eitaa logo
سربه‌راه
226 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
396 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
به شوقِ دیدنت، طفلِ دبستان، پیش از اردویم همهْ آماده... کفش و کوله... حتی گیره‌ٔ مویم به گوشَت می‌رسم از دورها، از دورهای دور ببین من هم صدای کوچکی در این هیاهویم اَلابیکُم؟... هَلابیکُم؟... نمی‌دانم چه می‌گوید! غذاهای بهشتی را تعارف می‌کند سویم ببین انگشتِ پایم تاولی کوچک زده اما به یادِ کودکانِ کربلا چیزی نمی‌گویم رقیه -دوستم- موهای درهم‌برهمی دارد برای او ندارم هدیه‌ای جز گیره‌ٔ مویم کسی در بین جمعیت ندیده مادر من را؟! زنی با مهربانی می‌نشیند؛ آه! پهلویم... شما برام فرستادید😭❣
این‌طور بود که عِراقی‌ها از ما ایرانی‌ها عکسِ آقاجان رو می‌خواستنن، ولی یهو رفیق صدام زد که این عکسی که دوست داری و گذاشتی شادت. برگشتم و دیدم موکبِ شای عِراقی، این رو گذاشته بین لیواناش. توقف کردم و دل‌دل داشتم ازش بخوام یا نه... رفیق سریع رو کرد به موکب‌دارِ عِراقی و گفت این برای ما باشه؟ عِراقی‌ها هم که کریم... دقیق لول کردم و گذاشتم جایی از کوله‌م که تا مشهد خراب نشه❣ هم ذبیحِ پاکدامنمه... هم از مشّایه... دوچندان دوست‌تَرَش دارم❣
نهمِ اسفند طوفان شد به زندگی‌م و سیلِ رفتن‌ت خونه‌خراب‌م کرد و من خی‌لی چیزا و خی‌لی آدم‌ها رو از دست دادم... من تو هیچ آمارِ خسارت‌دیده‌های جنگی نیستم... وَ هرچه شد رو خودت دیدی و خدای تو که زنده است... امروز مطمئن شدم دیدی........... بلوزی که خادمِ پیکرت از تغسیل تا تشییع تا تدفین تن‌شون بوده و شونه به شونه‌ت عرق ریختن... خصوصاً مشّایه... از عمودِ چهارصد... تاااااااا دوی صبحِ حرمِ حضرتِ آقای امام حسین جان علیه السلام... سربندهایی که در ماشینِ حمل‌ِ پیکرت بوده... گل‌هایی که روی پیکرت بوده... گلابی که روی پیکرت می‌پاشیدن... تکه‌ای از پرچمِ روی تابوتِ زهراکوچولوت... وَ قلم‌هات.......... از قتلگاه‌ت......... بین ویرانی‌های رفتن‌ت... وَ اجازه بده بعد از این بی کلمه مابقی‌ش رو به خودت بگم...................... با قلمی که انگشت‌های دستِ سالم‌‌ت رو بوسیده ذبیحِ جانبازم... کلمه نخواهم نوشت... زندگی‌م رو از سر خواهم نوشت. عزیزِ غریب‌م........... ذبیحِ پاکدامن‌م..............
تبرّکِ انگشت‌هات........................ خدای من........................ خدای من...............
سربه‌راه
تبرّکِ انگشت‌هات........................ خدای من........................ خدای من...............
من که هیچ‌وقت ازت انگشتر نخواستم... من که هیچ‌وقت نیفتادم پی کارت ورود به بیت... من که فقط حسرت داشتم برات از نجف عبا سوغات بیارم... من که قرآنی که برام فرستادی هم دادم رفیق... من چیزی ازت نخواستم... جز خودت رو... جز خودت رو... جز خودت رو... خودت... خودت... خودت... قلم‌هات و پس بگیر و برگرد... از دارالذکر بلند شو و برگرد کشوردوست و بشین روبه‌روی ساعت کوچولوت و با لبخند سخنرانی‌ت و شروع کن و عزّت‌م بده... من بعد از نهمِ اسفند.............. آخ
سربه‌راه
میزِ کارم را با وسواس، دستمالِ نم‌دار می‌کشم. لکّه‌های روی سفیدی‌اش آزارم می‌دهند. دستمال را در دست‌هایم مچاله می‌کنم و آن تکّه‌اش را که خیس‌تر است، سرِ انگشتِ اشاره‌ام می‌گیرم و می‌افتم به جانِ لکّه‌ها. گاهی تکّه‌پارچه را از مقابلِ انگشت‌م کنار می‌زنم و با سرِ ناخن، لکّه‌ها را می‌سایم. باز وسواس به‌خرج می‌دهم که مبادا سطحِ میز، خراش بردارد. بالاخره پیروز می‌شوم؛ لکّه‌ها را می‌کُشم و برقِ سفیدیِ میز، لبخندم را برّاق می‌کند. فقط جاقلمی برای دسته‌بندیِ رنگیِ هرچه پراکنده از آغاز و ادامه و پایان به ذهن‌م می‌‌ریزد. تقویم برای محاسبهٔ طولِ مدتِ آفرینش. قندان برای شیرین کردنِ کام‌م با جرعه‌های صبرچای، هر کجا که به‌جای تعلیقِ داستان، خودم معلّق و تلخ شدم! برگه‌های باطله برای یادداشت‌های پراکنده. غزلیاتِ سعدی، حافظ وَ مولوی برای غِنای فقرِ اندیشه‌ام. جای خالیِ دیوانِ بیدلِ دهلوی وَ لوازم نویسندگی وَ حرکت در مه که هنوز ندانستم چرا هیچ روزِ معلّمی به‌جای مجسمّه و ماگ و تزئینی‌هایی که جز از خواص نگه نمی‌دارم، کسی هدیه‌ام نمی‌دهد! وَ لپ‌تاپ. پیام‌های ناشناس را بررسی می‌کنم؛ هرکدام که نیاز به پاسخی دارد، پاسخ می‌دهم. برای «کلاسِ خودگردان»، کانال زده‌ام، کلی پیام‌آوا گرفته‌ام، امروز عصر شناسهٔ آن را هم در پاسخ به ناشناسِ شناس خواهم گذاشت و بعد از آن تا وقتی که نمی‌دانم، ناشناس را نخواهم خواند. آماده شده‌ام برای خلق. برای آفرینش. درون‌م پیچَندی شکل گرفته و دارد مرا از زمین به آسمان وصل می‌کند. باید فَترَتی از سر بُگْذرانم تا فتح. باید زیرِ نظرِ بهداشتِ کلمات باشم و پرونده‌ای برای سلامتِ جملات‌م تشکیل دهم.‌ نویسندگی چیزی‌ست و روزمره‌نویسی دگرچیز. تا وقتی که نمی‌دانم، رژیمِ روزمره‌نویسی دارم تا پیچَندِ پِیرنگِ ذهن‌م، در صفحاتِ لپ‌تاپ‌م به سلامت و بلاغتِ کلمات و جملات، ثبات گیرد. تنها ممکن است، پرتابه‌هایی از پیچندم بر صفحهٔ تلفنِ همراه‌م بپاشد... ناگزیر و ناگریز! وضو گرفتم. چای دم کشید. سورهٔ واقعه را خواندم. روی صندلی‌ام، پشتِ میزم، پای لپ‌تاپ‌م نشسته‌ام. به صفحهٔ سفیدِ Word خیره شده‌ام. وَ نمی‌دانم از کجا و چطور شروع کنم! سلاااااااااام شهریور؛ طفلکیِ بلاتکلیف!
هدایت شده از معروفانه
❌ استفتاء مهم از امام خامنه‌ای بخش پاسخگویی به احکام شرعی اردیبهشت ۱۴۰۵ (جنگ تحمیلی سوم) الف. آیا اقامه فریضه واجب امر به معروف و نهی از منکر و تذکر زبانی در نهایت ادب و احترام به مکشفه ها اعم از مکشفه های حاضر و همراه در تجمعات شبانه انقلابی و در سطح شهر و در حاشیه اجتماعات مزبور، بنابر ملاحظات عصری خاصه وضعیت جنگی ساقط میشود؟ ب. آیا به بهانه حفظ وحدت و شرایط جنگی وجوب فریضه امر به معروف و نهی از منکر ساقط میشود؟ جواب این موارد با هم منافاتی ندارد و باید با وجود شرایط آن وظیفه شرعی امر به معروف و نهی از منکر را انجام دهد. 🧡 ای شو👇 @maroofane6 @maroofane6
سربه‌راه
از دیشب دوستام در شهرای دیگه وَ شاگردام هی پیام دادن حالم رو پرسیدن. وقتی این‌طوری می‌شه یعنی یه چیزی شده؛ سِیلی، زلزله‌ای، بُمبی، موشکی، اغتشاشی، خبری. فوری منابع خبری‌م رو نگاه کردم و دیدم بله! باخبر شدم و بهشون پاسخ دادم من اون‌جا نبودم و زنده‌ و سالم‌ هستم الحمدللّه، تا انتقام آقاجان رو ببینم‌. بعد به ذهنم رسید که ممکنه برخی از شما هم جویای احوالم بشید. دوست ندارم ذهنی درگیرم بمونه. اومدم ناشناس رو باز کردم و دیدم حدسم درست بوده. پس برای شما هم می‌نویسم من اون‌جا نبودم و زنده‌ و سالم‌ هستم الحمدللّه، تا انتقام آقاجان رو ببینم‌. مابقیِ پیام‌هاتون رو هم دیدم و...... 😭😭😭😭😭 بچه‌هاااااااااا😩😩😩😩 چرا این‌همه پرسیدید کجایی؟! 😭😭😭😭😭 بچه‌ها به‌خدا من این‌جا ادبی نمی‌نویسم هنوز... سادهٔ سادهٔ ساده می‌نویسم😭😭😭😭😭😭 خطوط سبز رو ببینید؛ نشانه‌های نویسندگیه... خط قرمز رو بخونید؛ سادهٔ ساده نوشتم تا وقتی که نمی‌دونم کِی باشه، پیامای ناشناس رو نمی‌خونم... خط بنفش رو بخونید؛ نوشتم بین نویسندگی و روزمره‌نویسی فرقه... 😭😭😭😭😭😭😭 با کمترین سطحِ عناصرِ ادبی نوشتم: یه ایدهٔ داستانی به مغزم زده. بابتِ نوشتنش دورم و تمیز کردم و می‌خوام شروعش کنم. بعد توضیح دادم چون فضای قصه‌نویسی متفاوت از سبک و روش روزمره‌نویسیه، برای این‌که فکر و قلم‌م رو بر قصه متمرکز کنم و ادبیاتِ نوشتاری‌م چندگانه نشه، تا وقتی دارم قصه‌م و می‌نویسم، روزمره‌نویسی نمی‌کنم و پیام‌ها رو هم نمی‌خونم که ذهنم درگیر موضوعاتِ پراکنده نشه... آخرش که به شهریور سلام دادم و خطابش کردم «طفلکیِ بلاتکلیف»، هم واسه سرد و گرم بودنِ شهریوره که نه تابستونه، نه پاییز. هم استعاره از خودمه که اون موقع (آغازِ قصه‌م) نمی‌دونستم قصه رو چطور شروع کنم... بلاتکلیف بودم؛ مثل شهریور.‌ پس درواقع کل اون فرسته و این فرسته می‌شه این: دارم قصه می‌نویسم. تا تموم‌ نشه روزمره‌نویسی نمی‌کنم. 😭😭😭😭😭😭😭 کتاب بخونید.... کتابِ خوب بخونید... خوب، کتاب بخونید.... حداقل ساده‌ترین آرایه‌های ادبی رو متوجه خواهید شد وَ «لذتِ حلالِ اکتشاف و آگاهی» می‌چشید😭😭😭😭😭😭 این‌که ازم دزدی (کپی) می‌کنید، اذیت‌م نمی‌کنه، دلم برای خودتون می‌سوزه، چون من پیله و پیگیرم و قیامت‌تون رو سخت می‌کنم و کارای خوب‌تون رو می‌گیرم و کارای بدم رو می‌ذارم بر ذمّهٔ شما و پدرتون رو درمیارم، ولی این‌که نوشته‌های سادهٔ سادهٔ من رو متوجه نمی‌شید... خی‌لی خی‌لی خی‌لی اذیت‌م می‌کنه، دلم برای خودم می‌سوزه، چون می‌نویسم که جهان‌م از کَتْمِ عَدَم ظهور کنه... ولی در ادراک نشدن، خَمول می‌‌مونه و می‌پوسه... وَ چه رنجی سهمگین‌تر از این برای نویسنده...😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭