eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
زمان: حجم: 1.4M
اذانِ مغرب دارالتفسیرِ حرمِ امام رضاجان همین حالا...
سربه‌راه
حاج‌قاسم که شهید شد، من و رفقا از خونه زدیم بیرون. خونه‌های ما جای بغض ترکوندن نیست. حتی اگه بهت متل
آقای مخبر نیومدن که مشتاق سخنرانی‌شون بودم. گفتیم بشینیم پای روضهٔ آقای واعظ دلمون و خالی کنیم. ولی فکر کردین تونستیم؟ نمی‌دونم بگم خدا رو شکر یا ناشکری کنم که من همه‌جا یه آشنا، یه دوست، یه همکار، یه همسفر دارم که من و ببینه و بچسبه به خلوتم و ول‌کنم نباشه... دیدن و مجبور شدیم با رفقا کمی با اونا باشیم تا خوش‌وبش کنیم. لابد می‌پرسید تو که معمولا مجبور نمی‌شی، ولی چرا! هرجا یه «نوجوان» باشه من مجبور می‌شم مراعات کنم. چون معلمم و معلمی فقط به کلاس و کتاب نیست. همکارم سه تا نوجوان قدونیم‌قد همراهش بود که یکی‌شون به من می‌گه خاله و یکی‌شون می‌گه دوست‌جونی. اون ماجرای خوب شدنِ ورم‌های دردناکِ گلوهامون... کنسل(!) تا خوش‌وبش کردیم، روضهٔ آقای واعظ تموم شد و ما نمی‌خواستیم برای حسین ستوده بمونیم. یه عمر محمود کریمی گوش کردیم که روضه‌خونِ محرم و فاطمیه‌های سیدناالقائده، هنوز عبد نشدم، همین مونده مداحی بلاگری گوش کنم(!) این‌قدرم چشم‌وگوش‌بسته نیستم نفهمم این آدم رو برای جذب تو این مراسم چپوندن... خلاصه که با بغض‌هامون موندیم تا مشّایه............... به آقا امام حسین علیه السلام گفتم من بد... شمام صاحب‌اختیارم. مال بد، بیخ دل صاحبشه آقا... موندیم واسه خودت...
می‌خوام یه چیزی رو تبیین کنم ولی باید خیلی بنویسم درحالی در بی‌رغبت‌ترین حالِ ممکنم
سربه‌راه
می‌خوام یه چیزی رو تبیین کنم ولی باید خیلی بنویسم درحالی در بی‌رغبت‌ترین حالِ ممکنم
این فرسته صرفا آه و ناله است و به‌شدت زمینهٔ فحش گنجوندن بین خطوطش رو هم داره. گفتم که ژست نگیری واسه خوندنش تهش عمرت و به پای من بنویسن! کانال خودمه، هییییییییییچ‌کسم مجبور نکردم اینجا بمونه، هرچی هم دلم بخواد می‌نویسم. مغزم رو موضوعی که می‌خوام تبیین کنم قفلی زده. ولی نوشتنش طولانیه و من فقط با لپ‌تاپ دلم می‌خواد ساااااااعت‌ها بنویسم و موبایل اذیتم می‌کنه. بعد با خودم فکر می‌کنم اگه ننویسم و تو بگو یک نفر، فقط یک نفر فکرش و تغییر نده، می‌مونه گردنم... پیام‌هاتون رو می‌خونم و حوصلهٔ جواب دادن ندارم. بعد به خودم می‌گم اگه قرار بود جواب ندی، نباید لینک می‌ذاشتی. اونی که پیامت داده، چه بابخار باشه، چه بی‌بخار، چه از بچه‌های وبلاگی باشه و قدیمی‌ها، چه جدید، چه دوست باشه و چه دشمن، از امکانی که خودت مهیا کردی استفاده کرده. ینی تو مسؤول اون امید بستن به لینکه هستی. پس موظفی جواب فحشه رو هم بدی، جواب قربون‌صدقه رو هم بدی، سؤال که دیگه رسماً گردنته! این وسط یه آشنای احمقِ مذهبی‌خاک‌برسر، ماجرای خواستگار جدیدش و تعریف کرده. درواقع این بشر، آفریده شده برای آویزون موندن پای ازدواج... عرضهٔ درس خوندن نداره، از دانشگاه فقط پسراش و می‌بینه... عرضهٔ فعالیت نداره، تو هیئت چشمش پی پسراست... عرضهٔ کار کردن نداره، سر کار منتظره فلانی ازش خواستگاری کنه... عرضهٔ خوشحال بودن، تفریح کردن، رشد کردن نداره، بست نشسته فقط با اون خدازده‌ای که این احمق رو بگیره بخنده... بهش بگی چقدر احمقی برات احادیث دل مؤمن حرمت داره می‌خونه و قهر می‌کنه و باز خودش میاد پی آشتی و دوباره از نو... پسره پشت تلفن، به‌عنوان اولین سؤال ازش پرسیده شما که از فلان قومی، رسم نداری که چهارصد سکه مهریه بخوای و اهل تجمل که نیستی؟ وَ این خاک‌برسرِ بی‌شعور هم برگشته گفته نه رسم نداریم ولی جای این سؤال اینجا نبود، بذارید من فکرام و بکنم بهتون خبر بدم هم و ببینیم یا نه... وای خدا! بعد یه شب تا صبح به همچین نری که از ازدواج دنبال جفت‌گیریه نه رشد و کمال و مسؤولیت‌پذیری و هزااااار رحمت دیگه که با سؤال‌های دیگه‌ای شروع می‌شه، نشسته فکر کرده(!) وای خداااااا... بعد صبح پیام داده که فکر می‌کنم کمی در سختیِ اقتصادی ضعف دارم، اگه می‌خواید هم و نبینیم... بعد پسرهٔ وحشیِ چلمن برگشته گفته من خودم همون دیشب جوابم منفی بوده، می‌خواستم خودم اول پیام بدم بگم نه... من فکر می‌کنم منجی دنیام... وَ باید این‌همه سال پایبندی به روش خودم رو ببوسم بذارم کنار و اجازه بدم خانواده خواستگار راه بدن و من کاری که دخترای آویزون‌مون نمی‌کنن بکنم و به چنین موردی همون سؤال اولش بگم چرا! از همون قومم و چهارصد سکه مهرمه و خیلی هم تجملی‌ام. چشمت کور، دنده‌ت نرم، کسی که زن می‌خواد بااااااید عرضه هم داشته باشه. شما فکر کن تو هر شهری ده تا نرِ چلمن رو این‌جوری جواب بدی. اون‌وقت ببین چه تغییرات جامعه‌شناختی‌ای اتفاق میفته. من این‌جا با خودم می‌گم تو باید به اون مذهبی‌ای که امروز برای ابراهیم رئیسی گریه می‌کرد و می‌گفت حادثه نبوده، هلی‌کوپتر رو زدن، با پشت دست سیلی می‌زدی که ما چشم‌مون به دهان سیدناالقائده. ایشون گفتن حادثه، ما هم می‌گیم حادثه. تو خر کی باشی؟! من دارم نق چی رو می‌زنم؟ این‌که برای تبیین این‌همه بدیهیات خیلی کمم... این‌که این‌قدر هیچ‌کس هیچی نمی‌گه همه‌ش و من باید بگم... این‌که این‌قدر شماها بی‌بخارید که دنیا هرگز تغییر نمی‌کنه... این‌که... اَه حتی بعید می‌دونم فهمیده باشید اصل حرفم و... دارم فکر می‌کنم همه‌چیز بیهوده است حتی همین کانال. وقتی من و رفیق نمی‌شیم سه تا، پس همه‌چیز بیهوده است. پس همه‌چیز رو ترک کنیم و فقط عمل کنیم. فقط عمل.
سربه‌راه
این فرسته صرفا آه و ناله است و به‌شدت زمینهٔ فحش گنجوندن بین خطوطش رو هم داره. گفتم که ژست نگیری وا
من یه جهادگرم. یه جهادگر از هیچی دلسرد نمی‌شه :) من دستِ خالی نیستم که تراپی و افسردگی و کانالای توسعه فردی داشته باشم😂 من دستم پُره از حاج‌ والی‌ها و حججی‌ها و طیّبه‌سادات‌ها😎 ادامه می‌دم. هم عمل، هم تبیین. ✌️😜
ای کاش زبان و خط هم، فارسیِ نازنینِ خودمون بود... ولی از این‌که آرش کمانگیر رو روی لباس کار کردن و این پسر پوشیده، خیلی ذوق کردم😍 این‌قدر خودمون دست‌مون پُره که هیچ نیازی به فرهنگ و طرح‌های نفوذی نداریم. فقط باهوشِ معتقد نداریم که چطور ازشون استفاده کنه... مذهبیامون که خنگن، باهوشامون هم دنیازده...
مؤسسه آزمون ارزیابی گرفته. آزمونِ جون‌دارِ خودش شبه‌تیزهوشان. پنج درسی که در مؤسسه تدریس می‌شه رو جوری ارزیابی کردن که هم تلاش دانش‌آموز معلوم شه، هم کار مدرّس. از بین دروس ریاضی، علوم، زبان انگلیسی، هوش کلامی و درس خودم، بالاترین درصد رو درس من گرفته با تفاوت و فاصلهٔ شصت امتیازی! یعنی بعد از من بالاترین امتیاز، ریاضی رتبهٔ دوم شده با ۲۳ درصد! به این‌ترتیب مدرسِ برتر مؤسسه من شدم 😍😍😍 ازم دعوت کردن برای قرارداد سال بعد وَ در کنارش، معاون مؤسسه دربارهٔ اون مؤسسه دوووووره صحبت کرد. گفت چرا اونجا نمی‌رید؟ چیزی از این‌که معاون اون‌جا ادب و شعور شما رو نداره نگفتم. بدِ هیچ همکاری رو پیش یکی دیگه نمی‌گم. گفتم راه دوره و من خودم رو اذیت نمی‌کنم‌. گفت خواستن برای اون دانش‌آموز استاد دیگه بیارن، قبول نکرده، گفته فقط با شما می‌خواد. شما هم قبول نمی‌کنید. حقیقتا ناراحت شدم به‌خاطر دانش‌آموز، ولی از موضعم کوتاه نمیام. می‌تونه دانش‌آموز سختی بکشه بیاد این‌جا. در روایات نداریم برای آموزش تا ثریا برید، ولی داریم برای یادگیری تا ثریا هم شده برید! هم‌چنان گفتم نه و خوشان‌خوشان اومدم😍 +خدایا من خیلی ازت ممنونم. هرچه هست از خودته. من فقط امانت‌دارم. کاش شما هم از من همین‌قدر خوشحال شی که من از شما خوشحالم. حلالم کن... من بیش از همه به خودت نق می‌زنم... ❤️❤️❤️ ++ ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
سیدناالقائد تو سخنرانی‌شون برای سالگرد رئیس‌جمهور شهیدمون، به پرانتز گفتن «بین‌الهلالِین». معمولا کلماتِ آقا رو تو صحبت کردن استفاده می‌کنم. خصوصاً «غربِ آسیا» که ایشون تأکید دارن به‌جای «خاورمیانه» بگیم. از بین‌الهلالین هم خیلی خوشم اومد. بعد روش فکر کردم ببینم می‌شه در تدریس هم استفاده کرد یا نه. در اثنای فکر کردن و تحلیل، یادم اومد اوایل تدریسم، غالبِ کلماتم دانشگاهی بود و شاگردام که متوسطه دوم بودن حتی، اذیت می‌شدن. مثلا به‌جای «بُن فعل» می‌گفتم «سِتاک فعل»! شاگردامم یاد می‌گرفتن و تو امتحان می‌نوشتن. مشکل چی بود؟ اونجایی که دخترای نهایی، مصحح‌شون دیگه من نبودم و مصحح فقط پاسخِ مبتنی بر کتاب رو قبول می‌کرد! اونجا فهمیدم ای دل غافل! هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد! معلم باید درست و دقیق رو به راحت‌ترین شیوه طوری آموزش بده که خروجی در هر کجای دنیا، با هر شیوهٔ سنجشی اتفاق افتاد، مقبول و معتبر باشه. این شد که به‌صورت اطلاعِ فراتر از کتاب، بین‌الهلالین رو خواهم گفت، اما استفادهٔ روزمره و عمده‌م‌ رو هم‌چنان «پرانتز» نگه می‌دارم تا خللی به تدریسم وارد نشه. *عکس: کتابخانه مرکزیِ دلکَشِ دانشگاه فردوسی❣
یه بار اردوجهادی بودیم یه روستای محروم اطراف نیشابور. قرار بود از مشهد برامون اقلام بفرستن. بسیج ماشین نداشت و اقلام رو سپردن دست دوستای خودمون که داوطلب بودن بیان یه سری به ما بزنن. دوستامونم چندنفری اومده بودن که تو راه خفت‌شون نکنن. چون همه دختر بودن. وقتی رسیدن دیدیم با یه شاسی‌بلند خیلی خفن اومدن و یه دختر محجبه‌ای که ما نمی‌شناسیم پشت فرمون نشسته. دوست دوست‌مون بود و خلاصه وقتی دور هم نشستیم یه چای بزنیم، یکی پرسید ماشین باباته؟ دخترمذهبیه بادی به غبغب انداخت و گفت نه! ماشین خودمه! خودم خریدم! همه باور کردن و گفته و نگفته دلشون پر از حسرت شد و زندگی خودشون رو زیرورو کردن ببینن چی‌شون از اون دختر کمتره که تو یه سن‌وسال، اون داره و اینا نه... من با آدم‌شناسی خوبم می‌دونم که «ما دیگه زحمت‌کش و تلاشگر به‌وفور نداریم.» برای همین دارم حریصانه شاگردام و تلاشگر بار میارم. هرکی به هرجایی رسیده، پشتش یه زدوبندهایی بوده و هست که اونا رو نمی‌گه. از بین اون سی نفری که داشتن حسرت می‌خوردن، فقط من خنده‌خنده سؤال پرسیدم. گفتم شغلت چیه؟ با همون بادِ به غبغب گفت دانشجوام هنوز. گفتم ترم چند؟ گفت سه. کدوم دانشگاه؟ امام رضا علیه السلام. عه! اونم که پولیه! وقتی شاغل نیستی پول دانشگاهت از کجاست پس؟ گفت پدرم می‌ده. گفتم پس ماشینت و چه جوری خریدی؟ گفت طلاهام و فروختم. گفتم طلاهات و خودت خریده بودی؟ وَ بادِ غبغبه خوابید! نه خانواده برام گرفتن... این‌همه طلا خریدن که شده شاسی‌بلند؟ از بچگی هرچی طلا بوده... من این‌جا با همون خنده‌خنده گفتم خب پس! ماشین خودت و زور بازوی خودت نیست! پول باباجونه و از این جیب به اون جیب! وَ همه تونستن یه نفس عمیق بکشن... دنیا دنیای قمپزدرکن‌هاست! چرا در حسرت و حسادتیم؟ چون فقط ویترین و می‌بینیم... قدرت تحلیل، صفر... عقلا همه به چشم... نیمی از فردوسی‌رفته‌ها با سهمیه‌ان... غالب کارمندها با پارتی... عروس‌ودومادای خونه‌دار با حمایت خانواده... کنکورقبول‌شده‌ها به ضرب پول خرج کردن... خانم دکتر فلانیِ مشهورِ تلویزیون هرگز مادرِ خوبی برای بچه‌ش نبوده... فلان مسؤول موفقِ تندیس‌بگیر هرگز همسر همراهی برای زنش نبوده... در برابر و مقاوم باشید، خودتون همیشه در حسرت و حسادتید! بگردید دنبال زور بازو... زور عقل... زور استعداد... زور اخلاق... اونا رو پیدا کنید و حسرت بخورید و تلاش کنید شبیه‌شون شید... مسأله اینه حتی الگوهاتون فیک هستن! حتی حسادت‌ها و حسرت‌هاتون پوچن!
سربه‌راه
یه بار اردوجهادی بودیم یه روستای محروم اطراف نیشابور. قرار بود از مشهد برامون اقلام بفرستن. بسیج ماش
مقابله با این بادبه‌غبغب‌های قمپزدرکن، مصداق امر به معروف و نهی از منکره. کمترین نتیجهٔ سکوت برابر اینها تغییرِ ارزش‌هاست. این‌که تلاش ارزش نباشه و زرنگی به معنای منفی بشه ارزش گردن آدمِ ساکت می‌مونه! به لعن‌های زیارت عاشورا همیشه با معنی دقت کنید. امام علی علیه السلام دغل‌بازی نکرد وگرنه اسلام دودسته نمی‌شد... اما به بهانهٔ مصلحت(!) از عدالت و صداقت دست نکشید. مردِ نخلستان‌ها و چاه‌ها... مردِ زورِ بازو...
دوست داشتم سحری‌م و خودم درست کنم ولی مادر امون نداد... 🥴 خونه بابا، خونهٔ خودت نیست! این نکتهٔ مهمیه.
بابا زحمت کشیده میوه‌های خوشمزه خریده. از اون‌دست میوه‌ها که جاذبهٔ عکاسی داره. شستم و ریختم تو کاسهٔ سفالی‌م و گذاشتم رو ترمه‌م و شمع‌هام و روشن کردم و کتاب «شرح اسم» و خرفه‌م و هم چیدم. عکس قشنگی شد. اومدم اینجا بذارم که یادم اومد خواجه نصیرالدین طوسی توصیه کرده اهل علم، غذای بازار رو نخورن که به نجاست نزدیکه... چرا؟ چون فقرا دیدن و نتونستن بخرن... اون آهه اثر گذاشته رو غذا و‌ خوراکی و از پاکی به نجاست نزدیکش کرده... گفتم جمع کن دخترجان! جمع کن که غذا حرم نیست که بگی دلشون حرم و غذای امام رو بخواد. اون شیطونکِ شونهٔ چپم شروع کرد به بافتنِ کلاه‌شرعیِ خوشگل و‌ رنگارنگی که تو که هر کتابی رو نذاشتی! این‌همه با صادق هدایت از این عکسا گرفتن، دخترات و از راه به‌در کردن... تو زندگی‌نامهٔ سیدناالقائد رو گذاشتی. می‌دونی سر همین عکس چقدر جذب می‌شن؟! یه نیشخند زدم و با پشت دست کوبیدم دهنش و گفتم با همین بهانه چادریامون، عباپوش شدن... ولی من تو رو خوشحال نمی‌کنم، داغ به دلت می‌ذارم😎 وَ عکسای خوشگلی که گرفتم، پاک شد✌️😊 +الحمدلله