هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
آقای ایکس: 🦉🌚📓
شخصیت: لیرا
نوع: انسان/ساحره
سن: 34
لیرا اولین ساحره بود که بعد از افتادن توی دره و دیدن اون موجودات هیچوقت نتونست به خود سابقش برگرده. کاملیا میخواد سر به تن لیرا نباشه اما لیرا حتی این موضوع رو نمیدونه. اون عاشق کتاب خوندنه و کتاب راهنمای سرزمین ساحره ها رو از حفظه. هیچوقت نمیتونه تکلیفش رو با خودش روشن کنه و همیشه فرار آخرین گزینشه. برای همین خیلی پنهانی از سرزمین ساحره ها رفت و با برادر و برادر زاده هاش زندگی معمولی ای رو شروع کرد.
هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
پارادوکس: 🚬🗝🎬
شخصیت: هنری
نوع: نامعلوم؟
سن: 600+
هنری، صاحب کتابخونه ممنوعه که فقط گناهکاران حق ورود به اونجا رو دارن. از افتخاراتش به قتل اشاره میکنه. هیچکس نمیدونه اولین سیگارش رو چه زمانی امتحان کرد. توی فصل دوم داستان وقتی کاملیا و آنجلا به کتابخونه ممنوعه میان اون عاشق کاملیا میشه و برای ابراز عشق پیشنهاد میکنه شطرنج بازی کنند.(اون روش های خاص خودشو داره) در کل با مهره های شطرنج بهتر میتونه حرف بزنه حتی با اون مهره ها آنجلا رو نصیحت کرد.
هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
انجمن گوریگودزیلاهای فضایی: 👒🎧🌠
شخصیت: کریستی
نوع: انسان
سن: 17
کریستی، برادرزاده لیرا که وقتی از خونه فرار میکنه، راهی به سرزمین ساحره ها پیدا میکنه. جمله معروف کریستی:«ترجیح میدم با دوستام وقت بگذرونم تا اینکه قلب و ذهنمو درگیر پسرا کنم.» اون عاشق ستاره های روی لباسشه. لباسی که پدرش برای تولدش خرید. علاقه خاصی به گربه های سیاه داره. بعد از ملاقات با کاملیا و شنیدن حرفاش آهنگ گوش کرد تا همه چیزو از ذهنش پاک کنه. اون به هیچ چیز اهمیت نمیده. کریستی باعث شد لئو و لیرا دوباره همدیگه رو پیدا کنن.
هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
@SSILENC:🪙☕️🕷
شخصیت:کاملیا
نوع:انسان/ساحره
سن:32
کاملیا، یکی از ساحره های سرزمین که از بچگی با لئو و لیرا بزرگ شد. وقتی لیرا توی دره افتاد و همه فکر کردن مرده لئو با کاملیا نامزد کرد و کاملیا با تمام وجود عاشق اون شد. اما وقتی لیرا برگشت لئو بهش خیانت کرد و با لیرا ازدواج کرد. کاملیا که نمیتونست از اون دست بکشه راه گریه و حسادت رو ادامه داد. انقدر گریه کرد تا اشک هاش سیاه رنگ شدند. اون با اینکه عواقب این کارو میدونست کتاب راهنمای سرزمین ساحره هارو آتش زد و به دستور لئو و به خواست مردم از سرزمین تبعید شد. اون حالا توی یه کلبه قدیمی در جزیره اشباح با عنکبوت ها زندگی میکنه اما هنوزم عاشق لئو مونده. نوشیدنی مورد علاقه؟ چای اما سرد!
هدایت شده از ˙˚ 𝘕𝘰𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 ˚˙
𝓕𝓸𝓻 𝓓𝓮𝓪𝓻 پناهگاه : 💌
* صحنه: یک کافه قدیمی، هوای سرد و باران ملایم پشت شیشه. پشت میز نشسته اید و فقط به بیرون نگاه میکند. ناگهان، میان آدمها یک چهرهی آشنا را میبیند…
- اینجا… واقعاً تویی؟
* فرد آرام مینشیند، با نگاهی که انگار از دور مراقب بوده
+ میدونم. خیلی چیزها درباره ما اتفاق میوفته که انتظارش رو نداریم… حالت چطوره؟
- من… خوبم نمیتونم بگم. همه چیز قاطی شده. این روزها حس میکنم خودم هم گم شدم—بیشتر از هر چیز، توی هویتم.
+ سردرگمی رو میشناسم. مثل مه. اما یادت هست؟ حتی وقتی مه جلوی دید رو میگیره، تو اوم بخشی رو داری که میپرسه و دنبال جواب میگرده. همون بخش، خودِ توعه
+ ولی… تنهام.
- تنها نیستی. حتی وقتی جسمی نیستم، حضورم میمونه—تو همون احترام به سؤالهات، تو همون عشقی که از دور داشتم. فقط شکلش فرق میکنه.
- پس… اینجا بودن یعنی چی؟ من دارمخواب میبینم؟
+ حضور همیشه جسم نیست. گاهی یک نگاهِ همدل، یک حرفِ راست، کافیه تا اون مه سبک شه. من برای تو همینجا هستم—برای اون قسمت از تو که دنبال حقیقت خودش میگرده.
- خب… من باید چکار کنم؟
+ فقط خودت باش. هنوز کامل نمیشناسیاش؟ ایرادی نداره. به سوالها گوش بده، به سکوت درونت. هر قدمی—اگر ساده یا کوچک—بخشی از مسیر پیدا کردن خودته. من از دور… و شاید همین نزدیکی… همراهت میمونم.
- انگار.. کمی از سنگینی ای که داشتم کم شده.
+ این تازه شروعه. خودت رو دستکم نگیر.
+ مراقب خودت باش…