کلاسِ فیلمنامهنویسی حوصلهسربَر بود.
سؤالای هنرجوها برام بدیهی بود. در اون کلاس زیاد خمیازه میکشیدم. استاد، مذهبی بود. به دخترها نگاه نمیکرد. من اگر استاد نگاهم نکنه سخت درس و بحث رو متوجه میشم. اذیت میشدم. خصوصاً که کلاس، دخمه بود. انگار آدرسش اتاقکِ بوفِ کورِ صادق هدایت بود!
زیرزمین. نمور. سوسکدار. خفه. بوناک.
اما استاد بارش بود. دلسوز بود. محترم بود. چشم تو چشمت نگاه نمیکرد مبادا تیری از تیرهای شیطان به قلبمون بشینه... اما هر سؤالی داشتی پاسخ میداد...
از نادراستادهایی بود که در زمانهٔ پولپرستی، دنبالِ نتیجه بود!
کارگاه گذاشته بود و چندمرحلهای...
امتیازدار...
وَ تو اگر امتیاز میاوردی میتونستی بری مرحلهٔ بعد!
تکلیفِ هر مرحله رو هم روشن کرده بود...
میدونستی بالاخره بعد از پنج مرحله، فیلمنامهت یا کتاب میشه یا فیلم...
اما فیلمنامهنویسی هنرِ گرونیه غالباً بهدستِ برخی پولدارهای بیهنرِ ارزون(!)
نمیدونم با کدوم عقلم رفتم...
پول دستم بود و گفتم حالا مرحلهٔ اول رو میرم...
بعدش دیگه پول دستم نیومد و بازم دروغ به استادی که پی شاگردشه...
استاد...
من حتی قیامت خجالت میکشم به شما بگم اون شبی که پیام دادید چرا مرحلهٔ جدید ثبتنام نکردی؟ و دروغ گفتم... چقدر از خجالتت گریه کردم...
در قیامت اونی که دوست نداره چشم تو چشم بشیم، منم استاد...
در خاطرِ شاگردِ فقیرت،
همیشه نقطهٔ اوجی استادم❣
سربهراه
ارشد قبول شدم! هر چقدر هم بگم من نخونده بودم باور نمیکنید! رفیق باور میکنه که دیده من نخوندم. به
کلاس نویسندگی...
ارشد...
جهادی...
کاروانداریِ اربعین...
هر چقدر بنویسم مگه این مثنوی تموم میشه؟!
من ارشد قبول شدم!
نخونده!
فردوسی!
درحالیکه ارشدِ رشتهٔ خودم رو شاگرداول بودم...
با معدل الف...
با پیشنهادهای که بار اول تصویب شد...
اما...........
آه
سربهراه
خوشحال نیستم. ناراحت هم نیستم. سوختم! با تمومِ وجود سوختم! وَ دارم برای خودم گریه میکنم. من عاشق
میگفت کوزه بی کوره، کوزه نمیشه!
هنوز خامم خدا که درِ کوره رو باز نمیکنی؟!
خودم ولی حس میکنم سوختم....................
ویراستاریِ جدید؛
برگههای تصحیحنشده؛
سفرنامهٔ چشمبهراهِ ویرایش؛
طراحیِ تدریس؛
تعمیراتِ خیاطیِ پرچم و لباسام؛
تدوینِ جزوهٔ نویسندگی؛
طراحی و پیدا کردنِ تست؛
آشپزی؛
یه عالمه سورهٔ واقعه که اگر دوستِ تجمعم یهبند صحبت نمیکرد میتونستم بدونِاضطراب همهش رو وقتی تجمعم بخونم...
اما اون یهبند صحبت میکنه و من اینهمه واقعه رو باید بین اینهمه کار بخونم...
فرصت دارم صبر کنم درِ کوره رو باز کنن؟
نه!
ادامه میدم.
در آتش.
به یک دور تسبیح با ذکرِ شعر:
یا رب این آتش که در جانِ من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل