سربهراه
صدای اذانِ گوشیم و قطع کردم چون من مؤمنِ با صدای اذان بیدارشو نیستم! با صدای تکون خوردنِ درِ نیمهبا
پناه بر خدا از نفله شدن...
از هدر شدن...
@sarbehrah
تمرین درس امروز هفتمام سوالش این بود که آرزوی شماها چیه؟
شاگردام با ذوق میگفتن آرزوشونه که بتونن کنسرت BTS برن...
اولین ابزارِ کار با نوجوان؛ خوب شنیدنشه (نظر شخصی)، پس من هم با لبخند... با دقت... با صبوری... به آرزوشون گوش میدادم. فقط دو نفر دوست داشتن رشد کنن (یکی گفت دوست داره ماه بشه و بره آسمون، یکی گفت دوست داره مثل ابر بباره و همهجا رو سبز کنه) اما بقیه با ذوووووق و حسرت از کنسرتهای این گروهه حرف میزدن...
من؟
به این فکر میکردم چه کار کنم، چه روندی رو پیش بگیرم که خردادماه حتی شده یک نفر رو وصل کرده باشم به منتهای سعادت... به کیفیت... به شروعِ مسیری که میانه و انتهاش بحرانِ عبودیت نباشه؟!
این منِ میانهی بحرانِ عبودیت، چطور معلمی کنم که امام زمان ارواحنا فداه لبخندِ رضایت بزنن؟!
من؟
داشتم فکر میکردم برای این بچهها چه معلمِ بیکفایتی هستم...
@sarbehrah
سربهراه
تمرین درس امروز هفتمام سوالش این بود که آرزوی شماها چیه؟ شاگردام با ذوق میگفتن آرزوشونه که بتونن کن
آرزوی معلمشون؟
چند ساعت در جمکران...
یه صحبت رسمی و در آرامش با امام زمان ارواحنا فداه...
سپردنِ از اینجا به بعدِ برنامهی زندگیم به ایشون...
قبولِ زحمتشون برای سربهراه کردنِ من...
حتی شده به جبر.
@sarbehrah
هیأتهای خدمترسان کشور
درپی
«زلزلهافغانستان»
و
اعلامآمادگی
برای #کمکرسانی
www.miandar.ir
ساعت شش یه تککلاس خصوصی دارم، ولی از الآن زدم بیرون!
چرا؟
چون چشمبهراهِ این اولین بارونِ پاییزی بودم :)
مثلِ تمومِ سالهای بعد از عاقل شدنم، بیچتر زدم بیرون و نمیدونم چه شکلی میرسم کلاس :)
فقط میدونم این بارون رو خیلی چشم کشیدم... خیلی!
@sarbehrah
سربهراه
هیأتهای خدمترسان کشور درپی «زلزلهافغانستان» و اعلامآمادگی برای #کمکرسانی www.miandar.ir
به من گفته بودن یه دانشآموز که تازه از افغانستان اومده و پایهی ضعیفی از ادبیات فارسی داره و میخواد فارسیش و تقویت کنه.
همین! فقط همین!
حتی وقتی نزدیکِ آدرس بودم و زنگ زدم بگم مدرسه رو پیدا نکردم هم به من چیزی نگفتن!
حتی وقتی با معاون سلام و احوالپرسی کردم و بهم ماژیک دادن هم چیزی نگفتن!
بهم گفتن دانشآموز منتظرتونه، اما حتی اینجا هم چیزی نگفتن!
من نیمهلوچ از بارون... با ذوق و شوق پلهها رو رفتم بالا و رسیدم پشت درِ کلاس و تقتق در زدم و وارد شدم...
کی برام از جاش بلند شد؟
یه آقاپسرِ چهارشونه که قدّش از من بلندتر بود!
آبِ دهنم و قورت دادم و با لبخندی که نمیدونم کجای سالن از صورتم افتاد، پرسیدم شما کلاس فارسی دارید؟!
بله رو که گفت میدونین درجا به چی فکر کردم؟
به اینکه وقتی از خونه راه افتادم گفتم یه نفره بندهخدا... حالا امروز ساعت و دستبند نندازم... ادکلن نزنم... رژ لب هم نبرم که قبل کلاس بکشم...
لعنتیا بگید به آدم دانشآموز پسره یا دختر :/ اگر مثل مدرسهی خودم رژ لب میکشیدم میرفتم سر کلاس چی؟! اگر مثل مدرسهی خودم چادرم و درمیاوردم... مقنعهم و میدادم عقب... موهام و فرق کج میکردم و میریختم بیرون چی؟!
خدا من و به جبر، سربهراه کرد و بهخاطر بارون دیر رسوند مدرسه که من سه دقیقه به شروعِ کلاس مجبور بشم بعد از گرفتن ماژیکا بدوبدو از پلهها برم بالا و چادرم و درنیارم!
خدایا ماچِ آبدار تقدیمِ شما!
مثلِ اردوهای جهادی با چادرم شروع کردم به تدریس و هر بار که وقت میدادم مطالب رو یادداشت کنه به این فکر میکردم که درسته درِ کلاس و بستم یا نه؟😂
@sarbehrah
سربهراه
ترکیبِ مستجابِ اذان و باران❣ @sarbehrah
سلام امام زمان!
صبح شما بخیر❣
ازتون خواهش میکنم این هفتهی من رو کاااااااامل شما تقبل بفرمایید...
ازتون خواهش میکنم به جبر هم که شده سربهراهم بفرمایید...
من «اللهم استعملنی لما خلقتنی له» رو دیر فهمیدم... ازتون خواهش میکنم شما من رو به سمتی هدایت بفرمایید که براش خلق شدم...
ازتون خواهش میکنم من و تحت تربیتِ خاصِ خودتون تقبل بفرمایید و کار من و... درس من و... اقتصاد من و... روابط من و... قلم من و... خدمت من و... تکبهتکِ اعمالِ اعضای من و... در مسیرِ عبودیت و رضایتِ خدا هدایت بفرمایید و من رو از شرِّ اختیارهام نجات بدید...
من برای ظهور تربیت نشدم... برای دیدن و یاریِ شما آماده نشدم... من تازه سه ساله به سرم افتاده میخوام ظهور رو ببینم... میخوام! مگه نه اینکه هرچی بهدلت بیفته حتما ظرفیتش رو داری؟ حتما بالقوه ظرفِ درکش رو داری؟
من در بالفعل کردنِ این ظرفیت ناتوانم... من برای تغییرِ سبکِ زندگیِ بدونِ امام و بدونِ عبودیت، تو این سن، با این حجم از عادات نادرست و بهانه و توجیه ناتوانم...
لطفا تربیتِ من رو تقبل بفرمایید... خواهش میکنم...
«امّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السّوء»...
آرزومه لحظهی سخنرانیتون تو مسجد سهله جزو مسوولینِ بخشِ خواهرانتون باشم...
سلام فرمانده!
@sarbehrah
از اولِ مهر چقدر چشمبهراهشون بودم... چقدر در قلبم باهاشون کلاس رفتم... چقدر دغدغهی حضورشون رو داشتم... وَ بالاخره امروز... از بینِ شش کلاس... تشریف آوردن کلاسِ هفتمِ یک؛ کلاسِ بلاهای سرزنده و بامحبّت...
وسطِ شلوغی و همهمهی پایانِ درس، یکی از دخترام ازم پرسید: خانوم! آرزوی شما چیه؟
داشتم تو برگهی نمرات یادداشت میکردم تا کجا درس دادم... سرم پایین بود... تا شنیدم خودم و زدم به نشنیدن! بهنظرم هنوز برای پاسخ دادن زود بود... پاسخِ به این شفافی برای قبل از صمیمیت زوده... برداشتِ شعاری ازش میشه... سفارشی و اجباریطوره... بهوقت نیست... باورپذیر نیست...
اما دوباره پرسید... وَ اینبار کل کلاس ساکت شدن و به من نگاه کردن...
سکوت کرده بودم و در چند ثانیه چهرهی تکتکشون رو از نظر گذروندم...
ینی باور میکنن بگم؟!
خانوم! بگید دیگه! آرزوتون چیه؟
شد بارِ سوم!
پس حتما وقتشه!
عمیق نگاهشون میکنم و میگم:
آرزومه به دردِ امام زمان بخورم... تا حالا بهدردشون نخوردم...
وَ نگاهم میکنن...
وَ نگاهشون میکنم...
اینبار بامحبتتر... عمیقتر... خاصتر...
امام زمان اجازه دادن نامشون تو این کلاس برده شه... اینجا قدمرنجه فرمودن... آخرین کلاسِ سالنِ پایین... کلاسِ بلاهایی که همین زنگِ تفریح دو تا از دبیرهای دیگه داشتن شکایتشون رو به مدیر میکردن که خیلی اذیتکن و حرفگوشنکن هستن... همین کلاسی که وقتی از من پرسیدن شما چطور؟ مشکلی باهاشون ندارید؟ یاسمن و میتونین کنترل کنین؟ باذوق جواب دادم بلاهای دوستداشتنیان؛ خصوصا یاسمن!
وَ حالا چقدر بیشتر از قبل دوستشون دارم...
اینجا خبریه...
از بینِ شش کلاس، امام زمان این کلاس تشریف آوردن... اینجا اجازه دادن اسمشون رو ببریم... کلاسِ هفتمِ یک!
@sarbehrah