دیشب تا پنج پای لپتاپ بودم. پنج بیهوش شدم. نُه از اضطرابِ کارام پریدم. صبحانهنخورده رفتم حمام غسل جمعه کنم. اومدم مرغ گذاشتم آبپز شه برای همکارام بادکوبه درست کنم. خودم نونپنیر خوردم. پنج دقیقه هم برام پنج دقیقه بود. نشستم پای کار. نمازِ ظهر خوندم و باز نشستم پای کار. نمازِ عصر خوندم و باز نشستم پای کار. لپتاپم داغ کرده بود. چشمای خودم هم. مغزم. گردنم. کمرم. دستِ تخصصیم. انگشتای تایپم. خاموش کردم تا غذا میپزم استراحت کنه. غذا پختم. آسون بود و یک ساعت ازم وقت برد. بسیار خوشمزه شد و همکارام دستاشونم میخورن. خودم نخوردم. پنج دقیقه هم برام پنج دقیقه است. گذاشتم برسم سر کار. ضعف کرده بودم. شکلاتایی که برام هدیه آوردن رو خوردم. باز کار کردم. کار کردم. کار کردم. فقط موند فهرست. صبح بیام بررسی میکنم و میفرستم انشاءاللّه. خاموش کردم و حاضر شدم. غذا رو بستم و ظرفا رو شستم. خونه رو مرتب کردم و راه افتادم. امشب هم خواب تعطیله. فردا صبح هم برسم باید کار رو بررسی کنم. سخته. بدنم خسته شده. عصری یه آویشنعسل هم سر کشیدم. گرسنمه. خوابم میاد. اما بیخوابی از شدت کار رو به بیخوابی از شدت بدخوابی ترجیح میدم. الآن تو اتوبوسم. کارای با تلفن همراهم رو میکنم تا برسم. یکیش فیلمیه که برای شما میذارم:
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این تکه از بهوقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشتتون چیه؟
از میدان شهدا باید عبور میکردم. هنوز تجمع شروع نشده. دیدم این کولهپشتی رو گذاشتن. اومدم از نزدیک ببینم که یه دخترخانم محجبه نزدیک شد و این بستهبندی نخود و کشمش رو بهم داد.
وقتی رسیدم به کولهپشتی و پایینش رو خوندم، فهمیدم همونیه که اربعین تو نجف بود و دیدیم😭😍❣
نزدیک سوقالکبیر، دم هتلی که از هتلای مخصوص بعثه است، محل تجمع شبانه گذاشته بودن و روی هتل هم با عکس شهدای کوچولوی میناب تزئین بود و این یادمانِ کولهپشتی هم اونجا...😭😍❣
پسرامون چای میدن، دخترامون پرچمای بزرگِ مردونه وسط خیابون میچرخونن...
#علیالفروع
سربهراه
این تکه از بهوقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشتتون چیه؟
اولینباره بیشترین مشارکت رو دارید، آفرین بهتون👏 از مخاطبی که میّت نیست خوشم میاد و برام یک دونه مخاطبِ میّت هم زیاده! متأسفانه نمیتونم تشخیص بدم و تکنولوژیِ ایتا این شرایط رو نداره که بفهمم چه آیدیهایی (فارسیش الآن یادم نمیاد، فکر کنم شناسه بود؟) اینجا عضو هستن ولی میّتن... که حذفشون کنم و برسم به مخاطبینِ حیّ و زندهم...
میخواستم در مورد محتوای مشارکتتون هم بگم آفرین، چون پیامهای دنبالهدار طولانی و پر از حرف برام فرستادید که بهوضوح دیده میشه تلاش کردین به مطلب برسید و حتی حس میکنم برخیتون چندین بار فیلم رو دیدید، ولی متأسفانه با وجود هوش مصنوعی بدبینم و فقط میگم اگر بدون هوش مصنوعی و فقط با هوش خودتون تحلیل کردین آفرین بهتون😁
فقط دیوونهها! چرا بیشترتون هشتگ نذاشتید؟! وقتی مفید حرف میزنید و پیام میدید، هشتگ بذارید، این باعث میشه حرفهای کمتر مفیدتون رو هم با پیشزمینهٔ خوبی بخونم. گرچه ادبیاتِ برخیتون دستم اومده و بدون هشتگ هم میفهمم فلان پیام رو احتمالاً فلانی فرستاده :)
فردا دربارهٔ فیلم خواهم نوشت و اگر فرصتی شد پیامهاتون رو هم پاسخ میدم.
تا فردا برای توضیحاتی که دادید، مصداق پیدا کنید. از زندگیِ روزمرهتون. وَ راهکار.
درواقع اگر تونستید از این فیلم برسید به
موضوع/عنوان
شرح/توضیح
مصداق/نمونه
ابعاد مثبت و منفی
راهکار/پیشنهاد
ذکر منبع.
با هوشِ طبیعیِ خودتون.
سن و سال و تجربه و هیچی مهم نیست. مهم اینه که شما فکر کنید.
سربهراه
اولینباره بیشترین مشارکت رو دارید، آفرین بهتون👏 از مخاطبی که میّت نیست خوشم میاد و برام یک دونه مخا
اگر دوست داشتید سطحِ بالا فکر کنید؛
همهٔ موارد بالا رو در منظومهٔ «ظهور» پاسخ بدید...
طوری که بتونید با «تمام عالَم» سر این مسأله صحبت کنید!
سربهراه
همکلاسیِ دبیرستانم که مادرِ سه تا فرشتهٔ محجبه و دهه نودیه، یادِ شعر خوندنم کرده❣ امروز رقیق هستم و
«سل المصانع...» رو وقتی میخوندم، خودم روی زمین نبودم... تصورم موقعِ خوندنش رو از همون دبیرستان بهخاطر دارم... میدونم وقتِ خوندنش به چی فکر میکردم و کجا بودم...
روی زمین نبودم... بین مردم نبودم... اصلاً دیگه «نبودم»!
برای همین تو خواطر مونده...
سربهراه
این تکه از بهوقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشتتون چیه؟
به نوشتنِ این مطلب نمیرسم امروز.
کووووووه لباس شستم، پتوم رو هم، پهن کردم، پیامای شخصی جواب دادم، ناهار مختصری آماده کردم، کوووووه ظرف شستم، گوشت چرخکرده و سبزی هم گذاشتم که شام بپزم، اما نمیرسم. برگردوندم یخچال.
باید آماده بشم برم خونه دوستم که دوقلو داره. بعد از اربعین تماس گرفت و امر کرد دوقلوها دلشون برام تنگ شده و باید وقت بذارم مهمانش بشم. تا شد پیچوندمش چون همسرش شبکاره و روزا منزل. منم دوست ندارم مهمانیای برم که نامحرم هم تو دستوپای خانوما باشه. هی پیچوندم تا اینکه یه شب در تجمع، یکی از قلها من رو دید و ازم قوووووول گرفت بااااااااید تا مدرسهها باز نشده برم خونهشون.
قول رو دادم و دیگه باید بهش عمل کنم.
هدیه براشون از دوستِ تجمعم که فهمیدم نقاشی روی سفال کار میکنه و میناکاری، سفال خریدم که هم هدیهم فرهنگی و اصیل باشه، هم حمایت از تولید محلی، هم برای خودم از نظر هزینه بهصرفه. کادوی دخترا خیلی گلگلی و لطیفه❣
از دیشب هم برنامه ریختم چی بپوشم چون تا فرسخها تو خانواده و فامیلشون اهل «حجاب و تحصیل» ندارن...
من خالهٔ درسخونِ معلمِ کربلادوستِ انقلابیشونم و برام مهمه در نگاهشون زیبا، مرتب، تمیز و پوشیده جلوه کنم. برام مهمه وقتی رسیدم یه چادریِ کاااااااااملاً پوشیده و بدون کوچکترین جلب توجهی ببینن و وقتی وارد شدم و حجابم رو برداشتم یه دخترِ رنگیپوشِ خوشسلیقهٔ خوشپوش.
حتی عطر بهشتی و رژ لبم رو هم گذاشتم توی کیفم، اونجا رسیدم استفاده کنم😍
ریمل هم اول برداشتم، ولی دیدم ریمل رو هرقدر بشورم، هالهش میمونه و چشم جلوه میگیره و شب میخوام برم تجمع. به رژ لب اکتفا کردم.
لذا از ساعتی که همسرش بره سر کار تا تجمع مهمونی هستم و بعدم تجمع و بیام فکر کنم به امیدِ خدا و به تلافیِ بیخوابیِ دیشب، دیگه بیهوش شم😭
راستش دلِ منم برای چایهلهای سحر تنگ شده😍 اون بعد از رفیق، تنها دوستمه که چای رو بابِ دلم دم میکنه😍
سربهراه
ارزشمندترین هدیهم و امروز گرفتم؛ البته نگرفتم! یواشکی گذاشته بود تو کولهپشتیم! تو دفتر و جلوی بقی
داشتم جاکارتیِ کولهم رو خالی میکردم که کارتا رو بذارم تو کیف کارتِ قرتی و شیکی که از عزیزِ دلِ نهمِ دوییم هدیه گرفتم... که اینا رو پیدا کردم😍
اونی که دستاش بازه و میگه اینقدر دوستت دارم رو ستایشِ هفتم یه زنگ تفریح بهم داد...
اون پاتریک رو کپلوی هشتمیم بهم داد وقتی بعد از طلاقِ پدر و مادرش باهاش صحبت کردم و ازش قول گرفتم استقامت کنه... خودش درست کرده برام... نقاشیه با چسب پهنِ روش...
اون قلبِ زلالِ بیرنگ رو نهم یک بهم دادن وسطِ تدریس...
و کارتِ اون رستورانِ غذای افغانستانی رو شاگردِ افغانستانیم بهم داد و گفت بابام برده بودمون رستوران... غذاش خیلی خوشمزه بود... من همهش یاد شما بودم و دوست داشتم براتون غذا بیارم... ولی نتونستم به بابام بگم... کارت رستوران رو گرفتم که یه روز شما هم برید و اون غذای خوشمزه رو بخورید...
عزیزای من...
عزیزای من...
خدا کنه نمیرم و بازم در کلاسِ حضوری، معلمِ خوشبختی باشم که شماها رو دارم.............❣😭