eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
تمرین درس امروز هفتمام سوالش این بود که آرزوی شماها چیه؟ شاگردام با ذوق می‌گفتن آرزوشونه که بتونن کن
آرزوی معلمشون؟ چند ساعت در جمکران... یه صحبت رسمی و در آرامش با امام زمان ارواحنا فداه... سپردنِ از اینجا به بعدِ برنامه‌ی زندگیم به ایشون... قبولِ زحمت‌شون برای سربه‌راه کردنِ من... حتی شده به جبر. @sarbehrah
هیأت‌های خدمت‌رسان کشور درپی «زلزله‌افغانستان» و اعلام‌آمادگی برای www.miandar.ir
ساعت شش یه تک‌کلاس خصوصی دارم، ولی از الآن زدم بیرون! چرا؟ چون چشم‌به‌راهِ این اولین بارونِ پاییزی بودم :) مثلِ تمومِ سال‌های بعد از عاقل شدنم، بی‌چتر زدم بیرون و نمی‌دونم چه شکلی می‌رسم کلاس :) فقط می‌دونم این بارون رو خی‌لی چشم کشیدم... خی‌لی! @sarbehrah
زمان: حجم: 153.9K
ترکیبِ مستجابِ اذان و باران❣ @sarbehrah
سربه‌راه
هیأت‌های خدمت‌رسان کشور درپی «زلزله‌افغانستان» و اعلام‌آمادگی برای #کمک‌رسانی www.miandar.ir
به من گفته بودن یه دانش‌آموز که تازه از افغانستان اومده و پایه‌ی ضعیفی از ادبیات فارسی داره و می‌خواد فارسیش و تقویت کنه. همین! فقط همین! حتی وقتی نزدیکِ آدرس بودم و زنگ زدم بگم مدرسه رو پیدا نکردم هم به من چیزی نگفتن! حتی وقتی با معاون سلام و احوالپرسی کردم و بهم ماژیک دادن هم چیزی نگفتن! بهم گفتن دانش‌آموز منتظرتونه، اما حتی اینجا هم چیزی نگفتن! من نیمه‌لوچ از بارون... با ذوق و شوق پله‌ها رو رفتم بالا و رسیدم پشت درِ کلاس و تق‌تق در زدم و وارد شدم... کی برام از جاش بلند شد؟ یه آقاپسرِ چهارشونه که قدّش از من بلندتر بود! آبِ دهنم و قورت دادم و با لبخندی که نمی‌دونم کجای سالن از صورتم افتاد، پرسیدم شما کلاس فارسی دارید؟! بله رو که گفت می‌دونین درجا به چی فکر کردم؟ به این‌که وقتی از خونه راه افتادم گفتم یه نفره بنده‌خدا... حالا امروز ساعت و دستبند نندازم... ادکلن نزنم... رژ لب هم نبرم که قبل کلاس بکشم... لعنتیا بگید به آدم دانش‌آموز پسره یا دختر :/ اگر مثل مدرسه‌ی خودم رژ لب می‌کشیدم می‌رفتم سر کلاس چی؟! اگر مثل مدرسه‌ی خودم چادرم و درمیاوردم... مقنعه‌م و می‌دادم عقب... موهام و فرق کج می‌کردم و می‌ریختم بیرون چی؟! خدا من و به جبر، سر‌به‌راه کرد و به‌خاطر بارون دیر رسوند مدرسه که من سه دقیقه به شروعِ کلاس مجبور بشم بعد از گرفتن ماژیکا بدوبدو از پله‌ها برم بالا و چادرم و درنیارم! خدایا ماچِ آب‌دار تقدیمِ شما! مثلِ اردوهای جهادی با چادرم شروع کردم به تدریس و هر بار که وقت می‌دادم مطالب رو یادداشت کنه به این فکر می‌کردم که درسته درِ کلاس و بستم یا نه؟😂 @sarbehrah
سربه‌راه
ترکیبِ مستجابِ اذان و باران❣ @sarbehrah
سلام امام زمان! صبح شما بخیر❣ ازتون خواهش می‌کنم این هفته‌ی من رو کاااااااامل شما تقبل بفرمایید... ازتون خواهش می‌کنم به جبر هم که شده سر‌به‌راهم بفرمایید... من «اللهم استعملنی لما خلقتنی له» رو دیر فهمیدم... ازتون خواهش می‌کنم شما من رو به سمتی هدایت بفرمایید که براش خلق شدم... ازتون خواهش می‌کنم من و تحت تربیتِ خاصِ خودتون تقبل بفرمایید و کار من و... درس من و... اقتصاد من و... روابط من و... قلم من و... خدمت من و... تک‌به‌تکِ اعمالِ اعضای من و... در مسیرِ عبودیت و رضایتِ خدا هدایت بفرمایید و من رو از شرِّ اختیارهام نجات بدید... من برای ظهور تربیت نشدم... برای دیدن و یاریِ شما آماده نشدم... من تازه سه ساله به سرم افتاده می‌خوام ظهور رو ببینم... می‌خوام! مگه نه این‌که هرچی به‌دلت بیفته حتما ظرفیتش رو داری؟ حتما بالقوه ظرفِ درکش رو داری؟ من در بالفعل کردنِ این ظرفیت ناتوانم... من برای تغییرِ سبکِ زندگیِ بدونِ امام و بدونِ عبودیت، تو این سن، با این حجم از عادات نادرست و بهانه و توجیه ناتوانم... لطفا تربیتِ من رو تقبل بفرمایید... خواهش می‌کنم... «امّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السّوء»... آرزومه لحظه‌ی سخنرانی‌تون تو مسجد سهله جزو مسوولینِ بخشِ خواهران‌تون باشم... سلام فرمانده! @sarbehrah
من... لطفا من. @sarbehrah
از اولِ مهر چقدر چشم‌به‌راهشون بودم... چقدر در قلبم باهاشون کلاس رفتم... چقدر دغدغه‌ی حضورشون رو داشتم... وَ بالاخره امروز... از بینِ شش کلاس... تشریف آوردن کلاسِ هفتمِ یک؛ کلاسِ بلاهای سرزنده و بامحبّت... وسطِ شلوغی و همهمه‌ی پایانِ درس، یکی از دخترام ازم پرسید: خانوم! آرزوی شما چیه؟ داشتم تو برگه‌ی نمرات یادداشت می‌کردم تا کجا درس دادم... سرم پایین بود... تا شنیدم خودم و زدم به نشنیدن! به‌نظرم هنوز برای پاسخ دادن زود بود... پاسخِ به این شفافی برای قبل از صمیمیت زوده... برداشتِ شعاری ازش می‌شه... سفارشی و اجباری‌طوره... به‌وقت نیست... باورپذیر نیست... اما دوباره پرسید... وَ این‌بار کل کلاس ساکت شدن و به من نگاه کردن... سکوت کرده بودم و در چند ثانیه چهره‌ی تک‌تک‌شون رو از نظر گذروندم... ینی باور می‌کنن بگم؟! خانوم! بگید دیگه! آرزوتون چیه؟ شد بارِ سوم! پس حتما وقتشه! عمیق نگاهشون می‌کنم و می‌گم: آرزومه به دردِ امام زمان بخورم... تا حالا به‌دردشون نخوردم... وَ نگاهم می‌کنن... وَ نگاهشون می‌کنم... این‌بار بامحبت‌تر... عمیق‌تر... خاص‌تر... امام زمان اجازه دادن نام‌شون تو این کلاس برده شه... اینجا قدم‌رنجه فرمودن... آخرین کلاسِ سالنِ پایین... کلاسِ بلاهایی که همین زنگِ تفریح دو تا از دبیرهای دیگه داشتن شکایت‌شون رو به مدیر می‌کردن که خیلی اذیت‌کن و حرف‌گوش‌نکن هستن... همین کلاسی که وقتی از من پرسیدن شما چطور؟ مشکلی باهاشون ندارید؟ یاسمن و می‌تونین کنترل کنین؟ باذوق جواب دادم بلاهای دوست‌داشتنی‌ان؛ خصوصا یاسمن! وَ حالا چقدر بیشتر از قبل دوست‌شون دارم... اینجا خبریه... از بینِ شش کلاس، امام زمان این کلاس تشریف آوردن... اینجا اجازه دادن اسم‌شون رو ببریم... کلاسِ هفتمِ یک! @sarbehrah
یا امام رضا! امروز شیخ زکزاکی محضر شما چه دعایی کردن؟ برای من هم همون رو مُهر بفرمایید! شیخ زکزاکی از شما چی خواستن؟ من هم همون و می‌خوام! شیخ زکزاکی امروز از شما چی گرفتن؟ به من هم عنایت بفرمایید! @sarbehrah
H. A. Saye07-Honar-e-Game-e-Zaman.mp3
زمان: حجم: 944.5K
شعر و صدای هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) @sarbehrah