https://eitaa.com/satsojen/4218
یه سوال مگه ساعت ۳ صبح نبو-
پس چطور سباستین گفت ویکتورو بیار-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
چه ربطی داره ویکتور باید عین خدمتکاران دم به دقیقه کنارش باشه
https://eitaa.com/satsojen/4219
به به خیلیم عالی-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ارههههه
( نقشه ای که تو سرمه یکم پلیدانه ست ولی اشکال ندارد)
https://eitaa.com/satsojen/4220
به به ازین نقشه ها دوست دارم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ای بابا ای بابا
https://eitaa.com/satsojen/4218
سباستین مدتی منتظر میمونه و دیگه میخواد دوباره به پرستار زنگ بزنه تا ببینه ویکتور کجاست، که در محکم باز میشه. ویکتور با ظاهری ژولیده و نسبتا خشمگین وارد میشه. در رو پشت سرش میبنده و یک قدم نزدیک میاد.بعد با صدایی که خشمگینه ولی کمی خواب الودگی هم داره میگه:«سباستین، اگه کارت مهم نباشه مطمئن باش همین جا و همین لحظه میمیری.» سباستین پوزخند میزنه و میگه:«بگیر بشین.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ویکتور با کلافگی میگه :« خب چیکارم داری ؟»
_ نگهبانانی که گفتمو آماده کردی ؟
_ اره .
_ یه درخواست ازت دارم .
_ زود بگو میخوام برم بخوابم .
_ امیلی نباید از این چیزایی که بهت گفتم هیچی بفهمه .
_ چرا ؟
_ فعلا میخوام ازش مخفی بمونه باشه ؟
_ خیلی خب باشه.
_ میتونم بهت اعتماد کنم ؟
_ اره . حالا میتونم برم بخوابم ؟
_ اره ولی صبر کن .
- چیه ؟
_ تو به امیلی گفتی که دنده هام شکسته؟
_ نه . گزارش پزشکی رو خواسته بود .
_ باشه برو
https://eitaa.com/satsojen/4222
ویکتور نامحسوس به سباستین چشم غره میره و زیر لب ناسزایی میگه. بعد از اتاق خارج میشه تا بره بخوابه. سباستین با خودش فکر میکنه:«نمیتونم امیلی رو درک کنم.اون یه لحظه همون امیلی ایه که میشناختم، و بعد یکهو دوباره تبدیل میشه به کسی که صدها، شایدم هزاران نفر براش تعظیم میکنن. کسی که بی رحمه و فقط به دنبال اهدافشه.»بعد یاد حرف ویکتور میوفته.«ویکتور گفت امیلی گزارش پزشکیمو خواسته بوده و معلوم بود دروغ نمیگفت.ولی خود امیلی بهم گفت ویکتور بهش گفته بوده.که اینطور.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین با خودش گفت باید از این بیمارستان لعنتی خلاص بشه تا بتونه کاراشو خودش انجام بده .
نمیتونست اینطوری ادامه بده اینکه وبال گردن بقیه باشه و همش کاراشو به گردن اونا بندازه . فکر کرد تا بتونه یه بهونه برای زودتر مرخص شدن پیدا کنه طوری که امیلی شک نکنه و بتونه نامحسوس به کاراش برسه
https://eitaa.com/satsojen/4224
نه عیب نداره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
❤️
https://eitaa.com/satsojen/4223
سباستین تصمیم میگیره استراحت کنه و صبح یه فکری برای رفتن از اینجا بکنه. البته همین الانشم به طلوع خورشید دیگه چیزی نمونده، ولی سباستین برای اینکه بتونه به کاراش برسه به خواب نیاز داره. سعی میکنه بخوابه، ولی افکارش اجازه نمیدن. اینکه امیلی واقعا چی از سباستین میخواد، چرا رفتارش متضاده و معلوم نیست میخواد سباستین بمیره یا زنده بمونه، چه کسی اون یادداشت تهدید امیز رو فرستاده بود و... سباستین بالاخره خوابش میبره.
#امیلی
~~~~~~~~~~
بقیه ش واسه فردا باشه امیلی ؟
من خوابم میاد
https://eitaa.com/satsojen/4226
اوکی منم میرم بخوابم
شب بخیر
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
شب بخیر
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
هدایت شده از HELLFIRE CLUB³
به دومین تقدیمی هلفایرکلاب خوش آمدید، باشد که همنوعان و موزیک دوستان دیگرِ ایتا، این کلاب کوچک را پیدا کرده و عضوی از ما شوند.
برای دریافت کافیست این اعلامیه را سر در کلابهای خودتان بچسبانید و آدرس آن را زیر این اعلامیه یادداشت بفرمایید.
و کلاب ما نیز برای شما یک کاور طراحی میکند تا برا اولین آلبوم خود، که نام آن هم خواهیم گفت، آماده باشید.
کانال/تگ/ظرفیت
اگه مایل به همسایه شدن هستید آیدی بدید با شیرینی و گیتار الکتریکی خدمت برسیم*