eitaa logo
سپاس صبحگاهی بفروئیه
197 دنبال‌کننده
38 عکس
1 ویدیو
0 فایل
سپاس‌ صبحگاهی بفروئیه، روایتِ قصه‌های ناگفته‌ی فرزندان این دیار است؛ فرزندانی که با رفتار، تلاش یا مهربانی‌شان قدمی برای آبادانی شهر برداشته‌اند. قدردانی از نیک‌رفتاران، جان شهر را گرم‌تر می‌کند و ما را به هم نزدیک‌تر. @abolfazlBarzegar
مشاهده در ایتا
دانلود
سپاس صبحگاهی بفروئیه
از «سپاس صبحگاهی» تا «نقد شبانه» / نقد عملکرد پنج ساله شورای شهر بفروئیه از زبان سخنگوی شورا پنج سا
پنج سال گذشت؛ از گزارش کار تا گفت‌وگویی بی‌پرده با شما سلام به مردم مهربان و شریف بفروئیه؛ پنج سال از روزی که با اعتماد شما راهی شورای شهر شدیم، گذشت. پنج سال زمان کمی نیست. در این مدت، روزهای خوب داشتیم، روزهای سخت هم کم نبود. یک سالش را هم به اصطلاح در «وقت اضافه» گذراندیم و حالا با شرایط کشور و وضعیت جنگی، واقعاً نمی‌دانیم فرصت خدمت تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؛ چند روز، چند ماه یا چند سال. همین بلاتکلیفی باعث شده گاهی برای شروع بعضی پروژه‌های جدید، دست‌وپایمان بلرزد؛ نکند کاری را آغاز کنیم و فرصت تمام کردنش را نداشته باشیم. اما فکر می‌کنم پنج سال، زمان مناسبی است برای اینکه این بار به جای یک گزارش عملکرد معمولی، کمی صادقانه‌تر با هم حرف بزنیم. این بار می‌خواهم اول خودم را نقد کنم. 🔶 جایی که کم گذاشتیم یکی از بزرگ‌ترین نقدهایی که به خودم و تیم شورا وارد می‌دانم، مسئله رسانه است. در این پنج سال، ما حتی نتوانستیم یک رسانه درست‌وحسابی و مستقل برای بفروئیه راه بیندازیم؛ رسانه‌ای که واقعاً صدای مردم باشد، دغدغه‌هایشان را مطرح کند، مطالبه‌گر باشد و گاهی حتی خود شورا را هم نقد کند. همین چند کانال ایتایی موجود هم، بیشتر برای اطلاع‌رسانی مجموعه‌های خودمان فعالیت می‌کنند تا اینکه یک رسانه مستقل شهری باشند. نتیجه این شده که وقتی یکی از شما دغدغه‌ای دارد یا وقتی مطالبه‌ای دارد هنوز هم گاهی باید سراغ رسانه‌های میبد برود و این یعنی ما در یکی از مهم‌ترین وظایف خود، یعنی «صدای مردم بودن» ضعف داشتیم. 🔷 کارهایی که کردیم؛ اما کافی نبود ما در این پنج سال کارهای بزرگی هم انجام دادیم. «شهر ملی موتابی» شدیم. زمین چمن مصنوعی ساختیم و دانشگاه فرهنگیان را به بفروئیه آوردیم؛ اتفاقی که رسیدن به آن ساده نبود و رایزنی‌ها و پیگیری‌های زیادی پشت آن قرار داشت. بافت تاریخی را مرمت کردیم تا دیوارها، کوچه‌ها و بناهای قدیمی دوباره جان بگیرند. اما امروز که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم بین انجام یک کار و رسیدن به نتیجه‌ای که مردم آن را در زندگی خود لمس کنند، فاصله وجود دارد. موتابی کارگاه‌هایش فعال شده، اما هنوز به جایگاه اقتصادی و برندینگ واقعی خودش نرسیده است. بافت تاریخی مرمت شده، اما هنوز نتوانسته‌ایم آن را آن‌طور که شایسته بفروئیه است، به یک فضای زنده اجتماعی، فرهنگی و گردشگری تبدیل کنیم و روح زندگی را به آنها برگردانیم. جایی که می‌توانست با آیین‌ها، جشنواره‌ها، برنامه‌های فرهنگی و شادی مردم پر شود، هنوز در بسیاری از روزها خاموش است. 🔶 شهری برای آدم‌ها، نه فقط برای آسفالت و جدول شاید یکی دیگر از نقدهای جدی من به خودمان این باشد که نگاه ما به شهر، کمی بیش از حد «سیمانی» شد. بیشتر حواسمان به آسفالت، جدول، خیابان، پروژه و ساخت‌وساز بود؛ اما گاهی از خودمان نپرسیدیم: حالِ آدم‌های این شهر چطور است؟ جوان‌های بفروئیه کجا باید دور هم جمع شوند؟ نوجوان‌های ما کجا باید خودشان را نشان دهند؟ خانواده‌ها کجا باید یک شب را با شادی و آرامش در شهر خودشان بگذرانند؟ برای فرهنگ، ورزش، هنر، نشاط اجتماعی و گفت‌وگوی مردم چه کردیم؟ شاید در این بخش‌ها کم گذاشتیم. ما برای ساختن شهر تلاش کردیم، اما باید بیشتر برای ساختن زندگی در شهر تلاش می‌کردیم. و شاید مهم‌ترین چیزی که در این پنج سال فهمیدم همین باشد: ساختن خیابان و پارک لازم است؛ اما برای ساختن یک شهر کافی نیست. من نمی‌خواهم بگویم همه چیز خوب بوده است. نمی‌خواهم بگویم همه تصمیم‌هایمان درست بوده است و نمی‌خواهم از شما بخواهم فقط کارهایی را ببینید که انجام داده‌ایم. می‌خواهم آن چیزهایی را هم ببینیم که انجام ندادیم، یا می‌توانستیم بهتر انجام دهیم و ندادیم. شاید اگر قرار باشد فرصتی برای ادامه این مسیر داشته باشیم، باید بخشی از انرژی‌مان را از «ساختن شهر» به سمت زنده‌تر کردن شهر ببریم؛ به سمت جوان‌ها، نوجوان‌ها، خانواده‌ها، فرهنگ، ورزش، شادی، هویت و البته اقتصاد. شهری که فقط دیوارهایش آباد باشد، کافی نیست؛ آدم‌هایش هم باید احساس کنند در یک شهر زنده زندگی می‌کنند. نمی‌دانم این فرصت خدمت چقدر دیگر باقی است؛ چند ساعت، چند ماه یا چند سال. اما از خدا می‌خواهم هر مقدار از این فرصت که باقی مانده، صرف چیزهایی شود که واقعاً هویت بفروئیه را می‌سازند. حالا نوبت شماست 👇👇👇 این بار نمی‌خواهم برایم بنویسید چه کارهایی کرده‌ایم؟ می‌خواهم بگویید چه کارهایی نکرده‌ایم؟ از من و از شورای شهر چه انتقادی دارید؟ در این پنج سال جای چه چیزی در بفروئیه خالی بود؟ این بار از ما تعریف نکنید؛ اگر جایی کم گذاشته‌ام، بگویید کجا. شاید شنیدن همین نقدها، بهترین آغاز برای سال ششم باشد. با احترام و سپاس از اعتمادی که در این پنج سال به ما داشتید. شورای ششم شهر بفروئیه 🇮🇷 @sepasbafroo
امروز صبح در کانال تیم اندیشه دختران بفروئیه مصاحبه دو دختر بفروئی خانم ها زینب خوش نظر و فائزه معینی‌فر را با حاجیه زهرا بیگم موسوی بفروئی خواندم. حاجیه زهرا بیگم مادر 8 فرزند که همگی یا مداح اهل البیت هستند، یا قاری قرآن و یا خادم ائمه اطهار. مصاحبه ای قشنگ که می تواند روایتی از سپاس صبحگاهی باشد. لذا تصمیم گرفتم عینا آن مطلب را در این کانال ارسال نمایم تا بعدها با کسب اجازه از نویسندگان آن به سبک سپاس صبحگاهی آن را روایت نمایم. از دو دختر عزیزمان در تیم اندیشه دختران بفروئیه زینب خانم و فائزه خانم نیز صمیمانه سپاسمندم. 🇮🇷 @sepasbafroo
🌿 از دعای مادر تا نوای فرزندان / گفت‌وگویی با حاجیه زهرا بیگم موسوی بفروئی گاهی برای شناختن یک خانواده، کافی است پای صحبت یک مادر بنشینیم؛ مادری که سال‌ها شاهد رشد فرزندانش بوده و حالا خاطراتش، بخشی از قصه‌ی یک نسل را برای ما روایت می‌کند. این بار زینب خوش‌نظر و فائزه معینی‌فر، دو دختر نوجوان بفروئیه‌ای، مهمان خانه‌ی حاجیه زهرا بیگم موسوی بفروئی شدند و پای خاطرات مادری نشستند که پنج فرزندش در مسیر مداحی اهل بیت قدم گذاشته‌اند و فرزندان دیگرش نیز هر کدام به شیوه‌ای در این مسیر خدمت کرده‌اند. از روزهایی که بچه‌ها زیر کرسی، میان مشق و زندگی، مداحی می‌کردند تا دعاهای هر روز صبح یک مادر برای عاقبت‌به‌خیری فرزندانش... این روایت فقط درباره مداحی نیست؛ روایت مادری، ایمان، خانواده و خاطراتی است که اگر ثبت نشوند، شاید با گذشت زمان آرام‌آرام از یاد بروند. 📖 برای خواندن متن کامل مصاحبه اینجا کلیک کنید... مصاحبه‌کنندگان: زینب خوش‌نظر و فائزه معینی‌فر نویسنده: زینب خوش‌نظر 🌀 تیم اندیشه دختران بفروئیه 🆔 @adbafroo
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه شماره پانزدهم | به مناسبت 26 مرداد حاج امیر رضوانی بفروئی، آزاده سرافراز بفروئیه؛ مردی که سال‌های جوانی‌اش را در اسارت گذراند، اما عشق به وطن را از دست نداد. به احترام حاج امیر رضوانی و همه آزادگان سرافراز ایران؛ مردانی که رفتند تا بماند چیزی بزرگ‌تر از خودشان... وطن 🇮🇷 برای خواندن سپاس صبحگاهی امروز دوشنبه 26 مردادماه 1405 اینجا کلیک کنید. 🇮🇷 @sepasbafroo
سپاس صبحگاهی بفروئیه
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه شماره پانزدهم | به مناسبت 26 مرداد حاج امیر رضوانی بفروئی، آزاده سرافراز بف
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه شماره ۱۵ || هفت سال و نیم اسیر بود؛ اما اسیر نشد امروز ۲۶ مرداد، سالروز بازگشت آزادگان سرافراز به میهن است؛ مردانی که سال‌ها دور از خانه در سرزمینی غریب روزگار گذراندند و سرانجام به خاکی برگشتند که برایش جنگیده بودند. امروز می‌خواهیم از یکی از همان مردان بفروئیه یاد کنیم؛ مردی که همه شهر او را با نام «حاج امیر» می‌شناسند حسین رضوانی بفروئی. حاج امیر فقط ۱۷ سال داشت که راهی جبهه شد. جوانی از همین کوچه‌ها و همین شهر؛ که هنوز زندگی را آن‌طور که باید تجربه نکرده بود، اما خوب می‌دانست برای چه چیزی باید ایستاد. در عملیات فتح‌المبین، در دوم فروردین ۱۳۶۱، به اسارت دشمن درآمد. هفت سال و نیم گذشت؛ هفت سال و نیم دوری از خانه، دوری از مادر و پدر، دوری از شهر، دوری از همه آن چیزهایی که برای یک جوان، معنای زندگی‌اند. اما آنچه دشمن نتوانست از حاج امیر بگیرد، باور او به وطن و آن چیزی بود که برایش ایستاده بود. در اردوگاه اسارت، برایشان فقط جسم مهم نبود؛ می‌خواستند روحشان را هم بشکنند. می‌خواستند ایمان، هویت و دلبستگی‌شان به سرزمینشان را از آنها بگیرند. اما آنها محرم را برگزار کردند، عاشورا را زنده نگه داشتند، برای اعیاد جشن گرفتند و نگذاشتند اسارت، هویتشان را از آنها بگیرد. حاج امیر امروز وقتی از آن روزها حرف می‌زند، خیلی چیزها را نمی‌گوید. از شکنجه‌ها کمتر می‌گوید. از دردها کمتر می‌گوید. از رنج‌هایی که بر او گذشته، کمتر حرف می‌زند. شاید که نه، قطعا حیا دارد. شاید نمی‌خواهد کسی برای رنج‌هایی که خودش کشیده، اشک بریزد. اما یک خاطره را تعریف می‌کند که عجیب است؛ حتی در دل آن همه تلخی. روزی پس از شکنجه‌های شدید، حالش بسیار بد بود. خون زیادی از او رفته بود و هر بار که به هوش می‌آمد، درد دوباره او را از پا می‌انداخت. در یکی از همان لحظه‌ها چشم باز کرد و دید یک سرباز عراقی مشغول پانسمان زخم‌های اوست. دشمن بود؛ اما آن لحظه، انسان بود. حالا حاج امیر سال‌ها بعد از آن اتفاق، هنوز خوبی آن سرباز را فراموش نکرده است. می‌گوید: «بین بدی همیشه یک نور خوبی وجود دارد که می‌توانی آن را از دل و جان حس کنی.» شاید این جمله، بخشی از شخصیت حاج امیر را هم روایت می‌کند؛ مردی که وطنش را دوست دارد، اما انسانیت را هم فراموش نمی‌کند. مردی که سال‌ها پیش برای دفاع از این خاک، از جانش گذشت و امروز، هنوز اگر بخواهید پیدایش کنید، احتمالاً باید سری به مسجد یا حسینیه انصارالحسین بفروئیه بزنید. همان‌جایی که سال‌هاست مسئولیتش را بر عهده دارد و در کار خیر نیز پیشتاز است. انگار حاج امیر هیچ‌وقت از خدمت به این شهر بازنگشته است. فقط سنگر عوض شده. آن روز، سنگرش جبهه بود و امروز، مسجد و محله و شهرش. شاید قصه حاج امیر برای نسل امروز، فقط قصه یک آزاده و یک رزمنده نباشد. قصه این باشد که در زندگی، چیزهایی وجود دارد که ارزششان از جان آدمی هم بیشتر است. خانه، خانواده، عزت، باور، هویت و وطن... چیزهایی که اگر روزی همه آنها را فقط با معیار «من چه به دست می‌آورم؟» بسنجیم، شاید دیگر نتوانیم بفهمیم چرا یک جوان ۱۷ ساله حاضر می‌شود پا به جبهه بگذارد و هفت سال و نیم از بهترین سال‌های عمرش را در اسارت بگذراند. حاج امیر و نسل او شاید همه پاسخ‌ها را برای ما نداشته باشند؛ اما یک سؤال مهم برای نسل ما و نسل‌های بعد باقی گذاشته‌اند: اگر روزی پای دفاع از خانه و خاکمان، از عزت و هویت‌مان به میان بیاید، چه چیزی را حاضر هستیم فدای آن کنیم؟ امروز آزادگان به میهن بازگشتند. اما شاید بزرگ‌ترین میراث آنان، فقط بازگشتشان نباشد این باشد که به ما یادآوری کنند: بعضی چیزها را نمی‌شود قیمت‌گذاری کرد. وطن یکی از آنهاست. 🇮🇷 حاج امیر عزیز؛ امروز به احترام هفت سال و نیم صبوری‌ات، به احترام جوان هفده‌ساله‌ای که روزی از بفروئیه رفت و مردی آزاده به آن بازگشت، و به احترام عشقی که هنوز به این خاک داری، سپاسگزاریم. سپاس برای اینکه قصه شما را شنیدیم؛ تا شاید نسل ما یاد بگیرد که وطن، فقط یک تکه خاک روی نقشه نیست. وطن، بخشی از جان آدمی است و بعضی آدم‌ها، برای آنچه بخشی از جانشان است، حتی اگر لازم باشد، از خود جان می‌گذرند. روایتی از: ابوالفضل برزگر بفروئی 🇮🇷 @sepasbafroo
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه شماره شانزدهم | به مناسبت 26 مرداد حاج جلال خاکزار بفروئی؛ آزاده‌ای که در ۱۶سالگی به جبهه رفت، سال‌ها اسارت را تحمل کرد و پس از آزادی، سنگر خدمت را رها نکرد. شاید بزرگ‌ترین درس او برای نسل امروز همین باشد: وطن را فقط با حرف دوست نداشته باشیم؛ برایش بایستیم و برای آبادانی‌اش قدم برداریم. 🇮🇷 برای خواندن سپاس صبحگاهی امروز سه شنبه 27 مردادماه 1405 اینجا کلیک کنید. 🇮🇷 @sepasbafroo
🌅سپاس صبحگاهی بفروئیه شماره 16 || اسیر بودیم، اما تسلیم نشدیم گاهی برای شناختن آدم‌ها، لازم نیست تمام خاطراتشان را بدانیم؛ کافی است بدانیم در سخت‌ترین لحظه زندگی، چه چیزی برایشان مهم‌تر بوده است. حاج جلال خاکزار بفروئی، متولد ۱۴ خرداد ۱۳۴۵، تنها ۱۶ سال داشت که در سال ۱۳۶۱ راهی جبهه شد. ۱۶ سال، سنی که امروز خیلی از نوجوانان در آن، تازه دارند رؤیاهایشان را پیدا می‌کنند؛ اما جلالِ آن روزهای بفروئیه، راهی را انتخاب کرد که ممکن بود پایانش بازگشت نباشد.در عملیات والفجر مقدماتی، در ۲۱ بهمن ۱۳۶۱، به اسارت دشمن درآمد و اسارت آغاز شد. هفت سال و چند ماه... سال‌هایی که می‌توانست آدم را از پا بیندازد؛ اما حاج جلال یک چیز را خوب فهمیده بود: اگر امیدت را از دست بدهی، قبل از آنکه جسمت شکست بخورد، خودت شکست خورده‌ای. خودش می‌گوید در دوران اسارت، فشار و شکنجه زیاد بود؛ اما بچه‌ها از اصول و آرمان‌هایشان کوتاه نمی‌آمدند. آن‌قدر روحیه و استقامتشان بالا بود که یک سرباز عراقی به آنها گفته بود: «ما اسیر دست شما هستیم، نه شما اسیر دست ما.» چه جمله عجیبی، آدم‌هایی در قفس بودند، اما روحشان آزاد بود. در سال ۱۳۶۷، پس از پذیرش قطعنامه، خبری به اسرا رسید که برایشان هم شیرین بود و هم پر از تردید: قرار بود آنها را برای زیارت به کربلا ببرند. زیارت امام حسین(ع)، آرزوی تک‌تک اسرا بود. اما یک نگرانی وجود داشت؛ مبادا این سفر، تبدیل به نمایش تبلیغاتی صدام شود. گفتند اگر قرار است به زیارت برویم، بدون دوربین و تبلیغات می‌رویم؛ و حتی گفتند عکس صدام را هم جلوی خودرو نمی‌خواهیم. گروه اول وقتی عکس صدام را روی خودرو دیدند، سوار نشدند. عراقی‌ها کوتاه آمدند و عکس برداشته شد. سرانجام حاج جلال و دیگر اسرا، بدون آنکه اسارتشان وسیله تبلیغات دشمن شود، به زیارت کربلا رفتند. شاید این ماجرا برای نسل امروز فقط یک خاطره از دوران جنگ باشد؛ اما اگر کمی عمیق‌تر نگاه کنیم، یک درس بزرگ در آن پنهان است: آدم می‌تواند حتی در سخت‌ترین شرایط، روی اصولش بایستد. حاج جلال خودش می‌گوید هدفش از رفتن به جبهه، اول دفاع از وطن بود؛ چون اگر خانه امنیت نداشته باشد، جای دیگری هم امنیت نخواهد داشت. این حرف شاید امروز برای ما ساده به نظر برسد؛ اما باید یادمان باشد کسی این جمله را می‌گوید که برای دفاع از همین باور، هفت سال و نیم از بهترین سال‌های جوانی‌اش را در اسارت گذرانده است. اول شهریور ۱۳۶۹ آزاد شد و به ایران برگشت. اما قصه حاج جلال با آزادی تمام نشد. به آموزش و پرورش رفت و سال‌ها در مدرسه خدمت کرد و سرانجام در سال ۱۳۹۰ بازنشسته شد. مردی که جبهه را ترک کرد، اما مسئولیت‌پذیری را ترک نکرد. فرهنگ و کار اجتماعی را ادامه داد. مدیریت مدرسه را بر عهده گرفت. در برنامه‌ها و فعالیت‌های اجتماعی شهر حضور پیدا کرد و برای آنکه بفروئیه در حوزه مشارکت اجتماعی قدمی جلوتر برود، «بنیاد رشد و توسعه بفروئیه» را بنیان گذاشت؛ نخستین سمن شهر. انگار برای حاج جلال، جنگ فقط در میدان نبرد معنا نداشت. سنگر عوض شده بود. یک روز سنگرش جبهه بود؛ روزی مدرسه؛ روزی میدان فرهنگ و اجتماع و امروز همچنان مسجد و شهر. شاید این همان چیزی باشد که نسل امروز باید از آدم‌هایی مثل حاج جلال یاد بگیرد. وطن‌دوستی فقط این نیست که پرچم را دوست داشته باشیم یا از گذشته حرف بزنیم. وطن‌دوستی یعنی وقتی نوبت مسئولیت می‌رسد، سهم خودمان را ادا کنیم. یکی با دفاع از مرزهای کشور؛ یکی با تربیت یک نسل؛ یکی با ساختن یک مدرسه بهتر؛ یکی با کار فرهنگی؛ یکی با کمک به مردم؛ و یکی با ساختن یک نهاد اجتماعی برای شهرش. شاید این، مهم‌ترین درسی باشد که می‌توانیم از او بگیریم: وطن فقط جایی نیست که در آن متولد شده‌ایم؛ مسئولیتی است که در برابرش داریم. و اگر روزی نسل ما از حاج جلال بپرسد: «ارزش آن همه سختی چه بود؟» شاید پاسخ را باید در همین سال‌های بعد از آزادی جست‌وجو کرد؛ در مدرسه‌هایی که مدیریت کرد، در جوانانی که تربیت کرد، در برنامه‌های فرهنگی که برگزار کرد، در سمنی که برای شهرش ساخت و در حضور مردی که هنوز هم دلش برای بفروئیه می‌تپد. اسارتش هفت سال و نیم طول کشید؛ اما خدمتش هنوز ادامه دارد. حاج جلال عزیز؛ امروز سپاسگزاریم؛ نه فقط برای روزهایی که در جبهه ایستادی، نه فقط برای سال‌هایی که در اسارت مقاومت کردی، بلکه برای اینکه بعد از آزادی هم یادمان دادی: اگر وطن را دوست داری، باید برای آبادانی‌اش هم بایستی. سپاس برای تو، و سپاس برای همه آزادگانی که رفتند تا ایران بماند؛ و ماندند تا ایران را بسازند. ✨روایتی از : ابوالفضل برزگر بفروئی 🇮🇷 @sepasbafroo
«صبح بفروئیه» از راه رسید. نخستین شماره از نشریه فرهنگی-اجتماعی «صبح بفروئیه» منتشر شد. Eitaa: @sobhbafruiyeh Instagram: @sobhe_bafruiyeh
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه شماره هفدهم | به مناسبت تولد دو سالگی تیم اندیشه دختران بفروئیه و هفته تشکل ها و مشارکت اجتماعی دو سال پیش، چند دختر نوجوان با یه ایده ساده شروع کردن؛ عکس، مصاحبه و روایت بفروئیه... 📸✨ ولی داستان همین‌جا تموم نشد؛ کم‌کم جسارتشون بیشتر شد، ایده‌هاشون بزرگ‌تر و وایب کار کاملاً عوض شد! 💜 برای من، جلسات تیم اندیشه همیشه پر از انرژی، ایده و گفت‌وگوی یه نسل تازه بوده؛ نسلی که فقط نمی‌خواد تماشاگر شهرش باشه، می‌خواد تو ساختنش سهم داشته باشه. 🌱 و این سپاس، تقدیم شما دخترانی که ایده دارید، جسارت دارید و دلتون برای بفروئیه می‌تپه. ❤️ دختر بفروئیه؛ فاز بعدی رو با هم بسازیم! 🚀 برای خواندن سپاس صبحگاهی امروز چهارشنبه 28 مردادماه 1405 اینجا کلیک کنید. 🇮🇷 @sepasbafroo
سپاس صبحگاهی بفروئیه
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه شماره هفدهم | به مناسبت تولد دو سالگی تیم اندیشه دختران بفروئیه و هفته تشکل
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه شماره 17 || از چند عکس و مصاحبه تا یک رؤیای ملی برای بفروئیه دو سال پیش که «تیم اندیشه دختران بفروئیه» شکل گرفت، شاید کمتر کسی فکر می‌کرد این جمع کوچک دخترانه قرار است به کجا برسد. شروعش خیلی ساده بود؛ چند دختر نوجوان که می‌خواستند درباره شهرشان بدانند، عکس بگیرند، مصاحبه کنند و روایت کنند. اما آرام‌آرام یک اتفاق مهم افتاد؛ جسارتشان بیشتر شد. از «ثبت کردن» رسیدند به «ایده دادن»؛ از دنبال کردن برنامه‌های شهر رسیدند به خلق کردن و از اینکه فقط بخواهند گوشه‌ای از یک اتفاق باشند، رسیدند به اینکه خودشان برای بفروئیه یک اتفاق بسازند. حالا همان دخترانی که روزی با یک دوربین و چند سؤال سراغ آدم‌های شهر می‌رفتند، درباره برگزاری یک رویداد ملی برای بفروئیه ایده می‌دهند. این یعنی ببین کجا بودند و حالا کجا ایستاده‌اند! برای من، جلسات این تیم همیشه بیشتر از یک جلسه معمولی بود. گفت‌وگو با دخترانی که شاید در نگاه اول فقط چند نوجوان باشند، اما وقتی فرصت حرف زدن پیدا می‌کنند، ایده، دغدغه و نگاه تازه‌ای برای شهرشان دارند، واقعاً ارزشمند است. گاهی در همین جلسات، وایب کار عوض می‌شد! از یک گفت‌وگوی ساده می‌رسیدیم به یک ایده تازه؛ از «نمی‌شه» به «چرا که نه؟» و از یک فکر کوچک به رؤیایی که حتی می‌تواند ملی شود. به نظرم یکی از اتفاق‌های قشنگ این دو سال همین بود: این دختران کم‌کم خودشان را باور کردند و شهری مثل بفروئیه، بیش از هر چیز به همین نیاز دارد؛ به نسلی که فقط درباره شهرش حرف نزند، بلکه برایش ایده داشته باشد، جسارت کند و پای ایده‌اش بایستد. امروز، در دومین سالگرد تشکیل تیم اندیشه دختران بفروئیه، حرف من فقط یک تبریک نیست؛ دختران بفروئیه، اگر ایده‌ای برای شهر دارید، جایتان در این مسیر خالی است. شاید هنوز بهترین ایده بفروئیه را یکی از شما در ذهنش داشته باشد... پس بیایید فاز بعدی را خودمان شروع کنیم. 🌱 و این سپاس، تقدیم شما دخترانی که از یک عکس و یک مصاحبه شروع کردید، جسارت پیدا کردید، ایده دادید و حالا برای بفروئیه رؤیاهای بزرگ‌تری در سر دارید؛ به امید روزی که بفروئیه، بیشتر از همیشه صدای شما را بشنود.🌱 ✨ روایتی از: ابوالفضل برزگر بفروئی 🇮🇷 @sepasbafroo
سپاس صبحگاهی بفروئیه
🌅 سپاس صبحگاهی بفروئیه شماره 17 || از چند عکس و مصاحبه تا یک رؤیای ملی برای بفروئیه دو سال پیش
پیام سرکار خانم عابدینی مدیر محترم آموزشگاه متوسطه حکمت بفروئیه به دختران تیم اندیشه دختران بفروئیه 👇👇👇👇 سلام و درود موفقیت در آرزوها، نسبت مستقیم با قدرت اراده ما دارد اراده قابل تقدیر شما دختران عزیزم موفقیت تان را تضمین کرد. موفق کسی است که با آجر هایی که به سمتش پرتاب می شود بنایی محکم بسازد. دختران گلم ! بدانید که هیچ آسانسوری برای موفقیت وجود ندارد باید پله ها را یکی یکی بالا بروی هر دفعه که گزارش یا مصاحبه ای از طرف شما ارسال می شود با شوق و مسرت چندین بار مرور می کنم و به شما افتخار می کنم بی شک موفقیت های بسیار بیشتری منتظر شماست وعشق و حمایت ما همیشه همراه شما … دوستتان دارم ❤️❤️❤️ 🇮🇷 @sepasbafroo