https://eitaa.com/satsojen/3911
رولان باشه ای میگه و میره که وسایلی که میخواستو بیاره.سباستین تصمیم میگیره فعلا چیزی درباره دنده هاش به رولان نگه. چند دقیقه بعد رولان با یه جعبه تو دستش برمیگرده و کنار امیلی میشینه.
_با هم دیگه نسبت خاصی دارین؟
_چی؟
_تو و امیلی رو میگم.
_نه. حتی دوست هم محسوب نمیشیم. نهایتا همکار.
_عجیبه که این فداکاری رو واست کرده.
_راجب چی حرف میزنی.
_خب، عجیبه که به خاطر تو، با اینکه خودش حالش خوب نبود از قدرتش استفاده کرده.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه:
سباستین متوجه پوزخند کوچکی که رولان بعد از حرف اخرش میزنه میشه.
_که چی؟ میخوای چی رو بگی؟
_خب...لابد خیلی برات ارزش قائل بوده که حاضر شده قدرت رو از بدن خودش خارج کنه و به جسم تو بفرسته.
_یعنی.. داری میگی با این اواز قدرت خود شخص گرفته میشه و به شخص مورد نظر برای بهبودش داده میشه؟
_اوهوم. دقیقا. و برام عجیبه چرا تو...خب میدونی... تو... چندان با ارزش نیس...(با پوزخند)
سباستین حرف رولان رو قطع میکنه.
_دهنتو ببند، کارتو بکن و گورتو گم کن.
#امیلی
~~~~~~~~~~
واو
ادامه ...
چهره رولان بی رحمانه میشه ، با تهدید با هر کلمه ضربه ای به شونه سباستین میزنه و میگه :« من دهنمو ببندم ؟ تویی که اینجا اضافی ، یه به درد نخور اشغال که فقط خرابی بیشتر به بار آورده . تو وجودت دردسره . تو نحسی. »
سباستین میخواد که جوابشو بده اما زبون ش حرکت نمیکنه فکش قفل کرده و ید تر از اون مغزش هم به سختی فرمان میده . رولان بعد از زدن همه اون حرفا با تهدید و خونی که جلوی چشماشو گرفته بود به سمت در میره و دستشو دور دستگیره حلقه میکنه اما قبل از اینکه بچرخوندش برمیگرده و برای آخرین بار نگاهی به سباستین میندازه و میگه :« رقت انگیز اکه اون بمیره مقصرش تویی . »
و بعد بیرون میره و درو با صدای محکمی میبنده . چهره سباستین حرکت نمیکنه نمیدونه چرا قبلا هم این حرفا رو بهش میزدن ، خانواده اش ، بچه های توی کوچه ، همسایه ها و حتی همکارای خودش برای همین همیشه انفرادی کار میکرد . اوت حرفا براش جدید نبودن اما انکار این دفعه تیزی اون حرفا عمیق تر توی قلبش مغزش و پوست و استخونش فرو میره . سباستین سعی میکنه راه بره و بره سمت تخت خودش تا یکم بشینه درد توی کل بدنش پخش شده اما معلوم نیست درد مال کدوم قسمت بدنشه ؛ روح یا جسم .
بدم اول رو بر نداشته روی زانو هاش میفته تازه اون موقع است که متوجه میشه داره آروم نفس نفس میره مثل اینکه الان دیگه حتی به زور چیزیو حس میکنه. ولی یه چیزی دردش بیشتر شده ، قلبش .
بیشتر از همیشه میتپه .
بیشتر از همیشه سعی داره از بدنش بزنه بیرون .
بیشتر از همیشه میخواد سباستین رو بکشه .
وقتی سباستین روی زانو هاش خم میشه تکه ای دنده های شکسته اش توی شش هاش فرو میره و باعث میشه یکم خون بالا بیاره . خون روی زمین روبروی سباستین میریزه اون قدری شفافه که سباستین میتونه چهره رقت انگیز خودشو توش ببینه .
سباستین برای ایستادن تقلا میکنه به عصاش تکیه میکنه باید از جاش بلند بشه وگرنه اون تیکه استخون بیشتر فرو میره و اونو تا مرز مرگ میرسونه.
سباستین به سختی می ایسته ، تلو تلو خوران به سمت تختش میره و گوشه اون میشینه .
سرفه میکنه ...
خون آستین شو کثیف میکنه ...
سعی میکنه پاکش کنه ...
ولی غلیظ تر از این حرفاست ...
حرفت از لحظه ای که رولان رفته پست سر هم توی سرش تکرار میشن ...
داره دیوونه اش میکنه ...
تق تق .
صدایی از پشت در سباستین رو متوجه خودش میکنه . سباستین تحول میکنه بیا تو. سربازی که پشت در بود با یه ظرف پر آب و دو تا حوله میاد تو ، از سباستین میپرسه کجا بذاردشون و سباستین میگه کنار تخت امیلی .
سرباز میره ...
همه چی شبیه یه نجوا به نظر میرسه ...
نجوا های پر تکرار ...
نجوا های که تمومی ندارن ...
سباستین دوباره خودشو مجبور میکنه بایسته به سمت تخت امیلی میره یه صندلی از گوشه اتاق میاره و کنار تخت میذاره ، روش صندلی چند ثانیه ای لم میده و بعد تب امیلی رو دوباره پایین میاره .
https://eitaa.com/satsojen/3926
سباستین دستمال رو خیس میکنه و با دقت روی پیشونی امیلی میزاره. کمی به حرف های رولان فکر میکنه. به اون اواز، به امیلی. با خودش فکر میکنه«نه ، من و اون دوست نیستیم. حتی همکار هم حساب نمیشیم. بیشتر شبیه دشمن هم دیگه میمونیم.»و بعد یاد موقعی میوفته که امیلی تو خونش زخم هاشو می بست. جوری که سباستین رو نگاه میکرد، نفرت نبود، بیشتر شبیه ترحم بود.و بعد تصمیم میگیره بعد از اینکه امیلی به هوش اومد و بیدار شد، هر جور شده بفهمه چرا همون موقع که پیشش بود کاری نکرده.
#امیلی
~~~~~~
سباستین کل روز رو صرف پایین آوردن تب امیلی میکنه شب که به نیمه میرسه یه سرباز رو به جای خودش میذاره ، در خواست یه کت و شلوار میکنه و بعد از پوشیدن ش به سمت سالنی که توش زخمی ها هستن میره .
ویکتور هم اونجاست ، به محض دیدن سباستین تعظیم کوتاهی میکنه و میگه :« حالش چطوره ؟»
_ بد نیست ، زمان ... بیشتری میخواد.
_ که اینطور منم یه سری اطلاعات جدید دارم .
سباستین نگاهی به اطراف میندازه تعداد کسایی که داخل سالن بودن کمتر شده کمتر از پنجاه نفر ، به ویکتور میگه :« بگو . »
_ خب بیشتر زخمیا تقریبا حالشون خوب شده و دارن تمرین میکنن . در مورد کشته ها هم منتظر دستور شما هستم .
_ یه مراسم باشکوه برگزار کنید .
_ خودتون شرکت میکنید ؟
_ اره .
_ سوال دیگه ای دارید ، قربان ؟
_ سه تا دکتری که خبر کردم کجان؟
_ بعد از تموم شدن کارشون رفتن .
_ خوبه ، منو به اتاق امیلی ببر .
قیافه ویکتور یهو عوض میشه و با خشم سباستین رو نگاه میکنه :« تا الان هر چی گفتی چیزی نگفتم ولی حد خودتو بدون سباستین ، جایگاه امیلی چیزی نیست که تو لایق ش باشی .فکر ریاست رو از سرت بیرون کن .»
سباستین درد را در قلبش می کرد انگار که سوزنی در قلبش فرو رفته باشد اما آن را نادیده گرفت و گفت :« همچین فکری نمیکنم . فقط میخوام تا وقتی بیدار میشه همه چی مرتب باشه . »
_ خوبه ، اجازه ورود به اتاق رو نداری . چیزی خواستی برات میارم . مراسم خاکسپاری هم فردا صبحه.
_ باشه .
سباستین بدون هیچ حرفی دیگری قبل از اینکه ویکتور چیزی بگوید رفت . به سمت همان اتاق که شاید تنها راه نجاتش از آن همه فکر بود شاید هم قتلگاهش.
با عجله وارد اتاق شد و به سربازی که تب امیلی را پایین می آورد گفت که بیرون برود و بعد روی صندلی کنار تخت امیلی نشست .
https://eitaa.com/satsojen/3939
ای بابا چشم زنده میمونم به طبیعت کمک کنم🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
آفرین خوووووبه
https://eitaa.com/satsojen/3940
خداوند سایه ویکتور را از سرمان کم کند
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
امین به حق پنج تن
https://eitaa.com/satsojen/3938
باشه پس منم تا همون موقع میمونم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوکی
https://eitaa.com/satsojen/3940
سباستین شروع میکنه به حرف زدن، ولی اروم تا از بیرون صداش رو نشنون.
_میدونی، ویکتور بهم حس خوبی نمیده. فقط چون فهمیدم مدت زیادیه نوچه ی تو بوده کمی بهش اعتماد کردم، ولی هنوزم حس میکنم یه کاسه ای زیر نیم کاسشه. و...در مورد حرفی که رولان زد. دوست دارم وقتی بیدار شدی از زبون خودت بشونم. اینکه چرا منو نجات دادی، وقتی میدونستی خودت قراره به این روز بیوفتی. اگه الان میتونستی، حتما بهم میگفتی که نفزت انگیزم و یه سیلی مهمونم میکردی. ولی الان کسی که ضعیف شده، تو هستی
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
صدای سباستین آروم تر از همیشه شد :« میدونی شاید قبلا دشمن هم بودیم ولی هیچوقت نخواستم آسیب ببینی . »
سباستین تا صبح کنار امیلی میمونه و به نوبت تبش رو چک میکنه ، بعد از چند ساعت حدود چهار صبح خوابش میبره .
صبح روز بعد یه سرباز بدون کسب اجازه وارد اتاق میشه و سباستین رو که روی صندلی نشسته خوابش برده بود رو با عجله بیدار میکنه و میگه :« عذر میخوام قربان اما چند تا گروه کوچیک از بخش شرقی بهمون حمله کردن . ویکتور به ماموریت رفته نمیدونیم چیکار کنیم .»
سرباز سراسیمه ست اما سباستین آرامش خودش رو حفظ میکنه و سریع عصا شو بر میداره و لنگان لنگان راه میوفته . توی راه از سرباز اطلاعات میگیره :« دقیق توضیح بده . »
_ امروز صبح ساعت سه یه انفجار توی بخش تسلیحات شناسایی شد بزرگ بود ولی خسارت زیادی به بار نیاورد چون تخلیه شده بود ، بعد از نیم ساعت محقق هامون فهمیدن که کار یکی از گروه های کوچک بخش شرقی برای تصرف قلمرو بوده و حدود ده دقیقه پیش حمله اصلی شروع شد . با پهباد و هک حمله رو شروع کردن.
_ چند نفرن؟
_ حدود بیست تا .
_ هکر های بخش رو بگو مشکل هک رو حل و امنیت ساختمان رو دو برابر کنن. نیرو های عملیاتی به جلو برن و جلوی پیشروی رو بگیرن . نیروهای امداد اماده و گروه چک و خنثی بمب رو همین الان آماده باش بده . و در مورد نیرو ها چه امدادی چه هک چه عملیاتی و چه خنثی سازی در صورت مواجه با دردسر بدون دستور وارد عمل بشن .
_ اطاعت قربان .
_ سه تا نگهبان هم برای اتاق امیلی بذار .
_ چشم .
_ هرچه سریع تر هم ویکتور رو خبر کن .
هدایت شده از شماره "۱"
تقدیم به https://eitaa.com/satsojen
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett