eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
52 دنبال‌کننده
178 عکس
450 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4207 امیلی به سمت یه پرستار که تو شیفت شب بود میره و پرستار با دیدن امیلی تو اون تایم خودشو گم میکنه. پرستار سرشو برای امیلی خم میکنه. _مراقب اتاق ۱۴۵ باش. نمیخوام کسی که داخلشه بدون اجازه من حتی اب بخوره. به هیچ وجه اجازه نده از اتاق خارج بشه، البته اگه جونت برات مهمه. _چ..چ..چشم بانوی من. امیلی به بعد از دور شدن پرستار، نیم نگاهی به سمت در اتاق سباستین میندازه و بعد، دور میشه. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین بعد از رفتن امیلی با خودش فکر می‌کنه که کارش درست بود ؟ اینکه همه چیزو به امیلی بگه اشتباه بود یا فقط محض اطمینان اینکارو نکرد ؟ در اون گذشته امیلی که میخواست بکشدش چرا الان میخواد زنده بمونه ؟چرا امیلی اصرار داره سباستین رو زنده نگه داره ؟ سباستین نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکارو از خودش دور کنه تا زمانی که به قول امیلی کامل خوب بشه . البته اینکار زمان زیادی میخواست ، تلفن کنارش رو بر می‌ذاره و با پرستار تماس میگیره . چند دقیقه بعد پرستار وارد اتاق سباستین میشه و میگه :« چیزی لازم داشتید قربان ؟» _ راستش میخواستم بدونم دکتر رولان وقت ملاقات دارن؟ _ باید بررسی کنم . _ که اینطور . _ درخواست دیگه ای ندارید ؟ _ میشه لطفا به ویکتور هم بگی بیاد ؟ _ بله قربان . پرستار این را گفت و رفت ، سباستین روی تخت دراز کشید و به آسیب هاش فکر کرد . اینکه چرا باید این همه خطر رو به جون بخره برای کسی که میخواد بکشدش ؟ حتما همه اینا یه دلیلی داره و سباستین باید قبل از مردن اونا رو بفهمه.
https://eitaa.com/satsojen/4218 یه سوال مگه ساعت ۳ صبح نبو- پس چطور سباستین گفت ویکتورو بیار- ~~~~~~~~~~~~~~ چه ربطی داره ویکتور باید عین خدمتکاران دم به دقیقه کنارش باشه
https://eitaa.com/satsojen/4219 به به خیلیم عالی- ~~~~~~~~~~~~~~ ارههههه ( نقشه ای که تو سرمه یکم پلیدانه ست ولی اشکال ندارد)
https://eitaa.com/satsojen/4220 به به ازین نقشه ها دوست دارم ~~~~~~~~~~~~~~ ای بابا ای بابا
https://eitaa.com/satsojen/4218 سباستین مدتی منتظر میمونه و دیگه میخواد دوباره به پرستار زنگ بزنه تا ببینه ویکتور کجاست، که در محکم باز میشه. ویکتور با ظاهری ژولیده و نسبتا خشمگین وارد میشه. در رو پشت سرش میبنده و یک قدم نزدیک میاد.بعد با صدایی که خشمگینه ولی کمی خواب الودگی هم داره میگه:«سباستین، اگه کارت مهم نباشه مطمئن باش همین جا و همین لحظه میمیری.» سباستین پوزخند میزنه و میگه:«بگیر بشین.» ~~~~~~~~~~~~~~ ویکتور با کلافگی میگه :« خب چیکارم داری ؟» _ نگهبانانی که گفتمو آماده کردی ؟ _ اره . _ یه درخواست ازت دارم . _ زود بگو می‌خوام برم بخوابم . _ امیلی نباید از این چیزایی که بهت گفتم هیچی بفهمه . _ چرا ؟ _ فعلا می‌خوام ازش مخفی بمونه باشه ؟ _ خیلی خب باشه. _ میتونم بهت اعتماد کنم ؟ _ اره . حالا میتونم برم بخوابم ؟ _ اره ولی صبر کن . - چیه ؟ _ تو به امیلی گفتی که دنده هام شکسته؟ _ نه . گزارش پزشکی رو خواسته بود . _ باشه برو
https://eitaa.com/satsojen/4222 ویکتور نامحسوس به سباستین چشم غره میره و زیر لب ناسزایی میگه. بعد از اتاق خارج میشه تا بره بخوابه. سباستین با خودش فکر میکنه:«نمیتونم امیلی رو درک کنم.اون یه لحظه همون امیلی ایه که میشناختم، و بعد یکهو دوباره تبدیل میشه به کسی که صدها، شایدم هزاران نفر براش تعظیم میکنن. کسی که بی رحمه و فقط به دنبال اهدافشه.»بعد یاد حرف ویکتور میوفته.«ویکتور گفت امیلی گزارش پزشکیمو خواسته بوده و معلوم بود دروغ نمیگفت.ولی خود امیلی بهم گفت ویکتور بهش گفته بوده.که اینطور.» ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین با خودش گفت باید از این بیمارستان لعنتی خلاص بشه تا بتونه کاراشو خودش انجام بده . نمیتونست اینطوری ادامه بده اینکه وبال گردن بقیه باشه و همش کاراشو به گردن اونا بندازه . فکر کرد تا بتونه یه بهونه برای زودتر مرخص شدن پیدا کنه طوری که امیلی شک نکنه و بتونه نامحسوس به کاراش برسه
https://eitaa.com/satsojen/4224 نه عیب نداره ~~~~~~~~~~~~~~ ❤️
https://eitaa.com/satsojen/4223 سباستین تصمیم میگیره استراحت کنه و صبح یه فکری برای رفتن از اینجا بکنه. البته همین الانشم به طلوع خورشید دیگه چیزی نمونده، ولی سباستین برای اینکه بتونه به کاراش برسه به خواب نیاز داره. سعی میکنه بخوابه، ولی افکارش اجازه نمیدن. اینکه امیلی واقعا چی از سباستین میخواد، چرا رفتارش متضاده و معلوم نیست میخواد سباستین بمیره یا زنده بمونه، چه کسی اون یادداشت تهدید امیز رو فرستاده بود و... سباستین بالاخره خوابش میبره. ~~~~~~~~~~ بقیه ش واسه فردا باشه امیلی ؟ من خوابم میاد
https://eitaa.com/satsojen/4226 اوکی منم میرم بخوابم شب بخیر ~~~~~~~~~~~~~~ شب بخیر
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح بخیر