۴. چشماندازِ کار چقدره؟ تا کِی طول میکشه؟ کوتاهمدته یا بلندمدت؟
شرایط خاصه یا نه؟
من تو جنگِ ۱۲ روزه، تدوین و ویراستاریِ رایگانِ یه نشریهٔ پراسم و رسم رو قبول کردم که داشتن به من حقوق بدن، ولی اون مطلبی که میخواستن چاپ کنن، یه فرهنگسازیِ دقیق برای دلِ جنگ بود که باسرعت و دقت باید انجام میشد و به چاپ میرسید. قبول کردم که به اندازهٔ اون فرهنگسازیِ فوقالعاده، در جنگ علیه شیطانِ زمانه سهیم باشم.
گرچه اگر خودم کارهای در اون نشریه بودم، نگاهم این بود که وقتی من دارم، وَ الآن جنگه، اتفاقاً چرا دستِ یک نفر رو نگیرم؟! من اگر کارهای بودم تو اون نشریه، حتماً بهازای کارها، حقوق میدادم، اما خب... اونا تقوای این تصمیم رو نداشتن... من هم برام مهم بود بهقدرِ یه متن هم شده، در اون جنگِ آخرالزمانیِ مهمِ تمامعیارِ حق و باطل، حتماً سهیم باشم و برکتش به نسلم برسه و حتی اگر خودم به ظهور نرسیدم، نسلم برسه.
جنگ که تموم شد و فایلِ دوم رو فرستادن، موضوع در راستای همون قبلیه بود ها، فرهنگسازی و فوقالعاده، اما دیگه جنگ نبود!
شرایط خاص نبود! گفتم ساعتی فلانقدر کار میکنم.
شما تا ابدالدهر میخوای کار جهادی کنی؟ خیلی هم عالی! اجرکم عندالله! فقط چند تا سؤال رو به من جواب بده:
خرج کسی به دوشت نیست؟
وظایف دیگهای که واجب باشه نداری؟
درس و امتحان نداری؟
کمکخرجِ خانواده نیستی؟
تبعاتِ جهادی کار کردنت رو دیگران نباید بپردازن؟
فعالیتِ رایگانِ تو در بلندمدت، آسیبهای فردی و اجتماعی نداره؟
آیا بعد از ده سال، هنوز مخلصِ الآنی که دنبالِ خودسازیای یا تبدیل میشی به طلبکارِ بادکردهٔ متوقعی که میشینه، پا میشه میگه ده ساله رایگان دارم برای فلانجا کار میکنم نکردن بگن دستت درد نکنه؟!
هوم؟
تا کجای کار رو برنامه بستی؟!
۵. شرایط برای همه یکسانه؟
تو که داری با فشار درس میخونی، سر کار میری، به خونوادهت میرسی، از تفریح و خواب و خوراکِ شخصیت میزنی که روزی چهار ساعت، خادمی یا جهادی برای فلانجا و بهمانبرنامه کار کنی، هر ده نفر، بیست نفر، صد نفرِ بقیه هم همینن؟! یا نه، مسؤول گروه داره بابتِ هر یک ساعت حقوق میگیره و تهش براش حکم میزنن و استخدام میشه؟!
یادت نره انفاق چی بود! سیسِ رشدِ فردی نگیر! رشدِ فردیِ تو اگر به جماعتی ضرر برسونه، دیگه رشد نیست! خودخواهیه! غروره! مثلِ مذهبیونِ لالی که پی مراقبهان تا به مقامات برسن، اما امر به معروف و نهی از منکر نمیکنن که جامعه به لجن کشیده شه! مقامات و رشد میخوای؟ اهدنا الصراط المستقیم!
اهدنا!
نا!
خدایا همهمون رو به راه راست هدایت کن!
همه!
همه با هم به رشد برسیم!
اردوهای جهادیِ الآن نه... الآن آلوده شده... جهاد نیست... بیگاریه...
اما تا چند سال پیش که رزومهسازی مد نبود، اردوهای جهادی انفاق بود! خلأ رو فلان روستا پیدا میکردن، بیست نفر، صد نفر یک ماه میرفتن، شونه به شونهٔ هم، کار میکردن و سختی و آسونی داشتن و دست به دست هم میدادن با همهٔ توان، یه باری از دوش خلق خدا بردارن.
فرمانده رو باید میگشتی بین نیروها پیدا کنی! بعد میدیدی همونیه که خم شده داره توالت رو میشوره... همونیه که چون دیده غذا ته گرفته و ممکنه کم بیاد، یهو روزه گرفته... همونیه که اینقدر تو بدوبدوی راستوریس شدنِ کارها بوده یادش رفته شام بخوره... همونیه که جا و مکان پیدا نکرده، رفته بالا پشت بوم زیر بارون خوابیده...
همه کنارِ همیم! این یعنی جهادی! این یعنی خادمی!
یه معیار بهتون بدم؟
از یکی جلو خودش تعریف کنین بگین این یه تنه هیئت رو چرخوند!
اگر گفت این چه حرفیه، برای رضای خدا بوده... خدا قبول کنه و از این چیزا... بدونید نه خادمه، نه جهادگر!
اما اگر دیدید زود گفت بابا خودتم داشتی این کار و میکردی، فلانی بیچاره این مسؤولیت رو داشت، بدون شماها که نمیشد، یه کار تیمی بود، واقعاً اگر شماها نبودید شدنی نبود... بدونید این فرق داره!
رمزِ جهادی و خدمت؛
همهخواهیه!
رمزِ جهادی و خدمت؛
همهٔ امکانات و رفاهِ دنیا رو برای همه خواستنه!
اصلاً تو داری میری اردوی جهادی چون دردت اومده یه دختربچهٔ مستعد تو دلِ فقر، نمیتونه مثلِ تو درس بخونه و کنکور شرکت کنه...
تو امکاناتِ خودت رو برای اونم خواستی که پا شدی از رفاهت دل کندی و رفتی تو سرما و گرما خدمتش رو کنی!
ببین جایی که کار میکنی،
برای فرد یا افرادی که کار میکنی،
همهٔ تشویقها و آفرینها و حکمها و رزومهها و برگهای برنده
برای همه است...
یا نه...
فقط برای فرد
یا افرادی خاص؟!
۶. چه نتیجهای برای کار پیشبینی کردی؟
نتیجه با خداست بله، اما پیشبینی و تدبیر برای بهترین و باکیفیتترین نتیجه در همون سیرهٔ اهل بیت علیهم السلام و شهداییه که تو بهجای خوندنشون تو این کانال و اون گروه پلاسی و از چهار تا مثلِ خودت، عبد شدن رو میپرسی(!)
اگر کاری رو همینجوری انجام میدی و به نتیجه فکر نمیکنی که احمقی!
نتیجهٔ موشکهایی که چهل سالِ پیش سیدناالقائد بهش فکر کردن و براش برنامه ریختن و امثالِ طهرانیمقدم، «جهادی» پاش ایستادن و شیوخِ مغروق فرمودن نیازی بهشون نیست و دنیای فرداها، دنیای گفتمانه(!) رو کِی دیدیم؟
جنگِ ۱۲ روزهٔ سه ماه پیش!
با چه هدفی و برای چه نتیجهای میخوای رایگان و جهادی کار کنی؟
هر مفت کار کردنی
جهادی / خدمت
نیست!
۷. لینک.
(از کارهای تعاملی و تشکیلاتی خوشم میاد😀)
پا شدم از سرسفیدی اومدم جلسهای که نمیتونه منِ سختپسندِ هیجانطلب رو اِقناع کنه!
خیلی واقعی و جدی، چشمام داشت میرفت! وَ خیلی واقعی و جدی اومدم چای بخورم، واگرنه جلسه و سخنران و اعضا رو میجَویدم!
اگر معلم هستید، بهفکرِ دانشآموزانی مدلِ من باشید! ما حوصلهمون سر میره اگر موضوعِ صحبت جذاب نباشه! اگر صدای سخنران بلند نباشه! اگر سخنران بلد نباشه هیجان قاطیِ موضوع کنه! اگر زبانِ بدن استفاده نکنید! اگر لحن و جملهبندی رو مدام تغییر ندید! اگر همهٔ کلاس رو اِشراف نداشته باشید! اگر بلد نباشید ما رو دخیل کنید و کارگاهی پیش بریم!
درواقع
بهنفعتونه ما رو جذب کنید،
واگرنه ما شما رو دفع میکنیم!
بذارید نوبتِ صحبتِ من بشه، میگم یعنی چی😎
سربهراه
پا شدم از سرسفیدی اومدم جلسهای که نمیتونه منِ سختپسندِ هیجانطلب رو اِقناع کنه! خیلی واقعی و جد
جلسهٔ عصر رو داشتم به رفیق پیام میزدم و نقوناله میکردم!
انگلیسی مینوشتم چون افرادی که دو طرفم بودن، تو حلقم بودن و به موبایلم اِشراف داشتن!
وقتی نوبت به من رسید،
کاری کردم خون و کف بالا بیارن!
خوابِ همه رو از سر پروندم!
قطعاً دیگه من رو دعوت نمیکنن، اما قطعاً من امروز به وظیفهم عمل کردم.
به بهترین و باکلاسترین شکل!
البته که با میزانِ فووووووقالعاده بالایی تفاخر و بهرخ کشیدنِ برخی توانمندیهام که اونجا و برای این گروه لازم بود.
بینهایت دلم میخواد تعریف کنم، اما پای یه ارگانِ خفنِ لعنتی وسطه و رفیق میگه ننویسی ها! ننویسی؟ خب؟!
آه خدا!
من هم نوشتم خب!
خب!
اینم قایم کنیم! اینبارم صورتمون رو با سیلی سرخ نگه داریم!
خب! خب! خب!
ولی من قبلِ خواب میام و یه تیکهش و مینویسم😎
باااااااید بنویسم😡
شاااااااید یکی فهمید😫
سربهراه
ولی من قبلِ خواب میام و یه تیکهش و مینویسم😎 باااااااید بنویسم😡 شاااااااید یکی فهمید😫
لطفاً با کمترین توضیحات و اشاراتِ من
فقط و فقط
اصلِ مطلبی که برام مهمه
وَ باید برای شما هم مهم باشه
متوجه بشید!
ردهٔ سنیِ مخاطب:
متوسطهٔ دوم تا پایانِ لیسانس
قشر:
مذهبی... ولایی...انقلابی... محجبه...
آه خدا...
بعد از دوستِ مجازیِ شیرازیم، دوستِ مجازیِ اصفهانیم اومده بود مشهد و برام لطف کرده یه عالمه گزِ خوشمزه آورده.
تُفبوس به شیشهٔ عینکت فائزه❣
در بیحوصلگیِ جلسه داشتم یواشکی از تو کولهم گز نصفه میکردم بخورم که دستِ راستیِ تو حلقم گفت شما کلاس چندمین؟
با پندارِ نیک، گفتارِ نیک، کردارِ نیک، گز رو گذاشتم دهانم و درحالِ ملچ مولوچ، بدون تعارف، بدون لبخند، گفتم دیگه کلاسچندمی نیستم، معلمِ کلاسهام!
دختره با دهانِ باز گفت واااااای! اصلاً بهتون نمیاد!
وَ خب شروع کرد به روابطِ حسنه!
آیا نکتهم اینه که لطفاً وقتی کسی با روی خوش با شما برخورد نمیکنه و با همهٔ هستیش داره میگه من حوصلهتو ندارم، باشعور باشید و سرتون به کارِ خودتون باشه؟
نه!
ولی شما باشعور باشید!
سن و سال و تحصیلات و چهکارهٔ اونجام و پرسید و بیاونکه من علاقهمند باشم، سن و سال و چرا اونجاستِ خودش و گفت.
اما چیزی از تحصیلاتش نگفت!
۲۱ سالش بود.
پرسیدم دانشگاه چی خوندی؟
گفت دانشگاه قبول نشدم.
گفتم حوزه میری؟
گفت مصاحبهش رد شدم.
گفتم پشتکنکوریای؟
گفت نه! خدا نخواسته دیگه من درس بخونم، خیره انشاءالله(!)
آه خدا!
رفیق جان خب الآن این مخاطبینِ طفلیِ من از کجا بدونن من چرا اینقدر سوختم وقتی قبل و بعدِ این جلسهٔ وامونده رو تعریف نکردم؟!😭😫😩
میانهٔ تعجبهای من، دخترِ سمتِ چپی، کلهش و آورد تو کوله و گزهای من که چی شده؟ چی شده؟
اونیکی گفت به این خانم میخوره چند سالش باشه؟
دختره گفت دوازدهمن.
اونیکی غشغش خندید که نههههههه! معلمه! سنش اینه، سالش اینه، تحصیلاتش اینه، دانشگاهش اینه...
اونیکی دهانش بااااااااز که دختراولی پرسید خودت چند سالته؟
اون گفت ۲۳.
اولیه گفت از کجا و چطوری به این برنامه اومدی و شروع کردن حرف زدن.
من وسطِ تعاملِ این دو تا ورّاجِ بهدردنخور بودم.
پرسیدم شما چی دانشگاه خوندی؟
گفت دانشگاه نرفتم!
گفتم حوزه هم؟
گفت آره!
گفتم پشتکنکوریای؟
گفت دو سال برای فرهنگیان خوندم، قبول نشدم، خدا نخواست...
آه خداااااااااا! شما چطور اینقدر صبوری؟😫😭 وقتی بهجای همهٔ تنپروریها و تنبلیهاشون، از تو مایه میذارن، چطور صبوری میکنی؟! وقتی برای لایه کشیدن روی کثافتکاریهای زندگیشون از شما خرج میکنن، شما چطوری صبوری میکنی؟!😭😭😭
من آمارِ همه رو گرفتم.
غالباً اوضاع همین بود...
بعد از بینِ صحبتاشون فهمیدم مرداد یکیشون رفته کلاس تیراندازی... اونیکی دورهٔ مستندسازی... وَ کلاً عمرِ گرانبهای جوانِ خداجوی ما، داره به پُف میگذره!
هرچه پیش آید، خدا خواسته! رشتهای بر گردنم افکنده دوست و از این تُرَّهات(!)
نکاتِ کلیدیِ سخنرانیِ من بدون شرحِ جزئیات:
[طرح پرسش]
حضرت آقا در سخنرانیهای جنگِ ۱۲ روزه تا الآن چه نکاتی رو امر کردن یا پیشنهاد دادن یا توصیه فرمودن؟
اشاراتی کردن و جمعبندی کردم و نوشتم.
گفتم کدوم مورد به شما میخوره؟
یکصدا گفتن:
جهاد علمی!
گفتم مسؤولینِ محترم؛
لطفاً نگاهی به لیستِ مخاطب داشته باشید!
در این کلاس دانشجو یا طلبه نیست!
حتی پشتکنکوری هم نیست!
دختران و پسرانی که درس نخوندن...
کنکور قبول نشدن...
وَ تنبلیهاشون رو انداختن گردنِ خدا
وَ بهاسمِ دین و مذهب و ولایت و شرع و وظیفه
اومدن تو این کارگاههایی که خودتون تصدیق کردید در سخنرانیهای چهار ماهِ اخیر نبوده!
نه اینکه برای قشرِ شما نباشه
که اصلاً از اساس نبوده!
یعنی شما
بودجهٔ بیتالمال رو
دارید جایی
و برای افرادِ بیهدف و بیدغدغه و بیمسؤولیت و بیفایدهای خرج میکنید
که نه لازمه
نه ضروری
نه مفید
نه نتیجهمند!
دوربین و فیلمبردار و دم و دستگاه آوردید که فقط رزومه بشه!
اونم وقتی در مرورِ صحبتهای آقا
خودتون به «پرهیز از اسراف» هم
اشاره کردید!
خودتون گفتید ها!
من نگفتم!
خودتون گفتید آقا این و اون و فرمودن!
خودتون تصدیق کردید؛
جهاد علمی!
جهاد!
یعنی درس خوندن
جهاده!
جهاد یعنی چی؟
کُپ کرده بودن و دستی بالا نرفت، اما من معلمانه و مقتدرانه مشارکت گرفتم.
باید با ادعاهای خودشون
که ماتحتِ فلک رو شرحه کرده
دندونهاشون رو خرد میکردم!
پاسخ دادن و جمعبندی کردم.
جلوی خودشون گوگل کردم:
۳ بهمن ۱۴۰۰
سیدنا القائد:
«هر تلاشِ خوب و بهجایی، جهاد نیست. جهاد یعنی تلاش برای هدفگیریِ دشمن، و در هر زمان باید عرصهٔ جهاد را به درستی تشخیص داد و مهم این است که تشخیص بدهیم در چه عرصهای باید جهاد کنیم و این خیلی مهم است.»
انگشتم رو بهسبکِ خانمِ امامی بالا بردم و گفتم:
وَ این خیلی مهم است!
سربهراه
ولی من قبلِ خواب میام و یه تیکهش و مینویسم😎 باااااااید بنویسم😡 شاااااااید یکی فهمید😫
جبههٔ دانشگاه رو باختین و دادین دستِ دشمن...
از حوزه، دیگه خمینی و خامنهای خروجی ندادید و پر شد از میری و فتحی و فلان و بهمان...
اونوقت به اسمِ خدا دخترا میرن تیراندازی یاد بگیرن و پسرا میرن تا صبح کارِ هیئتی کنن؟!
حرفای آقاتون رو مرور کردیم!
با خودتون!
تلخیص کردید!
خودتون!
تشخیص دادید مخاطبِ کدوم امر شمایید!
یکصدا خودتون گفتید!
چی شد؟
واااااای اگر خامنهای حکمِ جهادم دهد(!)
دادن که؛
هفت تکلیفِ راهبردی برای ایرانِ فردا!
یکیش جهادِ علمی!
حکمِ جهاد!
چی شد پس؟!
بقیهش قابلِ پخش نیست.
گرفتید؟
اصلِ مطلب رو گرفتید؟
شما هم «تکلیفِ واجب» رو چون سخته و جهاد
پیچوندین و حواله دادید به خدا و تقدیر و
جهتِ خفه کردنِ وجدانهاتون
چسبیدید به «مستحباتِ دلچسب و راحت و پر از خوشگذرونی»؟!
میزان چندشم رو از خودتون اگر جزوِ همین اراذل و اوباشِ مذهبی هستید تونستم بهتون انتقال بدم؟
کاش میشد کاااااااااامل تعریف کنم!
کف و خون کمترین چیزی بود که بالا آوردن...
کاری کردم خودشون رو هم بالا بیارن...
کل مستحباتِ الکیِ پر از ناخالصیشون رو...
به باکلاسترین و پرفنونترین و استادانهترین شکل!
پر از مشارکت و کارگاهی و تمرینی!
خواب از سرِ همه پروندم!
حالا میخوام بخوابم.
شب بهخیر.
بادِ خنک میاد.
پوستم خشک شده.
خدا رو شکر که پاییز داره میاد.
خدا رو شکر که هوا سرد میشه.
انشاءالله برای همه خیر و برکت باشه.
فقط اینکه
من دلم شورههای پیراهن، چادر وَ کولهم و میخواد
تو عرقریزانِ بیابانِ مشّایه...
نوشته شد در چهارراه دکترا، میانهٔ زندگی، دور از حیات.
سربهراه
این فرسته، فوقالعاده مهمه! پیشاپیش میگم؛ از من گفتن بود! متأسفانه در مجموعهٔ بدیهام، یکی از پرر
دوستم واسطهٔ آشتی شد.
گفت راهِ تعامل بذار.
دایگو در بیوگرافی فعاله.
قدیمیها که میدونن، جدیدیهام بدونن من تو مسیرها یا بیخوابی دایگو رو میبینم، یعنی ممکنه بلافاصله جواب بدم یا خیلی دیر.
اما معلمِ پاسخگویی هستم، فقط صبور باشید، خصوصاً وقتی سرم شلوغه.
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبتتون درسته آقای پزشکیان، اما باید سامانهٔ آموزشیِ استعدادهای درخشان رو اصلاح کنید.
اصلاحِ این سامانه، جزوِ وظایفِ شماست.
همچنین فرهنگی_تربیتیِ خانوادهها اصلاح شه.
این هم تا حدودی زیرشاخهٔ وظایفِ شماست.
بهتره به کارِ خودتون بپردازید تا از حضرتِ آقا درخواستِ کاهشِ ساعتِ اداریِ دولت رو نکنید و بگید «کاری نداریم بکنیم»!
تا اون لحظه لازم دونستم بهعنوانِ یه معلم، در حمایت از #تیزهوشان و #استعدادهای_درخشان که بارِ علمیِ این کشور رو بهدوش میکشن، عرض کنم که
دانای مغرور
بِه از مغرورِ نادان.
سربهراه
صحبتتون درسته آقای پزشکیان، اما باید سامانهٔ آموزشیِ استعدادهای درخشان رو اصلاح کنید. اصلاحِ این سا
مذهبیامون که بهجای درس خوندن اینور و اونور پلاسن برای رضای خدا(!)
آدمدرستحسابیهایی که از خوشیهاشون زدن درس میخونن رو بگین مغرور و تکبعدی، بلکه عقدهها و حسادتها و حسرتهاتون پوشیده شه(!)
من زیاد کوه میرم.
همیشه اونایی که انتخاب میکنن پایین زیرانداز بندازن و دراز بکشن،
به اونی که انتخاب میکنه بره قله،
خیلی طعنه و ناله میزنن!
از روی دلسوزی نیست؛
میخوان دردِ نشستنِ خودشون رو تسکین بدن😎
خنگای پشتکنکوری و درسنخونده و زندگیمعطل(!)