برای خواندن روایت هایی از آدم هایی که با رفتار، تلاش و یا مهربانیشان روح بفروئیه را ساخته اند، روی آن کلیک کنید
👇👇👇👇👇
شماره 16 || اسیری که هیچ گاه تسلیم نشد، روایتی از حاجی جلال خاکزار بفروئی
شماره 15 || هفت سال و نیم اسیر بود اما اسیر نشد، روایتی از حاج امیر رضوانی بفروئی
شماره 14 || مردی که روزگاری صدای بفروئیه بود، روایتی از مهندس سعید برزگر بفروئی
شماره 13 || دو صدای آشنا در بدرقه های بفروئیه؛ روایتی از سید محمود و سید مهدی موسوی بفروئی
شماره 12 || معمار پنجره های گشوده؛ روایتی از بلند بانو اشرف بیگم موسوی
شماره 11 || از گرمای خدمت در حمام تا گرمای عشق به حسین (ع)؛ روایتی از اکبر عابدینی
شماره 10 || شاطر قدرت زرفتن مردی که با صدا، هویت عزاداری بفروئیه را ساخت
شماره 9 || نامی آشنا در خدمت و پاسداری از خاطره و هویت بفروئیه؛ روایتی از حمیدرضا بنا بفروئی
شماره 8 || استادی که تار و پود هویت بفروئیه را زنده کرد؛ روایتی از استاد حاج حبیب الله موتاب بفروئی
شماره 7 || از چرخ موتابی تا قله های علمی؛ روایتی از دکتر کمال امیدوار
شماره 6 || پژوهشگر جان بخش موتابی؛ روایتی از سارا سلمانی
شماره 5 || چهره اصیل و ماندگار بفروئیه؛ روایتی از استاد حاج محمد برزگر بفروئی (محمد عابدین)
شماره 4 || روایتی از هنرمند موتابی استاد رضا برزگر بفروئی (میرزا آقا محمدعابدین)
شماره 3 || روایتی از هنرمند موتابی استاد عباس رضوانی بفروئی
شماره 2 || روایتی از روای این روزهای بفروئیه مجید عابدینی
شماره 1 || روایتی از مدیر خادم محمدرضا کارگر
روایتی از: ابوالفضل برزگر بفروئی
🇮🇷 @sepasbafroo
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه
شماره چهارده | به مناسبت هفته خبرنگار
هجده سال پیش، مردی برای بفروئیه پنجرهای به جهان گشود؛ «بفرونیوز»؛ روایتی که بخشی از حافظه امروز شهر وامدار آن است. این سپاس، تقدیم به مهندس سعید برزگر بفروئی؛ مردی که روزگاری صدای بفروئیه بود. 🌷
برای خواندن سپاس صبحگاهی امروز چهارشنبه 21 مردادماه 1405 اینجا کلیک کنید.
🇮🇷 @sepasbafroo
سپاس صبحگاهی بفروئیه
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه شماره چهارده | به مناسبت هفته خبرنگار هجده سال پیش، مردی برای بفروئیه پنجره
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه
شماره ۱۴ | به مناسبت هفته خبرنگار، مردی که روزگاری صدای بفروئیه بود
پیش از آنکه کانالها و پیامرسانها، خبر را در چند ثانیه به دستمان برسانند، بفروئیه یک پنجره داشت؛ پنجرهای کوچک در دنیای بزرگ اینترنت، به نام «بفرونیوز».
فروردین ۱۳۸۷ بود. سعید برزگر بفروئی، معلم جوان کامپیوتر و برنامهنویس، وبلاگی را برای زادگاهش راه انداخت؛ اما آنچه بفرونیوز را متفاوت میکرد، فقط خبررسانی نبود. او میخواست مردم خودشان راوی شهرشان باشند.
آن روز بفروئیه هنوز روستا بود. نه از این همه رسانه خبری بود و نه از شبکههای اجتماعی امروز. اما سعید دوربین و قلمش را به میان مردم برد؛ از مناسبتها و آیینها گفت، افتخارآفرینان شهر را معرفی کرد، مطالبات مردم را نوشت و گاهی بیواهمه از مسئولان انتقاد کرد.
و من، آن روزها که دانشجو بودم، یکی از همان مخاطبان بودم. خاطرم هست شبها بعد از نماز، راهی سایت خوابگاه میشدم تا ببینم بفرونیوز چه خبر تازهای از بفروئیه دارد.
مدتی بعد، خودم هم به جمع نویسندگان آن وبلاگ پیوستم. شاید امروز این خاطره ساده به نظر برسد؛ اما برای من، بفرونیوز یعنی فاصلهی میان بفروئیه و من کمتر میشد.
سعید بعدها در راهاندازی برخی پایگاههای خبری میبد و اردکان نیز نقش داشت و سالها دوربینش را برای ثبت زندگی این دیار به کار گرفت.
اما شاید بزرگترین میراث او، نه نوشتهها، که عکسها و فیلمهایی باشد که از بفروئیه جمع کرده است. آیینها، آدمها، کوچهها، مراسمها و لحظههایی که بسیاری از آنها دیگر تکرار نمیشوند. آرشیوی که شاید امروز فقط مجموعهای از عکس و فیلم به نظر برسد؛ اما سالها بعد، میتواند بخشی از حافظه تصویری بفروئیه باشد.
امروز سعید برزگر، معلم و مدیر گروه کامپیوتر آموزش و پرورش استان و مؤلف کتابهای آموزشی است و سالهاست از فضای خبرنگاری فاصله گرفته است. اما بعضی آدمها حتی وقتی از کاری فاصله میگیرند، رد پایشان در آن کار باقی میماند. سعید برزگر برای من از همان آدمهاست. مردی که بیش از هجده سال پیش، وقتی هنوز بفروئیه شهر نشده بود، یک دوربین، یک قلم و یک وبلاگ برداشت و به ما یادآوری کرد:
یک شهر، وقتی روایت نشود، بخشی از خودش را از دست میدهد.
در هفته خبرنگار،
سپاس ما تقدیم به مردی که روزگاری
صدای بفروئیه بود. 🌷
✨ روایتی از: ابوالفضل برزگر بفروئی
🇮🇷 @sepasbafroo
از «سپاس صبحگاهی» تا «نقد شبانه» / نقد عملکرد پنج ساله شورای شهر بفروئیه از زبان سخنگوی شورا
پنج سال از روزی که با اعتماد شما راهی شورای شهر شدیم. در این سالها کارهایی کردیم که به آنها افتخار میکنیم؛ اما حتماً کارهایی هم بوده که میتوانستیم بهتر انجام دهیم، وعدههایی که شاید فراموش شدند و جاهایی که از شما فاصله گرفتیم.
این بار تصمیم گرفتیم به جای یک گزارش معمولی، اول خودمان را نقد کنیم.
از رسانهای که نتوانستیم برای بفروئیه بسازیم،
از موتابی که هنوز به جایگاه اقتصادی شایستهای و برندینگ شهری نرسیده،
از بافت تاریخیای که مرمت شد اما هنوز آنطور که باید زندگی در آن جاری نشده،
و از نگاهی که شاید بیش از اندازه «سیمانی» بود و کمتر به «حال آدمهای شهر» پرداخت.
این نوشته قرار نیست دفاع از عملکرد شورا باشد؛ قرار است آغاز یک گفتوگو باشد.
حالا نوبت شماست.
اگر در این پنج سال جای چیزی را خالی دیدید، اگر وعدهای فراموش شد، اگر جایی کم گذاشتیم یا اگر برای ادامه مسیر پیشنهادی دارید، برایمان بنویسید.
این بار از ما تعریف نکنید؛
اگر جایی کم گذاشتیم، بگویید کجا.
قطعا شنیدن نقدهای شما، بهترین آغاز برای سال ششم شورای ششم باشد. 🌱
برای خواندن متن کامل این نقد اینجا کلیک کنید.
📅 چهارشنبه 21 مردادماه 1405
#بفروئیه
#شورای_شهر_بفروئیه
#نقد_خود
#گفتگو_با_مردم
#سپاس_صبحگاهی_بفروئیه
🇮🇷 @sepasbafroo
سپاس صبحگاهی بفروئیه
از «سپاس صبحگاهی» تا «نقد شبانه» / نقد عملکرد پنج ساله شورای شهر بفروئیه از زبان سخنگوی شورا پنج سا
پنج سال گذشت؛ از گزارش کار تا گفتوگویی بیپرده با شما
سلام به مردم مهربان و شریف بفروئیه؛
پنج سال از روزی که با اعتماد شما راهی شورای شهر شدیم، گذشت. پنج سال زمان کمی نیست. در این مدت، روزهای خوب داشتیم، روزهای سخت هم کم نبود. یک سالش را هم به اصطلاح در «وقت اضافه» گذراندیم و حالا با شرایط کشور و وضعیت جنگی، واقعاً نمیدانیم فرصت خدمت تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؛ چند روز، چند ماه یا چند سال.
همین بلاتکلیفی باعث شده گاهی برای شروع بعضی پروژههای جدید، دستوپایمان بلرزد؛ نکند کاری را آغاز کنیم و فرصت تمام کردنش را نداشته باشیم.
اما فکر میکنم پنج سال، زمان مناسبی است برای اینکه این بار به جای یک گزارش عملکرد معمولی، کمی صادقانهتر با هم حرف بزنیم.
این بار میخواهم اول خودم را نقد کنم.
🔶 جایی که کم گذاشتیم
یکی از بزرگترین نقدهایی که به خودم و تیم شورا وارد میدانم، مسئله رسانه است. در این پنج سال، ما حتی نتوانستیم یک رسانه درستوحسابی و مستقل برای بفروئیه راه بیندازیم؛ رسانهای که واقعاً صدای مردم باشد، دغدغههایشان را مطرح کند، مطالبهگر باشد و گاهی حتی خود شورا را هم نقد کند.
همین چند کانال ایتایی موجود هم، بیشتر برای اطلاعرسانی مجموعههای خودمان فعالیت میکنند تا اینکه یک رسانه مستقل شهری باشند.
نتیجه این شده که وقتی یکی از شما دغدغهای دارد یا وقتی مطالبهای دارد هنوز هم گاهی باید سراغ رسانههای میبد برود و این یعنی ما در یکی از مهمترین وظایف خود، یعنی «صدای مردم بودن» ضعف داشتیم.
🔷 کارهایی که کردیم؛ اما کافی نبود
ما در این پنج سال کارهای بزرگی هم انجام دادیم. «شهر ملی موتابی» شدیم. زمین چمن مصنوعی ساختیم و دانشگاه فرهنگیان را به بفروئیه آوردیم؛ اتفاقی که رسیدن به آن ساده نبود و رایزنیها و پیگیریهای زیادی پشت آن قرار داشت.
بافت تاریخی را مرمت کردیم تا دیوارها، کوچهها و بناهای قدیمی دوباره جان بگیرند.
اما امروز که به عقب نگاه میکنم، میبینم بین انجام یک کار و رسیدن به نتیجهای که مردم آن را در زندگی خود لمس کنند، فاصله وجود دارد.
موتابی کارگاههایش فعال شده، اما هنوز به جایگاه اقتصادی و برندینگ واقعی خودش نرسیده است.
بافت تاریخی مرمت شده، اما هنوز نتوانستهایم آن را آنطور که شایسته بفروئیه است، به یک فضای زنده اجتماعی، فرهنگی و گردشگری تبدیل کنیم و روح زندگی را به آنها برگردانیم. جایی که میتوانست با آیینها، جشنوارهها، برنامههای فرهنگی و شادی مردم پر شود، هنوز در بسیاری از روزها خاموش است.
🔶 شهری برای آدمها، نه فقط برای آسفالت و جدول
شاید یکی دیگر از نقدهای جدی من به خودمان این باشد که نگاه ما به شهر، کمی بیش از حد «سیمانی» شد. بیشتر حواسمان به آسفالت، جدول، خیابان، پروژه و ساختوساز بود؛ اما گاهی از خودمان نپرسیدیم:
حالِ آدمهای این شهر چطور است؟ جوانهای بفروئیه کجا باید دور هم جمع شوند؟ نوجوانهای ما کجا باید خودشان را نشان دهند؟ خانوادهها کجا باید یک شب را با شادی و آرامش در شهر خودشان بگذرانند؟
برای فرهنگ، ورزش، هنر، نشاط اجتماعی و گفتوگوی مردم چه کردیم؟
شاید در این بخشها کم گذاشتیم.
ما برای ساختن شهر تلاش کردیم، اما باید بیشتر برای ساختن زندگی در شهر تلاش میکردیم.
و شاید مهمترین چیزی که در این پنج سال فهمیدم همین باشد:
ساختن خیابان و پارک لازم است؛ اما برای ساختن یک شهر کافی نیست.
من نمیخواهم بگویم همه چیز خوب بوده است. نمیخواهم بگویم همه تصمیمهایمان درست بوده است و نمیخواهم از شما بخواهم فقط کارهایی را ببینید که انجام دادهایم.
میخواهم آن چیزهایی را هم ببینیم که انجام ندادیم، یا میتوانستیم بهتر انجام دهیم و ندادیم.
شاید اگر قرار باشد فرصتی برای ادامه این مسیر داشته باشیم، باید بخشی از انرژیمان را از «ساختن شهر» به سمت زندهتر کردن شهر ببریم؛ به سمت جوانها، نوجوانها، خانوادهها، فرهنگ، ورزش، شادی، هویت و البته اقتصاد.
شهری که فقط دیوارهایش آباد باشد، کافی نیست؛ آدمهایش هم باید احساس کنند در یک شهر زنده زندگی میکنند.
نمیدانم این فرصت خدمت چقدر دیگر باقی است؛ چند ساعت، چند ماه یا چند سال. اما از خدا میخواهم هر مقدار از این فرصت که باقی مانده، صرف چیزهایی شود که واقعاً هویت بفروئیه را میسازند.
حالا نوبت شماست
👇👇👇
این بار نمیخواهم برایم بنویسید چه کارهایی کردهایم؟
میخواهم بگویید چه کارهایی نکردهایم؟
از من و از شورای شهر چه انتقادی دارید؟
در این پنج سال جای چه چیزی در بفروئیه خالی بود؟
این بار از ما تعریف نکنید؛
اگر جایی کم گذاشتهام، بگویید کجا.
شاید شنیدن همین نقدها، بهترین آغاز برای سال ششم باشد.
با احترام و سپاس از اعتمادی که در این پنج سال به ما داشتید.
شورای ششم شهر بفروئیه
🇮🇷 @sepasbafroo
امروز صبح در کانال تیم اندیشه دختران بفروئیه مصاحبه دو دختر بفروئی خانم ها زینب خوش نظر و فائزه معینیفر را با حاجیه زهرا بیگم موسوی بفروئی خواندم. حاجیه زهرا بیگم مادر 8 فرزند که همگی یا مداح اهل البیت هستند، یا قاری قرآن و یا خادم ائمه اطهار.
مصاحبه ای قشنگ که می تواند روایتی از سپاس صبحگاهی باشد. لذا تصمیم گرفتم عینا آن مطلب را در این کانال ارسال نمایم تا بعدها با کسب اجازه از نویسندگان آن به سبک سپاس صبحگاهی آن را روایت نمایم.
از دو دختر عزیزمان در تیم اندیشه دختران بفروئیه زینب خانم و فائزه خانم نیز صمیمانه سپاسمندم.
🇮🇷 @sepasbafroo
هدایت شده از اندیشه دختران بفروئیه
🌿 از دعای مادر تا نوای فرزندان
/ گفتوگویی با حاجیه زهرا بیگم موسوی بفروئی
گاهی برای شناختن یک خانواده، کافی است پای صحبت یک مادر بنشینیم؛ مادری که سالها شاهد رشد فرزندانش بوده و حالا خاطراتش، بخشی از قصهی یک نسل را برای ما روایت میکند.
این بار زینب خوشنظر و فائزه معینیفر، دو دختر نوجوان بفروئیهای، مهمان خانهی حاجیه زهرا بیگم موسوی بفروئی شدند و پای خاطرات مادری نشستند که پنج فرزندش در مسیر مداحی اهل بیت قدم گذاشتهاند و فرزندان دیگرش نیز هر کدام به شیوهای در این مسیر خدمت کردهاند.
از روزهایی که بچهها زیر کرسی، میان مشق و زندگی، مداحی میکردند تا دعاهای هر روز صبح یک مادر برای عاقبتبهخیری فرزندانش...
این روایت فقط درباره مداحی نیست؛ روایت مادری، ایمان، خانواده و خاطراتی است که اگر ثبت نشوند، شاید با گذشت زمان آرامآرام از یاد بروند.
📖 برای خواندن متن کامل مصاحبه اینجا کلیک کنید...
مصاحبهکنندگان: زینب خوشنظر و فائزه معینیفر
نویسنده: زینب خوشنظر
#اندیشه_دختران_بفروئیه #تاریخ_شفاهی_بفروئیه #بفروئیه #حاجیه_زهرا_بیگم_موسوی #روایت_مادری
🌀 تیم اندیشه دختران بفروئیه
🆔 @adbafroo
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه
شماره پانزدهم | به مناسبت 26 مرداد
حاج امیر رضوانی بفروئی، آزاده سرافراز بفروئیه؛ مردی که سالهای جوانیاش را در اسارت گذراند، اما عشق به وطن را از دست نداد.
به احترام حاج امیر رضوانی و همه آزادگان سرافراز ایران؛ مردانی که رفتند تا بماند چیزی بزرگتر از خودشان... وطن 🇮🇷
#سپاس_صبحگاهی_بفروئیه #حاج_امیر_رضوانی #آزادگان #بفروئیه #وطن
برای خواندن سپاس صبحگاهی امروز دوشنبه 26 مردادماه 1405 اینجا کلیک کنید.
🇮🇷 @sepasbafroo
سپاس صبحگاهی بفروئیه
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه شماره پانزدهم | به مناسبت 26 مرداد حاج امیر رضوانی بفروئی، آزاده سرافراز بف
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه
شماره ۱۵ || هفت سال و نیم اسیر بود؛ اما اسیر نشد
امروز ۲۶ مرداد، سالروز بازگشت آزادگان سرافراز به میهن است؛ مردانی که سالها دور از خانه در سرزمینی غریب روزگار گذراندند و سرانجام به خاکی برگشتند که برایش جنگیده بودند.
امروز میخواهیم از یکی از همان مردان بفروئیه یاد کنیم؛ مردی که همه شهر او را با نام «حاج امیر» میشناسند حسین رضوانی بفروئی.
حاج امیر فقط ۱۷ سال داشت که راهی جبهه شد. جوانی از همین کوچهها و همین شهر؛ که هنوز زندگی را آنطور که باید تجربه نکرده بود، اما خوب میدانست برای چه چیزی باید ایستاد.
در عملیات فتحالمبین، در دوم فروردین ۱۳۶۱، به اسارت دشمن درآمد.
هفت سال و نیم گذشت؛ هفت سال و نیم دوری از خانه، دوری از مادر و پدر، دوری از شهر، دوری از همه آن چیزهایی که برای یک جوان، معنای زندگیاند.
اما آنچه دشمن نتوانست از حاج امیر بگیرد، باور او به وطن و آن چیزی بود که برایش ایستاده بود. در اردوگاه اسارت، برایشان فقط جسم مهم نبود؛ میخواستند روحشان را هم بشکنند. میخواستند ایمان، هویت و دلبستگیشان به سرزمینشان را از آنها بگیرند. اما آنها محرم را برگزار کردند، عاشورا را زنده نگه داشتند، برای اعیاد جشن گرفتند و نگذاشتند اسارت، هویتشان را از آنها بگیرد.
حاج امیر امروز وقتی از آن روزها حرف میزند، خیلی چیزها را نمیگوید. از شکنجهها کمتر میگوید. از دردها کمتر میگوید. از رنجهایی که بر او گذشته، کمتر حرف میزند. شاید که نه، قطعا حیا دارد. شاید نمیخواهد کسی برای رنجهایی که خودش کشیده، اشک بریزد.
اما یک خاطره را تعریف میکند که عجیب است؛ حتی در دل آن همه تلخی. روزی پس از شکنجههای شدید، حالش بسیار بد بود. خون زیادی از او رفته بود و هر بار که به هوش میآمد، درد دوباره او را از پا میانداخت. در یکی از همان لحظهها چشم باز کرد و دید یک سرباز عراقی مشغول پانسمان زخمهای اوست. دشمن بود؛ اما آن لحظه، انسان بود. حالا حاج امیر سالها بعد از آن اتفاق، هنوز خوبی آن سرباز را فراموش نکرده است.
میگوید: «بین بدی همیشه یک نور خوبی وجود دارد که میتوانی آن را از دل و جان حس کنی.»
شاید این جمله، بخشی از شخصیت حاج امیر را هم روایت میکند؛
مردی که وطنش را دوست دارد، اما انسانیت را هم فراموش نمیکند.
مردی که سالها پیش برای دفاع از این خاک، از جانش گذشت و امروز، هنوز اگر بخواهید پیدایش کنید، احتمالاً باید سری به مسجد یا حسینیه انصارالحسین بفروئیه بزنید.
همانجایی که سالهاست مسئولیتش را بر عهده دارد و در کار خیر نیز پیشتاز است.
انگار حاج امیر هیچوقت از خدمت به این شهر بازنگشته است. فقط سنگر عوض شده. آن روز، سنگرش جبهه بود و امروز، مسجد و محله و شهرش.
شاید قصه حاج امیر برای نسل امروز، فقط قصه یک آزاده و یک رزمنده نباشد. قصه این باشد که در زندگی، چیزهایی وجود دارد که ارزششان از جان آدمی هم بیشتر است. خانه، خانواده، عزت، باور، هویت و وطن...
چیزهایی که اگر روزی همه آنها را فقط با معیار «من چه به دست میآورم؟» بسنجیم، شاید دیگر نتوانیم بفهمیم چرا یک جوان ۱۷ ساله حاضر میشود پا به جبهه بگذارد و هفت سال و نیم از بهترین سالهای عمرش را در اسارت بگذراند.
حاج امیر و نسل او شاید همه پاسخها را برای ما نداشته باشند؛
اما یک سؤال مهم برای نسل ما و نسلهای بعد باقی گذاشتهاند:
اگر روزی پای دفاع از خانه و خاکمان، از عزت و هویتمان به میان بیاید، چه چیزی را حاضر هستیم فدای آن کنیم؟
امروز آزادگان به میهن بازگشتند. اما شاید بزرگترین میراث آنان، فقط بازگشتشان نباشد این باشد که به ما یادآوری کنند: بعضی چیزها را نمیشود قیمتگذاری کرد.
وطن یکی از آنهاست. 🇮🇷
حاج امیر عزیز؛
امروز به احترام هفت سال و نیم صبوریات، به احترام جوان هفدهسالهای که روزی از بفروئیه رفت و مردی آزاده به آن بازگشت،
و به احترام عشقی که هنوز به این خاک داری، سپاسگزاریم.
سپاس برای اینکه قصه شما را شنیدیم؛ تا شاید نسل ما یاد بگیرد که وطن، فقط یک تکه خاک روی نقشه نیست. وطن، بخشی از جان آدمی است و بعضی آدمها، برای آنچه بخشی از جانشان است، حتی اگر لازم باشد، از خود جان میگذرند.
روایتی از: ابوالفضل برزگر بفروئی
🇮🇷 @sepasbafroo
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه
شماره شانزدهم | به مناسبت 26 مرداد
حاج جلال خاکزار بفروئی؛ آزادهای که در ۱۶سالگی به جبهه رفت، سالها اسارت را تحمل کرد و پس از آزادی، سنگر خدمت را رها نکرد.
شاید بزرگترین درس او برای نسل امروز همین باشد: وطن را فقط با حرف دوست نداشته باشیم؛ برایش بایستیم و برای آبادانیاش قدم برداریم. 🇮🇷
برای خواندن سپاس صبحگاهی امروز سه شنبه 27 مردادماه 1405 اینجا کلیک کنید.
#سپاس_صبحگاهی_بفروئیه #حاج_جلال_خاکزار #آزادگان #بفروئیه #وطن #ایران
🇮🇷 @sepasbafroo
🌅سپاس صبحگاهی بفروئیه
شماره 16 || اسیر بودیم، اما تسلیم نشدیم
گاهی برای شناختن آدمها، لازم نیست تمام خاطراتشان را بدانیم؛
کافی است بدانیم در سختترین لحظه زندگی، چه چیزی برایشان مهمتر بوده است.
حاج جلال خاکزار بفروئی، متولد ۱۴ خرداد ۱۳۴۵، تنها ۱۶ سال داشت که در سال ۱۳۶۱ راهی جبهه شد.
۱۶ سال، سنی که امروز خیلی از نوجوانان در آن، تازه دارند رؤیاهایشان را پیدا میکنند؛ اما جلالِ آن روزهای بفروئیه، راهی را انتخاب کرد که ممکن بود پایانش بازگشت نباشد.در عملیات والفجر مقدماتی، در ۲۱ بهمن ۱۳۶۱، به اسارت دشمن درآمد و اسارت آغاز شد. هفت سال و چند ماه...
سالهایی که میتوانست آدم را از پا بیندازد؛ اما حاج جلال یک چیز را خوب فهمیده بود: اگر امیدت را از دست بدهی، قبل از آنکه جسمت شکست بخورد، خودت شکست خوردهای.
خودش میگوید در دوران اسارت، فشار و شکنجه زیاد بود؛ اما بچهها از اصول و آرمانهایشان کوتاه نمیآمدند. آنقدر روحیه و استقامتشان بالا بود که یک سرباز عراقی به آنها گفته بود: «ما اسیر دست شما هستیم، نه شما اسیر دست ما.»
چه جمله عجیبی، آدمهایی در قفس بودند، اما روحشان آزاد بود.
در سال ۱۳۶۷، پس از پذیرش قطعنامه، خبری به اسرا رسید که برایشان هم شیرین بود و هم پر از تردید: قرار بود آنها را برای زیارت به کربلا ببرند. زیارت امام حسین(ع)، آرزوی تکتک اسرا بود. اما یک نگرانی وجود داشت؛ مبادا این سفر، تبدیل به نمایش تبلیغاتی صدام شود.
گفتند اگر قرار است به زیارت برویم، بدون دوربین و تبلیغات میرویم؛ و حتی گفتند عکس صدام را هم جلوی خودرو نمیخواهیم. گروه اول وقتی عکس صدام را روی خودرو دیدند، سوار نشدند. عراقیها کوتاه آمدند و عکس برداشته شد. سرانجام حاج جلال و دیگر اسرا، بدون آنکه اسارتشان وسیله تبلیغات دشمن شود، به زیارت کربلا رفتند.
شاید این ماجرا برای نسل امروز فقط یک خاطره از دوران جنگ باشد؛ اما اگر کمی عمیقتر نگاه کنیم، یک درس بزرگ در آن پنهان است:
آدم میتواند حتی در سختترین شرایط، روی اصولش بایستد.
حاج جلال خودش میگوید هدفش از رفتن به جبهه، اول دفاع از وطن بود؛ چون اگر خانه امنیت نداشته باشد، جای دیگری هم امنیت نخواهد داشت.
این حرف شاید امروز برای ما ساده به نظر برسد؛ اما باید یادمان باشد کسی این جمله را میگوید که برای دفاع از همین باور، هفت سال و نیم از بهترین سالهای جوانیاش را در اسارت گذرانده است.
اول شهریور ۱۳۶۹ آزاد شد و به ایران برگشت. اما قصه حاج جلال با آزادی تمام نشد. به آموزش و پرورش رفت و سالها در مدرسه خدمت کرد و سرانجام در سال ۱۳۹۰ بازنشسته شد.
مردی که جبهه را ترک کرد، اما مسئولیتپذیری را ترک نکرد. فرهنگ و کار اجتماعی را ادامه داد. مدیریت مدرسه را بر عهده گرفت. در برنامهها و فعالیتهای اجتماعی شهر حضور پیدا کرد و برای آنکه بفروئیه در حوزه مشارکت اجتماعی قدمی جلوتر برود، «بنیاد رشد و توسعه بفروئیه» را بنیان گذاشت؛ نخستین سمن شهر.
انگار برای حاج جلال، جنگ فقط در میدان نبرد معنا نداشت. سنگر عوض شده بود. یک روز سنگرش جبهه بود؛ روزی مدرسه؛ روزی میدان فرهنگ و اجتماع و امروز همچنان مسجد و شهر.
شاید این همان چیزی باشد که نسل امروز باید از آدمهایی مثل حاج جلال یاد بگیرد. وطندوستی فقط این نیست که پرچم را دوست داشته باشیم یا از گذشته حرف بزنیم. وطندوستی یعنی وقتی نوبت مسئولیت میرسد، سهم خودمان را ادا کنیم.
یکی با دفاع از مرزهای کشور؛
یکی با تربیت یک نسل؛
یکی با ساختن یک مدرسه بهتر؛
یکی با کار فرهنگی؛
یکی با کمک به مردم؛
و یکی با ساختن یک نهاد اجتماعی برای شهرش.
شاید این، مهمترین درسی باشد که میتوانیم از او بگیریم: وطن فقط جایی نیست که در آن متولد شدهایم؛ مسئولیتی است که در برابرش داریم. و اگر روزی نسل ما از حاج جلال بپرسد: «ارزش آن همه سختی چه بود؟» شاید پاسخ را باید در همین سالهای بعد از آزادی جستوجو کرد؛ در مدرسههایی که مدیریت کرد، در جوانانی که تربیت کرد، در برنامههای فرهنگی که برگزار کرد، در سمنی که برای شهرش ساخت و در حضور مردی که هنوز هم دلش برای بفروئیه میتپد.
اسارتش هفت سال و نیم طول کشید؛
اما خدمتش هنوز ادامه دارد.
حاج جلال عزیز؛
امروز سپاسگزاریم؛
نه فقط برای روزهایی که در جبهه ایستادی، نه فقط برای سالهایی که در اسارت مقاومت کردی، بلکه برای اینکه بعد از آزادی هم یادمان دادی:
اگر وطن را دوست داری، باید برای آبادانیاش هم بایستی.
سپاس برای تو،
و سپاس برای همه آزادگانی که رفتند تا ایران بماند؛
و ماندند تا ایران را بسازند.
✨روایتی از : ابوالفضل برزگر بفروئی
🇮🇷 @sepasbafroo
«صبح بفروئیه» از راه رسید.
نخستین شماره از نشریه فرهنگی-اجتماعی «صبح بفروئیه» منتشر شد.
Eitaa: @sobhbafruiyeh
Instagram: @sobhe_bafruiyeh