هدایت شده از در تقلای بقا
ساعت ها مرواریدهایی روان شد که گونه هایم را آتش میزد اما برای هیچکس مهم نبود که بر من چه میگذرد، هیچکس حتی ذرهای هم به خود زحمت نداد که احوالی از من بپرسد برعکس، همه دوری میکردند که مبادا حال بدم واگیر داشته باشد و آنان مبتلا شوند؛ من هیچ چیز از هیچکس نمیخواستم جز آغوشی که موقع ویرانی باز شود و چند روزی در پناهگاه پناهم دهند تا خود دوباره آشیان خود بسازم اما این مردم چنان ترس داشتند که خندههای دروغینشان از لبهایشان پاک شود که مانند یک ویروس بامن رفتار میکردند در حالی که همهی شان لاف دوستی میزنند و بر پیشانیهایشان حک میکردند《بنی ادم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند》
کدام برادری؟ کدام همدمی؟
این آدمیان خون یک دیگر را در شیشه میکنند و در آخر کار عمق زخمهایت را وارسی، ما میان یه عده زنده کش مرده پرست در حال زیستنیم چه توقع داری از اینها؟
از : در تقلای بقا
تقدیم به: پناهگاه زیبا🫂