eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
نود درصدِ مثال‌های نرم‌افزار دولینگو ترویج هم‌جنس‌گراییه... گفتم اگر بچه‌ای، نوجوانی دورتون داره استفاده می‌کنه، یه فکری بکنید!
این فرسته برای معلم‌هاست❣: چشمای اون دو تا آقای تو لوازم‌التحریر از یادم نمی‌ره، چون خودم بچهٔ پایین‌شهرم و تا چند سال پیش، روز کارگر برای بابام کیک و کادو می‌گرفتیم و با افتخار براش جشن داشتیم. تو شغلِ من و شما خیلی جای خرج‌تراشیِ بی‌فایده هست. چون باب شده و دیگه کسی به‌چشمِ خرج‌تراشی هم نگاهش نمی‌کنه! همون‌که قبلاً نوشتم: مسیرها آلودگی داره ولی کسی با آلودگی مشکلی نداره(!) در ابتدایی دفترِ فلان بخرید... فلان‌ برگ... فلان‌ مدل... جلدِ فلان، بهمان‌رنگی باشه... فلان مقوا... فلان رنگ... فلان برچسب... کتاب‌کار... در راهنمایی روزنامه‌دیواری... کتاب‌ تمرینی... فلان نرم‌افزار... بهمان پاورپوینت... تو دبیرستان ارائه‌ها... کتاب‌تست... جزوه... همه‌چیز دستِ شماست! من خودم معلمم... می‌دونم شرایط چطوره... وَ قاطع می‌گم همه‌چیز دستِ شماست! یادتونه از اونی که پاورپوینتِ ارائه‌ش و داده بود بیرون درست کنه، از سه نمرهٔ ارائه‌ش، دو نمره کم کردم چون دویست هزار تومن داده بود کافی‌نت؟ یادتونه می‌خواست دو نمره‌ش رو برگردونه شرط گذاشتم خودش یاد بگیره و درست کنه؟ یادتونه چهار ماه بعد پاورپوینتی برام آورد که به تمیزی و جذابیتِ کافی‌نت نبود، اما صفر تا صدش رو خودش ساخته بود و وقتی گفتم توضیح بده چطور ساختی، مرحله به مرحله برام توضیح داد و به‌جای سه نمره، پنج نمره بهش دادم چون خطاش رو تبدیل به فرصت کرد، عقب‌نشینی نکرد، تلاش کرد جبران کنه و از قیدِ دو نمره نگذشت؟ یادتونه مؤسسه گفته بود چون همه کتاب معرفی می‌کنن شما هم بکنید، گفتم برای همون معلمای دیگه‌تون ضریب قبولی ندارن و من دارم! تفاوت نمرهٔ درس من رو با رتبهٔ دوم مؤسسه یادتونه؟ گفتم من فقط مستقیم سؤالات آزمون‌های اصلی رو کار می‌کنم و نیازی به تهیهٔ هیچ کتابی نیست. خانواده‌ها اومدن که حتماً تو دبیر ضعیفی هستی که همممممه کتاب معرفی کردن و تو نمی‌کنی(!) یادتونه گفتم ناراحتید عوضم کنید؟ ببینید! همه‌چیز دستِ شماست! این‌که چطور به شاگردتون اطمینان بدید که شمای دبیر قراره در سطحِ کتابا کار کنید، نه این‌که اون کمبودهای شما رو با هزینه‌های دیگه جبران کنه، دست شماست... بله! کتاب کار و تمرین و کتاب تست و فلان و بهمان نیازی نیست، تو سطحِ تدریست رو به‌اندازهٔ همهٔ کتاب‌ها بالا ببر! خوب باشی بی‌کتاب... بی‌تلگرام... بی‌فرم... می‌خوانِت! یادتونه یکی از امتیازهام در ارائه‌ها، بی‌هزینه بودن و جهادی کار کردنه؟ استفاده از جایگزین‌ها، خلاقیت، استعدادهای خودشون... موزهٔ ادبیاتم رو یادتونه؟ همه‌ش دست‌سازه بود❣ انتخاب کنید کم‌خرج، پرفایده باشید! انتخاب کنید شاگردتون رو هم همین‌طوری بار بیارید! و در مقابل هجمه‌ها، مقاوم و مدبّر باشید! طوری کار کنید که والدین تبحّرتون رو ببینن و مجبور شن اعتماد کنن... مدرسه محتاج‌تون باشه و مجبور شه در قبال‌تون سر خم کنه... وَ شاگردتون با تموم وجود بهتون اعتماد کنه و مطمئن شه دارید بهترین مسیر رو برای بالاترین رشدش می‌چینید... می‌دونم! می‌دونم به‌جای یه کتابی که شما می‌خواید بگید بخرن، مادره با صد قلم آرایش و پروتز و کاشت میاد... پدره با صد رقم آیفون و ساعت و سگکِ کمربندِ طلا... می‌دونم به‌جای خرج‌های شاید به ظاهر درستِ شما، چقدر خرجای آشغال تو زندگیاشونه... اما من و شما همه نیستیم! معلمیم! آغازگرِ هر تغییری! انتخاب کردیم تعلیم و تربیت رو! یعنی انتخاب کردیم شجاع باشیم! ایجادِ تغییر شجاعت می‌خواد! اگر معلمیم یعنی انتخابش کردیم. در سختی و آسونی! معلمی در آسونی هنر نیست! آپارات و هوش مصنوعی جای من و تو این هنر رو دارن(!) اون‌چه که هنوز باعث شده همهٔ دنیا با وجودِ هوش مصنوعی این‌همه کلاس و کتاب و کلیپ هنوز محتاجِ من و توی معلم باشه دقیقاً همینه؛ شجاعتِ ایجادِ تغییر! یه‌جوری پیش برید که انگار بابای شاگردتون بابای خودتونه... روز کارگره... و قراره دستای زحمتکش‌ش رو ببوسید... یادتونه جایزهٔ شاگرداولیِ کلاس اول ابتداییم رو؟ وقتی معلمم و قراره خرج بتراشم این‌که از خجالتِ بابام کدوم عروسک رو انتخاب کردم رو به‌خاطرم میارم. می‌دونید وحشتناک‌ترین جمله برای ما معلما چیه که هرگز نباید یادمون بره؟ جملهٔ معلمِ کبیرِ انقلاب و استقلال، امام خمینیِ عزیزم: «معلمی شغلِ انبیاست» بهش فکر کنید که چرا!
شما برام فرستادید😍
سربه‌راه
شما برام فرستادید😍
تو دستت دارچین دارد وَ هِل در آستین دارد تو می‌پیچی که این شب از تبارم دست بردارد یادِ چابهارم انداختی و خاطراتِ آبیِ اقیانوسی‌م و یه جزیره وسطِ آب و شن‌بازی و آفتاب و دور انداختنِ دنیا و نوکِ قایق‌موتوری که گریبان از دریا می‌شکافت... ممنونم❣
از این پیام خیلی خوشحال شدم. وقتی به متن‌های طولانی (به‌قولِ ما وبلاگی‌ها طویله‌نویسی) عادت کنید، کم‌کم می‌تونید برگردید به کتاب! کتاب الآن مطروده و هرکی بسته به علاقه‌ش و جوّ و گروهی که باهاش حشرونشر داره، یه‌سری کتاب می‌خونه که تک‌بعدی بیاد بالا، اما کسی کتاب‌خون نیست! آقا رو ببینید؛ رمان می‌خونن، تاریخ می‌خونن، زندگی‌نامه، سفرنامه، ایرانی، خارجی، قدیمی، جدید، مشهور، گمنام... کتاب‌خونن! نه کتاب‌اَدا! نه بلاگرِ کتاب! کتاب خوندن سخته، چون فضای مجازی، کوتاه‌نویسی گذاشته جلوتون... طبق روان‌شناسی وقتی کوتاه بخونید، ذهن‌تون عجول می‌شه. همه‌چیز زود باید تموم شه. به نتیجه برسه. قوهٔ فکر از کار میفته، عمق به سطح میاد، به‌مرور آدم عجولی می‌شید که بی‌فکر حرف می‌زنه، بی‌فکر تصمیم می‌گیره، بی‌فکر عمل می‌کنه... چرا هرکی بیشتر گوشی‌به‌دسته، زودتر از درس خوندن خسته می‌شه؟ زودتر از کاری مستمر رو ادامه دادن خسته می‌شه؟ چرا صبح قبراقه، شب افسرده؟ چرا شنبه و یک‌شنبه طبق برنامه‌ش پیش می‌ره، دوشنبه تا جمعه از زندگی سیره؟ خیال کردید اثر فضای مجازی فقط ضدانقلاب شدنه؟! اون‌زمانی که توئیت نوشتن باب نبود، من توئیت می‌نوشتم. یعنی نوشته‌های یک یا دو جمله‌ای. همین دیشب هم داشتم تمرین دوخطیِ نویسندگی می‌دادم، خودم هم نشستم نوشتم. اما در وبلاگ باید متن‌های طولانی‌م و می‌خوندی! دیدم من آدمِ فضای مجازی و دوخط‌نویسی نیستم، من هیچ قصه‌ای از خودم رو تو مجازی نذاشتم و نمی‌ذارم چون هدفم شهرت‌های مجازی نیست، می‌خوام سیمین دانشور رو کنار بزنم! می‌خوام سووشون رو کنار بزنم🥲 پس باید طولانی خوند و نوشت!
تمرین می‌خواین؟ معنی یکی از دعاهای مناجات خمس عشر رو یا در دو خط توصیف کنید. یا در ۵۰۰ کلمه قصه.
سربه‌راه
تمرین #نویسندگی می‌خواین؟ معنی یکی از دعاهای مناجات خمس عشر رو یا در دو خط توصیف کنید. یا در ۵۰۰ کل
دیدم خی‌لی جدی دارید می‌نویسید و می‌فرستید، بر سرِ ذوق اومدم راهنمایی کنم. این مدل کتابِ آقای شجاعی، یکی از نمونه‌های کار کردن روی متون و نوشتن بر مبنای اون‌هاست. اگر دارید یا مشابه‌ش در دسترس‌تونه، یه نگاهی بکنید. البته میزان عناصر ادبی تو هر مورد کم‌وزیاده و بسته به هنرِ هر فرد. ولی بر مبنای متنی، متنی جدید نوشتن، دست‌تون میاد.
سربه‌راه
به رفیق: خاطِرت آمد؟ صبح بود. سرد بود. خی‌لی سرد بود. من و تو از حجمِ بیهودهٔ بودن، غسلِ نور کرده بودیم. دست‌های سلیمِ خاکِ نجف، آن‌گاه که خانه‌مان شده بود، در آغوش‌مان داشت. چون کبوترانِ سرمازدهٔ نورجو، تکّه‌فرشِ آفتابیِ حریمش را فرود آمدیم و سفره گستردیم. صبحانه بود؟ نه! مائده بود! از جنسِ آن‌چه مریم می‌چشید و پسرش مسیح. سایهٔ اوستادِ مسیح بر سرِ من و تو بود و ذوقِ اعجاز پشتِ اعجاز، بی‌تابانه در سینه‌‌مان تیر می‌کِشید... اصلاً نیمه‌شعبان انگار آرکی‌تایپ بود... یک کهن‌الگوی مستمر در زیستِ من و تو تا به وقتش... وقتش کِی بود؟ هزارتوی بی‌‌قراری‌های تو در کربلا وُ قرار یافتنِ من در نجف را هزااااااار بار مرور کردیم... روی تعقیبِ نمازهای تو و قلبِ دردناکِ متورّمِ من، فقط یک قنوت بود... گوشه‌ترین محرابِ کارتنیِ خاکِ عِراق... آن فجرگاهِ پر از هول و هراس... که قیامت بود و من و تو تنهای تنهای تنها... من شکستنِ بغضِ تو را در قنوتِ دوگانه‌ات خاطرم مانده... جفت جفت چشم‌های مردهای عِراقی، آوارشده بر تنهاییِ دخترانه‌مان را خاطرم مانده... قطره قطره از قنوت‌مان می‌چکیدیم و هزاااااار پُل را عبور کرده بودیم... تاریکِ جهان را دویده بودیم و در مرزِ رستْگاری، بِلاهت روبه‌روی من و تو قدعَلَم‌کرده ایستاده بود و کراهت‌منظر قهقهه می‌زد... پشتِ سر، خالی بود و پیشِ رو ترسناک... نفس‌بریده صدا زدیم؛ یا صاحب‌الزمان... از شما مدد! دست‌هایی از غیب ماهی‌گُلیِ امید را به برکهٔ قلبِ من و تو سُر داد... ما از عشق به استغنا رسیدیم! از چَشم‌های تو دوازده چشمه جاری شد وُ از قلبِ من، صحرایی از آتشِ طور... گریانِ قرارِ کربلا شدی و سوزانِ سرمای نجف شدم... من در سوسنی‌های ملکوت، شعر می‌خواندم و لبخند می‌زدم. تو دلت کشیده بود بِروی توی کاشیِ سرخِ خاک‌گرفته‌ای روی دیوارِ حرم. می‌دانی رفیق؟ آن‌ها فقط نشسته بودند سر سفرهٔ صبحانه‌شان‌... توی صحنِ آقاجان امام حسن علیه السلام... من اما، دردناک‌ترین گریهٔ دلتنگی‌ام را، غافل‌گیر شدم... وَ دلتنگیِ موهومِ بی‌واژه‌ای زمینم زد... آتش‌ها و ویرانه‌های قلبم را با اشک‌های مدامِ تو، همین اربعینی، پای عمودِ ۳۶۶ با وضویی از استغنا کاشتیم... با آبِ مقدسِ تاول‌های دُرگونِ انگشت‌های پاهامان، آبیاری کردیم... وَ امروز... سرمای داغ و ملتهبِ طبقهٔ پایینِ صحن سیدة الزهرا سلام الله علیها، از لابه‌لای مژگانم جوانه زد... آخ! پشتِ پلک‌هایم سنگین شده... چشم‌هایم به نَم نشسته... این باغچه اندازهٔ بیدمجنون نبود... بیداری؟ دارم زیرِ بارِ ریشه‌های دلتنگی، می‌خُشکم! بلند شو برگردیم نجف. بساطِ صبحانه به‌پا کن. من تقویم را دیده‌ام؛ به‌خدا تا عمودِ ۳۶۶ خیلی راه مانده! من از پسِ همهٔ تشویش‌ها و نگرانی‌ها و سؤال‌های بی‌جواب و دویدن‌های بی‌حاصل و فلسفیدن‌های پوچ برنمی‌آیم... تو صبح‌های سرشارِ باب‌الکرامه را باز هم خواهی گریست... دلم نمی‌خواهد به شیشه‌مربا برگردم... من دلم خانه‌مان را می‌خواهد... و خماریِ چشم‌هایم را در صبح‌گاهِ مشّایه... من دلم پیروزیِ متافیزیک را می‌طلبد بر عقل‌گراییِ محض‌م در همان شبی که می‌دانیم... من چه گویم؟ یک رگم هشیار نیست... شطحیات، صبحم را برداشته... روزم ساخته شد به ویرانیِ تمامِ خودم در نیمه‌شعبانِ ۳۴ سالگی... در آن اتفاقِ ناگهان... در آن معراج... در آن... من از لغت‌نامهٔ دهخدا بیزارم وقتی برای آن‌چه من و تو در نیمه‌شعبان زندگی کردیم، کلمه‌ای درخور ندارد... خودم را برداشته‌ام می‌برم توی خیابان‌های شهر... اما خودم هی نق می‌زند... دستش را از دستم بیرون می‌کِشد... نهیبش می‌زنم؛ آرام باش! باید به شهر خو کنی... نه نیمه‌شعبانِ تقویم نزدیک است، نه اربعین‌هایش... نق می‌زند... غر می‌زند... کلافه‌ام کرده... سرش داد زدم! گفتم پنج روز بردمت بیابان... تو را به‌نوای «هَلَبیکُم یا زائرِ بوسجّاد» آرامَت کردم... چه از جانم می‌خواهی؟ رفیق! گفتم بوسجّاد و بلا گفتم! خودم نشست کفِ خیابان! دارد بی‌وقفه اشک می‌ریزد! بیدار شو رفیق... خودم آبرو برایم نگذاشته... دلم می‌خواهد برگردم حرم... صحنِ آقاجان امام حسن علیه السلام... بروم یقهٔ آن خانواده‌ای که سفرهٔ صبحانه پهن کرده بودند... تکه‌فرشِ آفتابی نشسته بودند را بگیرم و بگویم نمی‌شد جای دیگری بساط پهن کنید و کاری به شعله‌های کاشته‌ام پای عمودِ ۳۶۶ نداشته باشید؟! نیست! نیست! خودم کنارم نیست! بلند شو هم‌سفر! یک لحظه سر چرخاندم و به‌اضطرار، به گنبدطلا خیره شدم... به او که نقشه‌کِشِ آن نیمه‌شعبان و این اربعین است... به او که تنها او می‌داند با زندگیِ من و تو چه کرد وُ چه خوب کرد! ما را بِکُشت به اَنفاسِ عیسوی!
سربه‌راه
دستم خالی شد و تا به خود آمدم، خودم را ندیدم... خودم گم شده... کجا دنبالش بگردم؟! خدا کند به سرش نزده باشد جای خیلی دوری برود... خودم راهِ گوشه‌ترین محرابِ کارتنیِ خاکِ عِراق را بلد است؟! هر وقت بیدار شدی و این فرسته را خواندی، زیارت عاشورای صد لعن و صد سلامَت را شروع کن! پشتِ پلک‌هام خی‌لی سنگین شده... بیدِ مجنونی در گودیِ زیرِ چشم‌هام، تب کرده... من شیشه‌مربایم را شکستم.