سربهراه
پا شدم از سرسفیدی اومدم جلسهای که نمیتونه منِ سختپسندِ هیجانطلب رو اِقناع کنه! خیلی واقعی و جد
جلسهٔ عصر رو داشتم به رفیق پیام میزدم و نقوناله میکردم!
انگلیسی مینوشتم چون افرادی که دو طرفم بودن، تو حلقم بودن و به موبایلم اِشراف داشتن!
وقتی نوبت به من رسید،
کاری کردم خون و کف بالا بیارن!
خوابِ همه رو از سر پروندم!
قطعاً دیگه من رو دعوت نمیکنن، اما قطعاً من امروز به وظیفهم عمل کردم.
به بهترین و باکلاسترین شکل!
البته که با میزانِ فووووووقالعاده بالایی تفاخر و بهرخ کشیدنِ برخی توانمندیهام که اونجا و برای این گروه لازم بود.
بینهایت دلم میخواد تعریف کنم، اما پای یه ارگانِ خفنِ لعنتی وسطه و رفیق میگه ننویسی ها! ننویسی؟ خب؟!
آه خدا!
من هم نوشتم خب!
خب!
اینم قایم کنیم! اینبارم صورتمون رو با سیلی سرخ نگه داریم!
خب! خب! خب!
ولی من قبلِ خواب میام و یه تیکهش و مینویسم😎
باااااااید بنویسم😡
شاااااااید یکی فهمید😫
سربهراه
ولی من قبلِ خواب میام و یه تیکهش و مینویسم😎 باااااااید بنویسم😡 شاااااااید یکی فهمید😫
لطفاً با کمترین توضیحات و اشاراتِ من
فقط و فقط
اصلِ مطلبی که برام مهمه
وَ باید برای شما هم مهم باشه
متوجه بشید!
ردهٔ سنیِ مخاطب:
متوسطهٔ دوم تا پایانِ لیسانس
قشر:
مذهبی... ولایی...انقلابی... محجبه...
آه خدا...
بعد از دوستِ مجازیِ شیرازیم، دوستِ مجازیِ اصفهانیم اومده بود مشهد و برام لطف کرده یه عالمه گزِ خوشمزه آورده.
تُفبوس به شیشهٔ عینکت فائزه❣
در بیحوصلگیِ جلسه داشتم یواشکی از تو کولهم گز نصفه میکردم بخورم که دستِ راستیِ تو حلقم گفت شما کلاس چندمین؟
با پندارِ نیک، گفتارِ نیک، کردارِ نیک، گز رو گذاشتم دهانم و درحالِ ملچ مولوچ، بدون تعارف، بدون لبخند، گفتم دیگه کلاسچندمی نیستم، معلمِ کلاسهام!
دختره با دهانِ باز گفت واااااای! اصلاً بهتون نمیاد!
وَ خب شروع کرد به روابطِ حسنه!
آیا نکتهم اینه که لطفاً وقتی کسی با روی خوش با شما برخورد نمیکنه و با همهٔ هستیش داره میگه من حوصلهتو ندارم، باشعور باشید و سرتون به کارِ خودتون باشه؟
نه!
ولی شما باشعور باشید!
سن و سال و تحصیلات و چهکارهٔ اونجام و پرسید و بیاونکه من علاقهمند باشم، سن و سال و چرا اونجاستِ خودش و گفت.
اما چیزی از تحصیلاتش نگفت!
۲۱ سالش بود.
پرسیدم دانشگاه چی خوندی؟
گفت دانشگاه قبول نشدم.
گفتم حوزه میری؟
گفت مصاحبهش رد شدم.
گفتم پشتکنکوریای؟
گفت نه! خدا نخواسته دیگه من درس بخونم، خیره انشاءالله(!)
آه خدا!
رفیق جان خب الآن این مخاطبینِ طفلیِ من از کجا بدونن من چرا اینقدر سوختم وقتی قبل و بعدِ این جلسهٔ وامونده رو تعریف نکردم؟!😭😫😩
میانهٔ تعجبهای من، دخترِ سمتِ چپی، کلهش و آورد تو کوله و گزهای من که چی شده؟ چی شده؟
اونیکی گفت به این خانم میخوره چند سالش باشه؟
دختره گفت دوازدهمن.
اونیکی غشغش خندید که نههههههه! معلمه! سنش اینه، سالش اینه، تحصیلاتش اینه، دانشگاهش اینه...
اونیکی دهانش بااااااااز که دختراولی پرسید خودت چند سالته؟
اون گفت ۲۳.
اولیه گفت از کجا و چطوری به این برنامه اومدی و شروع کردن حرف زدن.
من وسطِ تعاملِ این دو تا ورّاجِ بهدردنخور بودم.
پرسیدم شما چی دانشگاه خوندی؟
گفت دانشگاه نرفتم!
گفتم حوزه هم؟
گفت آره!
گفتم پشتکنکوریای؟
گفت دو سال برای فرهنگیان خوندم، قبول نشدم، خدا نخواست...
آه خداااااااااا! شما چطور اینقدر صبوری؟😫😭 وقتی بهجای همهٔ تنپروریها و تنبلیهاشون، از تو مایه میذارن، چطور صبوری میکنی؟! وقتی برای لایه کشیدن روی کثافتکاریهای زندگیشون از شما خرج میکنن، شما چطوری صبوری میکنی؟!😭😭😭
من آمارِ همه رو گرفتم.
غالباً اوضاع همین بود...
بعد از بینِ صحبتاشون فهمیدم مرداد یکیشون رفته کلاس تیراندازی... اونیکی دورهٔ مستندسازی... وَ کلاً عمرِ گرانبهای جوانِ خداجوی ما، داره به پُف میگذره!
هرچه پیش آید، خدا خواسته! رشتهای بر گردنم افکنده دوست و از این تُرَّهات(!)
نکاتِ کلیدیِ سخنرانیِ من بدون شرحِ جزئیات:
[طرح پرسش]
حضرت آقا در سخنرانیهای جنگِ ۱۲ روزه تا الآن چه نکاتی رو امر کردن یا پیشنهاد دادن یا توصیه فرمودن؟
اشاراتی کردن و جمعبندی کردم و نوشتم.
گفتم کدوم مورد به شما میخوره؟
یکصدا گفتن:
جهاد علمی!
گفتم مسؤولینِ محترم؛
لطفاً نگاهی به لیستِ مخاطب داشته باشید!
در این کلاس دانشجو یا طلبه نیست!
حتی پشتکنکوری هم نیست!
دختران و پسرانی که درس نخوندن...
کنکور قبول نشدن...
وَ تنبلیهاشون رو انداختن گردنِ خدا
وَ بهاسمِ دین و مذهب و ولایت و شرع و وظیفه
اومدن تو این کارگاههایی که خودتون تصدیق کردید در سخنرانیهای چهار ماهِ اخیر نبوده!
نه اینکه برای قشرِ شما نباشه
که اصلاً از اساس نبوده!
یعنی شما
بودجهٔ بیتالمال رو
دارید جایی
و برای افرادِ بیهدف و بیدغدغه و بیمسؤولیت و بیفایدهای خرج میکنید
که نه لازمه
نه ضروری
نه مفید
نه نتیجهمند!
دوربین و فیلمبردار و دم و دستگاه آوردید که فقط رزومه بشه!
اونم وقتی در مرورِ صحبتهای آقا
خودتون به «پرهیز از اسراف» هم
اشاره کردید!
خودتون گفتید ها!
من نگفتم!
خودتون گفتید آقا این و اون و فرمودن!
خودتون تصدیق کردید؛
جهاد علمی!
جهاد!
یعنی درس خوندن
جهاده!
جهاد یعنی چی؟
کُپ کرده بودن و دستی بالا نرفت، اما من معلمانه و مقتدرانه مشارکت گرفتم.
باید با ادعاهای خودشون
که ماتحتِ فلک رو شرحه کرده
دندونهاشون رو خرد میکردم!
پاسخ دادن و جمعبندی کردم.
جلوی خودشون گوگل کردم:
۳ بهمن ۱۴۰۰
سیدنا القائد:
«هر تلاشِ خوب و بهجایی، جهاد نیست. جهاد یعنی تلاش برای هدفگیریِ دشمن، و در هر زمان باید عرصهٔ جهاد را به درستی تشخیص داد و مهم این است که تشخیص بدهیم در چه عرصهای باید جهاد کنیم و این خیلی مهم است.»
انگشتم رو بهسبکِ خانمِ امامی بالا بردم و گفتم:
وَ این خیلی مهم است!
سربهراه
ولی من قبلِ خواب میام و یه تیکهش و مینویسم😎 باااااااید بنویسم😡 شاااااااید یکی فهمید😫
جبههٔ دانشگاه رو باختین و دادین دستِ دشمن...
از حوزه، دیگه خمینی و خامنهای خروجی ندادید و پر شد از میری و فتحی و فلان و بهمان...
اونوقت به اسمِ خدا دخترا میرن تیراندازی یاد بگیرن و پسرا میرن تا صبح کارِ هیئتی کنن؟!
حرفای آقاتون رو مرور کردیم!
با خودتون!
تلخیص کردید!
خودتون!
تشخیص دادید مخاطبِ کدوم امر شمایید!
یکصدا خودتون گفتید!
چی شد؟
واااااای اگر خامنهای حکمِ جهادم دهد(!)
دادن که؛
هفت تکلیفِ راهبردی برای ایرانِ فردا!
یکیش جهادِ علمی!
حکمِ جهاد!
چی شد پس؟!
بقیهش قابلِ پخش نیست.
گرفتید؟
اصلِ مطلب رو گرفتید؟
شما هم «تکلیفِ واجب» رو چون سخته و جهاد
پیچوندین و حواله دادید به خدا و تقدیر و
جهتِ خفه کردنِ وجدانهاتون
چسبیدید به «مستحباتِ دلچسب و راحت و پر از خوشگذرونی»؟!
میزان چندشم رو از خودتون اگر جزوِ همین اراذل و اوباشِ مذهبی هستید تونستم بهتون انتقال بدم؟
کاش میشد کاااااااااامل تعریف کنم!
کف و خون کمترین چیزی بود که بالا آوردن...
کاری کردم خودشون رو هم بالا بیارن...
کل مستحباتِ الکیِ پر از ناخالصیشون رو...
به باکلاسترین و پرفنونترین و استادانهترین شکل!
پر از مشارکت و کارگاهی و تمرینی!
خواب از سرِ همه پروندم!
حالا میخوام بخوابم.
شب بهخیر.
بادِ خنک میاد.
پوستم خشک شده.
خدا رو شکر که پاییز داره میاد.
خدا رو شکر که هوا سرد میشه.
انشاءالله برای همه خیر و برکت باشه.
فقط اینکه
من دلم شورههای پیراهن، چادر وَ کولهم و میخواد
تو عرقریزانِ بیابانِ مشّایه...
نوشته شد در چهارراه دکترا، میانهٔ زندگی، دور از حیات.
سربهراه
این فرسته، فوقالعاده مهمه! پیشاپیش میگم؛ از من گفتن بود! متأسفانه در مجموعهٔ بدیهام، یکی از پرر
دوستم واسطهٔ آشتی شد.
گفت راهِ تعامل بذار.
دایگو در بیوگرافی فعاله.
قدیمیها که میدونن، جدیدیهام بدونن من تو مسیرها یا بیخوابی دایگو رو میبینم، یعنی ممکنه بلافاصله جواب بدم یا خیلی دیر.
اما معلمِ پاسخگویی هستم، فقط صبور باشید، خصوصاً وقتی سرم شلوغه.
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبتتون درسته آقای پزشکیان، اما باید سامانهٔ آموزشیِ استعدادهای درخشان رو اصلاح کنید.
اصلاحِ این سامانه، جزوِ وظایفِ شماست.
همچنین فرهنگی_تربیتیِ خانوادهها اصلاح شه.
این هم تا حدودی زیرشاخهٔ وظایفِ شماست.
بهتره به کارِ خودتون بپردازید تا از حضرتِ آقا درخواستِ کاهشِ ساعتِ اداریِ دولت رو نکنید و بگید «کاری نداریم بکنیم»!
تا اون لحظه لازم دونستم بهعنوانِ یه معلم، در حمایت از #تیزهوشان و #استعدادهای_درخشان که بارِ علمیِ این کشور رو بهدوش میکشن، عرض کنم که
دانای مغرور
بِه از مغرورِ نادان.
سربهراه
صحبتتون درسته آقای پزشکیان، اما باید سامانهٔ آموزشیِ استعدادهای درخشان رو اصلاح کنید. اصلاحِ این سا
مذهبیامون که بهجای درس خوندن اینور و اونور پلاسن برای رضای خدا(!)
آدمدرستحسابیهایی که از خوشیهاشون زدن درس میخونن رو بگین مغرور و تکبعدی، بلکه عقدهها و حسادتها و حسرتهاتون پوشیده شه(!)
من زیاد کوه میرم.
همیشه اونایی که انتخاب میکنن پایین زیرانداز بندازن و دراز بکشن،
به اونی که انتخاب میکنه بره قله،
خیلی طعنه و ناله میزنن!
از روی دلسوزی نیست؛
میخوان دردِ نشستنِ خودشون رو تسکین بدن😎
خنگای پشتکنکوری و درسنخونده و زندگیمعطل(!)
دیدم صحبتِ کانالم به ایشون نمیرسه. میشه نق زدنِ بیفایده. باید کاری کنم. وظیفهم و انجام بدم.
زنگ زدم ۱۱۱.
ارتباطات مردمی ریاستجمهوریه.
اعتراض کردم به صحبت آقای پزشکیان و گفتم بچههای تیزهوشان کجا و خنگای پشتکنکوری و درسنخونده و ولمعطل کجا؟!
آقای پزشکیان زیاد از منویات رهبری شعار میدن، بگید سخنرانیها رو یه بازبینی داشته باشن بلکه به اهمیتِ بچههای سمپاد پی ببرن!
الآن یه کار مفید کردم و راضی هستم😊😎
با افتخار
تقدیم به همهٔ بچههای سمپاد❣
مدرسهٔ جدید:
امروز اولین جلسهٔ شورای مدرسهٔ جدیدم بود. دو ساعت زودتر راه افتادم چون خطهای اتوبوس جدیده و هنوز دستم نیومده چند قل هوالله یا جزء قرآن تا مدرسه فاصله است.
خب اونقدر زود رسیدم که مثل وقتی فرمانده بودم میرفتم شناسایی منطقه برای اردوهای جهادی، رفتم شناسایی منطقه :)
آمارِ مسجدها، پارکها، مدارسِ موجود، میزان دیشهای ماهواره روی پشتبومها، مدل ماشینها و تناسبش با مدل خونهها و سطح مغازهها، بسامدِ نوعِ فروشگاهها، سطح پوشش و عفت و غیرت، خلاصه محله و منطقه رو درآوردم :)
دیگه نیم ساعت به جلسه بود که رفتم مدرسه.
انتظار داشتم مثل همیشه نفر اوّل باشم که نبودم! همزمان با من یکی دیگه هم رسید که بعد فهمیدم کلاً سال اول تدریسشه و از اضطرابش زود اومده! بنابراین از بین معلمها، طبقِ معمول من زودتر از همه رسیدم.
مدیر تا من رو دیدن گفتن وای چقدر زود اومدید، من شرمندهتون میشم. گفتم رأس ساعت شروع کنید شرمندگی نداره، زود رسیدن بهتر از دیر رسیدنه!
تا نشستم گفتم کتابِ هر پایه رو خودم تهیه کنم یا شما زحمت میکشید؟
معمولاً پیدیافِ کتابهای درسیم رو دارم که در رفتوآمد اذیت نشم و بارم سنگین نباشه، ولی موبایل چشم برام نمیذاره و خصوصاً روزهای سنگینم که جسمم خسته است، بسیار اذیت میشم. پس تا بتونم و قرار نباشه کل شهر رو بابتِ کلاس و کارگاه و مؤسسه درنَوَردم، کتاب میبرم.
لطف کردن و از کتابهای سال گذشتهٔ بچهها، به من دادن.
کتابها رو همونجا بررسی کردم و دیدم هر سه پایه تا درس پنجم رو نوشتن و کتاب رو خطخطی کردن، اما به بعد، کتاب سفیده!
دفترِ مدرسه کوچیکه و بدون کولر. واقعاً منطقه محرومه! دفترِ مدرسهٔ پارسالم دو کولر گازی داشت که وقتی تو دفتر مینشستی، قندیل میبستی!
زیرِ چادرم خیسِ عرق بودم و کفِ دستام انگار شستهشده!
چادرم و درنیاوردم چون جز مدرسه، زیر چادر مانتو تنم نیست و بلوزشلوار بودم. ولی بقیه که اومدن، خیال کردن من خیلی سجادهآبکشم و اونام برای اینکه عقب نمونن و یهوقت مزایایی رو از دست ندن، چادرهای الکیشون رو درنیاوردن(!) حالا توضیح میدم منظورم چیه!
در و دیوارِ مدرسه و بُردها فوقالعاده شلوغ و بیسلیقه و فقط پر از برگه و بخشنامه و عکسهای سیاهوسفید شده بود! حتی دورِ خودِ بُردها رو نکرده بودن تختهای، حاشیهای، چیزی بزنن. امیدوارم بتونم اینجا گروههای جهادیم رو تشکیل بدم و مدرسه رو از این بیروحی دربیارم.
یه چندتایی برگه هم دربارهٔ امربهمعروف و نهی از منکر زده بودن که مشخص بود بخشنامهایه و بی هیچ اعتقادی!
مدرسهٔ پارسالم فوقالعاده زیبا بود... ورودیش آبشار مصنوعی داشت و همیشه صدای آب میومد. بلندگوهای سالن همیشه زیرصدای موسیقیهای بیکلامی که مدیرم از خودم گرفته بودن پخش میشد. سلیقهم رو در موسیقی بیکلام بهشدت دوست داشتن و تقریباً ماهی چند موسیقی ازم میگرفتن که تکراری پخش نکنن. کل مدرسه چمنمصنوعی بود و درودیوار پر از گل و شعر و رنگ و لعاب. پر از گلدون و چراغ و ریسهبرقی. عکسهامون اونجا همیشه آتلیهای بود.
باغچه داشتیم و فروردین و اردیبهشت موبایلم دست بچهها بود که هی زنگای تفریح کنار باغچه عکس بگیرن و من بعد براشون بفرستم. اینجا کمترین زیبایی و چشمنوازیای نداره.
مامانِ مدرسهٔ پارسال، خودشون لباس تمیز نمیپوشیدن، صورتشون تمیز نبود و سرووضعشون خیلی شلخته بود، اما مدرسه و میز و حیاط و آشپزخونه و استکانهامون برق میزد! کِیف میکردم صبح وقتی اولین نفر میرسیدم مدرسه، بوی شوینده از سالنها و سرویس و دفتر بلند بود. حتی برگهای اونهمه گلدون، دستمالکشیده و تمیز بود.
مامانِ اینجا فرمِ مدرسه تنشون بود و خیلی اتوکشیده و شیک و اعیونی و تمیز، اما میز مدیر و معاون کثیف و شلوغ، میزهایی که ما پشتش میشینیم، حتی برای اون روز که جلسهٔ اوله، پر از خاک و کثیف و کجوکوله... لیوانها چرک و لک... فکر کردن به اینکه خسته از کلاسها بیام و چای ننوشم، خیلی اذیتم کرد!
مدرسهٔ پارسالم سرویس بهداشتی همکاران داشت، اینجا نداره... سرویس فقط همونیه که تو حیاطه و برای همه... فکر کردم چه خوب که چای نمیخورم و مجبور نیستم برم سرویس... تو این دوازده سال، با وجود اینکه همیشه دخترا با من صمیمی بودن، اما جلوی چشم شاگرد، سرویس نرفتم و نمیرم و نخواهم رفت.
من برای متوسطه دوم آرایش نمیکنم. شخصیتها شکل گرفته و اتفاقاً مثل متوسطه اول دقت ندارن که داخل مدرسه آرایش میکنم و بیرونِ مدرسه صورتم پاکه. متوسطه دوم کششِ فوقالعادهای به طغیان دارن و عموماً به عمقِ مباحث فکر نمیکنن. بنابراین درصدِ پایینی توجه خواهند داشت بدون آرایش میام و بدون آرایش میرم و اونچه میبینن فقط مختصِ مَحرمهای داخل مدرسه است،
درصد پایینی متوجه میشن این ذوقِ دبیره برای اونها، وَ اعتدالِ احکامه برای یک زن. وقتی جای کژفهمی بیشتره، بهتره کاری انجام نشه. بنابراین در متوسطه دوم آرایش لغوه. قرار بود فقط موهام بیرون باشه و پنسِ همرنگ با کیف و لباسم داشته باشم که دیدم والدینی که برای ثبتنام میان، بی هیچ زنگ و اجازه و خبری وارد میشن!
مدرسهٔ قبلیم مقیّد نبودن، اما من تونستم سالِ دومی که اونجا بودم مدیرم رو راضی کنم بیرون اطلاعیه بزنن، ورود آقایون بدون اطلاع قبلی ممنوع!
زحمت کشیدن، پرینتشدهٔ A3 و لمینتشده چاپ کردن و زدن.
پارسال هر آقایی میخواست وارد مدرسه شه باید زنگ میزد و اگر کار دفتری نداشت، معاونها زحمت میکشیدن میرفتن دم در.
متقاعدشون کرده بودم ما متولیِ حریمِ دخترامونیم.
نمیدونم اینجا هم میتونم این کار رو بکنم یا نه... ولی فعلاً مو و پنس هم برای این مدرسه لغوه، و اضطرابِ اینکه مانتوهای من رنگارنگ و مدل در مدل هستن و اگر وقتی بیرون از کلاسم، آقا وارد مدرسه شد چی، داره من رو میکُشه... اونقدر هم بزرگ نیست که مثل هنرستانی که چند سال پیش بودم و کلاً با چادر تردد میکردم، بتونم مدام چادر دست بگیرم... باید برای این وضعیت تدبیری کنم...
در جلسه صحبتی از طرح درس نشد... تاریخی برای شوراها و مستمرها ندادن... حتی گفتن سیدا (سامانهٔ ورود نمرات) رو خودشون وارد میکنن و معلم فقط باید نمرات رو دستی تحویل بده...
خب در ظاهر کارِ ما دبیرها کمتره و آخجون! اما در باطن یعنی همهچیز اینجا بینظمه و در نمرات هم دست برده میشه...
چون هنوز اتفاقی نیفتاده، لازم نمیدونم کاری بکنم. در حین کار هم امیدوارم با من بینظمی و دستبهنمره بردنی صورت نگیره، چون اون روی آهو و جذابم رو میبینن و باز کار گره میخوره.
توکل به خدا.
گمانِ نیک میبرم که از سادگی و شرایط پایینشهره که اینطوره. چون عملاً همهٔ این کارها به دوشِ مدیره و بعید میدونم اندازهٔ زحمتش حقوق بگیره. پس میذارم روی حساب سادگیِ منطقه و مردمش.
مدیره یا منظم بود یا از من حساب برد نمیدونم، ده دقیقه مونده بود به شروع جلسه، با اینکه فقط سه دبیر بودیم و پانزده دبیرِ دیگه هنوز نرسیده بودن، با مؤسس تماس گرفت که شما میاید یا شروع کنم؟ مؤسس گفت پشت درم. و واقعاً ده دقیقه به شروعِ جلسه رسید!
خب خیلی خوشم اومد و چون تا حالا هم رو ندیده بودیم، بسیار برام خوشایند بود و در ذهنم ازش تصور خوبی شکل گرفت.
ظاهراً آمارِ من رو داشت، چون با من متفاوت و مفصل سلام و علیک کرد. خوشحال شدم بقیه نبودن و همون دو تا بودن، چون این تمایز بین همکارا خیلی دردسرسازه...
خیلی محجبه بود اما اصیل و واقعی نه!
هر محجبهٔ اصیل و واقعیای رااااااااااااحت و مثل آبِ خوردن میفهمه کی چادریه و کی چادر سرش کرده!
تمومِ معلمایی که اومدن بهجز دبیر ورزش که مانتویی و با کاشت مژه و پروتز لب بود(!)، چادر سرشون کرده بودن!
دقت کنید؛
چادری نبودن!
چادر سرشون کرده بودن!
فهمیدم این منطقه رفتوآمدِ حراست بالاست! پس قراره با سر بیفتم تو اقیانوسِ اسلامِ ریایی(!)
وقتی برای رفیق تعریف میکردم از ته دل میخندید و میگفت پس کمکم با تو آشنا شن، بهت میگن ضدمذهبی و ضدانقلاب!
باز غشغش میخندید و میگفت تو مذهبیِ جمعِ غیرمذهبیهایی و غیرمذهبیِ جمعِ مذهبیا😂
این و دوستای دیگهم هم میگن!
بعد در حالی که از خنده چشماش اشک میومد، بهحالتِ داد گفت:
علی شریعتیِ من!
نیما یوشیجِ من!
خدا رو شکر بهت عروض و قافیه نرسید... ببین کافیه بهت نگارش بدن... بعد سرزده وارد کلاست شن... ببینن وسطِ کلاس بند رخت زدی و روش لباس پهن کردی و خودت روی میز و نزدیک به سقف، ایستادی و داری با صدای بلند رمان میخونی... بعد دختراتم همه پهنن کفِ زمین و مشغولِ نوشتنن... اگر سکته نزنن، مثلِ اونباری که اینطوری بود، میفرستنت حراست😂😂😂
بله... باید آمادهٔ هر اتفاقی باشم😒
هرچه مؤسس بیشتر حرف میزد، بیشتر فهمیدم اینجا چقدر دست معلم بسته است... چقدر از حراست میترسن و چقدر حراستِ اینجا فعاله... حتی نماز... برای دبیرها... اینجا... ضروریه...
ننوشتم اجباری، چون من رو نمیتونن مجبور کنن!
من پایهگذارِ همهٔ نمازجماعتهای مدارس قبلیمم، ولی هرجا اجباری بشه، من هم به عمد نمازم رو در مدرسه نمیخونم.
همونجا مؤسس گفت حراست گفته دبیرها عکس خودشون رو نذارن پروفایل، بعد خواست مثلاً تأکید کنه، گفت مجردا عکسشون رو میذارن پروفایل که شوهر پیدا کنن، ولی زنِ شوهردار چرا میذاره؟!
همون لحظه، دقیقاً همونجا پروفایلِ شادم رو عوض کردم و خودم رو گذاشتم😎