الحمدلله و ماشاءالله دورقمی شده ولی زیارتِ سیدناالقائد گمون کنم دو بار تو سخنرانیهای عیدشون تو حرم اونم قبل از کرونا...
برای من هرکی فردا تو هوای سیدناالقائد نفس میکشه، کربلاییه... اربعینیه... حاجیه... زیارترفته است...
نمازِ به امامتِ سیدناالقائد آرزوی سردار سلیمانی بوده... شهید چمران... شهید همّت... شهید حججی... سیدحسن... اسماعیل هنیه... شهیدِ جمهور ابراهیم رئیسی... یحیی سنوار...
نمازِ فردا حسرتِ کلی یمنیه... کلی فلسطینی... کلی لبنانی... سوری... عراقی... کشمیری... افغانستانی... پاکستانی... حتی چفیهبهسرهای قلبِ آمریکا... دانشجوهای زندانیشدهٔ حامیِ فلسطین...
نعمتِ در دسترسِ شما تهرانیها و تهراننشینها، آرزو و حسرتِ یه جهانه!
خیلی قدر بدونید... خیلی با نیت و به نیابت برید...
من بودم فردا بیحاجت نمیرفتم و دست خالی هم برنمیگشتم.
من هیچوقت معتقد نبودم زیارت به طلبیده شدنه(!)
زیارت، به خواستنه و گرفتن. هر چقدر طالب باشی، همونقدر بهت میدن. کسی دستش از زیارت خالیه که پای خواستنش لنگ میزنه.
سربهراه
سلام😎 سرِ عبا خیلی ازم سؤال پرسیدید که چرا اینقدر شدید و مستمر مخالفش هستم (الحمدلله) وَ خواهم بود
پیامهای خوبی در این باره داره ردوبدل میشه که لازم میدونم برخی رو اینجا هم نشر بدم.
یکی از مواردی که چند نفر پرسیدید، اینه که با چادر حس شلخته بودن میکنید، در صورتی که عبا مرتبه و وجههٔ بهتری از حجاب نشون میده.
خانوما دقت کنین:
ما چادر میپوشیم که دیده نشیم :)
تکرار میکنم،
ما چادر میپوشیم که دیده نشیم :)
ینی کسی حق نداره من رو بی اذن و اجازه ببینه.
اگه نگرانِ مرتب دیده شدنید، یعنی از اساس محجبه نیستید و فکر حجاب ندارید :)
سرِ اربعین گفتم بیاید با خودمون رک باشیم. اگه جا موندیم تقصیر شوهر و پدر و بیپولی و هیچچیز نیست، فقط و فقط و فقط تقصیر خودمونه که نخواستیم.
اینجام همون و میگم.
ما
چادر
نمیپوشیم
که وجههٔ حجاب رو
تبلیغ و ترویج کنیم
ما
چادر
میپوشیم
چون
«وظیفه»مونه!
دوستان؛
وظیفه
اما و اگر
نداره!
فقط
انجامش میدیم.
تمام :)
اسلام
یعنی تسلیم :)
یعنی سمعا و طاعتا :)
یعنی علی سکوت کرد، ما هم ساکتیم :)
مجتبی صلح کرد، ما هم صلح میکنیم :)
اباعبدالله قیام کرد، ما هم قیام میکنیم :)
علیهم السلام.
مشکلِ ترویج و تبلیغ اینه که ما حرف میزنیم(!)
شما به وظیفهت عمل کن
این جذبش بیشتره :)
حاج قاسم حرف زد که شد حاج قاسم؟
نه!
وقتی همه داشتن زر میزدن ما نوکر شهداییم، نوکر حضرت زینبیم، خادم امام زمانیم و از این دوربین به اون خبرنگار مشغول بودن،
حاج قاسم داشت به وظیفهش عمل میکرد.
همین!
این از این.
اما دغدغهٔ شخصیِ مرتب بودن و شلخته دیده نشدن.
این کمی سلیقه میطلبه و دقت.
چادرِ ساده رو خوب بگیری مرتبی. چادرِ غیر سادهٔ آستیندارِ جلوبسته هم قلق داره.
اینا رو خودت باید بهدست بیاری. نسبت به قدت، چاق و لاغریت، استایل و سبک پوششت.
مثلا من هیچوقت بلوز یا مانتویی که جنسش بچسبه به چادر نمیخرم. خب همیشه این و حواسم هست.
هیچوقت روسریای که زیر چادر نگه داشتنش سخته نمیخرم. مثلا ساتن. مثلا خیلی بلند که با چادر شلخته میشه. اینا که بدون طلق جلوش خوب وانمیسته.
یا هر وقت شلوار کتون میپوشم، چادرم و موقع راه رفتن جمع میکنم پایینش و. چون کتون خاک میگیره و پایین چادر به فنا میره.
هیچ چیز جلب توجهکنندهای هم تو پوششم ندارم. نمیذارم نفسم گولم بزنه و چادر نگیندار بپوشم :) چادرِ زرقیبرقی :) چادرِ جلوباز :)
سعیده سادات دوست دوران دبیرستانم بود. همدانشگاهی شدیم و توفیق داشت تا دکتری خوند. آزمایشگاهی بود. رفت پی علاقهش. وَ من هیچوقت ندیدم بگه حالا آزمایشگاه چادر و چه کار کنم!
خودم وقتی ارشد بودیم ازش پرسیدم. رفته بودم دانشکده علوم که تو سلف قشنگشون ناهار بخوریم. پرسیدم سعیده تو آزمایشگاه چادرت و چه کار میکنی؟
خیلی طبیعی، نه با فخر، نه با پریشونی، انگار که چادر اعضای بدنشه 😍 بی اونکه سر بلند کنه از غذاش، گفت سرمه!
من میدونستم سرشه :) میشناسم با کی دوست میشم و با کی عمر میگذرونم :) جا نخوردم. فقط پرسیدم چطوری که بزنم به سر اون یکی دوستم که چادرش و درآورد تو آزمایشگاه و چندین سال بعد تو راهپیمایی با مانتو دیدمش :))
گفت پارچه خریده، مدل دانشجویی درست کرده، کوتاهتر که زیر دست و پا نیاد، گشادتر که حجم نشون نده، آستین تا ساعد که تو آزمایش جلوش و نگیره، هِددار که بندازه روی پیشونیش و دستای دستکشدارش دیگه لازم نباشه مقنعه یا روسری رو هی جلو بکشه، با جلوی زیپخورده :)
تا یک ماه هم همکلاسیها و استادا مسخرهش میکردن و تیکه مینداختن :)
ترم چهارم یه استاد سکولار عقبموندهمون گفته این مسخرهبازیا رو جمع کن. دیگه با چادر حق نداری بیای آزمایشگاه وگرنه از کلاس من اخراجی. سعیده هم یه مانتو سفید آزمایشگاهی میدوزه کیسه برنجی :)))
گشاااااااااااااااد و بلنننننننننننند :)
از این مقنعهها که آستینداره و چونهداره هم روش :))))
میره آزمایشگاه این استاده :))))
استاده از شدت حرص اون روز یه بِشِر میشکونه :))))
سعیده با نفسش رک بود :) هنوزم هست :) دکتریشم گرفت :) استاد آزمایشگاه هم شد :) رساله دکتریشم تو برّ و بیابون گذروند با چادر تا گونههای گیاهیش و کشف کنه :) ولی چادر از سرش نیفتاد :)
استدلالش قشنگه:
مردا کپسول نیستن که یکی مفید باشه، یکی مضر! اونی که مَحرم نیست، نامحرمه و حجابلازم :)
یه ارجاع هم بدم خودتون برید ببینید :)
تنها محافظ زن در تیم مراقبان امام خمینی کی بودن؟
خانم دباغ.
ایشون پاشون شکسته بود. میرن پیش امام با مانتو. عکساشون هست؛ مانتوی گشاد و بلند. با روسری کامل پوشیده. امام میگن بگید براتون چادر تهیه کنن. با چادر بهتره پوششتون :)
خانوما و دخترا؛
هرچی تو ذهنتون میاد
بهانهٔ نفستونه :)
با تأکید مینویسم؛
هرچی :)
آزمایشگاه و بیمارستان و از دوستانم به خاطر دارم،
کوه و دریا و رانندگی و دوچرخه و ورزش و بدوبدو و کار رو هم شخصا تجربه دارم.
سربهراه
سلام😎 سرِ عبا خیلی ازم سؤال پرسیدید که چرا اینقدر شدید و مستمر مخالفش هستم (الحمدلله) وَ خواهم بود
مسأله اینه چادر رو پارهٔ تنتون ندیدید :) وگرنه هرچقدر دست و پا و معده و گوش و قلب دستوپاگیرتونه، چادرم هست :)
نمازِ ما تموم شد. عیدم خیلی مبارکه چون یه خادمِ حقیقی تو حرم دیدم😍
خادمای حجاب که مشخصا کارشون رسیدگی به حجابه رو همیشه در حال حرف زدن با همکارشون دیدم(!) ولی این آقا حینِ کار کردن و خدمت که سریع داشت صفوفِ صحن آزادی رو آماده میکرد و جمعیت رو هدایت میکرد،
رگباری و دونهدونه تذکر هم میداد!
ینی مؤمن بهانه نمیاره! مؤمن میتونه حین کار هم به واجبات برسه! خادمایی که بهجای امر به معروفِ واجب، صلواتِ مستحب میفرستن رو میسپارم به حضرت زهرا سلام الله علیها... این آقا دونه دونه حین کار تذکر میداد:
خواهرم موهات و بپوشون! مراقب چادرتون باشید! چادر سرت کن دخترم! موهات و بکن تو روسریت!
الهی امام رضا جان دستگیر دنیا و آخرتش باشه... بر پدر و مادرش رحمت... نسلش حسینی و عاقبت بخیر... خدا برای خانوادهش حفظش کنه... خدا زیادش کنه... الهی خادمای خائن به زمین گرم بخورن و حرم پر شه از این آقا... از این خادمای حقیقی...
صالحون و مخلصونِ قنوتِ عید، یکیش همین خادمِ واقعیِ آقاست😍
با بچهها رفتیم سینما موسی کلیم الله ببینیم. خیلی ذوق داشتم و برابر با ذوقم نبود، ولی چسبید.
بچههایی که از وبلاگ با من هستن میدونن :) من عاشقِ حضرت موسی علیه السلام بودم تا وقتی با ایشون سر از مشّایه درآوردم...
نزدیک ده سال وبلاگ نوشتم با اسم واقعی خودم، تو جایی به اسم «باید موسی شوم» که بلاگفا پاکش کرده...
خیلی دوست دارم بقیهش و ببینم...
تو فیلم، مادرِ موسی خیلی بیتابی میکرد. خدا هر دو باری که بهش الهام کرد گفت بهت برش میگردونیم... یکی از رفقا گفت چقد خدا مادر موسی رو درک کرده... چقدر دلش و آروم کرده... من گفتم مادرِ علیاصغر ولی داغ دید...
تو وبلاگِ موساییم خیلی روضهٔ امام حسین علیه السلام نوشتم، تو سینما هم خیلی بهم روضه داد...❣
فیلمِ خاصی نبود، اما ماجرای خود حضرت موسی همیشه جالبه. ببینید.
خمس چون اینجوریه که اگه سر موعد تو حسابت پول باشه، شاملش میشه (حالا چه یه سال مونده باشه، چه همون ساعت ریخته باشن)، مختصرخمسی بهم خورد چون حقوق اسفندم خرج نشده. الحمدلله با پرداخت خمس جزو آدمیزاد حساب شدم و وقتی حاجاقا گفتن مالت پاک شد، خیلی ذوق کردم😍
البته آدم خالصی نیستم و منتظرم خدا چندین برابر بهم برگردونه😁