سربهراه
ترکیبِ مستجابِ اذان و باران❣ @sarbehrah
سلام امام زمان!
صبح شما بخیر❣
ازتون خواهش میکنم این هفتهی من رو کاااااااامل شما تقبل بفرمایید...
ازتون خواهش میکنم به جبر هم که شده سربهراهم بفرمایید...
من «اللهم استعملنی لما خلقتنی له» رو دیر فهمیدم... ازتون خواهش میکنم شما من رو به سمتی هدایت بفرمایید که براش خلق شدم...
ازتون خواهش میکنم من و تحت تربیتِ خاصِ خودتون تقبل بفرمایید و کار من و... درس من و... اقتصاد من و... روابط من و... قلم من و... خدمت من و... تکبهتکِ اعمالِ اعضای من و... در مسیرِ عبودیت و رضایتِ خدا هدایت بفرمایید و من رو از شرِّ اختیارهام نجات بدید...
من برای ظهور تربیت نشدم... برای دیدن و یاریِ شما آماده نشدم... من تازه سه ساله به سرم افتاده میخوام ظهور رو ببینم... میخوام! مگه نه اینکه هرچی بهدلت بیفته حتما ظرفیتش رو داری؟ حتما بالقوه ظرفِ درکش رو داری؟
من در بالفعل کردنِ این ظرفیت ناتوانم... من برای تغییرِ سبکِ زندگیِ بدونِ امام و بدونِ عبودیت، تو این سن، با این حجم از عادات نادرست و بهانه و توجیه ناتوانم...
لطفا تربیتِ من رو تقبل بفرمایید... خواهش میکنم...
«امّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السّوء»...
آرزومه لحظهی سخنرانیتون تو مسجد سهله جزو مسوولینِ بخشِ خواهرانتون باشم...
سلام فرمانده!
@sarbehrah
از اولِ مهر چقدر چشمبهراهشون بودم... چقدر در قلبم باهاشون کلاس رفتم... چقدر دغدغهی حضورشون رو داشتم... وَ بالاخره امروز... از بینِ شش کلاس... تشریف آوردن کلاسِ هفتمِ یک؛ کلاسِ بلاهای سرزنده و بامحبّت...
وسطِ شلوغی و همهمهی پایانِ درس، یکی از دخترام ازم پرسید: خانوم! آرزوی شما چیه؟
داشتم تو برگهی نمرات یادداشت میکردم تا کجا درس دادم... سرم پایین بود... تا شنیدم خودم و زدم به نشنیدن! بهنظرم هنوز برای پاسخ دادن زود بود... پاسخِ به این شفافی برای قبل از صمیمیت زوده... برداشتِ شعاری ازش میشه... سفارشی و اجباریطوره... بهوقت نیست... باورپذیر نیست...
اما دوباره پرسید... وَ اینبار کل کلاس ساکت شدن و به من نگاه کردن...
سکوت کرده بودم و در چند ثانیه چهرهی تکتکشون رو از نظر گذروندم...
ینی باور میکنن بگم؟!
خانوم! بگید دیگه! آرزوتون چیه؟
شد بارِ سوم!
پس حتما وقتشه!
عمیق نگاهشون میکنم و میگم:
آرزومه به دردِ امام زمان بخورم... تا حالا بهدردشون نخوردم...
وَ نگاهم میکنن...
وَ نگاهشون میکنم...
اینبار بامحبتتر... عمیقتر... خاصتر...
امام زمان اجازه دادن نامشون تو این کلاس برده شه... اینجا قدمرنجه فرمودن... آخرین کلاسِ سالنِ پایین... کلاسِ بلاهایی که همین زنگِ تفریح دو تا از دبیرهای دیگه داشتن شکایتشون رو به مدیر میکردن که خیلی اذیتکن و حرفگوشنکن هستن... همین کلاسی که وقتی از من پرسیدن شما چطور؟ مشکلی باهاشون ندارید؟ یاسمن و میتونین کنترل کنین؟ باذوق جواب دادم بلاهای دوستداشتنیان؛ خصوصا یاسمن!
وَ حالا چقدر بیشتر از قبل دوستشون دارم...
اینجا خبریه...
از بینِ شش کلاس، امام زمان این کلاس تشریف آوردن... اینجا اجازه دادن اسمشون رو ببریم... کلاسِ هفتمِ یک!
@sarbehrah
یا امام رضا!
امروز شیخ زکزاکی محضر شما چه دعایی کردن؟ برای من هم همون رو مُهر بفرمایید!
شیخ زکزاکی از شما چی خواستن؟ من هم همون و میخوام!
شیخ زکزاکی امروز از شما چی گرفتن؟ به من هم عنایت بفرمایید!
@sarbehrah
H. A. Saye07-Honar-e-Game-e-Zaman.mp3
زمان:
حجم:
944.5K
شعر و صدای هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
@sarbehrah
به اینجا یه سر بزنین و برای خراسانیهای رضوی که فعالن تو اینجور کارا بفرستید؛ فرصت و طرح خوبیه.
@sarbehrah
یک - هیچ!
نهمیها انشای تصویری دارن. وقتی شروع میکنن به نوشتن، میگم من بیکارم تا بنویسید، کتاب همراهتون ندارید بدین بخونم؟
(میتونم خودم کتاب بیارم و گاهی که میخوام غیرمستقیم به کتابی جذبشون کنم که بخونن این کار رو میکنم، اما گاهی هم به این بهانهها از خودشون میگیرم که با سلیقه، علاقه، روال فکری و خط مشیشون آشنا بشم و بدونم تو چه دنیایی سیر میکنن)
یکی از کولهش یه کتاب شعر درمیاره از احمد شاملو. میگه خانم یه خلاصهای هم خودم از زندگی شاعر نوشتم، اونم میخونین نظر بدید؟
بااشتیاق استقبال میکنم.
(با اینکه نه شعرِ شاملو سلیقمه، نه شخصِ شاملو عقیدهم!)
کتاب میگیرم دستم و شروع میکنم عمرم و پای اشعارِ شاملو هدر دادن! از دلش چندتا واژهسازی پیدا میکنم و به دخترا میگم؛ چون واژهسازیِ درست و باقاعده یکی از هنرهای نوشتنه. کمکم چند نفری انشاشون تموم میشه و میان پیش من میشینن که نیمکت آخر بینِ خودشون نشستم و با من شاملو میخونن. صاحب کتاب میاد و ازم میپرسه خلاصهم و خوندین؟ خوب بود؟
کتاب و میذارم کنار و خلاصهش و شروع میکنم به خوندن.
خط دوم نوشته: شاملو در طول زندگیِ پربارش چهار بار قلبِ خود را با عشق تقسیم کرد...
بهظاهر دارم بقیهی متن و میخونم، اما در اصل دارم دودوتا چهارتا میکنم که جاشه یه نکتهای رو بپرونم یا نه!
صمیمیت با نهمها تقریبا شکل گرفته و با هم بگووبخند داریم. نتیجه میگیرم در قالب شوخی و طنز میشه حرف زد.
با اخمی شیطنتآمیز میپرسم: مگه قلبِ آدم خوابگاهه که با چهار نفر تقسیم شه؟!
دخترا میخندن :)
با قِر دادنِ سرم و نازک کردنِ صدام میخونم:
خدا یکی... یار یکی!
دخترا خوششون میاد و میگن وااااااقعا خانوم! وااااااقعا!
برگه رو میدم دستش و میگم: پس خط دوم و حذف کن!
کتاب و هم برمیدارم و بهش برمیگردونم و میگم: شاملو مال خودت! من همون دیوانِ امام خمینی رو میخونم، تا آخرِ عمرش یه زن داشته، دوازده بارم بابتِ گرفتنش میره خواستگاری! والا! 😉✌️
وَ بلند میشم و بعد از گُلِ دلچسبی که به دخترا زدم، اعلام میکنم همه برگههاشون رو بیارن، وقت تمام!
@sarbehrah
کوکوی روغن(!)
نکاتم رو برای جلسهی شورای دبیران به شمارهی مدیرمون فرستادم. سومین بندِ بخشِ فرهنگی؛ مسؤولیتسپاری هست که درواقع آموزش مهارته. مهارتهای حقیقی برای زندگیِ حقیقی! برای مدیریتِ دو ساعتِ خونه و خواهر و برادرا! مدیریتِ انتخاب و پختِ یه وعده غذا! مدیریتِ چند قلم خریدِ روزانهی خونه! مدیریتِ پولی که سخت بهدست میاد و ساده از دست میره! مدیریتِ روابط و احساسات که پیچیده است! مدیریتِ هر کار و اتفاقی که معادلاتِ ریاضی و آرایههای ادبیات و حفظیاتِ تاریخ و جغرافی و حتی عملیاتی بودنِ درسِ هنر و علوم چندان به دردش نمیخوره! مدیریتِ زندگی که پیرزنِ بیسوادِ روستای دورافتاده حساااااابی بلدشه اما شاگرداولِ دانشگاهِ فردوسی توش میلنگه!
به حرف ازش استقبال شد و احسنت و آفرین شنیدم، اما به عمل... بذارید خوشبین باشم که اجرا میشه!
برای خودم و طی این بیست و خردهای سال تحصیل اما اجرا نشد...
در خونه هم مثلِ اغلبِ خونوادهها اون سنّی که شوق و استعدادِ یادگیری در غَلَیان بود، گفتن شما به درسِت برس! وَ اون وقتی که دیگه نه شوقی بود، نه استعدادی، نه فرصتی، سرکوفت بود که همسنِ تو بودیم یه زندگی رو میچرخوندیم(!)
من همیشه درسخون بودم و اغلب جزو برترهای کلاس و شاگرداول. کنکور رو هم با رتبهی خوبی پشت سر گذاشتم، اما دو ساعتِ پیش مادرم سردردِ شدیدی گرفتن و رفتن بخوابن. سیبزمینیهای آبپز روی گاز بود و خواستم کمک کنم و شام بپزم. بعد از جستجوی گوگل و پرسیدن از رفیق و دستبهکار شدن، حالا دارم روغنِ ناشیانهای که تو ماهیتابه ریختم رو برمیدارم که شام مجبور به خوردنِ کوکوی روغن نشیم!
@sarbehrah