سربهراه
خوشحال نیستم. ناراحت هم نیستم. سوختم! با تمومِ وجود سوختم! وَ دارم برای خودم گریه میکنم. من عاشق
میگفت کوزه بی کوره، کوزه نمیشه!
هنوز خامم خدا که درِ کوره رو باز نمیکنی؟!
خودم ولی حس میکنم سوختم....................
ویراستاریِ جدید؛
برگههای تصحیحنشده؛
سفرنامهٔ چشمبهراهِ ویرایش؛
طراحیِ تدریس؛
تعمیراتِ خیاطیِ پرچم و لباسام؛
تدوینِ جزوهٔ نویسندگی؛
طراحی و پیدا کردنِ تست؛
آشپزی؛
یه عالمه سورهٔ واقعه که اگر دوستِ تجمعم یهبند صحبت نمیکرد میتونستم بدونِاضطراب همهش رو وقتی تجمعم بخونم...
اما اون یهبند صحبت میکنه و من اینهمه واقعه رو باید بین اینهمه کار بخونم...
فرصت دارم صبر کنم درِ کوره رو باز کنن؟
نه!
ادامه میدم.
در آتش.
به یک دور تسبیح با ذکرِ شعر:
یا رب این آتش که در جانِ من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل