سربهراه
اولینباره بیشترین مشارکت رو دارید، آفرین بهتون👏 از مخاطبی که میّت نیست خوشم میاد و برام یک دونه مخا
اگر دوست داشتید سطحِ بالا فکر کنید؛
همهٔ موارد بالا رو در منظومهٔ «ظهور» پاسخ بدید...
طوری که بتونید با «تمام عالَم» سر این مسأله صحبت کنید!
سربهراه
همکلاسیِ دبیرستانم که مادرِ سه تا فرشتهٔ محجبه و دهه نودیه، یادِ شعر خوندنم کرده❣ امروز رقیق هستم و
«سل المصانع...» رو وقتی میخوندم، خودم روی زمین نبودم... تصورم موقعِ خوندنش رو از همون دبیرستان بهخاطر دارم... میدونم وقتِ خوندنش به چی فکر میکردم و کجا بودم...
روی زمین نبودم... بین مردم نبودم... اصلاً دیگه «نبودم»!
برای همین تو خواطر مونده...
سربهراه
این تکه از بهوقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشتتون چیه؟
به نوشتنِ این مطلب نمیرسم امروز.
کووووووه لباس شستم، پتوم رو هم، پهن کردم، پیامای شخصی جواب دادم، ناهار مختصری آماده کردم، کوووووه ظرف شستم، گوشت چرخکرده و سبزی هم گذاشتم که شام بپزم، اما نمیرسم. برگردوندم یخچال.
باید آماده بشم برم خونه دوستم که دوقلو داره. بعد از اربعین تماس گرفت و امر کرد دوقلوها دلشون برام تنگ شده و باید وقت بذارم مهمانش بشم. تا شد پیچوندمش چون همسرش شبکاره و روزا منزل. منم دوست ندارم مهمانیای برم که نامحرم هم تو دستوپای خانوما باشه. هی پیچوندم تا اینکه یه شب در تجمع، یکی از قلها من رو دید و ازم قوووووول گرفت بااااااااید تا مدرسهها باز نشده برم خونهشون.
قول رو دادم و دیگه باید بهش عمل کنم.
هدیه براشون از دوستِ تجمعم که فهمیدم نقاشی روی سفال کار میکنه و میناکاری، سفال خریدم که هم هدیهم فرهنگی و اصیل باشه، هم حمایت از تولید محلی، هم برای خودم از نظر هزینه بهصرفه. کادوی دخترا خیلی گلگلی و لطیفه❣
از دیشب هم برنامه ریختم چی بپوشم چون تا فرسخها تو خانواده و فامیلشون اهل «حجاب و تحصیل» ندارن...
من خالهٔ درسخونِ معلمِ کربلادوستِ انقلابیشونم و برام مهمه در نگاهشون زیبا، مرتب، تمیز و پوشیده جلوه کنم. برام مهمه وقتی رسیدم یه چادریِ کاااااااااملاً پوشیده و بدون کوچکترین جلب توجهی ببینن و وقتی وارد شدم و حجابم رو برداشتم یه دخترِ رنگیپوشِ خوشسلیقهٔ خوشپوش.
حتی عطر بهشتی و رژ لبم رو هم گذاشتم توی کیفم، اونجا رسیدم استفاده کنم😍
ریمل هم اول برداشتم، ولی دیدم ریمل رو هرقدر بشورم، هالهش میمونه و چشم جلوه میگیره و شب میخوام برم تجمع. به رژ لب اکتفا کردم.
لذا از ساعتی که همسرش بره سر کار تا تجمع مهمونی هستم و بعدم تجمع و بیام فکر کنم به امیدِ خدا و به تلافیِ بیخوابیِ دیشب، دیگه بیهوش شم😭
راستش دلِ منم برای چایهلهای سحر تنگ شده😍 اون بعد از رفیق، تنها دوستمه که چای رو بابِ دلم دم میکنه😍
سربهراه
ارزشمندترین هدیهم و امروز گرفتم؛ البته نگرفتم! یواشکی گذاشته بود تو کولهپشتیم! تو دفتر و جلوی بقی
داشتم جاکارتیِ کولهم رو خالی میکردم که کارتا رو بذارم تو کیف کارتِ قرتی و شیکی که از عزیزِ دلِ نهمِ دوییم هدیه گرفتم... که اینا رو پیدا کردم😍
اونی که دستاش بازه و میگه اینقدر دوستت دارم رو ستایشِ هفتم یه زنگ تفریح بهم داد...
اون پاتریک رو کپلوی هشتمیم بهم داد وقتی بعد از طلاقِ پدر و مادرش باهاش صحبت کردم و ازش قول گرفتم استقامت کنه... خودش درست کرده برام... نقاشیه با چسب پهنِ روش...
اون قلبِ زلالِ بیرنگ رو نهم یک بهم دادن وسطِ تدریس...
و کارتِ اون رستورانِ غذای افغانستانی رو شاگردِ افغانستانیم بهم داد و گفت بابام برده بودمون رستوران... غذاش خیلی خوشمزه بود... من همهش یاد شما بودم و دوست داشتم براتون غذا بیارم... ولی نتونستم به بابام بگم... کارت رستوران رو گرفتم که یه روز شما هم برید و اون غذای خوشمزه رو بخورید...
عزیزای من...
عزیزای من...
خدا کنه نمیرم و بازم در کلاسِ حضوری، معلمِ خوشبختی باشم که شماها رو دارم.............❣😭
سربهراه
❗️ کارزار محاکمه روحانی از اونجایی که نظر مردم خیلی برای روحانی مهمه، و هی از رفراندوم و نظرسنجی حر
هنوز قرآنِ تفسیرِ نورم تموم نشده
اما یه ختمِ قرآن با قرآنِ اصلیم شروع کردم،
ثوابش هدیه به پدر و مادرم؛
همعقیده نیستیم...
همفکر نیستیم...
همراه نیستیم...
همدل نیستیم...
همدم نیستیم...
اما
حلالزادهام.
وَ حلاللقمه بزرگ شدم.
شُکرِ این نعمت بهشدت برام مهمه؛
تو دنیایی که کارزارِ حمایت از روحانی بهراه افتاده(!)
سربهراه
این تکه از بهوقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشتتون چیه؟
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
موضوع: با مقروض بودن، بهروز و خوشبخت باشید(!) 😂