سربهراه
اِحیای دین کنید از مرجع و منبع تا برسید به اینکه عبا، حجاب نیست! چادر زینتی حجاب نیست! پیرو امام حسین علیه السلام اهل آرایش نیست! سینهزنِ حسین علیه السلام اهل بگو و بخند با نامحرم نیست! زائرِ امام حسین علیه السلام مؤدبه و برهنه از حمام عمومی بیرون نمیاد... به بهانهٔ شلوغی دو تایی و سه تایی حمام نمیره...
نوشتنِ اینا اذیتم میکنه... دیدنش رنجم میده... که چطور کسی به سفرِ سختِ اربعین و این «پادگانِ مهارتیِ ظهور» خودش رو میرسونه ولی به امام نه!
وهب، مسیحی بود.
زهیر، عثمانی.
بله. از هر مدل و هر عقیده و هر مسلک دورِ امام حسین علیه السلام جمع شدن.
اما
فقطططططط
اونهایی با امام حسین علیه السلام موندن و شهید شدن و عاقبت بهخیر
که
«شبیه امام شدن».
وهب، حسینی شد.
زهیر، حسینی شد.
هرکس حسینی شد
با امام حسین علیه السلام تا ته ته ته تهش موند.
۷۲ نفر از اول ۷۲ نفر نبودن ها!
لشکری با امام حسین علیه السلام راهی شد!
زیاد بود!
زیاد راه افتادن دنبال حسین علیه السلام.
اما
فقطططططططط
۷۲ تا تا ته ته ته تهش موندن!
فقطططططط
اونا که
شبیه
امام
شدن!
رسیدن به امام مهم نیست؛
موندن با امام مهمه!
معیّت.
معیّت.
معیّت.
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها لحظهٔ سختِ سفر برام اینجا بود؛
خاکِ خودم، پایانهٔ برکت، دنبالِ اتوبوسِ مشهد!
رسیدم عِراق، به سه سوت، با احترام و بدون اینکه همون اول ازم پول بگیرن، سوارِ اتوبوس شدم تاااااا نجف.
از نجف، به سه سوت، با احترام و بدون اینکه همون اول ازم پول بگیرن، سوارِ ونی شدم که همه مسافراش مرد بودن و فقط ما دختر و ما رو بُرد تااااا عمودِ یک.
از کربلا، به سه سوت، با احترام رفتم از عتبه بلیط گرفتم و رفتم گاراژ سوار ون شدم و محترم رسیدم مهران.
اما تو خاکِ خودم... زیرِ آسمونِ خودم... سه ساعت تو خاک و آفتاب موندم... مثلِ دستهٔ گل بودم که تو مرز یه خانم ایرانی گفت کجا رفتی حموم اینقدر تمیزی؟ من خندیدم گفتم آخرین حمامی که رفتم مشایه بود و خودم الآن احساس کثیفی میکنم! اصلاً بذار اینطور بگم که عمقِ رنجِ روحیم مشخص شه؛ قصد داشتم از مهران برم قم، بیماری و رنجوری بهم حس کثیف بودن میداد و دلم حمام میخواست و برنامه ریختم آخرِ شهریور بیام قم و الآن برگردم خونه. یعنی از سفرِ سختِ اربعین تمیز و دستهگل برگشتم، اما تو خاکِ خودم کثیف و بیاعصابم کردن!
بعد از سه ساعت یه رانندهٔ دغل گفت من جا دارم، بیا بریم. سوار شدیم، ما رو از پایانه دورتر نگه داشت، بهاندازهٔ یه ربع مسیر. کارت داد پول و بزنین(!) گفتیم پول چی رو بزنیم؟! هنوز ما رو جایی نبردی(!) تهران رسیدیم پول و میزنیم. گفت شما بزن من پاسخگو هستم(!) گفتم شما ببر ما پاسخگوییم(!) گفت جیبم خالیه و فلان که گفتم مشکل خودته! پسرخالهمی بهت اعتماد کنم؟! مردِ هفتاد جد غریبهٔ عِراقی من و میرسوند مقصد بعد پول میگرفت، به تو نرفته پول بدم دغل؟! پیاده شدیم.
پایانهٔ برکت، برهوتِ محضه! باد و خاک آبادت میکنه! چادرم و خاک برداشت تا برگشتیم جایگاه...
رفتم پیشِ مأمورِ جایگاه میگم جایی ندارید محترم بلیط بفروشه، اسم ثبت کنه؟ میگه نه! همینجوری اتوبوسا میان میبرن(!)
میگم خب چه ساعتی میان؟! مشهد معمولی چه ساعتی؟ مشهد ویآیپی چه ساعتی؟ میگه معلوم نیست! باید همینجا بشینی(!)
این وضعیت مملکتیه که موشکاش دهنِ آمریکای ابرقدرت رو آسفالت کرده! هرجا تفکرِ جهادی و خداترس بود، درست شد، هرجا مثل این رانندههای دغل بندِ دروغ و کثافتکاری بود، مایهٔ ننگِ ما موند...
یک ساعتِ دیگه تو خاک و آفتاب موندیم... یه اتوبوس معمولیِ مشهد رسید و هممممممه به سمتش هجوم بردن(!)
ما هم رفتیم بالا و دیدیم صندلیها خالیه ولی دو تا مرد صداشون و انداختن روی سرشون که جا گرفتیم و کسی نباید بشینه(!)
ناراحت شدیم و برگشتیم پیاده شیم که همون مردا دست و پاشون و انداخته بودن وسط اتوبوس که کسی نتونه رد شه و بشینه و ما گیر کرده بودیم ته اتوبوس. از اونور مسافرا بدوبدو سوار میشدن و جیغ و داد سرِ جا. هرچی میگفتیم آقا! بردار دست و پای بلوریت و ما برگردیم! انگار نه انگار! حالا تو عِراق مردِ عِراقی میخواست بهم دو تا آلو بده، با چه وسواسی مراقب بود دستش بهم نخوره...
من سیزده ساله تو این مسیرم. سالی دو بار هم میرم. بد و خوب رو هم با هم میگم. همونطور که نوشتم یکی از مردای عراقی سر کوله اذیتمون کرد، مینویسم که هیچ مرد عراقی بهم بیاحترامی نکرده و سرم کلاه نذاشته. مینویسم یه روسری میخواستم بخرم دو نیمهشعبانِ قبلی، پولام و پیدا نمیکردم، گفت برو بعداً برام بیار. مینویسم چهار اربعین قبلی حواسم نبود و از تزئینِ شیک استکانای یه مغازه خوشم اومد و فکر کردم موکبه. رفتم یه سینی چای گرفتم به چه خوشگلی و اومدیم جمعیتی خوردیم! وقتی داشتم سینی رو برمیگردوندم متوجه شدم فقط آقایون عراقی تو مغازه هستن و دارن پول میدن. از خجالت آب شدم چون خیلی سرخوش رفتم و بی اونکه پول بدم گفتم این تعداد چای میخوام و چشمام پر از ذوقِ تزئین استکانای کمرباریک و نعلبکیهای سنتی بود. سینی رو که بهشون دادم با شرمندگی پرسیدم چقدر شد و مرد عِراقیِ مغازهدار که اون اربعین هر چایش نیم دینار بود، گفت هیچی. مهمانِ مایید. وَ هر کار کردم و براش توضیح دادم اون اول محو تزئین بودم و حواسم نبود، زیر بار نرفت و پولش و نگرفت و موکبی با ما رفتار کرد. مینویسم عطری که دو نیمهشعبان قبل از حرم امام علی علیه السلام جایزه گرفتم رو تموم کرده بودم و بوش و دوست داشتم، قوطیش و بردم نجف که بوش و پیدا کنم و بخرم. پیداش کردم و عطرفروشِ عِراقی برام پرش کرد و وقتی گفتم چقدر گفت صلوات! از این نمیتونم ساده بگذرم چون اندازهٔ نصف همون قوطی رو همون سال، تو شهرِ خودم گشتم پیدا کردم و گفتم پر کنید و ازم دویست هزار تومان گرفت(!)
من نمیدونم اینا که برمیگردن میگن عراقیا بدن، عراقیا بدچشمن، عراقیا فلانن چه کار کردن و چی دیدن، ولی من سیزده ساله سالی دو بار، دو هفته و سه هفته اونجام و اندازهٔ موهای سرم میتونم خاطره ازشون بگم که چقدر محترمم داشتن. چای پلیسای سامرا رو نوشتم. تو ایام تشییع آقاجان خبر اون دخترخبرنگاره پیچید که دورش حلقه زده بودن کارش رو بکنه، وبلاگیا یادشونه چندین سال پیش نوشتم شب اربعین بین دستههای عزای حرم گیر کردم تو یه سیل مرد عراقی و اون دستههای بزرگ با علم و کتلهای عظیم و اون سیل جمعیتِ هرولهکن بهخاطر من متوقف شد و مردای عراقی کوچه برام باز کردن و من به امن و امان به قسمت خانمها رسیدم. من هرگز یادم نمیره سومین یا چهارمین اربعینم بود و من دختری بسیار بسیار جوان و سربههوا که دوی نیمهشب، کوچه پس کوچههای نجف رو گم کرده بودم و اون سالها اربعین فراگیر نبود و عراق لبریز از ایرانی نبود که هفت_هشت جوان عراقی تو کوچهای تاریک بهم آدرس حرم دادن و دقیق راهنماییم کردن تا رسیدم حرم.
حتماً که خوب و بد همهجا هست، اما من اونجا اذیت نشدم و خیلی بهم برمیخوره که تو خاکِ خودم، وقتی میرم بخش خانمها شربت بگیرم، یه مرد بهم تنه میزنه و دستش رو کنار دستم میگیره که شربت بگیره(!)
حالام لنگ و پای مردای ایرانی تو دستوپامه و هرچی صدا میزنم بردار تا پیاده شم نفهمِ عالَمه! به خیالش چون دخترم از صدای بلندش وحشت دارم! صدام و انداختم سرم و با فریاد خطابش کردم و امری دستور دادم لنگ و دستات و جمع کن و برو گوشهٔ صندلی و دهنت رو ببند تا رد شم.
همهٔ اتوبوس ساکت شدن و اونم موش شد و رفت گوشهٔ صندلی و دست و پاش جمع شد. تونستیم پیاده شیم. مأمور جایگاه تو دلمون رو خالی کرد که امروز این آخرین اتوبوس مشهده و اگر نرید شب میمونید و برکت هفت شب میبنده و باید برگردید مرز.
رفیق وسایل رو گذاشت جای من و دوباره سوار اتوبوس شد و با راننده صحبت کرد. من پایین موندم و حدود یه ربع طول کشید که دیدم رفیق از تو اتوبوس دستوبال میزنه که بیا. سریع سوار شدم و دیدم ردیف سوم، جا پیدا کرده. بعد از منم چهار خانم دیگه سوار شدن و اونام جا شدن. برام عجیب بود که رفیق گفت به راننده گفتم ما بمونیم شب تو این بیابون اذیت میشیم، راننده هم دونه دونه صندلیها رو بررسی میکنه و افراد رو مینشونه و کاشف به عمل میاد اون مردای ته اتوبوس هشت جای خالی گرفته بودن بی دلیل... رفیق نذاشت برم تیکه تیکهشون کنم... میسپارمشون به حضرت امالبنین سلام الله علیها.
خلاصه سوار شدیم و باز یک ساعت تو گرما موندیم تا صورت بگیرن و تااااااازه راه افتادن!
اینهمه معطلی تو خاکِ خودم(!)
اینهمه اعصابخردی و دادوبیداد، تو خاکِ خودم(!)
وَ چادری که خاکی شد، تنی که عرقو شد، صورتی که کدر شد... وَ تو خاکِ خودم(!)
البته بهتلافیِ ماشین اولی، این یکی رانندههاش محترمن. گفتم تا تهران نرسیم پول نمیزنم براتون و قبول کردن. مردمانِ جلوی اتوبوس هم مهربون و خوبن.
تو عِراق وقتی سوار اتوبوس شدیم که بریم نجف، مردهای ایرانی ما رو چپچپ نگاه میکردن(!) چون دختریم و بدون مرد(!)
اما عِراقیها هیچوقت بد نگامون نکردن(!)
یادتونه نوشتم نیمهشب من و رفیق رفتیم کنار علقمه چای بخوریم و هیچکس بد نگامون نکرد ولی تو خاکِ خودم، سرِ ظهر بریم یه پارک چای مرگمون کنیم صد تا چشم رومونه(!)
این چیزا بهم برمیخوره! بهم برمیخوره که برای مردهای عِراقی ما دخترها زائریم و برای مردهای ایرانی ما زائرها، دختر(!)
بهم برمیخوره وقتی کسی به عِراقیها توهین میکنه و نگاهِ بالا به پایین داره! بهم برمیخوره تو صفِ امانتِ بابالسدرهٔ حرم ارباب، ایرانیهای جلوتر از من داشتن میگفتن این عراقیا کیفای ما رو نمیگیرن ولی مال خودشون رو میگیرن(!)
بهم برمیخوره چون خنگن اما دهنشون باز(!)
عقبموندهٔ ایرانیِ متکبر! چشمای کورت رو باز کنی کفایته، نیازی به هوش نداره که بگیم روت فشار میاره چون نداری! از من و تو نمیگیره چون کولهپشتی داریم و جا نداره و باید وایسی یکی که کوله داده بیاد بگیره جا خالی شه تو بدی، ولی از عِراقیا میگیره چون کیف شونهای دارن اندازهٔ کف دست و خونههای کوچیکش خالیه(!) ایرانیجماعت نقنقو و زرزرو و غرغرو و همیشه طلبکاره(!) دهنش و فکرنکرده باز میکنه و ورور میکنه(!)
بعد از توضیح ما کل صف ساکت شد و یاد گرفتن صبور باشن تا دیگران بیان کوله بگیرن که اونا بتونن بدن(!)
یعنی خودشون زحمتِ فکر کردن نمیکشن(!)
یا امانت، پرچمها رو قبول نمیکرد. دور حرم پر بود از پرچمهایی که رها شده. شما دیگه تو کربلا ایرانیِ پرچمبهدست نمیدیدی! تو مرز موقع برگشت هم(!) پرچمای ایران و خونخواهیشون رو گم یا رها کرده بودن(!)
من کولههامون رو دادم امانت، رفتم روبهروی بابالسدره، نگهبانی پلیسای عراقی، گفتم پرچمام و امانت نگه میدارین تا دوازده شب؟
گفت آره!
شما بیا مشهد، خودت و شرحه شرحه کن، پلیس ازت یه عکس رهبر امانت نمیگیره(!) پلیسِ عِراق نکرد پرچمامون رو باز کنه... بررسی کنه... قبول کرد!
من دوازده شب رفتم و پرچمامون رو گرفتم و تنها علمبهدوشهای کربلا و مرز ما بودیم!
سربهراه
تو عِراق وقتی سوار اتوبوس شدیم که بریم نجف، مردهای ایرانی ما رو چپچپ نگاه میکردن(!) چون دختریم و ب
به رفیق میگم ایرانیها به همین راحتی از پرچماشون گذشتن(!) سختکوش نیستن... با اینکه پرچم، واااااقعاً عظیمترین کار فرهنگیِ اربعینِ امسال بود...
رفیق گفت باهوش نیستن! تو باهوشی. تا امانت، پرچم رو نگرفت، تو رفتی که بسپاری به مغازههای روبهرو و اتاقکِ پلیس دیدی و رفتی با پلیس صحبت کردی. این هوش میطلبه. مسأله سختکوشی نیست، هوشه. تو باهوشی، بقیه نه.
دارم روش فکر میکنم. چون معتقدم سختکوشه که از عقیدهش نمیگذره. ولی شاید حق با رفیق باشه و مسأله سر هوشه. نمیدونم...
سربهراه
من میدونستم چه شعری رو بذارم پایانِ روضههای دههٔ دوم...
اگر بدونید پرچمم رو که یهطرفش ایرانه و یهطرفش روسریِ ساتنِ سرخم، چقدر تو مشّایه و کربلا، عِراقیها گره زدن و نذر و نیاز کردن...❣
تو کربلا واقعاً دیگه پرچمبهدستی نبود(!) ما که راه میرفتیم، میومدن پرچمامون رو باز میکردن و عکس امام خامنهایِ جوان رو دست میکشیدن و خودشون رو متبرک میکردن... یا با ذوق به هم نشون میدادن...
ما روی کولههامون هم تصویر داشتیم، ولی اثراتی که پرچم داشت رو در تصویرها ندیدیم.
حتی میومدن و ازمون پرچمامون رو میخواستن که من محکم میگفتم لا! هذا وطنی! ترابی! عقیدتی! لا! ❣🇮🇷❣
سربهراه
من میدونستم چه شعری رو بذارم پایانِ روضههای دههٔ دوم... اگر بدونید پرچمم رو که یهطرفش ایرانه و ی
شب بود و ما حوالی عمود ۱۳۸۰ بودیم.
از دور دیدم یه جوان عِراقی داره از میلهای بالا میره که پرچمِ ایران رو بزنه سرش. دوستش از پایین یهو من رو دید و بهش گفت ایرانی! ایرانی!
اون نگاهی به من کرد و سریع از میله پایین اومد و با پرچم دوید سمتِ من. پرچم رو گرفت روبهروم. من لبخند زدم و تشکر کردم و پرچم رو گرفتم.
فکر کنم پرچمه گم شده بود. به احترام، میخواستن ببرنش بالای میله نصب کنن❣
من و دیدن و گفتن برش گردونیم به صاحبش❣
چوبِ پرچمِ خودم سنگینه و مچ دستم اذیت شد تو سفر، ولی دلم نیومد پرچمی که دلش میخواسته برسه حرم رو بذارم بمونه. تا حرمِ ارباب روی دوشم و کنارِ پرچمِ خودم حملش کردم و وقتی رسیدیم حرم، تکیهش دادم به دیوارِ بابالسدره و بوسیدمش و بهش گفتم حالا یه نفسِ راحت بکش... رسیدی به جایی که دوست داشتی... تکیه بده به شونههای حسین علیه السلام و دنیا رو طوفان هم برداشت، باکت نباشه... ازش خواستم دعام کنه و خداحافظی کردیم و جدا شدیم...
من برگشتم و
اون از حسین علیه السلام
دل نکند...🇮🇷
خدای من!
خیلی حماسی تموم شد!
خیلی محشر تموم شد!
من مطمئنم مطمئنم سفرنامهم رتبهٔ اوّل رو میاره!
تمومِ پایانه تا خونه رو داشتم به این فکر میکردم که سفرنامه رو چطور به پایان ببرم؟! پایانِ یه قصه، یه نوشته، یه سفرنامه همونقدر مهمه که شروعش... چه بسا مهمتر! چون این پایانه که ذهن خواننده رو میبنده یا تازه باز میکنه!
اما خودِ صاحبِ سفر، سفرنامه رو حماسی و غوغا به پایان بُرد!
من همین حالا رسیدم خونه... وَ نمیخوام برم یه دوش الکی بگیرم... میخوام یه حمامِ اساسی برم... پس الآن وقتش نیست... الآن فقط کولهم و گذاشتم... نمازم رو خوندم... پرچمم رو برداشتم... وَ دارم میرم خیابان...
اللّه اکبر!
تمومِ سفرنامهم رو طوری نوشتم که توش «اضطرار» دیده شه... طوری نوشتم که بشه تاریخِ مکتوبِ مردادِ ۱۴۰۵... طوری نوشتم که بمونه برای آیندگان... که بدونن من مجنونِ اربعین بودم و ازش دل کندم تا باعث و ترویجدهنده و نگهدارندهش رو حفظ کنم... جمهوری اسلامیِ ایران... وَ درود بر خمینی...
که بدونن چقدر تحقیق کردم... چقدر پرسوجو کردم... چقدر وسواس به خرج دادم تا بدونم تکلیف، رفتنه یا موندن...
که بدونن اگر سالم بودم دو روزه مشّایه رو تموم میکردم و خدا با بیماری و تاول به من و همسفرام منّت گذاشت و هر چقدر من به اضطرار حرکت کردم، اون من رو چهار روز در مشّایه نگه داشت... اللّه اکبر!
من هر وقت میرفتم کربلا، تپل برمیگشتم... اینبار همونی که بودم رو نصف کردم! چنان رنجور و زرد و نزار شدم که میترسم کسی خیابان من رو ببینه نشناسه...
من در این سفر بهضرورت خوردم...
بهضرورت خوابیدم...
بهضرورت زیارت کردم...
بهضرورت دیدم و شنیدم...
من در این سفر بهضرورت حضور پیدا کردم...
خونخواهیم رو امتداد دادم و گرچه موکبهای خوشمزه رو عبور کردم، اما حتی یک دوربین از من و پرچمم و مشتِ گرهکردهم در امان نبود...
سربازِ خیابان مأمور به حفظِ بیابان شد و حالا برگشته سرِ پُستِ خیابانش...
اللّه اکبر!
اربعین...
مدارِ اربعین داره دنیا رو درمینورده...
وَ اگر خیابانی مانده از مهارتآموزیِ فشردهٔ اربعینه...
وَ اگر اربعینی مانده از شش ماه خیابان نگه داشتنه...
وَه که چه خوشبختم به چنین داراییِ سترگ و گرانبهایی...
ترامپ نفهمیده که با شیعه درافتاده... ترامپ حسین علیه السلام رو نمیشناسه... ترامپ اربعین رو نمیفهمه... ترامپ نفهمید با کی درافتاد! اللّه اکبر!
با پرچمم از ایران راهیِ عِراق شدم... همون پرچمی که یه روزی بعث عِراق میخواست سهروزه پایین بکشه رو بردم و تو اتاقکِ نگهبانیِ پلیس گذاشتم و پلیسِ عِراق رو به مراقبت و محافظتش گماشتم... وَ درود بر خامنهای...
وَ با همون پرچم برگشتم خیابان... بی اونکه چادر عوض کنم یا عرقِ راه رو از تن بگیرم... خدای من... خدای من... چه باشکوه... چه غوغا... چه محشر!
❣سلام بر خیابان؛ امتدادِ طریق الحسین❣