eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
53 دنبال‌کننده
180 عکس
450 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4211 عه اینو یادم رفته بو- ~~~~~~~~~~~~~~ اوهوم
https://eitaa.com/satsojen/4213 و سباستین میگفت به تو چ- نه خب یه چیزی جور میکرد میگفت، مثلا موتورم خراب شد یا... (یا مثل روز اولی که وارد خونم شدی تا ساتسوجینو نجات بدی ، یه گربه مشغولم کرد- )مطمئنم اگه اینو میگفت امیلی درجا میکشتش🤡 ~~~~~~~~~~~~~~ میخوای بمیرم؟🥺
https://eitaa.com/satsojen/4215 یا خدا چی نه- اگه اون جمله رو میگفتی احتمالا امیلی تو داستان یکم اکلیلیت میکرد(خون❌اکلیل✅) وگرنه من چرا باید بخوا- ~~~~~~~~~~~~~~ نهههه بزن بکش راحت باششش اکلیلیم کنننن🥺😭😭😭😭😂
https://eitaa.com/satsojen/4216 وای😂 نه نگران نباش، فعلا به اندازه کل عمرم اشراف زاده هارو اکلیلی کردم که اکلیل اعلا به ساتسوجین بدم و تا اطلاع ثانوی قصد کشتن کسی رو ندارم ~~~~~~~~~~~~~~ اخیششش خوبه
https://eitaa.com/satsojen/4207 امیلی به سمت یه پرستار که تو شیفت شب بود میره و پرستار با دیدن امیلی تو اون تایم خودشو گم میکنه. پرستار سرشو برای امیلی خم میکنه. _مراقب اتاق ۱۴۵ باش. نمیخوام کسی که داخلشه بدون اجازه من حتی اب بخوره. به هیچ وجه اجازه نده از اتاق خارج بشه، البته اگه جونت برات مهمه. _چ..چ..چشم بانوی من. امیلی به بعد از دور شدن پرستار، نیم نگاهی به سمت در اتاق سباستین میندازه و بعد، دور میشه. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین بعد از رفتن امیلی با خودش فکر می‌کنه که کارش درست بود ؟ اینکه همه چیزو به امیلی بگه اشتباه بود یا فقط محض اطمینان اینکارو نکرد ؟ در اون گذشته امیلی که میخواست بکشدش چرا الان میخواد زنده بمونه ؟چرا امیلی اصرار داره سباستین رو زنده نگه داره ؟ سباستین نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکارو از خودش دور کنه تا زمانی که به قول امیلی کامل خوب بشه . البته اینکار زمان زیادی میخواست ، تلفن کنارش رو بر می‌ذاره و با پرستار تماس میگیره . چند دقیقه بعد پرستار وارد اتاق سباستین میشه و میگه :« چیزی لازم داشتید قربان ؟» _ راستش میخواستم بدونم دکتر رولان وقت ملاقات دارن؟ _ باید بررسی کنم . _ که اینطور . _ درخواست دیگه ای ندارید ؟ _ میشه لطفا به ویکتور هم بگی بیاد ؟ _ بله قربان . پرستار این را گفت و رفت ، سباستین روی تخت دراز کشید و به آسیب هاش فکر کرد . اینکه چرا باید این همه خطر رو به جون بخره برای کسی که میخواد بکشدش ؟ حتما همه اینا یه دلیلی داره و سباستین باید قبل از مردن اونا رو بفهمه.
https://eitaa.com/satsojen/4218 یه سوال مگه ساعت ۳ صبح نبو- پس چطور سباستین گفت ویکتورو بیار- ~~~~~~~~~~~~~~ چه ربطی داره ویکتور باید عین خدمتکاران دم به دقیقه کنارش باشه
https://eitaa.com/satsojen/4219 به به خیلیم عالی- ~~~~~~~~~~~~~~ ارههههه ( نقشه ای که تو سرمه یکم پلیدانه ست ولی اشکال ندارد)
https://eitaa.com/satsojen/4220 به به ازین نقشه ها دوست دارم ~~~~~~~~~~~~~~ ای بابا ای بابا
https://eitaa.com/satsojen/4218 سباستین مدتی منتظر میمونه و دیگه میخواد دوباره به پرستار زنگ بزنه تا ببینه ویکتور کجاست، که در محکم باز میشه. ویکتور با ظاهری ژولیده و نسبتا خشمگین وارد میشه. در رو پشت سرش میبنده و یک قدم نزدیک میاد.بعد با صدایی که خشمگینه ولی کمی خواب الودگی هم داره میگه:«سباستین، اگه کارت مهم نباشه مطمئن باش همین جا و همین لحظه میمیری.» سباستین پوزخند میزنه و میگه:«بگیر بشین.» ~~~~~~~~~~~~~~ ویکتور با کلافگی میگه :« خب چیکارم داری ؟» _ نگهبانانی که گفتمو آماده کردی ؟ _ اره . _ یه درخواست ازت دارم . _ زود بگو می‌خوام برم بخوابم . _ امیلی نباید از این چیزایی که بهت گفتم هیچی بفهمه . _ چرا ؟ _ فعلا می‌خوام ازش مخفی بمونه باشه ؟ _ خیلی خب باشه. _ میتونم بهت اعتماد کنم ؟ _ اره . حالا میتونم برم بخوابم ؟ _ اره ولی صبر کن . - چیه ؟ _ تو به امیلی گفتی که دنده هام شکسته؟ _ نه . گزارش پزشکی رو خواسته بود . _ باشه برو
https://eitaa.com/satsojen/4222 ویکتور نامحسوس به سباستین چشم غره میره و زیر لب ناسزایی میگه. بعد از اتاق خارج میشه تا بره بخوابه. سباستین با خودش فکر میکنه:«نمیتونم امیلی رو درک کنم.اون یه لحظه همون امیلی ایه که میشناختم، و بعد یکهو دوباره تبدیل میشه به کسی که صدها، شایدم هزاران نفر براش تعظیم میکنن. کسی که بی رحمه و فقط به دنبال اهدافشه.»بعد یاد حرف ویکتور میوفته.«ویکتور گفت امیلی گزارش پزشکیمو خواسته بوده و معلوم بود دروغ نمیگفت.ولی خود امیلی بهم گفت ویکتور بهش گفته بوده.که اینطور.» ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین با خودش گفت باید از این بیمارستان لعنتی خلاص بشه تا بتونه کاراشو خودش انجام بده . نمیتونست اینطوری ادامه بده اینکه وبال گردن بقیه باشه و همش کاراشو به گردن اونا بندازه . فکر کرد تا بتونه یه بهونه برای زودتر مرخص شدن پیدا کنه طوری که امیلی شک نکنه و بتونه نامحسوس به کاراش برسه
https://eitaa.com/satsojen/4224 نه عیب نداره ~~~~~~~~~~~~~~ ❤️