eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
دوستت دارم❣
خیلی قبل‌ترها همه‌ش پروفایلش و می‌ذاشتم. یادمه که سروشم بیست و خرده‌ای پروفایل داشت و همه‌ش کربلا. به‌جای اسم خودم، می‌نوشتم زائرالحسین. کلی نماد و نشانه به خودم آویز می‌کردم‌. روی دستبندم یا حسین داشت، روی گیره روسری‌م یا حسین داشت، سنجاق‌سینه‌م یا حسین داشت، قاب گوشی‌م یا حسین داشت. تا این‌که یه روز دیگه نخواستم خودم و بهش بچسبونم. تصمیم گرفتم بدون هیچ نشونه‌ای سفیرش باشم. دلم خواست بدون پروفایل، بدون آیدی، بدون نماد بفهمن من حسینی‌ام... اربعینی‌ام... دلم خواست بدون عطر زدن بیفتن دنبال بوی خوشم... دلم خواست از روی عملم بفهمن من کجای این زمانه ایستادم... دلم حقیقت رو خواست. بدون هیچ شوآفی. وَ همه‌چیز رو از خودم کندم جز محبتش رو از قلبم.
سربه‌راه
دوستت دارم❣
بامت بلند باد که دلتنگی‌ات مرا از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است
سربه‌راه
دوستت دارم❣
سرِ مغرورِ من! با میلِ دل باید کنار آمد که عشق از پیله‌های مُرده هم پروانه می‌سازد
سربه‌راه
دوستت دارم❣
حال با پای خودت سر به بیابان بگذار پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد...
سربه‌راه
دوستت دارم❣
شورِ دیدارت اگر شعله به دل‌ها بکشد... اصلا آقا؛ من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد.
سربه‌راه
دوستت دارم❣
آقا امام حسین؛ بیا که در شبِ گردابِ زلفِ موّاجت به غیر گوشهٔ چشمِ تو ناخدایی نیست...
Mahmoud KarimiMahmoud Karimi - Chi Mishe Tire Mohabat [Sevilmusic].mp3
زمان: حجم: 6.8M
به دامِ زلفِ بلندت دچار و سرگرمم مرا جدا مکن از حلقه‌های زنجیرم...
دو شبِ پیش رفیق تو باسلام یه دیوارکوب می‌بینه که طرحش دو تا دخترن تو بغل هم، یکی‌شون موهای رنگارنگی و اون‌یکی شبه‌برهنه. برام می‌فرسته و منم همونی که اون دیده می‌بینم. جفت‌مون تو باسلام گزارش می‌دیم و اون نرم و من تند که اینجا فرانسه نیست هرکی هر غلطی دلش بخواد بکنه. جمع کنین وگرنه از طریق فتا پیگیری می‌کنیم. الآن رفیق خبر داد اون طرح رو برداشتن. این کارمون فقط دونفره بود. فقط دو تا پیام. شد. خواستم با مصداق یادآوری کنم هروقت فکر کردی نمی‌شه، اون بهونهٔ خودته برای پیچوندنِ خدا.
یک. در میانهٔ شلوغی‌ام. در میانهٔ شلوغی زندگی کردن خیلی خسته و رنجورم می‌کنه، اما دوستش دارم. من آدمِ خلوتی نیستم. سفر رو با کاوران دوست دارم و سفره رو با خانواده و زیارت رو گروهی و نماز رو به جماعت. من معلمِ کلاس‌های شلوغی هستم که دبیرهاش برای تموم شدنِ سال جشن دارن و من اندوه. در خلوتی همه توانمندن. این‌که چیز عجیبی نیست! من از خواستگار نمی‌پرسم تو عصبانیت چه بازخوردی داری؟ معلومه می‌گه منطقی‌ام! همه در آرامش منطقی‌ان! می‌برمش تو‌ شلوغ‌ترین خیابون، پشت چراغ‌قرمزی طویل، وسط آفتابِ ظهر، با کلی رانندهٔ خستهٔ در آستانهٔ دعوا، ببینم اونجا چه می‌کنه! در خلوتی همه کتاب‌خونن! این‌که مسخره است کسی جواب بده کتاب دوست دارم ولی وقت ندارم(!) تو وقتی کتاب‌خونی که در شلوغ‌ترین روزهات هم کتاب دستت باشه! در خلوتی همه نمازخونن... همه قاری‌ان... همه اهل عبادتن(!) خیلی راست می‌گی وسطِ هیاهوی کار و درس و زندگی نماز اول وقتت دیر نشه! قرآنِ روزانه‌ت فوت نشه! خنده‌م می‌گیره همه می‌گن «الآن شلوغم... وقت ندارم»(!) خنده‌م می‌گیره چون بدترینِ آدم‌های روی زمین هم در عادی‌ترین شرایط خوبن! پس هنر نکردی! هنر اونه که در بحران چه شکلی‌ای! در شلوغی چه روتینی داری! در هیاهو بازخوردت چیه! هنر اینه وسط بدوبدو چیا دغدغته! هنر اینه کلاسی که پر ازچالشه رو چطور مدیریت کنی! بچه‌خوبا که مدیریت و هنر و دبیری نمی‌خوان(!) دو. مامان می‌گه بیا بریم میخچه پات و فلان درمانگاه هم نشون بدیم. می‌گم ابداً! اونجا همه دکتراش جوونای دست و گردن تتوییِ لختی‌ان که از دانشگاه آزاد به زورِ پول مدرک گرفتن. اونا چه می‌فهمن درمون چیه؟! مامان می‌گه چرا این‌طوری می‌گی؟ می‌گم چون تو مدرسه‌ام. چون من روال نمره دادن رو می‌بینم. من می‌بینم معلمای حروم‌خور چطور نمره می‌دن که ترازشون بالا بره و خنگا رو بالا میارن. بریم فلان درمانگاه که دکتراش قدیمی‌ان و می‌فهمن چی به چیه. سه. صبح زود رسیدم مدرسه. فقط من و مامانِ مدرسه‌ایم. همین‌طور که برگای گلدونا رو دستمال می‌کشه، به منی که دارم سؤالاتِ جاموندهٔ ریاضی کشوریِ نهم رو بررسی می‌کنم می‌گن دختر گُلُم، یه چیزی می‌خوام بگم، مدیونم می‌شی اگه ازم دلخور شی، چون خودت می‌دونی چقدر دوستت دارم. می‌خندم و می‌گم شما من و‌ بزن، من و فحش بده، اگه جز همین خنده ازم دیدی. می‌گه دختر من، فلان مدرسه همه نمره‌ها رو بیست داده. کارنامه همه بیست. فلان مدرسه هم همین‌طور. اون‌یکی. این‌یکی. بعد تو اداره اونا شدن مدارس برتر ناحیه. با این‌که خدا می‌دونه شاگردای خنگش اسم و فامیل‌شونم غلط می‌نویسن. ولی مدرسه ما که معدل بیست نداره شده مدرسه بده... با این‌که اینجا مدیر و معاون و شما داری زحمت می‌کشی... خنده از لبام می‌ره. چون یادم اومد دارم تو دل بی‌عدالتی، از عدل دم می‌زنم... می‌گن دختر من، من آدم پخته‌ایم. تا دلت بخواد این‌ور و اون‌ور کار کردم. مدیر دیدم، معاون دیدم، معلم دیدم. مثل شما سه تا (مدیرم، معاون اجرایی و خودم) هیچ‌جا ندیدم. شماها هر سه به حقوق این کار نیاز دارید ولی برای حقوق کار نمی‌کنید. من دیدم معلمای دیگه اینجا چند بار به ساعت نگاه می‌کنن کی تموم شه مدرسه... دیدم مدیری که دیر و زود میاد و به دروغ می‌گه اداره بودم... اما شما... دختر گلم بقیه نگن من می‌گم که تو دو ماه دوشنبه‌ها اومدی با بچه‌ها تئاتر کار کردی و نگفتی حقوق می‌خوام... زورم می‌گیره معلمای دیگه با حسادت بهت نگاه می‌کنن و پشتت با هم پچ‌پچ دارن... اون‌وقت این‌همه زحمت می‌کشی و چون سه تا درس شما تو کارنامه‌ها بیست نیست، اداره شما و مدرسه رو برده زیر سؤال... می‌پرسم چیزی شده؟ بهم بگید. با همون لهجهٔ قشنگش می‌گه نه به خدا! اگه خانم مدیر بفهمه من این چیزا رو بهت گفتم ازم دلخور می‌شه. تو اداره محکم پشت شما ایستاده و گفته همه‌تون قیامت باید به خانم فارسی ما جواب پس بدید. برید با همون دبیرای بی‌سوادتون که نمره کیلویی می‌دن. ولی من دلم برای زحمتت می‌سوزه... چرا جوری نمره نمی‌دی تو بری بالا؟ چرا زنک بی‌سوادی که نمی‌تونه یه جمله حرف بزنه باید سرگروه ادبیات اداره باشه؟ (وقتی اومده بود بازرسی کلاسام، مامان مدرسه دیده بودنش. از اونجا یادشه کیه و چه‌طوری) چرا تو با این عرضه و سواد رو به خاطر نمره‌هایی که می‌دی بگن بد؟ دختر گلم یه جوری نمره بده این احمقایی که پشت میزا نشستن چون پارتی‌های کلفت داشتن، حقت رو نخورن... یادِ مدرکم افتادم... یادِ دو سال درس خوندنم با بالاترین کیفیت اونم هم‌زمان با تدریس و ویراستاری... یاد استاد سلمان ساکت که من و برد اتاقش و گفت بهترین تکلیفا از تویه ولی تو کوتاه نمیای و این بده... یاد استاد قبول افتادم... که حتی پروپوزالم و نخوند چون راضی نشدم روی کتابش که تو اسرائیل تدریس می‌شه و از افتخاراتشه کار کنم...