اینقدر ناگهانی بود... اینقدر بد بود... اینقدر منزجرکننده بود... که یهو خشکم زد!
تو همون حال داشتم فکر میکردم من از صبح با این خانم آشنا شدم و فقط تا این زنگ سه بار بهش سلام کردم! همین! چرا داره چنین چیزی میگه؟!
بعد دیدم دبیر زیسته هم مثل اون داره چندش نگاهم میکنه...
واقعاً مونده بودم و فکر میکردم اشتباه گرفته!
خودش ادامه داد:
منظورم اینه از اینایی بودی که از درودیوار مدرسه بالا میرفتن و مثل آدم نمیشستن؟!
تازه داشت برام روشن میشد...
خیلی محترم و خیلی مؤدب و خیلی با روی خوش پاسخ دادم:
به چنین دانشآموزی نمیگن فضول، میگن وروجک :) بله من با اینکه امام رضا و فردوسی درس خوندم، همیشه هم شاگرداول بودم، اما وروجکِ مدرسه بودم :)
خیلی محترم به رخش کشیدم چهرهم جوانه، اما اینقدر بارم بوده که کنار شما رسمیهای تیزهوشانیِ مُسن، منِ نیروی آزادِ جوان رو برای دپارتمانِ تیزهوشان خواستن! در عین حال تأکید کردم شوروشعف جوانیم رو هم داشتم و خموده و فسرده نبودم.
بعد دلم خواست بگم شما هم حتماً از بددهنای مدرسه بودید!
اگر میگفتم چنان ضربتی میخورد که تا عمر داره یادش نره... روی گلوم مونده که نگفتم... اما از نگفتنش پشیمون نیستم.
چرا منِ زبوندراز نگفتم؟
چون اگر میگفتم ناراحت میشد.
بهدرک!
هرکس میخواد ناراحت نشه، آداب زندگی اجتماعی رو رعایت کنه.
مؤدب باشه، کسی تو سرش نمیزنه ناراحت شه.
پس چی؟
اگر ناراحت میشد حریف زبان من نمیشد.
میرفت پیش مدیر.
مدیر میومد پیش من.
من میگفتم چی گفته که جواب دادم.
مدیر باز میرفت پیش اون.
اون درنهایت میگفت هفتم و هشتم این دختر رو به سرم زدن و اون و از من بهتر دونستن.
مدیر هم میرفت سرِ بچهها...
بله!
من بهخاطر دخترام سکوت کردم.
فقط بهخاطر امنیت روانی اونها.
زنه با بیادبی گفت هاااااا! پس درسخونِ فضول بودی...
و من دیگه چیزی نگفتم با اینکه شستن و پهن کردنش واسهم کار یک دقیقه است...
داشتم فکر میکردم چی شده که این خدازده اینقدر سوخته، که مدیر اومد دفتر و ایستاد و عمیق زل زد بهم...
باور کنید فکر کردم اتفاقی افتاده... همه توجهشون جلب شد... بعد بهم لبخندی زدن و سری تکون دادن که شبیه تحسین بود و رفتن... همون لحظه صدا از بیرون اومد که دخترا ریختن جلوی معاونت که کلاسامون با خانم فارسی رو بیشتر کنید...
برای خودم ترسیدم. گوشی رو برداشتم و صدقه واریز کردم. تو دلم آیةالکرسی خوندم. وَ از شرّ حسود و بخیل به خدا پناه بردم.
یادتونه گفتم حقارت نفستون رو درست کنید؟
و یادتونه جلسهٔ اون خانم دکتر جوان رو نوشتم که ازش میترسیدم اما دست بالا کردم تکلیفم رو نشون بدم چون وقتی کسی ازم بهتره دوست دارم ازش یاد بگیرم؟
اصلاً من با سطح بالاها میپرم که خودم سطح بالا شم. اما این خدازده که با حسادت خودش و ایمانش رو سوزوند، با سالها تجربه و تدریس در مدارس عالی تیزهوشان، با چقدر سن از خدا، از یه دختر جوانِ نیروی آزاد علاوهبر شکستِ کاری، شکست شخصیتی خورد(!)
اگر در خودتون حسادت میبینید، همین امروز چهل حدیث امام خمینی رو قرض بگیرید. همین امروز بخش حسادت رو بخونید. همین امروز لیست بنویسید به کیا در چه مورد حسادت میکنید.
اگر در دسترسن بهشون هدیه بدید. راه حل رفع حسادت هدیه دادنه و از همونی که بهش حسودی میکنید در همون زمینهٔ حسادتتون جلوی بقیه تعریف کنید.
اینقدر هدیه بدید و اینقدر تعریف کنید که نفستون ذلیل و خوار شه.
اونوقت خود به خود میرسید به مرحلهٔ یادگیری.
یا ازش یاد بگیرید و شما هم بهتر شید، یا بهجای اون حسنهای که ندارید، یک سیئه از خودتون حذف کنید.
حتی جگر داشته باشید و از همون آدم بخواید بهتون اون تفاوت رو آموزش بده.
برید حدیثای حسادت رو بخونید؛
حسادت ایمانتون رو میسوزونه...
خودتون که جای خود(!)
همین امروز.
فردا دیره.
و ما آخرالزمانیم...
اینکه اینقدر خوب عمل کردم که همهٔ معلمای ضدانقلاب و بیتفاوت، موندن عقب و نوجوانها برای من سرودست میشکنن رو تقدیم میکنم به خودت ذبیحِ پاکدامنم...
میخوام اینقدر سطح و کیفیتم رو ببرم بالا و اینقدر کلاسهام و سوالاتم رو تدریسم رو بهتر و بهتر و بهتر کنم، که هر دانشآموزی پا به کلاسم گذاشت و برگشت خونه بگه فقط همون معلمم عالیه که روی کولهپشتیش عکس سیدعلی خامنهای و سیدمجتبی خامنهایه...
میخوام طوری کیفیت رو به خاکوخون بکشم که هرکس در دلش ذرهای بغضِ تو رو داره، از شدت حقارت و حسادت روح و روان و کارش به هم بریزه و هرکس ذرهای محبت تو در دلشه، گووووووووشت بشه به تنش.
ذبیحِ پاکدامنم؛
خدای تو شاهده که من تابستون رو درنوردیدم که معلمِ پسرهات شم و برات کارگزار و رئیسجمهور تربیت کنم...
نذاشتن چون نمیذارم بیآموخته کسی بره پایهٔ بالاتر... چون یه رئیسجمهورِ خادم اول از همه باید خودش حق و جایگاهش به حق باشه... واگرنه کجا حق رو بشناسه...
خدای تو خیلی چیزها رو شاهده...
من همینجایی که هستم
اینقدر خوب کار کنم
اینقدر عالی تلاش کنم
که فقط اسم تو بالا و بالاتر بره...
این دخترا
مادرانِ نسلِ بعد از اینن...
من تلاش میکنم مادرِ شهید رئیسی برات تربیت کنم...
مادرِ قاسم سلیمانی...
مادرِ حاجیزاده...
مادرِ باقری...
مادرِ فخریزاده...
«همون معلمی که روی کولهش عکس خامنهای داره...
همون از همه بهتره».
من با کینهٔ مقدسی دارم برات نفسنفس میزنم که جز با قصاص وخونخواهیت خاموش نمیشه...
من
نفر
به خونخواهانت
اضافه خواهم کرد.
تا وقتی دنیا رو به خونِ قاتلینت سیراب کنم.
امضا: سربهراه.
سربهراه
❣🇮🇷دانشگاه فردوسی مشهد🇮🇷❣
هی کانالم رو باز و این عکس رو نگاه میکنم و قلبم نورانی میشه❣
آخر گذاشتمش پروفایلِ ایتا و شادم❣
بچههای سیدعلی باید دانشگاه رو دست بگیرن...
بچههای سیدعلی باید دانشگاه رو تصرف کنن...
بچههای سیدعلی باید دانشگاه رو تسخیر کنن...
بچههای سیدعلی باید همهکارهٔ دانشگاه بشن...
بچههای سیدعلی باید دکتر و مهندس و جراح و پرستار و حسابدار و بانکدار و خدمتگزارِ حکومتِ شیعه از دانشگاه فارغالتحصیل بشن...
این عکس باید پرجمعیت باشه؛ پر از دختر با حجابِ اصیل و زهراییِ چادر... پر از پسر با لباسهای مزیّن به تصویر سیدعلی...
سربهراه
❣🇮🇷دانشگاه فردوسی مشهد🇮🇷❣
هم فردوسیِ حکیم
هم سیدعلیِ حکیم
با عطرِ علم و حکمت، پراکنده در تصویر
خیلی خوشگله❣
خیلی خیلی خوشگله❣
من از اساس آدمِ معتدلی نیستم!
نشون به اون نشون که شما وقتی غذاتون خراب میشه، بازم قابلِ خوردنه... اما من وقتی غذا خراب میکنم «مرگ حق دارد که از ما روی برگردانده است... زندگی در کامِ ما زهرِ هلاهل ریخته»!
وَ وقتی شما غذاتون خوب میشه، بازم تهِ قابلمه برای فردا ناهارتون میمونه، اما من وقتی غذام خوب میشه، دوستام بعد از لیسیدنِ قابلمه و ضرب گرفتن پشتش، برام میخونن «تو دستت دارچین دارد... وَ هِل در آستین دارد»!
بله!
«دیوانهها آدم به آدم فرق دارند».
سربهراه
❣🇮🇷دانشگاه فردوسی مشهد🇮🇷❣
گرچه عکسی که صبح گذاشتم هم خودش تبیینه، اما چون در پروفایلِ شادم، با اخبارِ فرانسه کار میکردم، روی عکسِ خوشگلِ آقای فردوسی و آقاجان، این رو گذاشتم🥲
خدا به خفت و ذلت به هلاکت برسونه هرکی به دروغ، ناامیدی و ترس القا کرد و مغزهای جاهل و بدون بررسی رو شستوشو داد و خودتحقیری رو باب کرد و دلخوشیهای کوچیکی مثلِ پروفایلِ دوستداشتنی گذاشتن رو هم از ما گرفت که از تبیین عقب نمونیم.
تجمعِ جای خونه که میرم، چادرمشکیِ دمِ دستیم و میپوشم. این چادر رو هر دو هفته میشورم نه مثل چادر اصلیم هفتهای یک بار.
امشب وقتی سرم میکردم بوی خیابون میداد. بوی دودِ ماشین و گردوغبار و خاک و هوای مخصوصِ خیابون.
یادِ مشّایه افتادم... چادرم اونجا بوی بیابون میگیره...
خوشحال شدم و بوسیدمش...
هر یک شبِ این خیابون، یه اربعین بود و چه افرادی که از دست دادن و خدا... خدای بزرگ... خدای مهربون... خدای بخشنده... خدای پوشانندهٔ خطاها... منِ خطاکار رو رحم کرد و... اجازه داد بی حتی یک شب غیبت... تحت هر شرایطی... امیدِ امامی باشم که تو هر پیامش به وجودِ منِ بیارزش، کفِ خیابون دلگرمه... سبحاناللّه... سبحاناللّه که وقتی #الغارات میخوندم و برای اینکه امیرالمؤمنینِ عالَم دلگرمی نداشته غصه میخوردم و برای لشکر نداشتنِ پسرش ظهرِ عاشورا، قلبم میسوخت... سبحاناللّه که همیشه میترسیدم پاش که برسه، اسیرِ بهانهها شم و... استغفراللّه... أعوذ باللّه... الحمدللّه... الحمدللّه... الحمدللّه...
دویست و سی شب رو رد کردیم؟
این چادر شهادت میده من دویست و سی شب دلگرمیِ امامی بودم که ندیدمش............ آخ...
خدایا من از جهنمت وحشتی ندارم... جهنمِ شما، نتیجهٔ اعمالِ خودمه... تنی که به گناه خو کرده رو جز آتش چی پاک کنه؟!
من از برهنه محشور شدنِ رستاخیز وحشت دارم...
خدایا من دویست و سی شب... سرما و گرما... مریضی و حالنداری... کار و مشغله و بیخوابی... مشکلاتی که فقط خودت میدونی... دلگرمیِ امامی بودم که حتی صداش رو نشنیدم... به دلِ امامم قسمت میدم قیامت من رو با همین چادر و پوشیده محشور کن... آبروی منِ بیآبرو رو پیشِ امام حسین علیهالسّلام نگه دار آبرودارِ رازدار...
سربهراه
♨️ تصاویری از جمعیت حیرتآور مردم در بزرگترین زنجیره انسانی «جانفدا» این جمعیت عجیب، از دانشگاه ف
برام مهمه رسانهٔ ولایتمداری و غیرتِ شهرم باشم؛
اگر هنوز خبردار نشدین، یه جستوجو بزنید ۱۷ کیلومتر پرچمگردانیِ امشبِ مشهد.
من نرفتم چون آقای راجی تأکید داشتن خود اهالی این محلهها باشن و از محلات دیگه نیان. میخوان پای کار بودن هر محله رو نشون بدن.
دیشب هم سیدیمون ترکوند. میتونید اونم جستوجو کنید.
اما امشب ۱۷ کیلومتر بود. دو طرفِ شمال و جنوبِ مشهد به هم وصل شدن. از پایانه امام رضا علیهالسلام تا میدون فجر طبرسی.
فوقالعاده است... رحمتِ خدا بر آقای راجی که چنین ایدههایی میدن برای قدرتنمایی مردم و اتمام حجت با دشمن و وطنفروش و بیتفاوتها!
یه آقای راجی تو شهرتون پیدا کنید و بذارید خبرای شهرای شما هم بترکونه.
نه دیشب، نه امشب، درست مثل زنجیرهٔ انسانی دانشگاهمون، جانفدای خودنمای صورتی و کسر شأن زن و دفاع و مبارزه هم نداشتیم! دخترای اجقوجق و حجاباستایل و ویترینی نداشتیم. پرچم و شعارنوشته. این سلاحِ جانفداهای مشهد در این رزمایشها بوده و هست انشاءاللّه. واقعاً الگوی تمیز برای ادامهٔ این کارِ فرهنگیه مشهد.
حتماً ببینید.
حتماً پیگیری کنید یکی برای شهرتون یا روستاتون انجامش بده.
حتماً الگو بگیرید.
امامخامنهای خواهند دید و به پشتوانهٔ ما پیشمرگهاشون همچنان استوار امر خواهند فرمود.
قاتلِ اپستینی هم خواهد دید و روزی هزار بار در نجاستِ خودش خواهد غلتید.
سربهراه
ممکنه کلـــــــــــــــــی ویدئو دایرهای بریزم اینجا چوووووووووون دانشگاهم هستم😍 چرا صبحِ جمعه د
ارشد قبول شدم!
هر چقدر هم بگم من نخونده بودم باور نمیکنید! رفیق باور میکنه که دیده من نخوندم.
بههرروی من نخونده بودم. اینکه قبول شدم یعنی دانشجوها نخوندن و من باید فاتحهشون رو بخونم!