امروز بعد از املای هفتم و هشتم، منتظر رسیدن سرویسهای نهمهام بودم که مدیرم بیمقدمه گفتن:
دخترم از بعدِ دیدنِ شما خیلی دوست داره اربعین بره... ولی خیلی بچه است و من نمیتونم تنها و با یه کاروان بفرستمش...
من لبخند زدم و تو دلم گفتم الحمدلله. وظیفهٔ من همین بود. تشنه کردن. به هم ریختن. سؤال ایجاد کردن.
لبخند زدم و یادم اومد آیناز که برام حمیرا میفرستاد گوش بدم، بهم پیام داده بود که یک روز عصر نشسته و از گوگل محمود کریمی پیدا کرده و وقتی گوش داده، یک ساعت گریه کرده با حال خوب بدون اینکه بدونه چرا...
لبخند زدم و یادم اومد حتی یک بار نگفته بودم مداحی گوش کنید یا محمود کریمی یا کربلا...
فقط موبایلم وقتی دستشون بوده و اشتباهی پوشهٔ موسیقیم پخش شده، محمود کریمی جنونوار میخونده دیوونه منم...عاشقی که دلخونه منم... آقا تویی و اونی که پریشونه منم...
همین.
لبخند زدم و یادم اومد پارسال اربعین پتو کشیدیم سرمون و عینک گذاشتیم روی پتو و تو عتبهٔ عباسیه عکس گرفتیم و پروفایل گذاشتم و چقدر شاگردام پیام زدن خانوم کجایید که اینقدر داره بهتون خوش میگذره؟!
وَ من جواب میدادم در لحظهای از ظهور.
به همهشون همین و گفتم.
نگفتم عِراق.
نگفتم مشّایه.
نگفتم کربلا.
نه.
به همهشون یه جواب دادم:
در لحظهای از ظهور.
وَ سؤال بود که پاشیدم به دنیای بیهیجانشون...
با لبخند مشغولِ مرور بودم که مدیرم سؤال بعدی رو هم بیمقدمه پرسیدن:
شما از اوّل خودتون تو این مسیر بودید؟
من زیر لب خوندم:
من میروم؟ او میکِشَد قلّاب را...
مدیرم گفتن جان؟
گفتم قصهش طولانیه... بماند.
گفتن حس میکنم شما قبل از کربلا اینی که الآن هستید نبودید... پوشش و عقیده و...
وَ باز لبخند زدم.
مدیرم گفتن میشه این یکی رو جواب بدید؟
نگاهشون کردم.
پرسیدن چی شد که بعد از یکی_دو بار دیگه دست نکشیدین؟ چی شد که روز اوّلی که دیدمتون فقط دو تا شرط داشتید؛ نمره دادن به عدل و اربعین و نیمهشعبان؟
گفتم به رخم کشیده شد تا قبل از اربعینِ امام حسین علیه السلام اصلا زندگی نکردم...
سرویس نهمام رسیدن و من از پشتِ پنجره به استقبالشون رفتم و داشتم فکر میکردم به چه ترفندهایی تو دلشون نشوندم اگه تیزهوشان و نمونه قبول نشدن، به امام رضا و امام حسین علیهم السلام فکر بکنن و از سه سال چادر سر کردن بهخاطر عمری سر بلند بودن، نترسن...
سربهراه
دوستت دارم❣
خیلی قبلترها همهش پروفایلش و میذاشتم. یادمه که سروشم بیست و خردهای پروفایل داشت و همهش کربلا.
بهجای اسم خودم، مینوشتم زائرالحسین.
کلی نماد و نشانه به خودم آویز میکردم. روی دستبندم یا حسین داشت، روی گیره روسریم یا حسین داشت، سنجاقسینهم یا حسین داشت، قاب گوشیم یا حسین داشت.
تا اینکه یه روز دیگه نخواستم خودم و بهش بچسبونم.
تصمیم گرفتم بدون هیچ نشونهای سفیرش باشم.
دلم خواست بدون پروفایل، بدون آیدی، بدون نماد بفهمن من حسینیام... اربعینیام...
دلم خواست بدون عطر زدن
بیفتن دنبال بوی خوشم...
دلم خواست از روی عملم بفهمن من کجای این زمانه ایستادم...
دلم حقیقت رو خواست.
بدون هیچ شوآفی.
وَ همهچیز رو از خودم کندم
جز محبتش رو از قلبم.
سربهراه
خیلی قبلترها همهش پروفایلش و میذاشتم. یادمه که سروشم بیست و خردهای پروفایل داشت و همهش کربلا.
وَ تازه بعد از انتخابِ گمنامی
شُهره شدم..............
سربهراه
دوستت دارم❣
بامت بلند باد که دلتنگیات مرا
از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است
سربهراه
دوستت دارم❣
سرِ مغرورِ من!
با میلِ دل باید کنار آمد
که عشق از پیلههای مُرده هم پروانه میسازد
سربهراه
دوستت دارم❣
حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق
به صحرا بکشد...
سربهراه
دوستت دارم❣
شورِ دیدارت اگر شعله به دلها بکشد...
اصلا آقا؛
من خودم خواستهام کار به اینجا بکشد.