eitaa logo
سربه‌راه
227 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
396 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
♨️ تصاویری از جمعیت حیرت‌آور مردم در بزرگ‌ترین زنجیره انسانی «جان‌فدا» این جمعیت عجیب، از دانشگاه ف
برام مهمه رسانهٔ ولایت‌مداری و غیرتِ شهرم باشم؛ اگر هنوز خبردار نشدین، یه جست‌وجو بزنید ۱۷ کیلومتر پرچم‌گردانیِ امشبِ مشهد. من نرفتم چون آقای راجی تأکید داشتن خود اهالی این محله‌ها باشن و از محلات دیگه نیان. می‌خوان پای کار بودن هر محله رو نشون بدن. دیشب هم سیدی‌مون ترکوند. می‌تونید اونم جست‌وجو کنید. اما امشب ۱۷ کیلومتر بود. دو طرفِ شمال و جنوبِ مشهد به هم وصل شدن. از پایانه امام رضا علیه‌السلام تا میدون فجر طبرسی. فوق‌العاده است... رحمتِ خدا بر آقای راجی که چنین ایده‌هایی می‌دن برای قدرت‌نمایی مردم و اتمام حجت با دشمن و وطن‌فروش و بی‌تفاوت‌ها! یه آقای راجی تو شهرتون پیدا کنید و بذارید خبرای شهرای شما هم بترکونه. نه دیشب، نه امشب، درست مثل زنجیرهٔ انسانی دانشگاه‌مون، جان‌فدای خودنمای صورتی و کسر شأن زن و دفاع و مبارزه هم نداشتیم! دخترای اجق‌وجق و حجاب‌استایل و ویترینی نداشتیم. پرچم و شعارنوشته. این سلاحِ جان‌فداهای مشهد در این رزمایش‌ها بوده و هست ان‌شاءاللّه.‌ واقعاً الگوی تمیز برای ادامهٔ این کارِ فرهنگیه مشهد. حتماً ببینید. حتماً پیگیری کنید یکی برای شهرتون یا روستاتون انجام‌ش بده. حتماً الگو بگیرید. امام‌خامنه‌ای خواهند دید و به پشتوانهٔ ما پیش‌مرگ‌هاشون هم‌چنان استوار امر خواهند فرمود. قاتلِ اپستینی هم خواهد دید و روزی هزار بار در نجاستِ خودش خواهد غلتید.
سربه‌راه
ممکنه کلـــــــــــــــــی ویدئو دایره‌ای بریزم این‌جا چوووووووووون دانشگاه‌م هستم😍 چرا صبحِ جمعه د
ارشد قبول شدم! هر چقدر هم بگم من نخونده بودم باور نمی‌کنید! رفیق باور می‌کنه که دیده من نخوندم. به‌هرروی من نخونده بودم. این‌که قبول شدم یعنی دانشجوها نخوندن و من باید فاتحه‌شون رو بخونم!
سربه‌راه
ارشد قبول شدم! هر چقدر هم بگم من نخونده بودم باور نمی‌کنید! رفیق باور می‌کنه که دیده من نخوندم. به‌
خوشحال نیستم. ناراحت هم نیستم. سوختم! با تمومِ وجود سوختم! وَ دارم برای خودم گریه می‌کنم. من عاشقِ سفال‌گری بودم. جز این‌که استادم می‌گفت صبور نیستی و سفال‌گری صبوری می‌خواد، کارم خوب و خلاقانه بود. نوشته بودم کوزه‌ای که خودم درست کرده بودم رو به استاد سلمان ساکت هدیه دادم. اما هرچه ترم‌هاش بالاتر رفت، جیبِ من خالی‌تر شد. با این‌که استادم از بین همهٔ شاگردهاش فقط من رو دعوت‌ کرد خونه‌شون. من رو برای برادرش که آلمان بود خواستگاری کرد. پیگیرم بود حتماً ادامه بدم. برای ترمِ جدید پول نداشتم و به استادم به دروغ گفتم دست‌هام به خاک حساسیت پیدا کرده و دکتر منع‌م کرده از سفال‌گری. با این‌که دست‌های من در خاک و آب و چرخشِ چرخِ سفالگری سبز می‌شد... جوانه می‌زد... ریشه می‌دَووند... در سکوت می‌نشستم پشتِ میز و همون کاری رو می‌کردم که خدا با هزااااار امید با گِلِ وجودِ آدمی‌زاد کرد... وَرز می‌دادم... شکل می‌دادم... دست‌هام رو خیس می‌کردم و به صورتِ گِل‌م می‌کشیدم... به مِهر نگاه‌ش می‌کردم... برای خلقت‌‌ش ذوق می‌کردم... روزی هزار بار دل‌م برای خدا می‌سوخت... سفال‌گری سلوک‌م بود تا خدا... استادم تا مدت‌ها به من پیام می‌داد و من با هر پیام اذیت می‌شدم... یه روزی دیگه جواب ندادم... چون دیگه ظرفیتِ دروغ‌هام تموم شده بود... اون پیگیر بود کِی دست‌هام خوب می‌شه و من منتظر بودم جیب‌م پر شه... وقتی نشد، دیگه نخواستم استادم رو چشم‌به‌راه بذارم... شاگردِ دوست‌داشتنی‌ش که دل‌ش می‌خواست زن‌برادرش بشه، یهو غیب شد! اون دنیا بهش می‌گم گرچه هرگز زن‌برادرت نمی‌شدم چون دست‌های من گیاهِ خاکِ این سرزمینه، اما دوست‌ت داشتم و دارم استادِ مهربون‌م... استادِ دلسوزم... استادِ صبورم... دوست‌ت داشتم و دارم و هرگز یادم نرفت دست‌های صبورت رو می‌ذاشتی دورِ دست‌های من و خلقت بهم یاد می‌دادی... اگر جیب‌م پر بود... کنارِ خودت اوستا می‌شدم... اجازه می‌دادی بیام پای کوره... اجازه می‌دادی کوزه‌هام رو به دلِ آتش بندازم... براشون یا نارُ کونی بَرداً و سلاماً بخونم... ابراهیم‌وار سوختن‌شون رو به تماشا بشینم تا گلستان از آتش سر بکشه... اگر می‌گفتم مشکل‌م مالیه... یا از حق خودت می‌گذشتی استاد... یا هزینهٔ من رو تقبل می‌کردی... وَ هیچ‌کدومِ این‌ها در قاموسِ زندگیِ عزت‌مندانهٔ من نبود... از نوشتنِ این‌ها گرچه برای خودم و استعدادهام اشک می‌ریزم، اما خجالت نمی‌کشم. من متوقف نشدم. با همین اشک‌ها ادامه دادم و زندگی رو از مسیرهای کم‌خرج‌تر پیش بردم. با خاطرهٔ نرم و خیسی از استادِ تپلِ مهربونِ سفالگرم که هرکجا هست، خدایا به سلامت دارَش... در خاطرِ شاگردِ فقیرت، همیشه موزونی استادم❣
سربه‌راه
ارشد قبول شدم! هر چقدر هم بگم من نخونده بودم باور نمی‌کنید! رفیق باور می‌کنه که دیده من نخوندم. به‌
خطاطی هنرِ فقرا بود. خرجی نداشت. قلم و مرکب و چند برگهٔ روغنی. استادِ اول‌م باردار بود. گرچه استادِ انجمن خوشنویسی نبود، اما به ملاحت خط می‌نوشت. اشعار لیلی و مجنون رو می‌بردم و بعد از کلاس ازش می‌خواستم برام مشق کنه. می‌گفت هنوز حروف رو یادت ندادم، می‌خوای شعر بنویسی؟! می‌خندیدم. اما این‌قدر خوب از روی سرمشق‌هاش تقلید می‌کردم که من رو مسؤول نمایشگاه‌‌ش کرد. روز نمایشگاه، با تموم سلیقه کارهاش رو چیدم. از اتاق‌م هر وسیلهٔ قشنگی برای تزئین داشتم بردم و روی میز چیدم و نشستم با همون حروف ناقصی که بلد بودم، خط نوشتم. کلی ازم عکس گرفتن. مایهٔ فخرِ استادم شدم. استادم هنوز فارغ نشده بود و ما رو هم از ترم فارغ نکرده بود. بهم گفت برو انجمن خوشنویسان. استعداد داری. نرفتم و چند سال بعد به اصرارِ رفیق رفتم. ترم اول به سختی پول‌ش جور شد. اما کلاس، خوش‌طعم بود... این‌که با استادهای واقعی خط می‌نوشتم و خوش‌وبش داشتم مزه داشت... آزمون مرحلهٔ اول رو قبول شدم. ترم بعدی باز پول‌ش سنگین‌تر شد... اما رسوندم خودم رو... آزمون مرحلهٔ دوم رو قبول شدم... دیگه کارت انجمن خوشنویسان داشتم... جوجه‌خطاطی بودم برای خودم... استادم برام وقت و حوصله و محبت می‌ذاشت... ترم سه سنگین‌تر... هزینهٔ آزمون‌ها سنگین‌تر... استادم گفته بود مرحلهٔ سوم رو هم آزمون بده. با این‌که قاعده داشت و باید برای هر مرحله تعداد ترمِ به‌خصوصی رو می‌گذروندی. من جهشی آزمون دادم و قبول شدم. کارتِ اون آزمونِ جهشی رو هنوز دارم. اما بعد از اون... باز این جیب‌های خالی بود که به همهٔ استعدادهام و ذوق و علاقه‌هام غالب شد... دروغ‌هام به استادم شروع شد... به استادِ موشرابیِ ناخن‌لاک‌زدهٔ مهربونی که وقتی قلم روی کاغذ می‌ذاشت با صدای بلند می‌گفت بسم اللّه الرّحمن الرّحیم... قیامت بغل‌ت می‌کنم استاد... می‌بوسم‌ت... وَ بهت می‌گم دبیری و مدرسه وقت‌م رو پُر نکرده بود... بهت می‌گم من ارشد رو طوری شاگرداول شدم که هم‌زمان سه مدرسه درس می‌دادم... بهت می‌گم استاد که اگر بخوام کاری رو انجام بدم، اوستای برنامه‌ریزی‌ام... وَ بهت می‌گم چرا شاگردت یهو غیب شد... وَ بعد از این‌که شما قلنبه‌ترین قلمِ زیبات رو که به چشمِ من اومده بود، بهم هدیه دادی و من غیب‌م زد چه گذشت... وَ بهت می‌گم دوست‌ت داشتم و دارم و قلمِ قلنبه‌ت هنوز توی جاقلمی‌م، توی کتابخونه‌م، من رو یادِ انگشت‌هات می‌ندازه که موقعِ نوشتن مثلِ عَشَقه می‌پیچید دورِ تنِ قلم... در خاطرِ شاگردِ فقیرت، هنوز خوش‌صریری استادم❣
کلاسِ فیلمنامه‌نویسی حوصله‌سربَر بود. سؤالای هنرجوها برام بدیهی بود. در اون کلاس زیاد خمیازه می‌کشیدم. استاد، مذهبی بود. به دخترها نگاه نمی‌کرد. من اگر استاد نگاه‌م نکنه سخت درس و بحث رو متوجه می‌شم. اذیت می‌شدم. خصوصاً که کلاس، دخمه بود. انگار آدرس‌ش اتاقکِ بوفِ کورِ صادق هدایت بود! زیرزمین. نمور. سوسک‌دار. خفه. بوناک. اما استاد بارش بود. دلسوز بود. محترم بود. چشم تو چشم‌ت نگاه نمی‌کرد مبادا تیری از تیرهای شیطان به قلب‌مون بشینه... اما هر سؤالی داشتی پاسخ می‌داد... از نادراستادهایی بود که در زمانهٔ پول‌پرستی، دنبالِ نتیجه بود! کارگاه گذاشته بود و چندمرحله‌ای... امتیازدار... وَ تو اگر امتیاز میاوردی می‌تونستی بری مرحلهٔ بعد! تکلیفِ هر مرحله رو هم روشن کرده بود... می‌دونستی بالاخره بعد از پنج مرحله، فیلمنامه‌ت یا کتاب می‌شه یا فیلم... اما فیلمنامه‌نویسی هنرِ گرونیه غالباً به‌دستِ برخی پول‌دارهای بی‌هنرِ ارزون(!) نمی‌دونم با کدوم عقل‌م رفتم... پول دست‌م بود و گفتم حالا مرحلهٔ اول رو می‌رم... بعدش دیگه پول دست‌م نیومد و بازم دروغ به استادی که پی شاگردشه... استاد... من حتی قیامت خجالت می‌کشم به شما بگم اون شبی که پیام دادید چرا مرحلهٔ جدید ثبت‌نام نکردی؟ و دروغ گفتم... چقدر از خجالت‌ت گریه کردم... در قیامت اونی که دوست نداره چشم تو چشم بشیم، منم استاد... در خاطرِ شاگردِ فقیرت، همیشه نقطهٔ اوجی استادم❣
سربه‌راه
ارشد قبول شدم! هر چقدر هم بگم من نخونده بودم باور نمی‌کنید! رفیق باور می‌کنه که دیده من نخوندم. به‌
کلاس نویسندگی... ارشد... جهادی... کاروان‌داریِ اربعین... هر چقدر بنویسم مگه این مثنوی تموم می‌شه؟! من ارشد قبول شدم! نخونده! فردوسی! درحالی‌که ارشدِ رشتهٔ خودم رو شاگرداول بودم... با معدل الف... با پیشنهاده‌ای که بار اول تصویب شد... اما........... آه
آگه از رنجِ اسیری نِه‌ای ای مرغِ چمن سخنِ دامی و اسمِ قفسی می‌شنوی...
سربه‌راه
خوشحال نیستم. ناراحت هم نیستم. سوختم! با تمومِ وجود سوختم! وَ دارم برای خودم گریه می‌کنم. من عاشق
می‌گفت کوزه بی کوره، کوزه نمی‌شه! هنوز خام‌م خدا که درِ کوره رو باز نمی‌کنی؟! خودم ولی حس می‌کنم سوختم....................
ویراستاریِ جدید؛ برگه‌های تصحیح‌نشده؛ سفرنامهٔ چشم‌به‌راهِ ویرایش؛ طراحیِ تدریس؛ تعمیراتِ خیاطیِ پرچم و لباسام؛ تدوینِ جزوهٔ نویسندگی؛ طراحی و پیدا کردنِ تست؛ آشپزی؛ یه عالمه سورهٔ واقعه که اگر دوستِ تجمع‌م یه‌بند صحبت نمی‌کرد می‌تونستم بدونِ‌اضطراب همه‌ش رو وقتی تجمع‌م بخونم... اما اون یه‌بند صحبت می‌کنه و من این‌همه واقعه رو باید بین این‌همه کار بخونم... فرصت دارم صبر کنم درِ کوره رو باز کنن؟ نه! ادامه می‌دم. در آتش. به یک دور تسبیح با ذکرِ شعر: یا رب این آتش که در جانِ من است سرد کن زان‌ سان که کردی بر خلیل