بله بله چشم! حراستِ دیروز رو تعریف میکنم، اون متنش طولانیتر میشه نمیتونم بین کلاسام و تو رفتوآمدام بنویسم، باید یا سوار اتوبوس بشم یا شب قبل از خوابم بنویسم. ولی حتما میگم، خیالتون راحت و ممنون از دعاهاتون😊
الآن چیزی که دوست دارم از دیروز بگم مربوط به مشاورهمونه.
من تو مدرسه کنارِ برخی همکارای دوستداشتنیم، چند همکار حسود دارم، همکار رو اعصاب دارم، همکار بیفرهنگ دارم، اما همهشون به خالِ گوشهی چشمِ منن :) هیچ اهمیتی ندارن چون به خودشون ظلم میکنن.
اما مشاورمون با اینکه ابداً زن بدذاتی نیست و طی صحبتی که با هم داشتیم پذیرفته خودش مشاورلازمه(گفتم بره پیش یه حاجآقای دیندارِ باتقوا نه مشاوری که همه تو ذهنشونه)، همیشه رو اعصابمه چون داره به دانشآموزا آسیب میرسونه! چون تعهد و تخصص نداره! و اگه حتی دین نداره و آزاده است هم باااااااید از مدرسه بره چون مریض بودن و به دیگران حرف از سلامت زدن دور از دین و آزادگیه!
مبسوطِ حرفامون و نمیتونم بنویسم چون حرمتش میشکنه، فقط خلاصهوار بنویسم که یه ماجرایی دیروز پیش اومد که من مجبور شدم جلوی همهی همکارام بهش بگم از شما بعیده! به نظرم به خودتون هم وقتِ مشاوره بدید!
خانم ریاضیِ هفتم گفتن واقعا ها! الآن اینی که تو گفتی خب یه مریضیِ روحیه که داری!
مشاور ساکت شد، منم دیگه جلوی جمع چیزی نگفتم اما نشستم کنارش و دلم و خالی کردم!
گفتم هرکی خودش نیاز به رسیدگی روحی داره میره سمت رشتههای روانشناسی و مشاوره و اینا. امثالِ استاد پناهیان که اول رفتن سراغِ دین و فقه و علایق و عقایدِ خودشون و بعد دیدن روانشناسای غربیمسلک چطور دارن به دین آسیب میزنن و مردم هم باور کردن، احساس نیاز کردن برن این رشته رو یاد بگیرن که خلأش رو بتونن عینی و مستدل نشون بدن کم هستن و نادر. بقیه بیمارانی هستن که طبیب نیاز دارن و چیزهایی که دوست دارن خودشون داشته باشن رو بلندبلند برای دیگران میگن.
بهش گفتم من مطمئنم شما وقتی به دختر سیزدهسالهای که نباید چهره براش ضرورت پیدا کنه و تو رقابت بیفته، میگید موهات امروز قشنگتر از دیروزه و باید خودت رو بیشتر دوست داشته باشی(!) برمیگرده به اینکه شما با چهرهتون مشکل دارید و خودتون رو دوست ندارید و نتونستید فراتر از چهره برای خودتون نقش و اهمیتی پیدا کنید! بعد به جای درمان، دارید یکی دیگه رو هم فریب میدید!
سکوت کردم و ازش پرسیدم قبول دارید؟
عمیق... دقیق... مظلومانه... صادقانه... نگاهم کرد و گفت درسته...
پشتِ درستهش یه بغضِ وحشتناک بود که نذاشت ادامه بدم که پس رها کنید مدرسه رو!
گذاشتم وقتی دیگه این رو بهش بگم... وَ حتما میگم چون معلمم؛ رسالتم مراقبت از روح و روانِ دانشآموزامه. مشاور هم مریضه و نیاز به ترحم داره اما اون سنش به جایی رسیده که خودش با کمی تلاش بفهمه درست و غلط چیه! اما بچهها تا ۲۱ سالگی زیرِ بالوپرِ والدین و ما معلمها هستن، تحت تربیت و شکلگیریان، بد بشن تقصیرِ ماست، خوب بشن لطفِ خداست که تونستیم خوب تربیت کنیم. تو این سن هنوز اثرپذیرن. تحلیلشون کمه. تشخیصشون ضعیفه. وگرنه همون مهرماه که مشاور تو عکسِ دستهجمعی نیومد چون سمتِ چپ جا نداشت بایسته و سمتِ راست نرفت میفهمیدن ینی چی!
فقط فطرتِ بچهها پاکه و میتونن یه چیزایی رو بفهمن؛ با اینکه برداشتِ خودستایی و غرور میشه اما میگم چون تکمیلکنندهی بحث مشاور هست. فقط دانشآموزایی میرن پیشِ مشاور که ارجاع خوردن (یعنی معلمی یا مدیر فرستاده)، اما دانشآموزا خودجوش میان پیشِ من و از خصوصیترین رازهاشون با من حرف میزنن و کمک میخوان و اغلب زنگای تفریح باید یهلنگهپا ایستاده چای بخورم چون میخوان با من حرف بزنن! چون فطرتا فرقِ شعار و حقیقت رو میفهمن! فطرتا فرق دوست داشته شدن تا اَدای دوست داشته شدن رو درآوردن میفهمن! چون فرق خاطره و رؤیا رو میفهمن!
من برای مشاورمون بد نمیخوام، فقط مخالفِ سر و کار داشتنش با زیرِ ۲۱ سالم و حتما و حتما این و بهش میگم. یه نفر برنجه بهتره تا نفر نفر متوهم بار بیاد و بریزه تو اجتماع!
@sarbehrah
گفتم بیام خونه حراستِ دیروز و تعریف کنم که دیدم اوه! به خونهی سوت و کورِ ما یه فرشتهکوچولو با موهای آناناسی هبوط کرده😍
تا محمّد اینجاست، قطعا با گوشی کاری ندارم چون میخوام باهاش بازی کنم😂
@sarbehrah
یک. دو. سه.
یک. دو. سه.
امتحان میکنیم.
دارین صدام و؟
سلام بر ایتا و ایتایاران☺️
حالا نیاین پیام بذارین چرا اپلیکیشن صهیونیستی دوست دارم، بابا ربطی به الآن و مشکل امروز ایتا نداره، من از اساس واتساپ و دوست داشتم فقط به یک دلیل؛
وااااااااقعا «پیامرسان» بود.
یعنی فقط باهاش پیامت و میرسوندی!
حاشیه و تبلیغات و وسوسهی کانالهای داغ و این ادااطوارِ وقتگیر و نداشت.
حرفاتم بعد از ۲۴ ساعت میشُست میبرد؛ نگاه نمیکرد روزمره استوری کردی یا یه نکتهی مهم و جهاد تبیین و از این حرفا، نه! بعد از ۲۴ ساعت قشنگ میکوبید تو صورتت که؛ چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من!
مثل ایتا کریم الصفح هم نبود؛ وقتی به غلط کردن میافتادی، ردِ پاک کردنش میموند... مجبورت میکرد قبلِ حرف زدن فکر کنی... بعد چه حرفا رو که نگفته قورت میدادی و کلی در مراقبهی نفس، کمکحالت بود...
خلاصه یادِ واتساپ بخیر و گرامی... دومی نداره❣اما با عقلم پارسال انتخاب کردم واتساپ و طرد کنم تا بفهمه بیزارم از هرکی و هرچی به کشورم چپ نگاه کنه و اگه به انتخابِ عقلانی و ایدئولوژیک باشه، انتخابم ایران و ایرانی و ایرانیساخته. تا کور شود هر آنکه نتواند دید✌️
@sarbehrah
هدایت شده از تنها علاج
مراقبه شعبان المعظم 1445.pdf
حجم:
744.4K
جدول مراقبه شعبانيه🪴
پرینت بگیرید و ازش استفاده کنید
@quran_hadith_fum
@alfavayedolkoronaieh
@tanhaelaj
سربهراه
به خاطر حجم زیاد، ایتا فایل رو قبول نکرد. از اینجا نگاه کنید. بارکالله مهدی رسولی! چقدر همهچیزِ ای
enc_1677198682511050299595.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
دوستم یه کلیپ کوتاه برام فرستاد که مطمئن بود خوشم میاد، خوشم اومد و واقعا برام قابل تحسین بود شعر و موسیقی. رفتم کاملش و دانلود کنم دیدم عه! اینم از مهدی رسولیه!
دمت گرم مهدی رسولی!
الهی بعد از سااااالها خدمت به اسلام و انقلاب، به سلامت دین، با شهادت و سربلندی از دنیا بری.
@sarbehrah
کی صبح میشه؟ من وحشیِ یه بشکه چایم! امروز وقت نکردم چای بخورم، مشغولِ غصه خوردن بودم.
حالا هم نمیشه برم چای دم کنم چون اهلِ خانه خُفتند.
هِل؟ تموم.
گل محمدی؟ تموم.
دارچین؟ تکراری.
خرید؟ تا حقوقِ بعدی محاله!
امید؟ ششمِ اسفند.
@sarbehrah
یکی از نهمیها اومده باهام صحبت کنه. اون مشغولِ حرف زدنه که پوستِ فوقالعاده صاف و شفافش توجهم رو جلب میکنه. اگه بهش بگم کلی بهش انرژی دادم، اما زیبایی رو براش پررنگ کردم، یعنی مادیاتی که یه روزی انقضاش سر میرسه و نباید بهش پرداخت.
تو ذهنم دنبالِ راهیام که یهطوری بهش بگم که مادیاته خیلی پررنگ نشه، اما بفهمه پوستِ زیبایی داره بلکه از آرایش و برهنگیِ بیرون از مدرسه کم کنه.
این مسأله تو این سن خیلی مهمه. این دخترا با فرم مدرسه عکس نمیگیرن، اغلب ماسکِ سیاه میزنن و پروفایلهاشون مثل یه زن بیوهی مُسنِّ پرچروک که با آرایش خودش رو اِحیا کرده، آرایش داره...
خدا لطف میکنه و حرف به ذهنم میاد. یهو میپرم وسط صحبتش و میپرسم: نمازشب میخونی؟
چنان متحیّر میشه که قابل وصف نیست!
نماز شب؟! نهمای من؟! :)
بعد از چند ثانیه تحیّر و بُهت، میگه جان؟!
من طوری که چشمام رو ریز کردم و زوم کردم روی پوستش، دوباره جدی سؤالم رو میپرسم:
نمازشب! تو اهلِ نمازشبی؟
با همون تعجب جواب میده: نه!
منم با همون زوم روی پوستش و خیلی جدی میگم: آخه نورانی شدنِ صورت از آثارِ نمازشبه. حالا میخوای ریا نشه نگو، ولی پوستت اینقدر صاف و شفاف و زیباست که داد میزنه یازده رکعتیخونی!
وَ میانهی بُهت و شادیش، با همون جدیتم میگم: چی داشتی میگفتی؟ :)
@sarbehrah
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اگه معلم نمیشدم؛
یا چوپان میشدم
یا جهانگرد!
الهی قبل از شهادتم هر دو رو تجربه کنم😍
@sarbehrah
سربهراه
رفیق با اووووونهمه کارش، پاورِ جلسهی شورای دبیرانم رو رسوند، دوست از اون سرِ شهر، رزقِ معنویِ شور
آقای شارلاتان برگه انشایی که دخترش پونزده گرفته بود، برده بود حراست و گفته بود این معلم بیسواده و نمرهی بد داده و جواب منم نمیده و این از اول هی داره نمرهی پایین به دخترا میده!
دوشنبهی قبل از روز حراست یه انشای حکایتنویسی جدید از دخترا گرفتم که اینبار دختر آقای شارلاتان بیمحتواتر از همیشه برگه رو داده بود و نمرهش شد ۱۰!
هنوز برگهها رو ندادم و نگه داشتم برای چهارشنبهی حراست.
چهارشنبه مؤسس اومدن دنبالم و با هم رفتیم اداره. مسؤول رسیدگی به پروندهی من، آقای محترم و صبوری بودن که ما رو بردن داخل اتاقِ جلسات و نشستیم دور میز.
آقای شارلاتان قبلا اومده بود و حرفاش و زده بود و برگه رو امضا کرده بود و رفته بود. اینبار فقط من و مؤسس و اون مسؤول بودیم.
ایشون همون بای بسمالله گفتن این آقا مشکل داره، بهانه دستش ندید، با صداهای مختلف هر روز زنگ میزنه شکایت کنه که مثلا همهی والدین از شما شکایت دارن. ما تشخیص دادیم خودشه، پس یعنی آزار داره و بحثش نمره نیست.
تو دلم گفتم بحثش چادرمه :) عکسِ امام خامنهای روی موبایلمه :) پروفایلامه :) روایتگریِ سرِ کلاسامه :) دخترش تو پژوهش داوطلب شد و با من داره کار میکنه و اونجام تزریقِ محتوای فکریمه :) نترسیدنم از داد و بیداد و زور و قلدریه :) مشکلش اینه که همممممهی دبیرا رو تونست بابِ میلِ خودش کنه، جز من :)
ولی چیزی نگفتم. صبر کردم مستدل، متخصصانه و با سوادم حرف بزنم. جوری که مو لا درزش نره.
توصیههای ایمنی رو کردن و برگه رو داشتن میذاشتن جلوم که امضا کنم که گفتم عذرخواهم! من هم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
خیلی محترم گفتن خواهش میکنم، بفرمایید!
زیپِ کیفم رو باز کردم و کوووووووهی از برگههای انشا ازش بیرون آوردم.
دفترِ محاسباتِ نمرهم، دفترِ انشاهای دخترا و رزومهم.
اول رزومهم و گذاشتم جلوشون. گفتم من تجربهی شما رو ندارم و جسارت نمیکنم مختصرفعالیتی که داشتم رو به رخ بکشم، از این بابت رزومه تقدیم کردم که بدونین من یه معلم ادبیاتِ ساده با یه مدرکِ دانشگاهی نیستم. کارم نوشتنه، تخصصم نوشتنه، من چندین جشنوارهی نویسندگیِ بینالمللی، ملی، کشوری، استانی، دانشجویی، خرد و کلان مقام دارم. اسمم توی گوگل قابل جستجو هست. کتابِ چاپشده دارم، مدرّسِ کارگاههای نویسندگی هستم و خودم در کارگاههای امثال سیدعلیرضا مهرداد قواعد و اصولِ نوشتن رو یاد گرفتم. انشا رو مثلِ اغلبِ معلمهای انشا از روی سلیقه و محتوا بررسی نمیکنم، قاعدههای نوشتاری رو بررسی میکنم.
عینکشون رو زده بودن و با دقت رزومهم رو میدیدن.
بعد دفترِ محاسباتم رو گذاشتم جلوشون و گفتم این محاسبات از یه دبیرِ فارسی و نگارش بعیده، اما من دانشآموزم رو توجیه کردم چطوری میتونه ازم نمره بگیره و حتی ۰/۲۵ بدونِ تلاش از کلاس من نخواهد گرفت.
اینبار دفترم رو دقیق بررسی کردن.
دفتر انشای بچهها رو گذاشتم جلوشون. صفحاتی که بعد از هر انشا یه جدول برای دخترا میکشم و نقاط قوت و ضعف رو به تفکیک مینویسم آوردم. گفتم لطفا ببینید و به سؤال من پاسخ بدید:
من انشاها رو سلیقهای بخونم و راحت همه رو ۲۰ بدم، قبل از هرکس به کی سود میرسونم؟
خیلی مهربون و راضی و باافتخار جواب دادن: خودتون!
گفتم خدا خیرتون بده. من سفر در پیش دارم اما جز این برگهها که میبینید، روی میز اتاقم هنوز برگه تلنبار شده که باید قبل از سفرم برسونم. خواب و خوراکم آسیب دیده و جسمم لاغرتر شده. تنها دبیر سهپایهای مدرسه هستم که همهی کلاسها رو دارم. کلی از من وقت و انرژی گرفته میشه، اما اگر به دختر این آقا ۲۰ بدم، به ستایش که نوشتن بلده هم ۲۰ بدم، جدا از عدالت آموزشی و حق و ناحق، پسفردا شما از مدرسه خواستید دو نفر بفرستید جشنوارهای، مسابقهای، از کجا بفهمید با کدوم شانسِ بالا رفتن دارید؟!
در سکوت و رضایت و لبخند به من نگاه میکرد و دقیق حرفام و گوش میداد.
مؤسس روی ابرا بودن. آی کِیف کرده بودن، آی کِیف کرده بودن :)
آخرسر برگهی جدیدِ دخترِ آقای شارلاتان رو گذاشتم جلوشون، با برگهای که دختر دیگهای بیست گرفته بود.
گفتم انشای جدیدش رو ده گرفته. این یعنی باز این مرد میاد سراغِ شما. شما خودتون مطالعه بفرمایید، با بیستِ کلاس مقایسه کنید، بفرمایید چه نمرهای میدید؟
هر دو برگه رو دقیق مطالعه کردن و گذاشتن جلوی من و گفتن بسیار عالی! شما یک معلمِ باتخصص و سواد هستید. هیچ جای شبههای نیست.
بعد شروع کردن به نوشتن. به من گفتن برگههاتون رو جمع کنید. ببخشید اذیت شدید. متشکرم زحمت کشیدید.
من پرسیدم عذر میخوام؛ به نمرهی این دختر که دست نمیخوره؟
@sarbehrah
سربهراه
رفیق با اووووونهمه کارش، پاورِ جلسهی شورای دبیرانم رو رسوند، دوست از اون سرِ شهر، رزقِ معنویِ شور
مؤسسمون گفتن وای آقای فلانی! شرط گذاشتن اگر نمرهی کسی دست بخوره دیگه با ما همکاری نمیکنن. تو رو خدا بگید که ما حتی ۰/۲۵ به نمراتِ ایشون دست نمیزنیم.
آقاهه عینکشون رو برداشتن و به من نگاه کردن و گفتن ابدا! اگه معلمی بودید که زحمت نکشیده بودید و کیلویی نمره میدادید، من به حرفتون گوش نمیکردم، اما معلمی که زحمت کشیده، سواد داره، تخصص داره، حرف برای گفتن داره، کسی جرأت نداره دست به زحمتش ببره. اون مرد هم با ما، شما بفرمایید و با خیالِ راحت به کارتون ادامه بدید. ما کنارِ شماییم.
برگههای اداریِ جلسه رو امضا زدیم و رفتیم اتاقِ مسؤولِ بالاتری که گزارشکار بدیم. هم اینکه گفته بودن دبیر فارسیشون بیاد ببینیمش.
وقتی رفتم تو اتاق، گفتن ما کارشناسِ آموزش میفرستیم سرِ کلاستون، تدریسِ شما رو ببینه، صورتجلسه پُر میکنیم، هرکس اومد شکایت دیگه حرفش نمیرسه، صورتجلسه کارشناس رو میذاریم جلوش.
تهِ دلم گفتم بهتر! به زبون گفتم هرطور خودتون صلاح میدونین، من طرفدارِ شفافیتم :)
زنگ زدن به آقایی که با ما صحبت کرده بودن که همین دستور رو بدن، اون آقا کلی پشتِ تلفن حرف زدن. تلفن که تموم شد، این آقا به من گفتن خواهرم کارشناس و بازدید لازم نیست، کار شما تمامه، از اینجا به بعد با ما. شما بفرمایید و با خیالِ راحت به کارتون ادامه بدید.
بعد پیشِ پام بلند شدن، دست گذاشتن رو سینه، سر خم کردن و گفتن تشکر از زحمتی که کشیدید تشریف آوردید، عذرخواهی میکنم بابتِ وقتتون.
مؤسس روی ابرا بودن :)
منم تشکر کردم از پیگیری و وقتی که صرف کردن و با عزت و سربلند از اتاق اومدم بیرون :)
مدیرم پیامک داده بودن چی شد؟ براشون نوشتم عزتمند و سربلند در خدمتتونم :)
کلی قلب و گل برام فرستاده بودن و تشکر و لطف.
معاونامون تا رسیدم یواشکی و طوری که همکارای دیگه نفهمن پرسیدن چی شد؟ خندیدم و گفتم شییییییییییره✌️
❤️با تشکر از امام زمان ارواحنا فداه که صبح خودم و سپردمش بهشون و گفتم جای من حرف بزنید، جای من عمل کنید، من رو جلو ببرید و مراقبِ عزت و اعتبارم باشید، هرچی شد من از سمتِ شما جز خیر نمیبینم.
❤️با تشکر از امام حسین علیه السلام که تو اتوبوس زیارت عاشورا خوندم و عرض کردم نه اخلاق دارم، نه عمل. فقط زورم و میزنم برابرِ استکبار بایستم. برابرِ بیعدالتی سکوت نکنم. بیتفاوت نباشم. اگه حرفم حقه بهم آبرو بدید، اگه نه با آبرو من و کنار بکشید، هرچی شما برام بخواید خیرِ مطلقه.
🌿قبل از شروعِ جلسه مؤسس بیهوا و ناگهانی کنارِ گوشم گفتن من تا حالا کربلا نرفتم... خیلی دوست دارم یه بار روزیم شه... امام زمان دعا کنن تا نمردم برم...
اونجا این دو تا اسم برای من نشونه بود و دلگرمی... فهمیدم تو اون اتاق تنها نیستم و حواسشون به دخترِ روسیاهشون هست❣
🌿با تشکر از دعاهای شما نیز🪴
🌿بدیهای آموزش و پرورش رو گفتم، خوبیهاشم بگم؛ رسیدگیشون خیلی دقیق و اصولی و با صرف وقت بود. آفرین! هر دو مسؤول هم صبور و مؤدب بودن.
@sarbehrah
اینقدر در تایپ کردن ازشون غلط گرفتم و حساسیت به خرج دادم که روی نوشته حساس شدن😍
لذتِ صبوریِ معلمی اینجاست که بذرایی که با وسواس و در دلِ طوفانِ نشدنها و نمیشهها کاشتی، جوونه میزنه🌱
برخیشون رو یهپا «ویراستار» کردم و عاشقِ اون لحظههاییام که از خودم ایراد میگیرن😍
دخترای من دارن رشد میکنن... ریشههاشون خاکِ سردِ نمیتونمها رو شکافته و سایهشون داره میافته روی سرم برای دمی آسودن❣
هزار الحمدلله...
مِن فضل ربّی.
@sarbehrah