ساعت؛ ساعتِ عِراق رفتنه!
هوا؛ هوای زدن به جاده!
از شبکاری برمیگردم؛ به ماراتُنِ زمان!
سرشلوغی شروع شده؛ دیشب پایانِ امتحانات رو با بستهی پیشنهادیِ هدیهم به تمومِ دخترام تبریک گفتم؛ براشون چند موسیقیِ بیکلام فرستادم، سه پیشنهادِ فیلم و حدودِ ده پیشنهادِ کتاب.
مدیرم پیوی اومدن به تمجید و تشکر. شاد رو بسته بودم که دیدم هی پیام میاد و رو به ترکیدنه! نگاه کردم دیدم مدیرم از گروههای کلاسیم عکس گرفتن و گذاشتن روی گروهِ دبیرها و از کارم تمجید کردن. پیوی اومده بودن و گفته بودن دخترشون هم ذوق کردن و گفتن کاش من معلم فارسیشون بودم.
وسطِ کار بودم و تشکرِ سادهای کردم، اما همکارام پیام میدادن هنوز... قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاس میخونم و عزّتم رو به خدا میسپارم.
یکی از همکارها پیوی اومده... پیامهاش عصبیم میکنه... رفیق زور زده بعد از سالها یادم داده وقتی عصبانی میشم سکوت کنم. از هر ده بار، فعلا یک بار تونستم! دیشب اون یک بار بود. چیزی نگفتم تا صبح بشه و بتونم جوری جواب بدم که کمترین حاشیه ایجاد شه. من آدمِ دور از آدمیزادیام که همیشه حاشیه خودش دورم میاد؛
راهیاننوری با رفقا رفته بودم تهِ اتوبوس و کاری به کارِ کسی نداشتم، ولی مسؤولِ آقای اون کاروان گیییییییر داده بود نظرم رو دربارهی کاروان بگم. وقتی برای راحت شدن از پیگیریهای روی اعصابشون نظرم رو گفتم، داستانی شروع شد که سه ماه وقت و انرژی و اعصابم رو گرفت!
رفیق میگه آدما وقتی میگن نظرت رو بگو، تو فقط باید بگی شما عالیاید! کارتون عالیه! اصلا تو دنیا تَکید! نه اینکه بشینی دقیق و جزئی نقد کنی!
@sarbehrah
سربهراه
ساعت؛ ساعتِ عِراق رفتنه! هوا؛ هوای زدن به جاده! از شبکاری برمیگردم؛ به ماراتُنِ زمان! سرشلوغی شروع
یا مثلا اردوجهادیِ عید، مسؤولِ آقا با یال و کوپال و دوربین و فرماندار، اومده بودن سرِ کلاسم بازدید و کلی از روشتدریسم تمجید کرده بودن و من رو کوبیده بودن سرِ نیروهای خودشون! اما وقتی ازم دربارهی روالِ جهادی نظرم رو پرسیدن، جنجالی شروع شد که کلا از اردوهای جهادیِ اون دانشگاه بایکوت شدم! رفیق میگه باید میگفتی عالیاید! اصلا جهادی شمایید و بس! نه اینکه بشینی با جزئیات و رفرنسِ کتاب و شهید و آقا نقد کنی!
به همین سادگی من دور میشم و بقیه نزدیک... بعد همونایی که خودشون نزدیک میشن، انگشتِ اتهام به سمتِ من میگیرن که من چالشبرانگیزم! حتی در شبکاری که سیصد نیرو همکاریم؛ منِ آدمبهدور فقط با پنج نفر دوستم و از بقیه دوووووور، اما بقیه هی نزدیک میشن و هی به من میگن تو جسوری! تو چشمسفیدی! تو...
نمیدونم اسمِ این مطلب رو چی باید بذارم... نمیدونم هشتگِ حرفم رو متوجه شدید یا نه... کلیدواژه دستتون اومده یا نه... ؟
من مشغلههام شروع شده؛ ذهنم درگیره؛ باید یکی_دو ساعت بخوابم؛ بعد برم کلاس خصوصی؛ امروز امتحان دارن؛ یعنی با برگه برمیگردم؛ باید برگه امضا کنم؛ اگر شد غسلِ لیلةالرغائب کنم و اگر نه بیغسل برم مراسمِ بیتوتهی امشبمون با رفقا؛ باید برنامهی بچههای پژوهش رو بریزم؛ باید برنامهی جشنوارهی خوارزمی رو بریزم؛ باید لیستِ نمرات ببندم؛ باید تا قبل از دوشنبه که با نهما دارم برای تکبیستِ نهمم جایزه بگیرم و آه از نهادِ بیتلاشها دربیارم؛ باید از ماهِ رجب غافل نمونم؛ باید «یک دست جامِ باده و یک دست زلفِ یار»؛ یاد بگیرم «میانهی میدان» ذاکر باشم؛ تو جمکران که همه یادِ امام زمانن؛ باید وسطِ همین مشغلههایی که باز روی قلبم فشار آورده و وسطِ دوریگزینی از آدمهایی که نزدیکت میشن و چالش برات میارن و عمرت و اعصابت و انرژیت و میگیرن و متهمت میکنن و میرن، یادم باشه ابدیت در پیش داریم!
دیشب برای دوستم آرزوم رو مرور میکردم؛
مسؤول خواهرانِ آقام... آقا بعد از سخنرانیِ سهله، با من جلسه دارن... گزارشکارِ افتتاحیهی حرمِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها رو تقدیمشون میکنم...
دیشب ایران برام خوابش رو گفت... خوابی که بلافاصله بعد از بیدار شدنش، تبدیلش کرده به شعر و اون شعر رو برای من فرستاده... نه برای شوهرش، نه برای خواهرش، برای من...
دیشب از اینکه مَحرمِ اون خوابِ ایران بودم هم خوشحال شدم، هم شرمنده...
ایران! مشکل از تو نیست؛ من از دبیرستان با شعرِ سپید ارتباط نمیگیرم... من از ریشه شاملو نمیفهمم... شعرت رو نفهمیده بودم چون سپید بود... اما دیشب خوابت رو فهمیدم چون از لرزشِ صدات و اون حلقهی اشکِ تو چشمهات و یخ زدنِ بدنت «مفهوم» هویدا بود!
تو مشّایه از سرشلوغی نمیترسم... از نزدیک شدنِ آدمای دور نمیترسم... از چالش نمیترسم...
تو مشّایه دلم قرصه... امام نزدیکه... میرسم بهش...
من از مشّایه با تاول...
با درد...
با بیماری...
با خستگی...
با آلودگی...
اما
میرسم به امام!
ایران!
میرسیم به امام.
@sarbehrah
سربهراه
خودکارِ یکیشون رو میگیرم و برای سردار مینویسم، وقتی نزدیکِ سی کلّه ریخته روی دستم که نوشتهم رو ب
جوینده؛ یابنده است!
سرِ جشنواره خوارزمی، دور میبینم دخترام برای درسِ من رتبه بیارن، استعدادِ ادبیِ شاخصی ندارن، اما نباید این فرصت ازشون گرفته شه.
ناحیهی خودم پاسخگو نبود، کلِ هفتهی گذشته به زنگ زدن به این و اون گذشت و پاسکاری شدن(!)
امروز رفتم یه ناحیهی دیگه. آبروی ناحیهی خودم رو بردم و دقیییییییقِ قواعدِ جشنواره رو درآوردم!
شورش به پا کردم رابطِ این ناحیه، به رابطِ ناحیهی ما پاسخگویی یاد بده.
حالا دستِ پُر دارم میرم کلاسم و قبلش به مدیرمون خبر میدم که ایشون هم پیگیر بودن و پاسخی نمیشنیدن.
میخوام به مدیرمون بگم کار با دیسیپلینِ اداری پیش نمیره، کار باید جهادی باشه!
گفته بودم وقتِ رو بازی کردنه!
@sarbehrah
سربهراه
امشب چی دعا کنیم؟ @sarbehrah
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم
اللَّهُمَّ اجْعَلْنا مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِه
وَ الذَّابِّینَ عَنْه
وَ الْمُسَارِعِینَ إِلَیْهِ فِی قَضَاءِ حَوَائِجِه
وَ الْمُمْتَثِلِینَ لِأَوَامِرِه
وَ الْمُحَامِینَ عَنْه
وَ السَّابِقِینَ إِلَى إِرَادَتِه
وَ الْمُسْتَشْهَدِینَ بَیْنَ یَدَیْه😭❣🙏
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم
سربهراه
امشب چی دعا کنیم؟ @sarbehrah
چه کاری برای ظهورتون روی زمین مونده؟
من متوجه نیستم...
شما من رو برای کارهاتون انتخاب کنید...
بذاریدش روی دوشِ من...
شما من رو سربهراه کنید...😭🙏
@sarbehrah
میشه یک ماهِ دیگه راهیِ نیمهشعبانِ عِراق باشیم؟😭 همین جمع با همین شلوغیهامون، بینالحرمین...😭
@sarbehrah
وَ سَبيلُكَ الإِبْقآءُ عَلَى الْمُعْتَدين؛
وَ من چقدر این عبارت را زندگی کردم با تو... ... ...
@sarbehrah