eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
حاج‌قاسم که شهید شد، من و رفقا از خونه زدیم بیرون. خونه‌های ما جای بغض ترکوندن نیست. حتی اگه بهت متلک هم نندازن، این‌قدر نگاهاشون سنگینه که از بغض خفه نشی، از اون نگاها فرومی‌ریزی... شبِ واموندهٔ انتظار از ورزقان نمی‌تونستیم بزنیم بیرون... شب بود! رفتیم تو اتاقامون و درا رو بستیم و بی‌صدا تا صبح گلوهامون ورمِ دردناکی کرد... بیرونم همین بود؛ یه عده بزن‌وبکوب... یه عده ناامید از ظهور و انقلاب... یه عده... کجا بغض ترکوندیم و تونستیم مثلِ وقتی می‌رسیم به عمودِ کربلا، هم‌دیگه رو بغل کنیم و بی‌محابا و با صدای بلند گریه کنیم؟ وقتی پیکری که نشون ندادن و هزار روضه از گوشه‌وکنارِ علقمه خاطرت اومد رو آوردن مشهد... دیروز، دیشب، امروز، امشب... دوباره گلوهامون ورمِ دردناکی گرفته... رفیق می‌گفت با پیرهن مشکی گوشهٔ اتاقشه و بی‌صدا اشکش رَوون... تا این‌که اون‌یکی‌مون خبر داد فردا ساعت ۴ عصر، میدون شهدا مراسمه... ینی یه تجمعه که می‌شه رفت و با صدای بلند بر این اسارتِ خودخواسته زیرِ یوغِ بی‌شرف‌ها زار زد و این ورم رو خوابوند... گرچه زخم، پابرجاست... شلوار و پیراهن و چادر و کفشِ اربعین به‌راهه. یه روسری مشکی هم تازه خریده بودم برای مشّایه و کربلا که اونم می‌خوام تو مجلس نوکرِ اهل بیت علیهم السلام افتتاح کنم... خدا رو چه دیدی... شاید به حرمتِ نوکرشون به ما هم کنج حرم جا دادن...
Safar O Elallah~ UpMusicSafar O Elallah (320).mp3
زمان: حجم: 16.9M
به ما آفتاب‌سوخته‌های لنگونِ غبارزدهٔ جامونده پای عمود ۸۸۸ رحم کن...
سربه‌راه
قرآن‌به‌دستِ معرکه؛ دستِ مرا بگیر...
اللّٰهُم إِنّا لا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلّا خَیرا
زمان: حجم: 1.4M
اذانِ مغرب دارالتفسیرِ حرمِ امام رضاجان همین حالا...
سربه‌راه
حاج‌قاسم که شهید شد، من و رفقا از خونه زدیم بیرون. خونه‌های ما جای بغض ترکوندن نیست. حتی اگه بهت متل
آقای مخبر نیومدن که مشتاق سخنرانی‌شون بودم. گفتیم بشینیم پای روضهٔ آقای واعظ دلمون و خالی کنیم. ولی فکر کردین تونستیم؟ نمی‌دونم بگم خدا رو شکر یا ناشکری کنم که من همه‌جا یه آشنا، یه دوست، یه همکار، یه همسفر دارم که من و ببینه و بچسبه به خلوتم و ول‌کنم نباشه... دیدن و مجبور شدیم با رفقا کمی با اونا باشیم تا خوش‌وبش کنیم. لابد می‌پرسید تو که معمولا مجبور نمی‌شی، ولی چرا! هرجا یه «نوجوان» باشه من مجبور می‌شم مراعات کنم. چون معلمم و معلمی فقط به کلاس و کتاب نیست. همکارم سه تا نوجوان قدونیم‌قد همراهش بود که یکی‌شون به من می‌گه خاله و یکی‌شون می‌گه دوست‌جونی. اون ماجرای خوب شدنِ ورم‌های دردناکِ گلوهامون... کنسل(!) تا خوش‌وبش کردیم، روضهٔ آقای واعظ تموم شد و ما نمی‌خواستیم برای حسین ستوده بمونیم. یه عمر محمود کریمی گوش کردیم که روضه‌خونِ محرم و فاطمیه‌های سیدناالقائده، هنوز عبد نشدم، همین مونده مداحی بلاگری گوش کنم(!) این‌قدرم چشم‌وگوش‌بسته نیستم نفهمم این آدم رو برای جذب تو این مراسم چپوندن... خلاصه که با بغض‌هامون موندیم تا مشّایه............... به آقا امام حسین علیه السلام گفتم من بد... شمام صاحب‌اختیارم. مال بد، بیخ دل صاحبشه آقا... موندیم واسه خودت...
می‌خوام یه چیزی رو تبیین کنم ولی باید خیلی بنویسم درحالی در بی‌رغبت‌ترین حالِ ممکنم
سربه‌راه
می‌خوام یه چیزی رو تبیین کنم ولی باید خیلی بنویسم درحالی در بی‌رغبت‌ترین حالِ ممکنم
این فرسته صرفا آه و ناله است و به‌شدت زمینهٔ فحش گنجوندن بین خطوطش رو هم داره. گفتم که ژست نگیری واسه خوندنش تهش عمرت و به پای من بنویسن! کانال خودمه، هییییییییییچ‌کسم مجبور نکردم اینجا بمونه، هرچی هم دلم بخواد می‌نویسم. مغزم رو موضوعی که می‌خوام تبیین کنم قفلی زده. ولی نوشتنش طولانیه و من فقط با لپ‌تاپ دلم می‌خواد ساااااااعت‌ها بنویسم و موبایل اذیتم می‌کنه. بعد با خودم فکر می‌کنم اگه ننویسم و تو بگو یک نفر، فقط یک نفر فکرش و تغییر نده، می‌مونه گردنم... پیام‌هاتون رو می‌خونم و حوصلهٔ جواب دادن ندارم. بعد به خودم می‌گم اگه قرار بود جواب ندی، نباید لینک می‌ذاشتی. اونی که پیامت داده، چه بابخار باشه، چه بی‌بخار، چه از بچه‌های وبلاگی باشه و قدیمی‌ها، چه جدید، چه دوست باشه و چه دشمن، از امکانی که خودت مهیا کردی استفاده کرده. ینی تو مسؤول اون امید بستن به لینکه هستی. پس موظفی جواب فحشه رو هم بدی، جواب قربون‌صدقه رو هم بدی، سؤال که دیگه رسماً گردنته! این وسط یه آشنای احمقِ مذهبی‌خاک‌برسر، ماجرای خواستگار جدیدش و تعریف کرده. درواقع این بشر، آفریده شده برای آویزون موندن پای ازدواج... عرضهٔ درس خوندن نداره، از دانشگاه فقط پسراش و می‌بینه... عرضهٔ فعالیت نداره، تو هیئت چشمش پی پسراست... عرضهٔ کار کردن نداره، سر کار منتظره فلانی ازش خواستگاری کنه... عرضهٔ خوشحال بودن، تفریح کردن، رشد کردن نداره، بست نشسته فقط با اون خدازده‌ای که این احمق رو بگیره بخنده... بهش بگی چقدر احمقی برات احادیث دل مؤمن حرمت داره می‌خونه و قهر می‌کنه و باز خودش میاد پی آشتی و دوباره از نو... پسره پشت تلفن، به‌عنوان اولین سؤال ازش پرسیده شما که از فلان قومی، رسم نداری که چهارصد سکه مهریه بخوای و اهل تجمل که نیستی؟ وَ این خاک‌برسرِ بی‌شعور هم برگشته گفته نه رسم نداریم ولی جای این سؤال اینجا نبود، بذارید من فکرام و بکنم بهتون خبر بدم هم و ببینیم یا نه... وای خدا! بعد یه شب تا صبح به همچین نری که از ازدواج دنبال جفت‌گیریه نه رشد و کمال و مسؤولیت‌پذیری و هزااااار رحمت دیگه که با سؤال‌های دیگه‌ای شروع می‌شه، نشسته فکر کرده(!) وای خداااااا... بعد صبح پیام داده که فکر می‌کنم کمی در سختیِ اقتصادی ضعف دارم، اگه می‌خواید هم و نبینیم... بعد پسرهٔ وحشیِ چلمن برگشته گفته من خودم همون دیشب جوابم منفی بوده، می‌خواستم خودم اول پیام بدم بگم نه... من فکر می‌کنم منجی دنیام... وَ باید این‌همه سال پایبندی به روش خودم رو ببوسم بذارم کنار و اجازه بدم خانواده خواستگار راه بدن و من کاری که دخترای آویزون‌مون نمی‌کنن بکنم و به چنین موردی همون سؤال اولش بگم چرا! از همون قومم و چهارصد سکه مهرمه و خیلی هم تجملی‌ام. چشمت کور، دنده‌ت نرم، کسی که زن می‌خواد بااااااید عرضه هم داشته باشه. شما فکر کن تو هر شهری ده تا نرِ چلمن رو این‌جوری جواب بدی. اون‌وقت ببین چه تغییرات جامعه‌شناختی‌ای اتفاق میفته. من این‌جا با خودم می‌گم تو باید به اون مذهبی‌ای که امروز برای ابراهیم رئیسی گریه می‌کرد و می‌گفت حادثه نبوده، هلی‌کوپتر رو زدن، با پشت دست سیلی می‌زدی که ما چشم‌مون به دهان سیدناالقائده. ایشون گفتن حادثه، ما هم می‌گیم حادثه. تو خر کی باشی؟! من دارم نق چی رو می‌زنم؟ این‌که برای تبیین این‌همه بدیهیات خیلی کمم... این‌که این‌قدر هیچ‌کس هیچی نمی‌گه همه‌ش و من باید بگم... این‌که این‌قدر شماها بی‌بخارید که دنیا هرگز تغییر نمی‌کنه... این‌که... اَه حتی بعید می‌دونم فهمیده باشید اصل حرفم و... دارم فکر می‌کنم همه‌چیز بیهوده است حتی همین کانال. وقتی من و رفیق نمی‌شیم سه تا، پس همه‌چیز بیهوده است. پس همه‌چیز رو ترک کنیم و فقط عمل کنیم. فقط عمل.
سربه‌راه
این فرسته صرفا آه و ناله است و به‌شدت زمینهٔ فحش گنجوندن بین خطوطش رو هم داره. گفتم که ژست نگیری وا
من یه جهادگرم. یه جهادگر از هیچی دلسرد نمی‌شه :) من دستِ خالی نیستم که تراپی و افسردگی و کانالای توسعه فردی داشته باشم😂 من دستم پُره از حاج‌ والی‌ها و حججی‌ها و طیّبه‌سادات‌ها😎 ادامه می‌دم. هم عمل، هم تبیین. ✌️😜
ای کاش زبان و خط هم، فارسیِ نازنینِ خودمون بود... ولی از این‌که آرش کمانگیر رو روی لباس کار کردن و این پسر پوشیده، خیلی ذوق کردم😍 این‌قدر خودمون دست‌مون پُره که هیچ نیازی به فرهنگ و طرح‌های نفوذی نداریم. فقط باهوشِ معتقد نداریم که چطور ازشون استفاده کنه... مذهبیامون که خنگن، باهوشامون هم دنیازده...
مؤسسه آزمون ارزیابی گرفته. آزمونِ جون‌دارِ خودش شبه‌تیزهوشان. پنج درسی که در مؤسسه تدریس می‌شه رو جوری ارزیابی کردن که هم تلاش دانش‌آموز معلوم شه، هم کار مدرّس. از بین دروس ریاضی، علوم، زبان انگلیسی، هوش کلامی و درس خودم، بالاترین درصد رو درس من گرفته با تفاوت و فاصلهٔ شصت امتیازی! یعنی بعد از من بالاترین امتیاز، ریاضی رتبهٔ دوم شده با ۲۳ درصد! به این‌ترتیب مدرسِ برتر مؤسسه من شدم 😍😍😍 ازم دعوت کردن برای قرارداد سال بعد وَ در کنارش، معاون مؤسسه دربارهٔ اون مؤسسه دوووووره صحبت کرد. گفت چرا اونجا نمی‌رید؟ چیزی از این‌که معاون اون‌جا ادب و شعور شما رو نداره نگفتم. بدِ هیچ همکاری رو پیش یکی دیگه نمی‌گم. گفتم راه دوره و من خودم رو اذیت نمی‌کنم‌. گفت خواستن برای اون دانش‌آموز استاد دیگه بیارن، قبول نکرده، گفته فقط با شما می‌خواد. شما هم قبول نمی‌کنید. حقیقتا ناراحت شدم به‌خاطر دانش‌آموز، ولی از موضعم کوتاه نمیام. می‌تونه دانش‌آموز سختی بکشه بیاد این‌جا. در روایات نداریم برای آموزش تا ثریا برید، ولی داریم برای یادگیری تا ثریا هم شده برید! هم‌چنان گفتم نه و خوشان‌خوشان اومدم😍 +خدایا من خیلی ازت ممنونم. هرچه هست از خودته. من فقط امانت‌دارم. کاش شما هم از من همین‌قدر خوشحال شی که من از شما خوشحالم. حلالم کن... من بیش از همه به خودت نق می‌زنم... ❤️❤️❤️ ++ ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
سیدناالقائد تو سخنرانی‌شون برای سالگرد رئیس‌جمهور شهیدمون، به پرانتز گفتن «بین‌الهلالِین». معمولا کلماتِ آقا رو تو صحبت کردن استفاده می‌کنم. خصوصاً «غربِ آسیا» که ایشون تأکید دارن به‌جای «خاورمیانه» بگیم. از بین‌الهلالین هم خیلی خوشم اومد. بعد روش فکر کردم ببینم می‌شه در تدریس هم استفاده کرد یا نه. در اثنای فکر کردن و تحلیل، یادم اومد اوایل تدریسم، غالبِ کلماتم دانشگاهی بود و شاگردام که متوسطه دوم بودن حتی، اذیت می‌شدن. مثلا به‌جای «بُن فعل» می‌گفتم «سِتاک فعل»! شاگردامم یاد می‌گرفتن و تو امتحان می‌نوشتن. مشکل چی بود؟ اونجایی که دخترای نهایی، مصحح‌شون دیگه من نبودم و مصحح فقط پاسخِ مبتنی بر کتاب رو قبول می‌کرد! اونجا فهمیدم ای دل غافل! هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد! معلم باید درست و دقیق رو به راحت‌ترین شیوه طوری آموزش بده که خروجی در هر کجای دنیا، با هر شیوهٔ سنجشی اتفاق افتاد، مقبول و معتبر باشه. این شد که به‌صورت اطلاعِ فراتر از کتاب، بین‌الهلالین رو خواهم گفت، اما استفادهٔ روزمره و عمده‌م‌ رو هم‌چنان «پرانتز» نگه می‌دارم تا خللی به تدریسم وارد نشه. *عکس: کتابخانه مرکزیِ دلکَشِ دانشگاه فردوسی❣