https://eitaa.com/satsojen/4210
اره یادمه رفت به یه قبر سیاه که مجسمه فرشته بالاش بود سر بزنه و گل زنبق عنکبوتی روش بزاره.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~
اره
https://eitaa.com/satsojen/4209
اره میدونم همونو میگم
لعنت به جمله ای که چند تا معنی دار-
منظورم این بود امیلی هیچوقت نمیاد باور کنه سباستین راهشو گم کرده و اگه میگفت کاری پیش اومد باورپذیر تر بود🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خب اون موقع میپرسید چه کاری؟ چرا ؟
https://eitaa.com/satsojen/4211
عه اینو یادم رفته بو-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوهوم
https://eitaa.com/satsojen/4213
و سباستین میگفت به تو چ-
نه خب یه چیزی جور میکرد میگفت، مثلا موتورم خراب شد یا...
(یا مثل روز اولی که وارد خونم شدی تا ساتسوجینو نجات بدی ، یه گربه مشغولم کرد- )مطمئنم اگه اینو میگفت امیلی درجا میکشتش🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
میخوای بمیرم؟🥺
https://eitaa.com/satsojen/4215
یا خدا چی نه-
اگه اون جمله رو میگفتی احتمالا امیلی تو داستان یکم اکلیلیت میکرد(خون❌اکلیل✅) وگرنه من چرا باید بخوا-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نهههه بزن بکش راحت باششش اکلیلیم کنننن🥺😭😭😭😭😂
https://eitaa.com/satsojen/4216
وای😂
نه نگران نباش، فعلا به اندازه کل عمرم اشراف زاده هارو اکلیلی کردم که اکلیل اعلا به ساتسوجین بدم و تا اطلاع ثانوی قصد کشتن کسی رو ندارم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اخیششش خوبه
https://eitaa.com/satsojen/4207
امیلی به سمت یه پرستار که تو شیفت شب بود میره و پرستار با دیدن امیلی تو اون تایم خودشو گم میکنه. پرستار سرشو برای امیلی خم میکنه.
_مراقب اتاق ۱۴۵ باش. نمیخوام کسی که داخلشه بدون اجازه من حتی اب بخوره. به هیچ وجه اجازه نده از اتاق خارج بشه، البته اگه جونت برات مهمه.
_چ..چ..چشم بانوی من.
امیلی به بعد از دور شدن پرستار، نیم نگاهی به سمت در اتاق سباستین میندازه و بعد، دور میشه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین بعد از رفتن امیلی با خودش فکر میکنه که کارش درست بود ؟ اینکه همه چیزو به امیلی بگه اشتباه بود یا فقط محض اطمینان اینکارو نکرد ؟ در اون گذشته امیلی که میخواست بکشدش چرا الان میخواد زنده بمونه ؟چرا امیلی اصرار داره سباستین رو زنده نگه داره ؟
سباستین نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکارو از خودش دور کنه تا زمانی که به قول امیلی کامل خوب بشه . البته اینکار زمان زیادی میخواست ، تلفن کنارش رو بر میذاره و با پرستار تماس میگیره . چند دقیقه بعد پرستار وارد اتاق سباستین میشه و میگه :« چیزی لازم داشتید قربان ؟»
_ راستش میخواستم بدونم دکتر رولان وقت ملاقات دارن؟
_ باید بررسی کنم .
_ که اینطور .
_ درخواست دیگه ای ندارید ؟
_ میشه لطفا به ویکتور هم بگی بیاد ؟
_ بله قربان .
پرستار این را گفت و رفت ، سباستین روی تخت دراز کشید و به آسیب هاش فکر کرد . اینکه چرا باید این همه خطر رو به جون بخره برای کسی که میخواد بکشدش ؟
حتما همه اینا یه دلیلی داره و سباستین باید قبل از مردن اونا رو بفهمه.
https://eitaa.com/satsojen/4218
یه سوال مگه ساعت ۳ صبح نبو-
پس چطور سباستین گفت ویکتورو بیار-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
چه ربطی داره ویکتور باید عین خدمتکاران دم به دقیقه کنارش باشه
https://eitaa.com/satsojen/4219
به به خیلیم عالی-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ارههههه
( نقشه ای که تو سرمه یکم پلیدانه ست ولی اشکال ندارد)
https://eitaa.com/satsojen/4220
به به ازین نقشه ها دوست دارم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ای بابا ای بابا
https://eitaa.com/satsojen/4218
سباستین مدتی منتظر میمونه و دیگه میخواد دوباره به پرستار زنگ بزنه تا ببینه ویکتور کجاست، که در محکم باز میشه. ویکتور با ظاهری ژولیده و نسبتا خشمگین وارد میشه. در رو پشت سرش میبنده و یک قدم نزدیک میاد.بعد با صدایی که خشمگینه ولی کمی خواب الودگی هم داره میگه:«سباستین، اگه کارت مهم نباشه مطمئن باش همین جا و همین لحظه میمیری.» سباستین پوزخند میزنه و میگه:«بگیر بشین.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ویکتور با کلافگی میگه :« خب چیکارم داری ؟»
_ نگهبانانی که گفتمو آماده کردی ؟
_ اره .
_ یه درخواست ازت دارم .
_ زود بگو میخوام برم بخوابم .
_ امیلی نباید از این چیزایی که بهت گفتم هیچی بفهمه .
_ چرا ؟
_ فعلا میخوام ازش مخفی بمونه باشه ؟
_ خیلی خب باشه.
_ میتونم بهت اعتماد کنم ؟
_ اره . حالا میتونم برم بخوابم ؟
_ اره ولی صبر کن .
- چیه ؟
_ تو به امیلی گفتی که دنده هام شکسته؟
_ نه . گزارش پزشکی رو خواسته بود .
_ باشه برو
https://eitaa.com/satsojen/4222
ویکتور نامحسوس به سباستین چشم غره میره و زیر لب ناسزایی میگه. بعد از اتاق خارج میشه تا بره بخوابه. سباستین با خودش فکر میکنه:«نمیتونم امیلی رو درک کنم.اون یه لحظه همون امیلی ایه که میشناختم، و بعد یکهو دوباره تبدیل میشه به کسی که صدها، شایدم هزاران نفر براش تعظیم میکنن. کسی که بی رحمه و فقط به دنبال اهدافشه.»بعد یاد حرف ویکتور میوفته.«ویکتور گفت امیلی گزارش پزشکیمو خواسته بوده و معلوم بود دروغ نمیگفت.ولی خود امیلی بهم گفت ویکتور بهش گفته بوده.که اینطور.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین با خودش گفت باید از این بیمارستان لعنتی خلاص بشه تا بتونه کاراشو خودش انجام بده .
نمیتونست اینطوری ادامه بده اینکه وبال گردن بقیه باشه و همش کاراشو به گردن اونا بندازه . فکر کرد تا بتونه یه بهونه برای زودتر مرخص شدن پیدا کنه طوری که امیلی شک نکنه و بتونه نامحسوس به کاراش برسه