زمان:
حجم:
141.1K
آخرین شبِ «وَ وَاعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَاثِينَ لَيْلَةً...» تموم شد...
حالا اماممون رو برمیگردونی خدا؟
ما هم اماممون غایبه... هم نائبش...
البته میدونم؛
عیب از ماست اگر دوست ز ما مستور است..............
زمان:
حجم:
193.8K
امشب جایی که اومدم عروس و دوماد دارن.
امکاناتِ خوبی دارن، یه چایخونهٔ خفن، جایگاهِ اجرای خفن، تلویزیون بزرگ دارن برای پخش، با اینکه تقریباً پایینشهره.
اما از مردمِ منطقه خوشم نیومد...
درواقع به کانالشون پیام خواهم داد که مردم این منطقه فقر فرهنگیِ شدیدی دارن و اگر گروه جهادی دارین بسم اللّه!
و البته یکی از نشونههای اینکه اهالیِ گردانندهٔ مراسم دارن تلاششون رو میکنن، مجریایه که امشب آوردن و مهمانه.
من این مجری رو نمیشناختم، تو گوگل زدم فهمیدم کارش سواد رسانه و تبیینه.
برای همین اینقدر فوقالعاده داره کار میکنه.
شوخی_خنده حرف میزنه. اسمش رو توی دفترچهٔ کارای فرهنگیم نوشتم اگر رزقم شد بازم اردوی جهادی بردم یا اربعین یا کارای مدرسه رو دست گرفتم از ایشون استفاده کنم.
از ضعفای منطقه نمیگم، بهجاش از هر «حلال و درستی» که در شرایط مشابه تو مناطق دیگه دیدم میخوام بنویسم:
یک. بهترین عروسیای که کف خیابون دیدم اونی بود که پنج تا عروس و دوماد بودن، همهٔ عروسا بدون استثنا ماسک زده بودن، هیچ آرایشی نداشتن و حتی صورتشون برق نمیزد (یعنی کرم هم نزده بودن)، چادراشون همه چادرای رنگی ساده بود (از اونا که هرکی یه گلی داره) نه از این مدل یهدستای الآن، دومادا بدون استثنا کراوات نداشتن، همهشون هم چفیه دور گردنشون بود،
و البته برای همین رعایتها هم بود که توفیق داشتن پرچم آقا امام حسین علیه السلام موقع عقد بالای سرشون بود❣
جاهای دیگه و عروسیهای دیگه اینطور نبود...
مهریهٔ همهشونم ۱۴ سکه بود، ولی مهریه امشبیه رو نخوندن...
راستی چادرهاشونم درست گرفته بودن و زیر چادر هم پوشیده!
دو. همون عروسی پنج عروس و دوماد، کف زدنها در حیطهٔ حلال بود و بیش از همه مجری صلوات گرفت. جاهای دیگه اینطور نبود و اینجا هم با وجود چنین مجریِ تبیینگر و خوبی، اهالی، اهلِ شادیِ حلال نبودن... وَ دقت کنید که من دارم دربارهٔ افراد تجمع صحبت میکنم؛ یعنی مذهبیا و انقلابیا...(!)
سه. همون عروسی پنج دومادون و عروسون، تجمعشون با تفکیک بخش خانم و آقا بود، ولی اینجا مختلط بودن(!)
مجری با جملاتی طنز این مسأله رو تذکر داد و مثلاً اینطور برخورد کرد که ببینیم صدای دست کی بلندتره. خانوما یا آقایون. خانوما با اشارهٔ من یه تکضرب دست بزنید.
بعد آقایون...
بعد یهو گفت بابا زن و مردتون قاطیه نمیشه مدیریت کرد... تجمعی که زن و مردش قاطیه میرسه به مذاکره دیگه... حالا ما نود شبه میگیم با شیطان باید مبارزه کرد... :)
فوقالعاده بود این شروع و ادامه و روند... یه تبیین و اجرای عالی!
شوخیشوخی هم خانوم و آقا رو جدا کرد ها!
وَ جالبه بدونید که خانوم کنار من با تندی گفت چی مِسخِرَه! چقد زر مِزِنَه!
مجری رو داشت میگفت...!
سه. هرجای دیگه تو این یه فصل رفتم، پرچم و شعارنوشته زیاد بود. اینجا میشد پرچما رو شمرد... و شعارنوشته هم سه تا(!) تو این هشتاد شب میشده خیلی کارا بشه... شاید هم شده و منطقه پذیرا نیست... بههرروی من لیست پیشنهادام رو برای کانالشون میفرستم و وظیفهٔ خودم رو انجام میدم.
چهار. هر جایی که رفتم بالاخره مخلفاتی داشتن. غرفهای، خطاطی، امانت شعارنوشته یا پرچمی، فروش محصولات محلی، پرچمهای بزرگ دستهای، موکتی، فرشی، صندلیای برای مسنها و بیحوصلهها، جایی برای بچهها...
اینجا تقریباً هیچکدوم رو نداشت!
مردمش خموده بودن و بیمشارکت...
نه!
احساس میکنم غلط نوشتم.
چون برای نماهنگِ مبناداری که پخش شد و مجری خودش رو کشت چراغای موبایل روشن کنید بیارید بالا، کسی این کار رو نکرد... اما نماهنگِ قردارِ مزخرفی که تو تالار آستان قدس هم گرفته شده بود... چیز... منظورم حرمه(!) نماهنگ قروغمزهٔ عروس و دومادا تو آتلیهٔ حرم وقتی پخش شد، دیدم که دستا و سوتها و کمرها و نینای نایهای بچهها و ذوق پدر و مادرها مشهد رو برداشت...
پس خموده نیستن(!) بیمشارکت هم نیستن(!)
چی هستن؟
برم پیام بدم منطقهتون جهادیخوره... کار فرهنگیلازمه... یه کلهخرابِ «مستمر» میخواد حداقل پنج سال مستقیم و حداکثر ده سال غیرمستقیم اینجا آستین بالا بزنه و اصلاح کنه... کادرسازی کنه... جرقهای روشن کنه...
اصلاً پیام میدم اگر نداشتین، خودم هستم. با اینکه بهشدت به خونهمون بدمسیره و رفتوآمدش اذیتکننده است، ولی خواستن و اجازه دادن هستم. تو یک فصل درختا بار میدن، سنگ به شکوفه میشکافه، رود به دریا میرسه، چه کدورتی روی دلها نشسته که یک فصل در معرض نور بودن، باغبونهای درست داشتن، ولی هنوز وضع اینه؟!
پوففففففف اعصاب ندارم... برم یه چای بخورم.
راستی؛
از مجریه یه چیز خوب یاد گرفتم و هفتاد سال بندهش شدم!
وقتی خواستن خطبهٔ عقد رو بخونن گفت زندگیتون رو با دروغ شروع نکنید! همه زندگیشون رو با دروغ شروع میکنن که به مشکل میخورن! دروغ نگید! به دروغ میگن عروس رفته گل بچینه! عروس اینجاست! داره قرآن میخونه! پس بگید عروس داره قرآن میخونه😍
بار دوم بگید عروس داره توکل و توسل میکنه، یا صلوات میفرسته😍
به دروغ نگید رفته گلاب بیاره!
راست بگید و زندگیتون رو با راست شروع کنید.
زیارت عاشورای امروزم و خوندم هیچی، زیارت عاشورای فردام و هدیه میکنم به مجری که بهم چنین نکتهٔ عالیای یاد داد❣
این عروسیهای کف خیابون
کارِ دوازده سال تعلیم و تربیت رو
تو یه ساعت انجام میده...
حیفه اگر حواسمون نباشه...
همه ما رو میبینن... دیگه فقط تو جزیرهٔ خودمون نیستیم...
آقاجان با خون خودش ما رو از جزیرههامون... از ایتامون... از کانالهامون... کشید بیرون...
سالها گفت تشکیلات... کار فرهنگی... اصبروا و صابروا و رابطوا...
تهش همه چپیدن تو گوشی و با دو تا پروفایل خیال کردن حزباللّه هستن و عجب تراژدیای(!) فحش اگر بدهند آزادی بیان است و جواب بدهی... (!)
تهش دو روز مونده به انتخابات، مزورانه ریختن بیرون و قربونصدقهٔ مردمی رفتن که سالها ازشون رو میگردوندن...
انتخابات رو یادتونه چطور همه ریختین بیرون با مردم بحرفین؟! :))
کف خیابون!
حالا کف خیابونیم!
خارج از دایرهٔ امنمون!
جلوی چشم همه!
حتی اونی که میترسی بهش تذکر حجاب بدی و الکی خودت رو پشت بهانههات قایم میکنی که اثر نداره(!)
رفتی حوزه که از محیط خراب دانشگاه در امان باشی؟
نه!
باید میرفتی دانشگاه و اونجا رو درست میکردی!
پارک و سینما و رستوران نرفتی و فقط چسبیدی حرم و بهشت رضا؟
نه!
باید هرجایی که شأن دینت رو زیر پا نمیذاره بری و دینت رو به رخ بکشی!
حالا یک فصله کف خیابونی!
مرور کنیم؟
افطارمون...
نمازمون...
شب قدرمون...
سال تحویلمون...
نوروزمون...
تعطیلمون...
بارونیمون...
برفیمون...
طوفانیمون...
موشکیمون...
پدافندیمون...
گرونیمون...
بیپولیمون...
مذاکرهشون...
آتش بسشون...
عزامون...
عروسیمون...
باید
سبکِ
زندگیِ
اسلامی رو
نشون میدادیم.
ندادیم...
قایمش کردیم...
درستمون رو
قایم کردیم...
از درستمون
خجالت کشیدیم...
پیرزن انجیرخشکِ دامن کوتاه پوشیده از غلطش خجالت نکشید و اومد وسط خیابون و حجاب خدا رو زیر پا له کرد...
ولی چادری ما از چادرِ حضرت زهراش خجالت کشید و تو مهمونی درآورد تا کرد گذاشت کنار و عبا پوشید(!) تو سفر درآورد تا کرد گذاشت کنار و عبا پوشید(!) روی کوه درآورد تا کرد گذاشت کنار و عبا پوشید(!) لب دریا درآورد تا کرد گذاشت کنار و عبا پوشید(!) تو دانشگاه درآورد تا کرد گذاشت کنار و عبا پوشید(!)
آقاجان دیدن نمیشه اینطور...
وای اگر خامنهای حکم جهادم دهد، فقط به زبونه...
خودش دست به کار شد...
وَ فَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیم............
هیچی... سلامتی...
الحمدللّه.
نفسی میاد و میره.
جونم برات بگه امروز و دیروز در حدّ زنده بودن آشپزی کردم. گمونم روزی یه وعده. همهچیز رو ریختم تو آب و گذاشتم آبپز شه. میخوردم که حیات ادامه پیدا کنه.
وقت؟
راستش داشتم، ولی آشپزی بیش از وقت، دلودماغ میخواد. دلودماغ نداشتم. مشقام و هم خوب نوشتم. نمیدونم خدا بهم عیدی میده یا نه... مثلِ اینکه ۶۹ روز دیگه اربعینه... وَ ما هشتاد و هشت شبه که کفِ خیابونیم... ما بُرده بودیم... چلوکباب رو هم ما خورده بودیم... ولی چند نفرمون از هیاهوی «خونهٔ ما مار داره، عقرب و سوسمار داره، ایشالله بسوزی»، واقعاً سوختن(!)
همهچیز به هم علاوه شده و در هم ضرب. همهچیز به توان رسیده و منم که رفتم زیر رادیکال...
حالام شبه؛ خلوته؛ ساکته؛ گوشهٔ آشپزخونهٔ بدون عطر و گرما نشستم؛ بدون چای؛ بدون شام؛ بدون غذا برای فردا...
فردا هم خوردنی زیاد داره؛
حرص... جوش... غصّه... خونِ دل...
خاموش کن اخبار رو... چراغ رو...
بیا بشین کنار ظرفشویی...
آرنجت رو بذار لبهٔ سینک... کفِ دستت رو بذار زیرِ چونهت... با ناخنِ انگشتکوچیکهت هی به پوستِ لبت ور برو و تصنیف عارف رو از یاد ببر...
نفرِ سومِ طرح درسنویسی شدم😍😍😍😍😍😍😍
نه این مهمه،
نه جایزهم،
مهم چیه؟
اون مدرسه خفنه رو یادتونه؟
تیر و مرداد درگیرم کرده بودن؟
بعد حوصلهم و سربردن ول کردم زنگیدم به مدیر الآنم؟
اونا برگزارکنندهٔ این مسابقه بودن.
من وقتی فهمیدم اونا دارن طرح درسا رو بررسی میکنن، به عمد شرکت کردم که برنده شم و دوباره یادشون بیاد عرضه نداشتن منِ باعرضه رو نگه دارن😂😂😂 میدونم برداشت غرور میکنین ازم، برداشتتون درسته و مشکلی باهاش ندارم. دارم روزمرهم و ثبت میکنم و شماها برام نه نفعی دارین، نه ضرری. به لطف خدا آدم باعرضهای هستم و در عین حال با استقلال فکری، واسه همین هرجا من رو از دست میدن میسوزن و این برای من مهمه. چون قبلاً نوشتم که وقتی آدمی باعرضه است، خلاقه، صاحب فکره، چشم و بله قربانگو نیست! اونی که به شما چشم میگه یعنی شما رو تأیید کرده و از خودش فکری نداره. تو یا باید انتخاب کنی بهت چشم بگن، یا با فکر طرف رشد کنی.
من تو مدرسه با مغرورترین بچههای باعرضه کار میکنم. مغرورای توخالیِ بیعرضه رو که اصلاً آدم حساب نمیکنم؛ مثل مذهبیا و بسیجیا. مدعیهای توخالیِ پوچ. بیشتر شماهایی که تو مجموعهای مربی یا مدیر هستین عملاً پوچید و بهدردنخور. خب من شماها رو نمیگم. مغرورای توخالی نه. دارم راجعبه امثال خوبترین حرف میزنم. سیس عقاب و تکپر و بقیه رو آدمحسابنکن، ولی باعرضه.
نمیگم هم غرور خوبه، ابداً! خدا من و خوبترین و بلاخانوم و مجنون و... شفا بده، ولی باز ما یه عرضهای داریم بهش بنازیم، آدم بیعرضه باشه و مغرور دیگه خیلی نوبره!
خلاصه! تا دیدم اونا مسابقه طرح درس گذاشتن، به عمد شرکت کردم
سربهراه
نفرِ سومِ طرح درسنویسی شدم😍😍😍😍😍😍😍 نه این مهمه، نه جایزهم، مهم چیه؟ اون مدرسه خفنه رو یادتونه؟ تیر
قشنگ یادمه که خونه مستأجری بودیم که شرایطم خوب و مساعد نبود. تو هالِ اونجا لپتاپ گذاشتم جلوم، فرم طرح درسای قدیمی رو باز کردم، تو نیم ساعت برای روانخوانیِ من زندهام از فارسی دهم طرح درس ریختم و فرستادم😂😂😂
همین!
اراده کردم و تو نیم ساعت نوشتم و فرستادم😂😂😂😂😂😂
وقتی دوشنبه بهم زنگ زدن که پنجشنبه بیاید برای اختتامیه و اهدای جوایز، روی ابرا بودممممممم که رتبه هم آوردم و بیشتر میسوزن😂😂😂😂😂😂
تلاش تلاش تلاش.
وقتی میگم همیشه در تلاش باشید و از هرررررر فرصتی برای رشد و بهتر شدن استفاده کنید، یعنی همین.
من سر لج و لجبازی شرکت کردم و جدی جدی نفر سوم شدم و امروز همونایی که تو حسرتم بودن، بهم جایزه دادن و مدیر کللللللل اون مجموعه بعد از رفتن همه تو خیابون صدام کرد و باااااازم ازم دعوت به کار کرد😂😂😂😂😂
بهم پیشنهاد دادن طرح درس کل متوسطهشون رو من بنویسم😂😂😂😂😂
چون تنها رتبهٔ متوسطه اول و دوم بودم😂😂😂😂😂
رتبه اول طرح درسش کلاس دوم ابتدایی بود، رتبه دوم هم برای سوم ابتدایی. تنها دبیرستانی من بودم😂😂😂😂😂😂😂✌️✌️✌️✌️
منم با صد تا تیکه و طعنه و طاقچهبالا گفتم نه😂😂😂😂
با صد تا تیکه و طعنه و طاقچهبالا گفتم دو ماه وقتم رو گرفتید و هی حرف زدید و حرف زدید و تهش هیچی! دورتون رو چاپلوسهای بله چشمگو گرفتن، نمیتونین خارج از جزیرهتون با منِ زبوندراز مستقل کار کنین، ولی دنبال ایدههامم هستین😂😂😂😂
تو خیابون مدیره ازم بابت خاطره بدی که تو ذهنم گذاشتن عذرخواهی کرد و بازم پیشنهاد کار داد😂😂😂😂
گفته بودم آدمِ عقبنشینی نیستم😂😂😂😂😂😂
الآن روی ابرامممممم😂😂😂
میدونم الآن مغزاتون روی غرورم گیر کرده و تعداد زیادیتون درگیر حسادت شدید و بخشیتون حسرت و اندکیتون دوستانه خوشحالید برام و بخش بسیار بسیار قلیلی هم آشنا به تفکراتم هستین و فهمیدین من روی ابرام چون بازم پرچم تلاش رو بالا بردم. بازم پای ارزشها موندم و اینقدر خوب عمل کردم که آدمها یادشون اومد ارزش چیه و تلاش چه شکلی.
روی ابرام چون یقین دارم اگر کسی بخواد اثری در دنیا بذاره، میتونه. اگر نمیتونه چون نخواسته. چون بیعرضه است. چون ترسو و بهانهجویه.
روی ابرام چون فقط ننشستم کنار و بگم دانشگاه برای سهمیهدارهاست، شغل برای پارتیدارها، امربهمعروف اثر نداره(!)
رفتم و با تموم قوا و جوانیم تلاش کردم و همهٔ معادلات رو به هم ریختم.
هم دانشگاه اول شدم، هم تو شغلم بهترینم، هم نذاشتم کسی استثمار و استعمارم کنه و استقلال فکریم رو با همهٔ سختیهای معیشتیم حفظ کردم.
روی ابرام چون یقین داشتم هرکی با خدا باشه خدا عزتش میده و یقینم درست بود.
روی ابرام
روی ابراااااااا😍
خدایا میبوسمت❣
سربهراه
نفرِ سومِ طرح درسنویسی شدم😍😍😍😍😍😍😍 نه این مهمه، نه جایزهم، مهم چیه؟ اون مدرسه خفنه رو یادتونه؟ تیر
آها اینم بگم که با خودتون نگید چطوری باهوشه ولی کارت هدیهش رو با تموم اطلاعاتش گذاشته،
نه گلای خونه،
کارتم و تا تهههههه خالی کردم بعد گذاشتم😂😂😂😂😂😂😂😂😂
با تشکر از کارگاههایی که نماز رو اولِ وقت وَ به جماعت میخونن😍😍😍
در ادامه دادن یا ندادنِ کارگاه، بهشدت روی تصمیمِ آدم مؤثره❣
خصوووووصاً که چنین باصفا و در حیاط تدارک ببینن😍😍😍
#ظرافت_فرهنگی