سربهراه
چندین سالِ پیش عِراق پر بود از یه پوستر و عکس: یه شتر کشیده بودن و کلهٔ یه زن که زیر شال، مثلِ کوهان
حتی یه اربعینی یه حدیث نفرستاده(!)
قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلُ ۚ كَان تو سفر کردناتون جایگاهی نداره فکر کنم(!) فقط پیش اومد میرید(!)
کمیّت آری... کیفیت حاشا(!)
سربهراه
سرما خوردم و حالم بده. امشب رفتم جای خودمون که بعد از نماز استغاثه برگردم. دختری که با هم دوست شدیم
دوستم توی تجمع برام یه کااااااااااسه ترشکِ آلبالو آورده که خودش درست کرده به چه خوشمزگـــــــــــــــــــی😍😍😍😍😍😍😍😍
باید بعد از شهادتا بساط کیک رو راه بندازم براش کیک بپزم😍
هفتهٔ پیش این روز و این ساعت، حمامکرده و لباسشسته و تمیز و دستهگل داشتیم بهزور خودمون رو میکشوندیم.
به اربعینِ کربلا نرسیده بودیم و موکبها جمع شده بودن. بیابون رو طی کرده بودیم و واردِ حیطهٔ کربلا شده بودیم. موکبها چنان شلوغ بود که دلمون برنمیداشت بریم و لباسامون کثیف شه.
رفیق با تاولهای وحشتناکش عقبتر میلنگید و من با سردرد و گلودرد و تهوع، جلوتر خودم رو میکشوندم.
جایی برای توقف نبود. باید میرفتیم تا حرم.
نزدیکِ عمودِ تولدم یه پسرِ عِراقی جلوم سبز شد. یه ظرف حلوا بهم داد. اونقدر درد داشتم و رنجور بودم که دیگه نمیخواستم چیزی بخورم. فقط میخواستم برسم حرم و بشینم. از موکبهای مسیر میگذشتم که تو اون شلوغی کثیف نشم و تمیز برسم حرم.
تشکر کردم و گفتم نمیخوام. پسره اصرار کرد. ظرف رو گرفت طرفم. اومدم بگیرم، تو اصرارش ظرف از دستش افتاد زمین و ترکید. حلواها پاشید به چادرم...
برای چند لحظه از شدتِ خشم و بغض مکث کردم... پسر خم شد ظرف رو برداره و داشت میگفت یکی دیگه بهت میدم. خشمم رو لگام زدم و خم شدم و همون ظرف رو برداشتم و بهش گفتم نه، همین رو میخورم. اون از من عذرخواهی میکرد و من از اون. راضیش کردم و رفت.
کنارِ خیابون ایستادم حلوا رو بخورم تا رفیق برسه. وقتی رسید و چادرم رو دید فهمید چقدر عصبانیام... رفتیم جلوتر آب بگیریم چادرم رو تمیز کنم. وقتی آب گرفتم و برگشتم پیش رفیق، با دست اون سمتِ خیابون رو نشونم داد که پایینِ یه خونهٔ آپارتمانی نوشته سرویس بهداشتی. گفت برو قشنگ چادرت رو بشور و بیا. تا برسیم حرم خشک میشه.
پرچما و کوله رو گذاشتم پیش اون و رفتم به سمتی که نشون داده بود. بالای آپارتمان نوشته بود موکب احباب الزهرا سلام اللّه علیها. وارد شدم و سرویس بهداشتی فوووووووق تمیزش رو پیدا کردم. بعد دیدم درِ خونه بازه. سر کشیدم دیدم یه تالارِ بزرگ و سقفبلنده با کولرهای گازیِ خنک. موکتشده و فوووووووق تمیز! داخلش یه خانوادهٔ عراقی بودن و شاید پانزده ایرانی. اینقدر بزرگ بود که هرکدوم پراکنده یهجا خوابیده بودن.
فکر کردم شاید اینقدر اعیونی و شیکه، خصوصیه و برای کاروانی. یکی از ایرانیها دید سرک میکشم. گفت بیا تو. گفتم برای همه است؟ میشه اومد خوابید؟ گفت آره! هم اینجا و هم طبقهٔ بالا.
باورم نمیشد... حضرت آقای امام حسین جانم با یه حلوا بهم چه موکبی نشون دادن... من چقدر خشمگین بودم...
سریع اومدم بیرون و رفتم پی رفیق. با هم رفتیم اونجا. طبقهٔ دوم.
خدای من...
وقتی پتو انداختیم وسطِ اتاقتالار... روبهروی کولر... دور از هر جمعیت و فشار و سروصدایی... با سرویس بهداشتیای که دم در بود و میشد بدون حجاب رفت... به چه تمیزی و شیکی... به حلواهای روی چادرم نگاه کردم و زدم زیر گریه... گریهای از سر ضعف و نادانی... گریهای از سر قدرناشناسی... گریهای از سر...
آخ... امام حسین جانم...
چادرم رو شستم. پهن کردم روی منبرِ محراب که بزرگ و شیک بود. خوابیدیم... در عمودِ تولدم... چنان راحت و عمیق که انگار در آسمانها بودم...
نماز صبح رو که خوندیم بقیه خواب بودن. ما در سکوت و آسایش به خودمون رسیدیم. مو شونه کردیم و بافتیم. مسواک کردیم. پاهامون رو شستیم. پودر عرق رو زدیم. جوراب نو پوشیدیم. گیرههای خوشگلمون رو به روسری زدیم. کمی عطر زیرِ چادر استفاده کردیم. وَ آمادهٔ حرکت تا حرم شدیم که دختربچهٔ عِراقی صاحبموکب، برامون توی ظرف یکبارمصرف و به چه تمیزی چای عِراقی آورد و بیسکوییت. خوردیم و راه افتادیم.
به یه حلوا... کاممون رو شیرین کرد...
دید داریم از درد میمیریم و تن به موکبهای شلوغ و کثیف نمیدیم... ما رو برد کجا... آخ از شما آقای امام حسین جان... آخ از شما که آدم رو مجنونتر از مجنون میکنی آقا... چادر که چیزی نیست... من سیزده ساله میرسونم خودم رو که بگم همهٔ زندگیم فدات... جونِ بی ارزشم فدات...
اصلاً
بِفداکَ یا بوسجّاد.........😭❣
سربهراه
قسمتهای موندهٔ مختار رو دیدم و تمومش کردم.
عاشورا سال ۶۱ هجری قمری بوده و قیامِ خونخواهیِ مختار سالِ ۶۶ هجری قمری.
یعنی پنج سالِ بعد.
مختار وقتی از عاشورا موند، دیگه فقط با فکرِ خونخواهی زندگی کرد.
یعنی پنج سال فقط به انتقام فکر کرد.
نه فکرِ خالی!
برای انتقام برنامه ریخت.
برای انتقام زندان رفت.
برای انتقام با این و اون صحبت کرد.
برای انتقام سفر کرد.
برای انتقام مزوّرها و آشغالها رو تحمل کرد.
برای انتقام بدنام و بیآبرو شد.
برای انتقام از رفاه و زندگی و مال و اموال گذشت.
برای انتقام از زن و بچه دل کند.
برای انتقام خورد.
برای انتقام خوابید.
برای انتقام نفس کشید.
برای انتقام حرف و عملش یکی بود.
برای انتقام پنج سال، هر روزِ پنج سال، هر ساعتِ هر روزِ پنج سال دغدغه و برنامه و تلاش و حرکت و فکر و رؤیا داشت.
وَ بعد از پنج سال بالاخره آرزوش رو تحقق بخشید.
اونی که امامش رو مسخره کرد و گفت از گندم ری نمیخورم، از جو میخورم... گردن زد.
اونی که روی سینهٔ امامش نشست... گردن زد...
اونی که سرِ امامش رو جدا کرد... دست و پا و انگشت برید و انداخت دیگ روغنِ جوشان...
اونی که سرِ امامش رو چرخوند... انداخت تو آتیش...
اونی که انگشتِ امامش رو برید... دست و پا و انگشت قطع کرد...
اونی که سهشعبه به سینهٔ امامش زد... دست و پا برید و انداخت آتیش...
اونی که اموال امامش رو غارت کرد... در ملأ عام گردن زد...
اونی که خیمه و لباس امامش رو غارت کرد... در ملأ عام گردن زد...
اونی که کلاهخودِ امامش رو غارت کرد... دست و پا قطع کرد...
اونی که لباسِ شخصیِ امامش رو غارت کرد... در ملأ عام گردن زد...
اونی که به پیکرِ امامش تاخت... دست و پا به زمین میخ کرد...
وَ کاری کرد تا قیامِ قیامت کسی جرأت نکنه تو خواب هم رؤیا ببینه که میشه عاشورا رو تکرار کرد و بعد از اون ظالمین و ستمگرها به گورِ اجدادشون خندیدن که بخوان امامی رو علنی و به این وضع شهید کنن...
مختار پنج سال برای خونخواهی برنامه ریخت و تلاش کرد و عاشورا رو برای همیشه براندازی کرد...
بعد از مختار فقط سم تو دست و بالِ ظالمین افتاد و اونم به هزار حیلت و یواشکی...
آخ...
این روضه رو چطور ادامه بدم جز اینکه بنویسم کاش مختارت بودم ذبیحِ پاکدامنم............
زدم بیرون که برم حرم.
موکبها رو میبینم.
خادمها.
زائرها.
ما ایرانیها در خادمی به گردِ پای عِراقیها هم نمیرسیم!
باید تو صفهای طویلِ یه کفِ دست غذا پیر بشه زائر(!)
سربهراه
زدم بیرون که برم حرم. موکبها رو میبینم. خادمها. زائرها. ما ایرانیها در خادمی به گردِ پای عِر
ته ته تهِ تنوع و خلاقیتِ خوراکی، اینجا شربتِ آلبالویه(!)
تو مشّایه در یک ساعت، من پنج مدل شربت میخوردم!
لذیذترینش موز و انجیر و آب بود تو مخلوطکن.
بعد از همهٔ اینا، یکی وسطِ جاده، بدون هیچ صف و ازدحامی، یه لیوان میداد دستم، یه شلنگ میگرفت توش، لیوان و برام پر میکرد از دلستررررررررررر😍
سربهراه
تو گردنههای ایلام براتون نمودارِ اربعین_ظهور کشیدم😂 اربعینیها روش فکر کنن... دوست داشتین بلند بلند
چون این مثلث تو ایران نیست!
مخصوصِ اربعینه.
اگر اینجا هم بود که ظهور میشد!
این مثلث فقططططططط مخصوص اربعینیهاست!
فقط خوشبختهایی که اربعین رو «خواستن».
فقط.