eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
شما برام فرستادید😍
سربه‌راه
شما برام فرستادید😍
تو دستت دارچین دارد وَ هِل در آستین دارد تو می‌پیچی که این شب از تبارم دست بردارد یادِ چابهارم انداختی و خاطراتِ آبیِ اقیانوسی‌م و یه جزیره وسطِ آب و شن‌بازی و آفتاب و دور انداختنِ دنیا و نوکِ قایق‌موتوری که گریبان از دریا می‌شکافت... ممنونم❣
از این پیام خیلی خوشحال شدم. وقتی به متن‌های طولانی (به‌قولِ ما وبلاگی‌ها طویله‌نویسی) عادت کنید، کم‌کم می‌تونید برگردید به کتاب! کتاب الآن مطروده و هرکی بسته به علاقه‌ش و جوّ و گروهی که باهاش حشرونشر داره، یه‌سری کتاب می‌خونه که تک‌بعدی بیاد بالا، اما کسی کتاب‌خون نیست! آقا رو ببینید؛ رمان می‌خونن، تاریخ می‌خونن، زندگی‌نامه، سفرنامه، ایرانی، خارجی، قدیمی، جدید، مشهور، گمنام... کتاب‌خونن! نه کتاب‌اَدا! نه بلاگرِ کتاب! کتاب خوندن سخته، چون فضای مجازی، کوتاه‌نویسی گذاشته جلوتون... طبق روان‌شناسی وقتی کوتاه بخونید، ذهن‌تون عجول می‌شه. همه‌چیز زود باید تموم شه. به نتیجه برسه. قوهٔ فکر از کار میفته، عمق به سطح میاد، به‌مرور آدم عجولی می‌شید که بی‌فکر حرف می‌زنه، بی‌فکر تصمیم می‌گیره، بی‌فکر عمل می‌کنه... چرا هرکی بیشتر گوشی‌به‌دسته، زودتر از درس خوندن خسته می‌شه؟ زودتر از کاری مستمر رو ادامه دادن خسته می‌شه؟ چرا صبح قبراقه، شب افسرده؟ چرا شنبه و یک‌شنبه طبق برنامه‌ش پیش می‌ره، دوشنبه تا جمعه از زندگی سیره؟ خیال کردید اثر فضای مجازی فقط ضدانقلاب شدنه؟! اون‌زمانی که توئیت نوشتن باب نبود، من توئیت می‌نوشتم. یعنی نوشته‌های یک یا دو جمله‌ای. همین دیشب هم داشتم تمرین دوخطیِ نویسندگی می‌دادم، خودم هم نشستم نوشتم. اما در وبلاگ باید متن‌های طولانی‌م و می‌خوندی! دیدم من آدمِ فضای مجازی و دوخط‌نویسی نیستم، من هیچ قصه‌ای از خودم رو تو مجازی نذاشتم و نمی‌ذارم چون هدفم شهرت‌های مجازی نیست، می‌خوام سیمین دانشور رو کنار بزنم! می‌خوام سووشون رو کنار بزنم🥲 پس باید طولانی خوند و نوشت!
تمرین می‌خواین؟ معنی یکی از دعاهای مناجات خمس عشر رو یا در دو خط توصیف کنید. یا در ۵۰۰ کلمه قصه.
سربه‌راه
تمرین #نویسندگی می‌خواین؟ معنی یکی از دعاهای مناجات خمس عشر رو یا در دو خط توصیف کنید. یا در ۵۰۰ کل
دیدم خی‌لی جدی دارید می‌نویسید و می‌فرستید، بر سرِ ذوق اومدم راهنمایی کنم. این مدل کتابِ آقای شجاعی، یکی از نمونه‌های کار کردن روی متون و نوشتن بر مبنای اون‌هاست. اگر دارید یا مشابه‌ش در دسترس‌تونه، یه نگاهی بکنید. البته میزان عناصر ادبی تو هر مورد کم‌وزیاده و بسته به هنرِ هر فرد. ولی بر مبنای متنی، متنی جدید نوشتن، دست‌تون میاد.
سربه‌راه
به رفیق: خاطِرت آمد؟ صبح بود. سرد بود. خی‌لی سرد بود. من و تو از حجمِ بیهودهٔ بودن، غسلِ نور کرده بودیم. دست‌های سلیمِ خاکِ نجف، آن‌گاه که خانه‌مان شده بود، در آغوش‌مان داشت. چون کبوترانِ سرمازدهٔ نورجو، تکّه‌فرشِ آفتابیِ حریمش را فرود آمدیم و سفره گستردیم. صبحانه بود؟ نه! مائده بود! از جنسِ آن‌چه مریم می‌چشید و پسرش مسیح. سایهٔ اوستادِ مسیح بر سرِ من و تو بود و ذوقِ اعجاز پشتِ اعجاز، بی‌تابانه در سینه‌‌مان تیر می‌کِشید... اصلاً نیمه‌شعبان انگار آرکی‌تایپ بود... یک کهن‌الگوی مستمر در زیستِ من و تو تا به وقتش... وقتش کِی بود؟ هزارتوی بی‌‌قراری‌های تو در کربلا وُ قرار یافتنِ من در نجف را هزااااااار بار مرور کردیم... روی تعقیبِ نمازهای تو و قلبِ دردناکِ متورّمِ من، فقط یک قنوت بود... گوشه‌ترین محرابِ کارتنیِ خاکِ عِراق... آن فجرگاهِ پر از هول و هراس... که قیامت بود و من و تو تنهای تنهای تنها... من شکستنِ بغضِ تو را در قنوتِ دوگانه‌ات خاطرم مانده... جفت جفت چشم‌های مردهای عِراقی، آوارشده بر تنهاییِ دخترانه‌مان را خاطرم مانده... قطره قطره از قنوت‌مان می‌چکیدیم و هزاااااار پُل را عبور کرده بودیم... تاریکِ جهان را دویده بودیم و در مرزِ رستْگاری، بِلاهت روبه‌روی من و تو قدعَلَم‌کرده ایستاده بود و کراهت‌منظر قهقهه می‌زد... پشتِ سر، خالی بود و پیشِ رو ترسناک... نفس‌بریده صدا زدیم؛ یا صاحب‌الزمان... از شما مدد! دست‌هایی از غیب ماهی‌گُلیِ امید را به برکهٔ قلبِ من و تو سُر داد... ما از عشق به استغنا رسیدیم! از چَشم‌های تو دوازده چشمه جاری شد وُ از قلبِ من، صحرایی از آتشِ طور... گریانِ قرارِ کربلا شدی و سوزانِ سرمای نجف شدم... من در سوسنی‌های ملکوت، شعر می‌خواندم و لبخند می‌زدم. تو دلت کشیده بود بِروی توی کاشیِ سرخِ خاک‌گرفته‌ای روی دیوارِ حرم. می‌دانی رفیق؟ آن‌ها فقط نشسته بودند سر سفرهٔ صبحانه‌شان‌... توی صحنِ آقاجان امام حسن علیه السلام... من اما، دردناک‌ترین گریهٔ دلتنگی‌ام را، غافل‌گیر شدم... وَ دلتنگیِ موهومِ بی‌واژه‌ای زمینم زد... آتش‌ها و ویرانه‌های قلبم را با اشک‌های مدامِ تو، همین اربعینی، پای عمودِ ۳۶۶ با وضویی از استغنا کاشتیم... با آبِ مقدسِ تاول‌های دُرگونِ انگشت‌های پاهامان، آبیاری کردیم... وَ امروز... سرمای داغ و ملتهبِ طبقهٔ پایینِ صحن سیدة الزهرا سلام الله علیها، از لابه‌لای مژگانم جوانه زد... آخ! پشتِ پلک‌هایم سنگین شده... چشم‌هایم به نَم نشسته... این باغچه اندازهٔ بیدمجنون نبود... بیداری؟ دارم زیرِ بارِ ریشه‌های دلتنگی، می‌خُشکم! بلند شو برگردیم نجف. بساطِ صبحانه به‌پا کن. من تقویم را دیده‌ام؛ به‌خدا تا عمودِ ۳۶۶ خیلی راه مانده! من از پسِ همهٔ تشویش‌ها و نگرانی‌ها و سؤال‌های بی‌جواب و دویدن‌های بی‌حاصل و فلسفیدن‌های پوچ برنمی‌آیم... تو صبح‌های سرشارِ باب‌الکرامه را باز هم خواهی گریست... دلم نمی‌خواهد به شیشه‌مربا برگردم... من دلم خانه‌مان را می‌خواهد... و خماریِ چشم‌هایم را در صبح‌گاهِ مشّایه... من دلم پیروزیِ متافیزیک را می‌طلبد بر عقل‌گراییِ محض‌م در همان شبی که می‌دانیم... من چه گویم؟ یک رگم هشیار نیست... شطحیات، صبحم را برداشته... روزم ساخته شد به ویرانیِ تمامِ خودم در نیمه‌شعبانِ ۳۴ سالگی... در آن اتفاقِ ناگهان... در آن معراج... در آن... من از لغت‌نامهٔ دهخدا بیزارم وقتی برای آن‌چه من و تو در نیمه‌شعبان زندگی کردیم، کلمه‌ای درخور ندارد... خودم را برداشته‌ام می‌برم توی خیابان‌های شهر... اما خودم هی نق می‌زند... دستش را از دستم بیرون می‌کِشد... نهیبش می‌زنم؛ آرام باش! باید به شهر خو کنی... نه نیمه‌شعبانِ تقویم نزدیک است، نه اربعین‌هایش... نق می‌زند... غر می‌زند... کلافه‌ام کرده... سرش داد زدم! گفتم پنج روز بردمت بیابان... تو را به‌نوای «هَلَبیکُم یا زائرِ بوسجّاد» آرامَت کردم... چه از جانم می‌خواهی؟ رفیق! گفتم بوسجّاد و بلا گفتم! خودم نشست کفِ خیابان! دارد بی‌وقفه اشک می‌ریزد! بیدار شو رفیق... خودم آبرو برایم نگذاشته... دلم می‌خواهد برگردم حرم... صحنِ آقاجان امام حسن علیه السلام... بروم یقهٔ آن خانواده‌ای که سفرهٔ صبحانه پهن کرده بودند... تکه‌فرشِ آفتابی نشسته بودند را بگیرم و بگویم نمی‌شد جای دیگری بساط پهن کنید و کاری به شعله‌های کاشته‌ام پای عمودِ ۳۶۶ نداشته باشید؟! نیست! نیست! خودم کنارم نیست! بلند شو هم‌سفر! یک لحظه سر چرخاندم و به‌اضطرار، به گنبدطلا خیره شدم... به او که نقشه‌کِشِ آن نیمه‌شعبان و این اربعین است... به او که تنها او می‌داند با زندگیِ من و تو چه کرد وُ چه خوب کرد! ما را بِکُشت به اَنفاسِ عیسوی!
سربه‌راه
دستم خالی شد و تا به خود آمدم، خودم را ندیدم... خودم گم شده... کجا دنبالش بگردم؟! خدا کند به سرش نزده باشد جای خیلی دوری برود... خودم راهِ گوشه‌ترین محرابِ کارتنیِ خاکِ عِراق را بلد است؟! هر وقت بیدار شدی و این فرسته را خواندی، زیارت عاشورای صد لعن و صد سلامَت را شروع کن! پشتِ پلک‌هام خی‌لی سنگین شده... بیدِ مجنونی در گودیِ زیرِ چشم‌هام، تب کرده... من شیشه‌مربایم را شکستم.
حرف است فراوان و دگر حوصله‌ای نیست...
گزینهٔ پسند رو بزنید و تا تونستید هم بگید پسند کنن. دوست دارم در سطح دنیا، رتبه بیاره❣
مدیرم پیام زدن و برنامه‌کلاسی‌م و برام ارسال کردن. سال‌های گذشته، خرداد می‌دونستم مهر چه روزهایی در هفته کلاس دارم! بی‌نظمی این شکلیه... همه‌چیز دقیقه‌نوده... نفسِ عمیق می‌کشم و به خودم یادآوری می‌کنم داری در منطقه‌محروم کار می‌کنی و کسی این‌جا برای بهترین بودن، تقلایی نداره... برنامه‌م دستیه! یعنی یه برگه‌آچهار گذاشتن... با خودکار نوشتن! من یه گزارشِ یه پاراگرافی می‌دم، تایپ، صفحه‌آرایی و پی‌دی‌اف می‌کنم! در گزارش‌ماهانه و سؤالاتِ امتحان مستمرهام و حتی در جدولِ تاریخ امتحانات ماهانه‌م، حتماً شگفت‌زده می‌شن(!) امید داشتم کلاس‌هام اوایلِ هفته باشه و هفتهٔ دیگه کلاس نداشته باشم، اما اولِ مهر رو با من شروع کردن! فقط برای تجربی‌ها بسته بودیم، اما انسانی‌ها رو هم برای من نوشته... هم‌چنین نگارش رو! سعی می‌کنم جلسهٔ اول بی‌اسپیکر برم، که اولِ مهری سکته نکنن! یواش یواش! :) نمی‌دونم ریاضی هم دارن یا نه. این‌که رشتهٔ ریاضی نداریم همیشه غصه‌مه... این‌که در سال‌های آینده، مهندسیِ کشورِ شیعه، با سر سقوط می‌کنه، غصه‌مه... این‌که ریاضی‌ها به‌خاطرِ داشتنِ ذهنِ تحلیلی، بسیار ادبیات رو خوب متوجه می‌شن و من رو به شگفت میارن، اما سال‌هاست این رشته در مدارس خالیه و حتی یک نفر هم نداره، خی‌لی غصه‌مه... آخرین‌باری که دبیرِ ادبیاتِ رشتهٔ ریاضی بودم، سال‌های ۹۵ و ۹۶ بود... یک کلاسِ یک‌نفره! یعنی فقط یک نفر انتخاب کرده بود رشتهٔ ریاضی بخونه... یعنی ۹ ماه، در کلاسی یک‌نفره، خودت با خودت رقابت کنی! مثلِ خصوصی باهاش برخورد می‌شد... همهٔ دبیرها بهش بیست دادن... تو کارنامه‌ش فقط دو نمرهٔ غیر بیست داشت. فارسی هفده. نگارش چهارده. وَ از بینِ همهٔ دبیرها، فقط با دبیرِ این دو درس صمیمی بود... می‌خواست شریف قبول شه. می‌دونستم نمی‌شه. نه باهوش و مستعد بود، نه پرتلاش. نه انیشتین بود، نه ادیسون. فقط به رشته‌‌ش علاقهٔ بیهوده داشت. بیهوده چون برای علاقه‌ش تلاشی نمی‌کرد! مثل گفتنِ اللّهم عجل لولیک الفرج و «ظهوری» زندگی نکردن(!) شریف هم قبول نشد. دانشگاهِ خنگا قبول شد؛ پیام نور. تازه پیام نورِ نیشابور(!) دوستم داشت و من فقط برام قابل پذیرش بود چون انتخاب کرده بود، تک‌وتنها پای علاقه‌ش بمونه. اما دوستش می‌داشتم اگر با همهٔ وجودش، پای علاقه‌ش می‌موند! حتی اسم و فامیلش یادم نیست... حتی چهره‌ش! آدم‌های حرف به‌جای عمل و علاقه‌های بدون تلاش، ارزشی برای به یاد موندن ندارن. خوب‌ترین که نیست حتی کدملی‌ش رو حفظ باشم! اگر بفهمم این‌جا ریاضی دارن، تلاش می‌کنم جابه‌جا کنم به‌جای تجربی‌ها ریاضی بگیرم، یا به‌جای انسانی‌ها اگر متوجه بشم بچه‌تنبل‌هایی هستن که چون ریاضی و تجربی قبول نمی‌شدن اومدن انسانی(!) متوسطهٔ اولی در همسایگیِ این مدرسه، من رو خواستن. دبیر دارن ولی گفتن به اون درسِ دیگه‌ای می‌دیم، شما بیاید. متوسطهٔ دومِ رقیب‌شون هم همین‌طور. گفتن همهٔ پایه‌ها و همهٔ رشته‌ها! خیلی سنگین می‌شه برام... خیلی جان‌کاهه... امروز پنج‌شنبه است و هفتهٔ دیگه کلاس‌ها. اما قطعی نکردم. باید بررسی کنم. بی‌شرفی به خرج دادن و دلم رو چرکین کردن... گفتن قراردادتون با اون مدرسه رو فسخ کنید و فقط این‌جا باشید. گفتن حقوق می‌دیم، بیمه هم می‌کنیم. همهٔ روزهاتون رو هم پر می‌کنیم. خندیدم و گفتم هنوز این‌قدر پَست نشدم که با شاباشِ بیشتر، زیرِ تعهداتم بزنم! من با اون‌ها قرارداد بستم... برنامه‌ریزی کردن... گفتم حرف‌تون زشت بود. شب قبل از خواب بهش فکر کنید!