eitaa logo
شهید مرتضی آوینی🌹
202 دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
3.8هزار ویدیو
71 فایل
🔆اطلاعات و آگاهی خود را بالا ببرید🔆 با مطالب سیاسی،اجتماعی،فرهنگی در خدمت شما عزیزان هستیم🌺🙏 کپی حلال فقط با ذکر صلوات 💚 🙏ارتباط با ادمین و مدیر کانال 🆔️ @Ya_Masome
مشاهده در ایتا
دانلود
📂 رصد جامع فضای مجازی؛ واکنش ها به حادثه تروریستی در حرم رضوی + P D F 🔻دو روحانی که در حرم مطهر رضوی بر اثر حادثه تروریستی به شهادت رسیدند از کنشگران اجتماعی حاشیه شهر بوده و در محل زندگی خود، درگیر مسایل محرومیت‌زدایی بودند. 🔗 دانلود فایل از طریق لینک زیر👇 https://basirat.ir/fa/news/336900 ✅‌‌ بصیرت ❣ 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
6.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 🎥 | «تولید؛ دانش‌بنیان، اشتغال‌آفرین» 🍃🌹🍃 | | 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🇮🇷 🎥 | تولید دانش بنیان و اشتغال آفرین عامل حرکت چرخ اقتصاد 🍃🌹🍃 | | 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
با سلام و قبولی طاعات و عبادات 🍀 دوستان و همراهان همیشگی کانال شهید آوینی با عرض پوزش و عذر خواهی بابت تاخیر در داستان شب.😔 امشب هردو قسمت داستان روی کانال بارگذاری می‌شود.👌🙏 از همراهی شما عزیزان کمال تشکر را دارم 🥀🤲 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌸 ولی من چندبار دیگر هم دستش را بوسیدم. با محبت بیشتری گفت: نکن بابا، نکن. می خواستم از ذوقم😃 توی اتاق بدوم و صورتش را‌ ببوسم‌.جلوی در هال که رسیدم‌. دا با صدای بلندی گفت: کجا؟کجا؟ فهمیدم منظورش چیه‌. گفتم: من خودم رو آبکشی کردم‌. گفت: اول اون چادرت رو در بیار. روسری‌ و چادرم را در آوردم و گوشه ایوان گذاشتم. دوباره دا با‌ اعتراض گفت: اون جوراب هات رو هم در بیار‌.😡 صدای بابا در آمد و گفت:ولش کن، خسته اس‌. این قدر اذیتش‌ نکن‌‌. من هم گفتم: صبر کن دا، می رم حموم.گفت: با اون پاها و جوراب ها نمی شه بری تو. کنار شیر آب رفتم. جوراب هایم‌ را در آوردم. پاهایم را شستم و پا برهنه رفتم توی پذیرایی.بابا هنوز پشت پنجره ایستاده🧍🏼‍♂️ بود و توی فکر🤔 بود گفتم: بابا خیلی ممنون. من همه اش می ترسیدم، بیام خونه دعوایم کنید. به طرفم برگشت و گفت: چرا دعوایت‌ کنم؟ تو که کار بدی نکردی. گفتم:نه، ولی چون بی اجازه رفتم و این‌ قدر طول کشید، نگران😟 بودم. گفت: نه تو کار خوبی کردی. کاری که لازم بود، انجام دادی. خدا اجرت بده. من ازتو راضی ام، خدا هم راضی باشه.👌 این را که گفت، به طرفش پریدم تا خودم را توی بغلش بیندازم‌. دستانش‌ را مانع کرد و گفت: یواش.یواش‌. صبر کن. متوجه نبودم غسل میت نکرده ام‌ آویزان گردنش شدم و صورتش را بوسیدم. همین طور چشمهایش 👁️را که ابهتش نمی گذاشت، مستقیم توی آن نگاه کنم، بوسیدم و از ذوقم دوباره پرسیدم: پس گفتید می تونم برم دیگه، نه؟ صورتم 👩🏻را بوسید. دست هایم را از دور گردنش باز کرد، توی صورتم نگاه کرد و گفت: آره امروز همه باید کمک کنند. دیگه مرد🧔🏻و زن👩🏻 معنا نداره.همه باید‌ دست به دست هم بدیم و دفاع کنیم. نباید اجازه بدیم اجنبی وارد مملکتمون بشه و به خاک، ناموس و شرفمون دست درازی کنه. زن و مرد باید جلوشون‌ وایسیم. بعد گفت: من خودم جنت آباد بودم. اوضاع اونجا رو دیدم. مارو فرستاده بودن قبر بکنیم. آخه قبر کن ها به این همه شهید نمی رسیدن😣. گفتم: پس شما ام اونجا بودین. گفت:اره‌، ولی نمی تونم طاقت بیارم. نمی تونم توی جنت آباد بمونم و فقط برای شهدا قبر بکنم. باید با بقیه برم جلوی دشمن‌ رو بگیرم‌. توانایی من بیشتر از این کارهاست. بعد‌ گفت:حالا تو بگو ببینم، غسالخونه چه خبر؟😳 برایش از اوضاع و احوال غسالخانه گفتم، از شهدایی که مظلومانه به شهادت رسیده بودند. از تعداد زیاد شهدا و خستگی غساله ها‌.لیلا هم در این فاصله می رفت و می آمد و به حرف های من گوش می داد. بابا🧔🏻 خیلی از حرف های من متاثر شد. حس کردم بیشتر از موقعی که وارد خانه🏠شدم در فکر فرو رفت‌. از چهره اش به خوبی می فهمیدم که خیلی ناراحت😔شده است. یک دفعه بدون هیچ حرفی بلند شد و از خانه بیرون رفت. با حرف هایی که بابا زده بود و اجازه ای که داشتم، دیگر خیالم راحت شده بود. احساس می کردم رو حیه ام از آن کسالت بیرون آمده است. تصمیم گرفتم همان موقع به جنت آباد بر گردم. لیلا موقعی که می خواستم از هال بیرون بیایم، گفت: زهرا من هم می خوام بیام. گفتم: کجا بیای؟ برای چی بیای؟ گفت: همون جایی که تو رفتی🚶🏻‍♀️.تو برای چی رفتی؟ گفتم:من دارم کمک می کنم. گفت: خب منم می یام کمک می کنم. گفتم: لازم نیست تو بیایی‌ اونجا به درد تو نمی خوره‌ اذیت می شی. گفت: تو از کجا می دونی من اذیت می شم؟ گفتم: چیزایی که من دیدم داغونم کرده، چه برسه به تودیگر چیزی نگفت. رفتم توی حیاط دم شیر آب ووضوی بدل از غسل گرفتم و توی طارمه‌ نمازم را خواندم. به نظرم بعد از نماز حالم خیلی بهتر شده بود😃 و آن فشاری را که روی قلبم احساس می کردم بر طرف شده بود. جوراب هایم را برداشتم و پوشیدم. با اینکه آن ها را شسته بودم، هنوز بوی کافور و غسالخانه را می داد‌. همان موقع زینب کوچولوی پنج ساله آمد طرفم. 🤰چون از صبح تا حالا مرا ندیده بود می دانستم که می خواهد بغلش کنم‌. به او گفتم: عزیزم نیا طرفم. لباسم کثیفه. سرش را بالا گرفت. 📚برگرفته از کتاب دا ....... 🌱________🥀 @shahid_aviiny
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
صفحه ۵۱۸ ❤️ 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
🌹راهکارهای زندگی موفق در جزء نهم قرآن کریم 🥀 🍃🌹ـــــــــــــــــــــــــ صــراط 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
📢 مسابقه🏅 📢مسابقه🏅 مسابقه داریم😍😍 حالا مسابقه چیه؟؟؟؟🤔 مسابقه از کتاب دا 📚 😊 🦋🌸 از کتاب دا سوال هایی طراحی میشه و شما به اون سوال ها‌ جواب بدین و بصورت تایپی به ادمین کانال بفرستین......🙏🍀 و برنده مسابقه بشین 🤩🤩 با جوایز ارزنده😍😍😊 فقط کافیه عضو ثابت کانال شهید آوینی در ایتا باشین . ☺️🌹 تاکید میکنم عضو ثابت 🖐👍 داستان در کانال قرار داده شده با ما همراه باشین 😌😍 لینک کانال👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1816526853C031a653e7b ارتباط با ادمین 👇 @ya_masome 👌🍀 🌱_______🥀 @shahid_aviiny