#پارت_دویست_ونود_وپنجم🦋🥀
گرفته. یک بار که عبدالرضا را بدون او دیدم، پرسیدم: تنهایید؟ پس دوستتون کجاست؟😳
به لهجه لری گفت: این پسره ، کلّه خری می کنه. بدون هماهنگی یه تانک خراب رو برداشته برده، اهواز درست کنه. لوله گلوله☄ اندازش خراب بود. می گفت: باید اینو راه بندازم نمیدونم از دستش چی کار کنم. یکی یه دونه مادرشه. با این کارها سرش رو به باد می ده. اونوقت من جواب مادرش رو چی بدم؟ 😞
چند لحظه صبر کردم. وقتی سرو صدای جنگنده ها خوابید بلند شدم و به طرف کارگر شهرداری دویدم. بالای سرش رسیدم، وضع فجیعی داشت، سرش از پشت گردن ترکش خورده و متلاشی شده بود. در واقع آن قسمت چنان له شده بود که سر حالت طبیعی نداشت و شکل عجیب و غریبی پیدا کرده بود😱. با اینکه سر از پشت متلاشی شده بود و موها و مغزش با هم قاطی شده بودند، صورتش را می توانستم تشخیص بدهم. لحظه آخر دیدم که دمر افتاده ولی حالا به پهلو خوابیده بود. 😞به نظرم می خواسته به رو برگردد. نبضش را گرفتم. نمی زد. همان لحظه به شهادت🌹 رسیده بود. ترکش بقیّه بدنش را هم گرفته بود. از کتفش خون زیادی می رفت. پاهایش را انگار به هم تابانده بودند. همه چیز به سرخی می زد. دیدن این صحنه حالم را بد کرد ضعف شدیدی بهم دست داد . شروع کردم به عق زدن.🤮 از آن لحظه هایی بود که آدم دلش می خواست بمیرد، خلاص شود و دیگر این چیزها را نبیند. دیگر طاقت نداشتم. عبدالرضا را صدا کردم. نمی خواستم هیاهو شود و مردم طرفمان بیایند و این صحنه را ببینند . عبدالرضا نیامد. انگار از دور وضع جنازه را دیده بود. گفت: من نمیام، تو بیا این طرف. این همه آدم ، می آیند جمعش می کنن دیگه.😲
با عصبانیّت گفتم: یعنی چی؟ خب بیا دیگه.
نمی دانم، شاید وحشت کرده بود. شاید هم همان طور که من از دستش عصبانی😡 بودم،او هم از خیره سری من عصبانی😡بودگفت: هواپیماها الان بر می گردن.✈️ می فهمی؟ تو آخر خودت رو که به کشتن می دی ، هیچی، سر بقیّه رو هم به باد می دی. آخر دختر چرا سر بزرگی می کنی؟! به سن و سالت نگاه کن . نمی خواد بیشتر از سن ات جوش بزنی.😵
دیگر جوابش را ندادم. فکر کردم چطور باید جنازه نگهبان شهرداری را از روی زمین بردارم. شاید می توانستم از بیمارستان که روبه روی مان بود، برانکاردی برای انتقالش بگیرم. در همین حال از بین آدم های لب شط دو مرد آمدند. آن ها هم از دیدن وضعیّت جنازه و نحوه شهادت کارگر خیلی ناراحت شدند. با اینکه این صحنه برایشان ترس آور و عجیب نبود ولی حاضر نشدند جنازه را روی دست یا دوششان ببرند☹️ بهشان حق می دادم همین طور که دنبال....
📚برگرفته از کتاب دا
#ادامه_دارد....
#داستان_شب
🌱_______🥀
@shahid_aviiny