eitaa logo
⸤ شاهِدان اُسوه‍ ⸣
300 دنبال‌کننده
28.8هزار عکس
4هزار ویدیو
31 فایل
• ما را بُکُش و مُثله کن و خوب بسوزان • لایق که‍ نبودیم در آن جنگ بمیریم...(: و اینجا می‌خوانیم از سرگذشت، از جان گذشتگان جبهه های حق!-♥️ محلِ ارتباط با ما ☜︎︎︎ @shahidgomnam70 ﴿صلوات بفرست مؤمن🌱﴾
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ابر ها که کنار بروند صورت آفتابت تا ابد مارا بی نیاز می کند ‌ نگاهت که باشد آفتاب سایه ای کم ارزش است دستانت که حس شود باد های گرمسیری دمایی ندارند و پهنه ی آبی اقیانوس بی رنگ ترین در کنار گونه های توست... ‌ می بینی؟! وجود تو یک شبه تمام عالم را به ما میدهد @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🖤ملال‌ نیست‌ اگر کربلا نمی‌بری‌ام... 🖤همین‌که‌یادگدادرحرم‌کنی‌کافیست @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دردم همه در مصرع بعد است من ماندم و او رفت و نیامد...💔 سردار عشق ♥️ یاد شهدا با صلوات 🌹 الهم صل علی محمد و آل محمدو عجل فرجهم ❤️ @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🔰 کلام شهید هرکس که بیشتر برای خدا کار کرد، بیشتر باید فحش بشنود ما باید برای فحش شنیدن ساخته بشویم، برای تحمّل تهمت و افترا و دروغ، چون ما اگر تحمّل نکنیم باید میدان را خالی کنیم. 🌷شهیدمحمدابراهیم همت🌷 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📗کتاب حقیقتا زیبا و معنوی زندگینامه شهید @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷  بسم رب‌ الشهداء و الصدیقین 🌷 🥀 🌹زندگینامه شهید قسمت 1⃣8⃣ 🌹 آخرین حماسه خدا را شکر می‌کنم من در آن روزها یک دفترچه همراهم داشتم که کوچکترین وقایع را یادداشت می‌کردم. حدود سه دهه از آن زمان گذشته اما گویی همین دیروز بود. اواسط بهمن از منطقه پدافندی مهران به دوکوهه برگشتیم. بوی عملیات را همه حس می‌کردند. یک شب برادر مظفری جانشین فرمانده گردان برای ما صحبت کرد. ایشان گفت که با پایان یافتن زمان حضور شما در جبهه، می‌توانید تسویه کنید و برگردید اما عملیات نزدیک است. اگر بمانید بهتر است. اکثر بچه ها گفتند می‌مانیم اما چند نفری از ما جدا شدند. من اعتقاد دارم گردان ما غربال شد چون کسانی از ما جدا شدند که هیچ بویی از معنویت نداشتند! یادم هست که ۱۵ بهمن ما را به اردوگاه عملیاتی بردند. یک هفته آنجا بودیم. خبر شروع عملیات والفجر ۸ را در بیستم بهمن همانجا شنیدیم. دو روز بعد ما به آبادان رفتیم. روز بعد ما را به سوله‌ی کنار اروند آوردند. روز ۲۴ بهمن ما را به آن سوی اروند پمنتقل کردند. دو شب در سنگرهای پشتیبانی حضور داشتیم. به ما گفتند مرحله دوم عملیات در راه است. این مرحله بسیار سخت‌تر از حمله اول است چون دشمن در هوشیاری کامل است. شب ۲۷ بهمن بود برادر نیری وصیت نامه خود را نوشت. موقع غذا یک بسته حلوا شکری را باز کرد و گفت بچه ها بیاییدحلوای خودمان را قبل از شهادت بخوریم. ⬅️ ادامه دارد.... ⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است. 🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷  بسم رب‌ الشهداء و الصدیقین 🌷 🥀 🌹زندگینامه شهید قسمت 2⃣8⃣ نماز مغرب و عشا که تمام شد آماده حرکت شدیم‌. فرمانده گردان و مسئول محور برای ما صحبت کردند. گفتند: « شما از پشت منطقه عملیاتی باید حرکت خود را آغاز کنید. شما مسیر جاده خور عبدالله را جلو می‌روید از کار با تلاق‌ها عبور می‌کنید و از مواضع گردان حمزه هم رد می‌شوید. کمی جلوتر، به یک پل مهم می‌رسید. این پل باید منهدم شود چون در ادامه عملیات احتمال دارد که نیروهای زرهی دشمن با عبور از این پل نیروهای ما را محاصره کنند. » صحبت‌های فرمانده به پایان رسید. اما با توجه به هوشیاری دشمن و شدت آتش احتمال موفقیت ما کم بود برای همین گردان دیگری برای پشتیبانی گردان ما آماده شد. شرایط بدی در خودم احساس می‌کردم. مسئول دسته ما رو به من کرد و گفت: « دوست داری شهید بشی؟ » گفتم: « هرچی خدا بخواد. من اومدم که وظیفه‌ام رو انجام بدم. » گفت: « پس هیچی مطمئن باش شهید نمیشی برای شهادت باید التماس کرد. کسی همین‌طوری شهید نمیشه. » حرکت گردان آغاز شد. هیچ‌کس نمی‌دانست تا ساعاتی دیگر چه اتفاقی می افتد. گردان ما با عبور از نخلستان‌ها خودش را به جاده‌ی مهم خور عبدالله رساند. حرکت نیروها پشت سر هم در یک ستون آغاز شد. برادر میرکیانی جانباز بود و نمی‌توانست پا به پای بچه ها حرکت کند برای همین برادر مظفری گردان را هدایت می‌کرد. رسیدیم به مواضع بچه‌های گردان حمزه. بارش خمپاره در اطراف ما شدت یافته بود. اکثر خمپاره‌ها داخل منطقه با تلاقی می‌خورد و منفجر نمی‌شد! آن شب دسته سی نفره ما در سرستون گردان حرکت می‌کرد. برادر نیری هم که جانشین مسئول دسته بود جلوتر از بقیه قرار داشت. ما به سلامت از این مرحله گذشتیم. 🎤 راوی: رحیم اثنی عشری ⬅️ ادامه دارد.... ⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است. 🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷  بسم رب‌ الشهداء و الصدیقین 🌷 🥀 🌹زندگینامه شهید قسمت 3⃣8⃣ 🌹 شهادت نیمه های شب و با سکوت کامل، خودمان را به مواضع دشمن نزدیک کردیم. صدای صحبت عراقی ها را می‌شنیدم. در زیر نور منورها سنگرهای تیربار دشمن را در دوطرف جاده می‌دیدم. نفس در سینه من حبس شده بود. بچه‌ها همین طور از راه می‌رسیدند و پشت سر هم می‌نشستند. یاد ساعتی قبل افتادم که همه‌ی بچه ها از هم حلالیت می‌خواستند. یعنی کدام یک از بچه ها امشب به دیدار مولایشان نائل می‌شوند؟ در همین افکار بودم که یک منور بالای سرمان روشن شد! تیربارچی عراقی فریاد زد: « قف قف (ایست) » همه بچه ها روی زمین خیز رفتند. یکباره همه چیز به هم ریخت. هر دو تیربار دشمن ستون بچه‌های ما را به رگبار بستند. شدت آتش بسیار زیاد بود. صدای آه و ناله‌ی بچه‌ها هر لحظه بیشتر می‌شد. در همین گیر و دار سرم را بلند کردم دیدم برادر نیّری روی زانو نشست و با اسلحه کلاش به سمت تیربارچی سمت چپ نشانه گرفته. چند گلوله شلیک کرد. یکدفعه دیدم تیربار دشمن خاموش شد. برادر مظفری خودش را به جلوی ستون رساند و فریاد زد: « بچه ها امام حسين عليه السلام منتظر شماست. الله اکبر... » خودش به سمت دشمن شلیک کرد و شروع به دویدن نمود. همه روحیه گرفتند. یکباره از جا بلند شدیم و به دنبال او دویدیم خط دشمن شکسته شد. بچه‌ها سریع به سمت پل حرکت کردند اما موانع دشمن بسیار زیاد بود. درگیری شدت یافت. بارانی از گلوله و خمپاره و نارنجک روی سر ما باریدن گرفت. ما به نزدیک پل مهم منطقه رسیدیم. ⬅️ ادامه دارد.... ⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است. 🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷  بسم رب‌ الشهداء و الصدیقین 🌷 🥀 🌹زندگینامه شهید قسمت 4⃣8⃣ هنوز هوا روشن نشده بود که به ما دستور دادند برگردید. گردان دیگری برای ادامه کار جایگزین ما شد. وقتی که شدت آتش دشمن کم شد آنها که سالم بودند از سنگرها بیرون آمدند. در مسیر برگشت نگاهی به جمع بچه‌ها کردم. آنها که بازمی‌گشتند کمتر از شصت نفر بودند یعنی نفرات گردان سیصد نفره ما در کمتر از چند ساعت به یک پنجم رسید. همین طور که به عقب برمی‌گشتیم به سنگرهای تیربار دشمن رسیدیم. جایی که از همانجا کار را شروع کردیم. جنازه تیربارچی عراقی روی زمین افتاده بود. از آنجا عبور کردیم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که در کنار جاده پیکر یک شهید جلب توجه کرد. جلو رفتم. قدم‌هایم سست شد کنار پیکرش نشستم. هنوز عینک بر چهره داشت. در زیر نور ماه خیلی نورانی‌تر شده بود. خودش بود برادر نیّری، همان که از همه ما در معنویات جلوتر بود، همان که هرگز او را نشناختیم. کمی که عقب‌تر آمدم پیکر مهدی خداجو را دیدم. بعد طباطبایی (مسئول دسته) بعد میرزایی. خدای من چه شده؟ همه بچه های دسته‌ی ما رفته‌اند. گویی فقط من مانده‌ام. نمی‌دانید چه لحظات سختی بود. وقتی به ارودگاه برگشتیم سراغ بچه‌های دسته را گرفتم. از جمع سی نفره ما که سه ماه شب و روز با هم بودیم فقط هشت نفر برگشته بودند! نمی‌دانید چه حال و روزی داشتم. یاد صحبت‌های مسئول دسته که می‌گفت: شهادت را به هر کسی نمی‌دهند. باید التماس کنی، افتادم. بعدها شنیدم که یکی از بچه ها گفت: « برادر نیّری وقتی گلوله خورد روی زمین افتاد. بعد بلند شد و دستش را روی سینه نهاد و گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله... بعد روی زمین افتاد و رفت. » 🎤 راوی: رحیم اثنی عشری ⬅️ ادامه دارد.... ⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است. 🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم