او نه فقط کلمات،
که جان را به شاگردانش میآموخت؛
از حوزه تا دانشگاه،
از جوششِ انقلاب تا شهادت،
معلمی او، اِقتدا به حق بود؛
افتخارش، در قامتِ خدمت؛
و درسش، درسِ انسانیت و آزادگی بود.
@Sarirman
صَــریـر | 🫀+✒️
• _ آینده انقلاب در گرو وحدتی است که بین مردم به وجود خواهد آمد. _ به شرطی که امام، محور این وحدت ش
•
شهید حاجی بابایی شغل معلمی را برای ادای وظیفهی خود به آرمانها و عقاید امام خمینی(ره) انتخاب کرده بود. خط امام و یاران واقعی او را خوب میشناخت و همواره میگفت: «معلمِ انقلاب باید دانشآموزان را با ویژگیهای اندیشه و راه امام خمینی(ره) آشنا کند.»
#بریده_کتاب: معلم مدرسه عشق
@Sarirman
•••
«پیش از جنگ دوست داشتم کشورهای دیگر را ببینم؛ اما الآن فقط دوست دارم ایران را ببینم.»
_ بهروز شعیبی
@Sarirman
نماهنگ حکم آنچه تو فرمایی.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
|🇮🇷+🫀+✊🏻|
«حکم آنچه تو فرمایی»
@Sarirman
صَــریـر | 🫀+✒️
﷽ به نام خداوندِ برکتدهنده
﷽
به نام خدایی که
نام و ذکرش همیشه زنده است.
•
«قانا» پردهها را کنار زد،
و آمریکا را دیدیم
که دلق کهنهی خاخام یهودی را بر تن کرده
و فرماندهی قتلگاه را برعهده دارد...
بیسبب، آتش میگشاید بر کودکانمان
و همسرانمان
و درختانمان
و اندیشههامان...
_ نزار قبانی
#بریده_کتاب: چه کسی معلم تاریخ را کشت؟
@Sarirman
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
از #هنرهای_رهبر_شهید این بود که
ایشون از کتاب خوندن تا حمایت و نوشتنِ تقریظ کوتاه نیومدن و پای حمایت از ادبیاتِ فارسی کشورمون وایستادن؛
کاری که هنوز اساتید ادبیات رو از این همه تسلط، نه فقط بر ادبیات فارسی؛ بلکه بر ادبیات جهان شگفتزده میکنه...
@Sarirman | صَریر.مَن
صَــریـر | 🫀+✒️
رخش آبیِ عشقِ وطن
حاج ریحان بهم میگه شبدیزِ آبی، به یادِ موتورش، بیچاره سالها گوشهی حیاط مریض افتاده، ولی خب حاجی هم با این نامگذاریش، تاجِ اعتبارم رو کرد تو جوب و دنده خِلاص... . آخه مرد حسابی شبدیزِ سیاهِ خدابیامرز کجا و منِ کَلِه بزرگِ آبی کجا؟ ناسلامتی منم باید بعد عمری بین هممحلیهام اسم باابهتی بهجا بذارم دیگه، نه؟
میگفتم! یه شب وقتی سیاهی آسمون با شلیک پدافندها روشن و خاموش میشد؛ با حسرت فکر میکردم: «کاش منم یه کاری میتونستم بکنم؛ ولی چه کنم که شبدیزم و ملقب به آبی، فعلاً تو آب گیر کردم و باید چوب و آهن اینور و اونور ببرم!» همون موقع حاجی اومد بالای سرم! بسمالله! چشمهاش برق میزد. گفتم حتماً امشب هم قراره تو کوچه و محلهها بگردیم. میخواستم مثل همیشه اذیتش کنم، تا بذاره بیشتر استراحت کنم؛ ولی این دفعه برق چشمهاش یهجور دیگه بود... . زود نشست پشت فرمون و دِ برو که رفتیم! انقدر کلاچ و ترمز گرفت که صدای استخوانهای آهنیم دراومد. یکم بعد، تلفنش زنگ خورد، میگفت: «همهچی هماهنگ شده!... ما جون میدیم، ترس چیه!... تا چشم دشمنمون دربیاد... شده هر روز با رخش، همه بچهها رو سوار میکنم... میرسیم خدمت...»؛ انگار تو سیسپکهای تازه عوض شدهام، رخت میشستن که: «رخش دیگه کیه؟ نکنه دیده چهار تیکهام خراب شده، میخواد بره سراغِ رخش جدید!» چند دقیقه که گذشت، کنار یه جاده که پشتش نیروگاه بود، زد کنار، پیر و جوون بود که بالا اومدن، یکیشون یه جعبه سیاه، چسبوند بالای سرم و تا صبح انقدر سرودهایِ جوندار خوند که اگه منم زبون داشتم ادامهی سرود رو خودم میسراییدم! پرچمها از دستشون زمین نمیافتاد، هر کی خسته میشد، نفر بعدی میومد بالا و پرچم رو میچرخوند. هوا که روشن شد؛ یهو حاج ریحان با دوستاش اومدن جلوی کاپوت، یه دستی روی سرم کشید و رو به دوستاش گفت: «بیست ساله دارمش، هر شب باید به زور روشنش میکردم؛ ولی دیشب با اولین استارت به لطف خدا روشن شد. حالا که این رخش، نفسش برای وطن جون گرفته؛ درسته من کم بیارم؟... .
درست شنیده بودم؟ چه هدیهای قشنگتر از عزت؟ یعنی همون اعتباری که همیشه میخواستم، با یه کار کوچک نصیبم شد؟ بالآخره منم به آرزوم رسیدم! شدم رخشی که با رستمها به کشورش خدمت کرد؛ ولی اینبار با رنگ آبی!
#داستانک
|✍🏻|: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman | صَریر.مَن