سربهراه
رسیدم خونه. اومدم در و باز کردم و واردِ تنها نقطهی امنِ دنیا، دور از مشّایه شدم؛ اتاقم. بنّاییِ همس
اومدم نماز عصرم و بخونم دیدم باز همسایه صدای آهنگش تو اتاق منه...
باندای ماشینِ بابام خونه است. آوردم اتاقم، مداحی عِراقی گذاشتم، باندا رو چسبوندم به دیواری که خونهٔ اونه، صدا رو تا تـــــــــــــــــه زیاد کردم، درِ اتاق رو بستم، خودم اومدم پایین میخوام آشپزی کنم😂😂😂
ناهار چی داشتین؟
بهم برنامه ندین، برنامه خودم از هوش مصنوعی گرفتم، ولی برنامهٔ طبیعیِ یه زندگیِ انسانی نیست. دنبالِ طبیعیشم. یهسره گوشت و مرغ و خوراک و برنج و اینا نه. اینا برنامهٔ یه زندگیِ طبیعی نیست.
فقط بگین ناهار چی داشتین که من بتونم به تنوع برسم و بدونم برای سحریِ امشب چی بذارم.
پیشاپیش متشکرم چون ممکنه پاسخ ندم و فقط بخونم.
سربهراه
اومدم نماز عصرم و بخونم دیدم باز همسایه صدای آهنگش تو اتاق منه... باندای ماشینِ بابام خونه است. آورد
ماشپلو پختم😊
برای ده روزِ آینده هم لیستِ غذاهای مختلف دارم😍
هنوز داره دینگ دینگ پیام میاد و هرکی از راه میرسه و فرستهٔ قبل رو میبینه، بهم پیام میده. اونقدر زیاد بود که دیگه نرسیدم جواب بدم.
این یعنی همسایهها یاری کردین، تا من خونهداری کنم❣
درواقع، من نابلد در آشپزی هستم، وَ شما کارِ من رو راه انداختید❣
جالبیش میدونین چیه؟
که این بین حتی راهکارهایی برای کارامل درست کردن هم بهم گفتید و من رو سرِ ذوق آوردید و سومین کیکم رو هم پختم😍
شما بهمحضِ خواستن و گفتنِ من، دستبهکار شدید پیام دادید. برخط گذاشته بودم ناشناس و هی دینگ دینگ صدا میداد😁
امربهمعروف به همین سادگیه!
نهی از منکر به همین خوشمزگیه!
یکی آدابِ زندگیِ روبه سعادت رو بلد نیست.
با خطا کردنش، خصوصاً در جامعه، ابرازِ نابلدی میکنه.
شما همونی که بلدی رو برو بهش بگو!
کارِ من رو راه انداختین،
کارِ خدا رو هم راه بندازین!
به مدلِ پیاماتون نگاه کنید:
۱. سلام عزیزم، قیمه داشتیم.
(عزیزم موهاتون رو بپوشونید)
۲. سلام سربهراه جانم، کتلت داشتیم، دلت نخواد راحت هم هست، الآن برات میگم.
(خواهرم موهاتون رو بپوشونید، حیفِ شماست که هر نگاهی بهتون بیفته)
۳. اشکنه
(پوششت درست نیست)
[این حداقلیترین و بیذوقواحترامترین بازخورده، اما بازم بهتر از محل نذاشتنه! میتونست بگه جهنم که بلد نیست غذا بپزه. بعد هم کانال رو ببنده و بره، ولی همونی که بلد بود رو انجام داد.]
۴. سلام خانم سربهراه. ما یه مدل کوکوی مامانبزرگی داشتیم. اگر دوست دارید میتونم دستورپختش رو بگم.
(خواهرم این پوشش در شأن خانم محترمی مثل شما نیست. اگر بخواین میتونم براتون روسری/شالتون رو پوشیده ببندم یا گیره بهتون بدم)
وَ... .
گفتین و
رفتین.
موندید پاسخ بدم؟
توقع داشتید؟
نه!
بر فرض من فحشتون میدادم. چیزیتون میشد؟
بازم نه!
با خودتون میگفتید این آشپزی بلد نیست، من کمکش کردم، فحش میده! دختره دیوانه است! هوم؟
امربهمعروف هم همینه :)
دقیقاً همینه!
برای تشکر از لطف و همراهیتون وَ حجم بالایی از دینگ دینگ که داره میاد،
بهتون این هدیه رو میدم که بهازای یک غذایی که بهم معرفی کردید،
امشب یک امربهمعروف و نهی از منکر کنید.
اگر ترسیدید، اگر وحشت برتون داشت، اگر هول شدید، اگر نمیدونستید چی باید بگید، اگر خجالت کشیدید، اگر تنها بودید،
من پیامای امروز رو تا فردا پاک نمیکنم. برگردید و پیاماتون به من رو بخونید تا یادتون بیاد باتفاوت بودن نسبت به نابلدها همینقدر آسونه! همینقدر خوشمزه! چون یکی دیگه رو هم در طعمِ خوشی که خودتون چشیدید شریک میکنید... چون تکخور نیستید... چون بیبخار و رقم و عددِ بالای سردرِ کانال نیستید...
شما کارِ منِ بشر رو راه انداختید،
کارِ خدا رو هم راه بندازید!
اون یه تذکری که امشب میدید،
هدیهٔ تشکرِ من به شما❣
زمان:
حجم:
44.9K
اومدیم یهجای دیگه از شهر که خیلی برای اورانیوم شعار میدن و خیلی بهم خوش میگذره😍
از نکاتِ جالبشون اینکه هم شعارنوشته امانت میدن، هم پرچم😍
کلی هم غرفه داشتن که کلی مهمّات خریدم و یه عالمه پیکسلِ براندازسووووووووزِ جدید😂😍
وقتی کارت کشیدم یادِ مردک عبدی بودم...
خبری نشد از پفیوزش!
مجری شعار داد:
ما اهلِ کوفه نیستیم
ولی تنها بماند
همه با شور گفتن.
من مکث کردم...
آخه امشب، دقیقاً شبِ چنین شعاریه...
ما اهل کوفه نیستیم
ولی تنها بماند؟...
خدا کنه نباشیم...
سربهراه
مجری شعار داد: ما اهلِ کوفه نیستیم ولی تنها بماند همه با شور گفتن. من مکث کردم... آخه امشب، دقیقاً
یک فصل
هر شب
تو هر شرایطی
کف خیابون بودن
خیلی حرفه!
واقعاً اوّلینباریه که حقیقتاً و راستراستکی دلم میخواست بچه داشتم و سالهای بعد، برای نوههام از سرتقیمون میگفتم که فقط ما تو کل تاریخ، یک فصل، هر شب، اومدیم کف خیابون...
ولی من مطمئنم
ظهور
به این سادگیها نیست...
من هر شب
هر شب
هر
شب
پام میرسه کف خیابون
اول
دو رکعت
نماز شکر
میخونم...
چون میتونست
این پاها
به کف خیابون
نرسه...
همینقدر ترسناک!
تا فرداشب
کی مُرده
کی زنده؟!
تا فرداشب
کی گمراه
کی ثابتقدم؟!
تا فرداشب
کی سلم لمن سالمکم
کی و شایعت و بایعت و تابعت؟!
سربهراه
یک فصل هر شب تو هر شرایطی کف خیابون بودن خیلی حرفه! واقعاً اوّلینباریه که حقیقتاً و راستراستکی د
از کیکپزی یاد گرفتم
هی باید آرد رو الک کرد
هرچی الک بیشتر
آرد یهدستتر
کیک منسجمتر
زیباتر و خوشمزهتر.
هی الک میشیم
هی الک میشیم
هی الک میشیم
هی الک...
سربهراه
از کیکپزی یاد گرفتم هی باید آرد رو الک کرد هرچی الک بیشتر آرد یهدستتر کیک منسجمتر زیباتر و خوشمز
پشتِ سرِ آقای مسلمِ بن عقیلِ مظلوم
هی الک شدن...
هی الک شدن...
هی الک شدن...
سربهراه
پشتِ سرِ آقای مسلمِ بن عقیلِ مظلوم هی الک شدن... هی الک شدن... هی الک شدن...
هرکس یه خلأیی داشت...
بهقول دخترام باگ!
هرکی یه باگی داشت...
مشکل اقتصادی...
مشکل خانوادگی...
تنبلی...
کنکور...
ترس از امربهمعروف...
بهانه...
مهمونی...
اذن ولی...
راه دور...
بچه...
سرما...
گرما...
مقام...
میز...
دفتر...
دستک...
با همون باگی که داریم
الک میشیم!
سربهراه
هرکس یه خلأیی داشت... بهقول دخترام باگ! هرکی یه باگی داشت... مشکل اقتصادی... مشکل خانوادگی... تنبلی
حتی دلبستگی به همون موسیقیِ ساده(!)
سربهراه
حتی دلبستگی به همون موسیقیِ ساده(!)
حتی به همون چفیهای که برای بهچشم اومدن روی چادر بستیم(!)
سربهراه
حتی به همون چفیهای که برای بهچشم اومدن روی چادر بستیم(!)
حتی به همون پیامِ نامحرمی که میدونیم باید دقیقاً چه کار کنیم، ولی خب... وسواسِ خنّاس(!)