من کارم نوشتنه و با نوشتن انس دارم، اما اینقدر به غیرتم برخورد حریم امامم رو نجسها شکستن و دستشون به ضریحِ پاک و مقدسِ امامم خورده که زنگ زدم ۱۳۸.
گفتم پشت ضریح تذکر دادم خادمتون. گفت ما که نمیدونیم! شاید غسل کرده. بعد کاشته. اومده زیارت(!) چرا تهمت بزنیم؟! گفتم بیا استدلالِ خندهدارت رو باور کنیم و به بُعدِ فردیِ گناهش کاری نداشته باشیم. سرِ بُعدِ اجتماعیِ گناهش و اینکه قبح گناه رو میشکنه و باعث ترویج این نجاست و از بین بردنِ فضای تربیتیِ حرم و نور امام میشه تو موظفی تذکر بدی! میدونی چقدر نوجوان تو این حرم میتونه هدایت بشه و توی بیبخار مانعش شدی؟!
گفتم عِراق سرویسهای بهداشتی خادمهایی داشت که بالای سر زائرها بودن و وضو اصلاح میکردن. آستان قدس اینهمه خادمِ علّاف داره و اینهمه متقاضیِ خدمت. تو سرویسها شما هم خادم بذارید وضوها رو ببینه و صحبت کنه. دیگه وضو رو که نمیتونید بگید غسل کرده(!) داره روی اون کاشت، وضو میگیره(!) میاد تو صف نماز(!) دیگه نمازای حرم که گردن شماست(!) قرار نیست مُشتی نجس رو به دین پاکمون جذب کنیم! جذب رو اشتباه گرفتید! دافعه و جاذبهٔ علی علیه السلام از شهید مطهری رو بخونید بلکه جذب یاد گرفتید! این نجسها تو حرم و در حریمِ امام دین یاد نگیرن کجا یاد بگیرن؟! مهیا کردنِ بسترِ هدایتیِ مردم به ذمهٔ آستان قدسه!
من تو مغازه میرم میبینم فروشنده کاشت ناخن داره یا مژه، ازش خرید نمیکنم که پولِ طیب و طاهرم تو جیبِ نجسها نره و به بهبودِ اوضاعِ اقتصادیشون کمک نکنه،
نمیدونم چطور کسی دردش نمیاد این نجسها میرن دور ضریح............
همین دو روز پیش که کیک پختم و برنامه داشتیم با رفقا، رفتم براشون هلههوله بخرم، از یه مغازهٔ قدیمی و پر از خاکی خرید کردم که روی بستهٔ چیپس رو بعد دستمال نمدار کشیدم، ولی برام مهم بود اون پونصد تومنی که خرید کردم بره تو جیبِ اون پیرمردی که روی شیشهٔ مغازهش عکس آقاجان رو زده و تو مغازهشم پرچم ایران بود و دستِ خودش تسبیح و مشغولِ ذکر.
نذاشتم پولی که به زحمت درمیارم و برای حلال و طاهر بودنش ۲۵ صدم ناحق نمیدم، بره جیب مُشتی خبیث یا نجس.
تا دلتونم بخواد چادر سرِ عباییها کردم😎
حرم با عبا اجازهٔ ورود نمیده، چون الحمدلله هنوز در این حد حالیشه که عبا، حجاب نیست! به هیچ عنوان حجاب نیست!
باید چادر بپوشن. ولی عباییها اینقدر وقیح و بیادب و دور از آدابِ زیارتن که وارد که میشن چادر رو برمیدارن...
من یا خودم جلوشون و میگیرم یا خادم تحریک میکنم جلوشون رو بگیره.
به یکی از وقیحترینهاشون گفتم من هنوز نمردم که حریمِ امامم رو شما عباییهای تحریفکنندهٔ دین بردارید! هستم و تا جون در بدن دارم جلوتون میایستم😊
یکیشونم چادر درآورده بود با گنبد عکس بگیره(!) رفتم جلوش و پشت به کسی که میخواست عکس بگیره ایستادم و نذاشتم عکس عبایی از حرم درکنه😂 چادر سرش کردم و اینقدر اونجا ایستادم که دیدن نمیرم، اونا رفتن😁 ولی اجازه ندادم از حرم سوءاستفاده کنن✌️
دختربچههای عِراقی سالهای قبل پوشیده بودن.
پوشیدهٔ پوشیده.
سالهای قبل هیچ دختربچهٔ سربرهنهای وسط مشایه نبود که دستمال بده یا عطر بزنه یا لبیک یا حسین بگه. همهشون پوشیده بودن.
این دو سالِ اخیر توشون سربرهنه هم بود...
به رفیق میگفتم این اثر کاشت ناخن و مژه و بیطهارت شدن در زندگیه... ایرانیهای نجس، کاشت رو آوردن عِراق... زنهای عِراقی هم نجس شدن... با این نجاست بچهدار شدن، آشپزی کردن، بچه بزرگ کردن، برای امام حسین علیه السلام هم عزاداری کردن... نتیجه شد اینکه عِراق از سیزده سالِ پیش که زنها و دخترهاش با محتوای مقاومت باهات حرف میزدن، حالا با محتوای حُلُو و جمیل باهات صحبت میکنن(!) دختربچهها سربرهنه شدن... نوجوانها و جوانها درگیرِ آینه(!)
رفیق گفت دقت کردی پاکستانیها اصلاً کاشت نداشتن؟ گفتم چون ایرانیها به پاکستان سفر نمیکنن و اونا در امان هستن!
چندین سالِ پیش عِراق پر بود از یه پوستر و عکس:
یه شتر کشیده بودن و کلهٔ یه زن که زیر شال، مثلِ کوهانِ شتر، قلمبه کرده بود موهاش رو. بعد از پیامبر حدیث نوشته بودن زنانی که موهاشون رو مثل کوهان شتر کنن، ملعون هستن.
من دقیق یادمه که وقتی عِراق میرفتم سرویس بهداشتی، دخترا و زنای عِراقی حتی اگر موی کمی داشتن، زیرِ شال، کلیپسهای گندهای میزدن که به کوهان شتر میموند و با اینکه صد تا سوزن میزدن به شاله و پوشیدهٔ پوشیده بودن، ولی همهشون دو متر بالای کلهشون برآمدگی داشت! قشنگ هم نبود... نمیدونم اون فرهنگ از کجا اومده بود... ولی در و دیوارِ حرم و خیابونهای عِراق تا سالها پر بود از اون تصویرِ ساده و بدون خلاقیت تا بالاخره استمرار جواب داد و این از سرِ زنهای عِراقی افتاد.
ولی حالا دارن روی آرایش و بدچشمی و نگاه نامحرم کار میکنن... و البته بهنظرم اینبار موفق نشن...
چون حدیث یکسان نیست و احادیث مختلفی رو کار کرده بودن.
با تصویر و رنگی کار نکردن و یه پرینت سادهٔ سیاه و سفید بود کاغذا.
همهجای عِراق نبود و فقط نکتهسنجها میدیدن کجاها حدیث زدن.
وَ نجاستِ کاشت بهمرور حقپذیری رو در اونها خواهد کُشت و پردههای ظلمانی که از نداشتنِ طهارت بر قلبهاشون میشینه و غذایی که زنانِ ناپاک میپزن و شکمِ مرد و بچههاشون رو با اون غذا پر میکنن... دیگه نمیذاره کلامِ معصوم اثرگذاری داشته باشه..........
اربعینیها حدیثهای عِراق رو دیدید؟ میتونید چند تاش رو بگید؟ با ذکرِ اینکه کجا کاغذ رو چسبونده بودن؟
حرم دستِ من بود، شنبه که زائرا میرفتن، شلنگ وصل میکردم به قمصر کاشون، ضریح و با فشارِ گلاب میشستم اثرِ نجاستِ این کاشتیها و جای رژِ این مترسکا بره...
گرچه حریم و حرمتِ شکستهٔ امام رو نمیتونم برگردونم.............
سربهراه
چندین سالِ پیش عِراق پر بود از یه پوستر و عکس: یه شتر کشیده بودن و کلهٔ یه زن که زیر شال، مثلِ کوهان
حتی یه اربعینی یه حدیث نفرستاده(!)
قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلُ ۚ كَان تو سفر کردناتون جایگاهی نداره فکر کنم(!) فقط پیش اومد میرید(!)
کمیّت آری... کیفیت حاشا(!)
سربهراه
سرما خوردم و حالم بده. امشب رفتم جای خودمون که بعد از نماز استغاثه برگردم. دختری که با هم دوست شدیم
دوستم توی تجمع برام یه کااااااااااسه ترشکِ آلبالو آورده که خودش درست کرده به چه خوشمزگـــــــــــــــــــی😍😍😍😍😍😍😍😍
باید بعد از شهادتا بساط کیک رو راه بندازم براش کیک بپزم😍
هفتهٔ پیش این روز و این ساعت، حمامکرده و لباسشسته و تمیز و دستهگل داشتیم بهزور خودمون رو میکشوندیم.
به اربعینِ کربلا نرسیده بودیم و موکبها جمع شده بودن. بیابون رو طی کرده بودیم و واردِ حیطهٔ کربلا شده بودیم. موکبها چنان شلوغ بود که دلمون برنمیداشت بریم و لباسامون کثیف شه.
رفیق با تاولهای وحشتناکش عقبتر میلنگید و من با سردرد و گلودرد و تهوع، جلوتر خودم رو میکشوندم.
جایی برای توقف نبود. باید میرفتیم تا حرم.
نزدیکِ عمودِ تولدم یه پسرِ عِراقی جلوم سبز شد. یه ظرف حلوا بهم داد. اونقدر درد داشتم و رنجور بودم که دیگه نمیخواستم چیزی بخورم. فقط میخواستم برسم حرم و بشینم. از موکبهای مسیر میگذشتم که تو اون شلوغی کثیف نشم و تمیز برسم حرم.
تشکر کردم و گفتم نمیخوام. پسره اصرار کرد. ظرف رو گرفت طرفم. اومدم بگیرم، تو اصرارش ظرف از دستش افتاد زمین و ترکید. حلواها پاشید به چادرم...
برای چند لحظه از شدتِ خشم و بغض مکث کردم... پسر خم شد ظرف رو برداره و داشت میگفت یکی دیگه بهت میدم. خشمم رو لگام زدم و خم شدم و همون ظرف رو برداشتم و بهش گفتم نه، همین رو میخورم. اون از من عذرخواهی میکرد و من از اون. راضیش کردم و رفت.
کنارِ خیابون ایستادم حلوا رو بخورم تا رفیق برسه. وقتی رسید و چادرم رو دید فهمید چقدر عصبانیام... رفتیم جلوتر آب بگیریم چادرم رو تمیز کنم. وقتی آب گرفتم و برگشتم پیش رفیق، با دست اون سمتِ خیابون رو نشونم داد که پایینِ یه خونهٔ آپارتمانی نوشته سرویس بهداشتی. گفت برو قشنگ چادرت رو بشور و بیا. تا برسیم حرم خشک میشه.
پرچما و کوله رو گذاشتم پیش اون و رفتم به سمتی که نشون داده بود. بالای آپارتمان نوشته بود موکب احباب الزهرا سلام اللّه علیها. وارد شدم و سرویس بهداشتی فوووووووق تمیزش رو پیدا کردم. بعد دیدم درِ خونه بازه. سر کشیدم دیدم یه تالارِ بزرگ و سقفبلنده با کولرهای گازیِ خنک. موکتشده و فوووووووق تمیز! داخلش یه خانوادهٔ عراقی بودن و شاید پانزده ایرانی. اینقدر بزرگ بود که هرکدوم پراکنده یهجا خوابیده بودن.
فکر کردم شاید اینقدر اعیونی و شیکه، خصوصیه و برای کاروانی. یکی از ایرانیها دید سرک میکشم. گفت بیا تو. گفتم برای همه است؟ میشه اومد خوابید؟ گفت آره! هم اینجا و هم طبقهٔ بالا.
باورم نمیشد... حضرت آقای امام حسین جانم با یه حلوا بهم چه موکبی نشون دادن... من چقدر خشمگین بودم...
سریع اومدم بیرون و رفتم پی رفیق. با هم رفتیم اونجا. طبقهٔ دوم.
خدای من...
وقتی پتو انداختیم وسطِ اتاقتالار... روبهروی کولر... دور از هر جمعیت و فشار و سروصدایی... با سرویس بهداشتیای که دم در بود و میشد بدون حجاب رفت... به چه تمیزی و شیکی... به حلواهای روی چادرم نگاه کردم و زدم زیر گریه... گریهای از سر ضعف و نادانی... گریهای از سر قدرناشناسی... گریهای از سر...
آخ... امام حسین جانم...
چادرم رو شستم. پهن کردم روی منبرِ محراب که بزرگ و شیک بود. خوابیدیم... در عمودِ تولدم... چنان راحت و عمیق که انگار در آسمانها بودم...
نماز صبح رو که خوندیم بقیه خواب بودن. ما در سکوت و آسایش به خودمون رسیدیم. مو شونه کردیم و بافتیم. مسواک کردیم. پاهامون رو شستیم. پودر عرق رو زدیم. جوراب نو پوشیدیم. گیرههای خوشگلمون رو به روسری زدیم. کمی عطر زیرِ چادر استفاده کردیم. وَ آمادهٔ حرکت تا حرم شدیم که دختربچهٔ عِراقی صاحبموکب، برامون توی ظرف یکبارمصرف و به چه تمیزی چای عِراقی آورد و بیسکوییت. خوردیم و راه افتادیم.
به یه حلوا... کاممون رو شیرین کرد...
دید داریم از درد میمیریم و تن به موکبهای شلوغ و کثیف نمیدیم... ما رو برد کجا... آخ از شما آقای امام حسین جان... آخ از شما که آدم رو مجنونتر از مجنون میکنی آقا... چادر که چیزی نیست... من سیزده ساله میرسونم خودم رو که بگم همهٔ زندگیم فدات... جونِ بی ارزشم فدات...
اصلاً
بِفداکَ یا بوسجّاد.........😭❣
سربهراه
قسمتهای موندهٔ مختار رو دیدم و تمومش کردم.
عاشورا سال ۶۱ هجری قمری بوده و قیامِ خونخواهیِ مختار سالِ ۶۶ هجری قمری.
یعنی پنج سالِ بعد.
مختار وقتی از عاشورا موند، دیگه فقط با فکرِ خونخواهی زندگی کرد.
یعنی پنج سال فقط به انتقام فکر کرد.
نه فکرِ خالی!
برای انتقام برنامه ریخت.
برای انتقام زندان رفت.
برای انتقام با این و اون صحبت کرد.
برای انتقام سفر کرد.
برای انتقام مزوّرها و آشغالها رو تحمل کرد.
برای انتقام بدنام و بیآبرو شد.
برای انتقام از رفاه و زندگی و مال و اموال گذشت.
برای انتقام از زن و بچه دل کند.
برای انتقام خورد.
برای انتقام خوابید.
برای انتقام نفس کشید.
برای انتقام حرف و عملش یکی بود.
برای انتقام پنج سال، هر روزِ پنج سال، هر ساعتِ هر روزِ پنج سال دغدغه و برنامه و تلاش و حرکت و فکر و رؤیا داشت.
وَ بعد از پنج سال بالاخره آرزوش رو تحقق بخشید.
اونی که امامش رو مسخره کرد و گفت از گندم ری نمیخورم، از جو میخورم... گردن زد.
اونی که روی سینهٔ امامش نشست... گردن زد...
اونی که سرِ امامش رو جدا کرد... دست و پا و انگشت برید و انداخت دیگ روغنِ جوشان...
اونی که سرِ امامش رو چرخوند... انداخت تو آتیش...
اونی که انگشتِ امامش رو برید... دست و پا و انگشت قطع کرد...
اونی که سهشعبه به سینهٔ امامش زد... دست و پا برید و انداخت آتیش...
اونی که اموال امامش رو غارت کرد... در ملأ عام گردن زد...
اونی که خیمه و لباس امامش رو غارت کرد... در ملأ عام گردن زد...
اونی که کلاهخودِ امامش رو غارت کرد... دست و پا قطع کرد...
اونی که لباسِ شخصیِ امامش رو غارت کرد... در ملأ عام گردن زد...
اونی که به پیکرِ امامش تاخت... دست و پا به زمین میخ کرد...
وَ کاری کرد تا قیامِ قیامت کسی جرأت نکنه تو خواب هم رؤیا ببینه که میشه عاشورا رو تکرار کرد و بعد از اون ظالمین و ستمگرها به گورِ اجدادشون خندیدن که بخوان امامی رو علنی و به این وضع شهید کنن...
مختار پنج سال برای خونخواهی برنامه ریخت و تلاش کرد و عاشورا رو برای همیشه براندازی کرد...
بعد از مختار فقط سم تو دست و بالِ ظالمین افتاد و اونم به هزار حیلت و یواشکی...
آخ...
این روضه رو چطور ادامه بدم جز اینکه بنویسم کاش مختارت بودم ذبیحِ پاکدامنم............